Archive for ژانویه, 2012

آنچه سخت است استوار است

الف- فحش و گریه و اندوه را سه بار، صبح و ظهر و عصر بالاآرودن/فروبردن چیزی را تغییر نخواهد داد. نه سرزنش دیگران که این روز‌ها حتی خودزنی هم سبک نمی‌کند آدم‌ها را، چه از غم بنویسی چه از غمِ غمنویسی، افاغه نمی‌کند… یک چیزی آن وسط باقی مانده که نه بالا می‌آید و نه پایین می‌رود… «اکنون» چه باید کرد؟ «اکنون» تبدیل به سوالی شده است که هر پاسخ احتمالی را پس می‌زند که «جایی که منجلاب گه است حرف زدن از اصلاح بی‌معناست…» یا «ما آزمودیم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه، رخت خویش». ناامیدان و امیدواران افراطی را اگر به حال خود بگذاریم کسانی همچنان اصرار دارند این پرسش مهم است اما بی‌پاسخ نیست. «اینجا» شرح درخشانی از وضع موجود را به قلم سارا شریعتی می‌توانید بخوانید.

ب- در مقاله یاد شده راه‌حل‌ها درخشش شرح مسئله را ندارند، اما دیگرانی هم هستند که از چشم انداز عملگرایانه تری به این وضع می‌نگرند و به این سوال پاسخ می‌دهند. دوستی چندی پیش از قول یک آموزگار نقل می‌کرد که چاره هست اما سخت است، که چاره در سختی است: «هر کسی باید به این پرسش «از کجا آغاز کنیم؟» خوب بیندیشد و پاسخ بگوید. من می‌گویم باید از سختی آغاز کنیم! یعنی به نظرم کاری درست و ثمربخش است که سخت باشد؛ کاری که انسان را خسته می‌کند و پیگیری‌اش زمان بر باشد- اما هر کار سختی نیز لزومن درست نیست… ما باید از جایی آغاز کنیم که بر جهان اندیشه و کنش، چیزی بیافزاید و یا بخت این را دارد که در آینده چنین کند. نمی‌خواهم بگویم همه باید مانند یکدیگر عمل و رفتار کنیم – که کاری نشدنی هم هست- اما به عنوان یک آموزگار، هنگامی که ایستایی اندیشهٔ آموزشی ایران کنونی را می‌بینم، به نزد خودم چنین می‌نماید که پویایی هرچه بیشتر آن می‌تواند کار بجا و سودمندی باشد. از این رو، به نظرم، برگردان جستارهای آموزشی به زبان فارسی می‌تواند کار ارزنده‌ای باشد، یعنی یکی از نقطه‌های آغاز، ترجمه است… بهتر است از «سختی» آغاز کنیم، از اندیشیدن، از ترجمه، از پژوهش، از کار گروهی در جهان واقعی و مجازی- که شما خوب می‌دانید که تا چه اندازه سخت است – از نوشتن اثرگذار دربارهٔ آموزش و آسیب‌شناسی آن و…»

ج- فهم و نقد و تحلیل آموزش، دانش-جویی و تحصیل! فلاسفه فمینیسم تاکید و توجه خاصی به این مسئله، خواه در خانواده و خواه در نهاد‌ها و نظام‌های آموزشی دارند، اینجا اما قصد طرح این مسئله را ندارم. خیال می‌کنم بیش و پیش از آن نیازمند اصلاح خود و آموزش‌مان هستیم که دست برقضا سخت‌تر از اصلاح نظام آموزشی است. سخت است پذیرفتن اینکه خود ما ستونی معوجی از این سیستم آموزشی هستیم و باید اول خودمان را ویران کنیم و از نو بسازیم، که از ماست که برماست و این، واقعیت هر ملت/مجموعه/گروه بیمار است. خواه این ملت ایران باشد، خواه این مجموعه، نظام آموزشی/اداری و خواه این گروه، زنان.

 آدرین ریچ، شاعر و نظریه‌پرداز فمینست در سخنرانی در میان جمعی از فارغ التحصیلان دانشگاه داگلاس اشارهای مصداقی خوبی به این سختی دادن به خود می‌کند. او به دختران دانشجو می‌گوید: «شما تجربیات اساسی تری را بخودتان بدهکارید، از یکسو کلاس‌های درسی… می‌توانند بسیار سرشارکننده باشند، ولی از طرفی نهایتا این بستگی به خود شما دارد، و تمام مناسباتی که با خود و با جهان دارید. این تجربۀ مسوولیت گرفتن دربرابر خودتان است…. مسؤلیت داشتن نسبت بخود یعنی نپذیرفتن اینکه دیگران برای شما فکر کنند، حرف بزنند و برای شما نام گذاری کنند: معنی‌اش این است که یاد بگیرید که به مغز و غریزه خود احترام بگذارید، و به تعبیری دست و پنجه نرم کردن با کاری دشوار. معنی‌اش اینست که با بدن خود مثل یک کالا رفتار نکنید که با آن محبت مصنوعی یا امنیت اقتصادی خریداری شود. برای اینکه در این زندگی فکر و جسم ما جدائی ناپذیرند، و وقتی ما اجازه می‌دهیم که با بدنمان مانند یک کالا رفتار شود، فکر ما در خطرنابودی قرار می‌گیرد. یعنی پافشاری کردن بر اینکه عشق و دوستی خود را به کسانی ارائه بدهید که قادرند به فکر شما احترام بگذارند.

مسئوولیت داشتن به خود یعنی شما به راه حل‌های پوشالی و آسان بسنده نمی‌کنید- کتاب‌ها و افکار از پیش هضم شده، آشنائی‌های آخر هفته که تضمین می‌کنند تا زندگی شما را تغییر دهند، انتخاب کلاس‌ها از روی «غریزه» به‌جا ی انتخاب کلاس‌هایی که می‌دانید شما را عوض خواهد کرد، خالی‌بندی در مدرسه و زندگی بجای کار یک پارچه و استوار، زود ازدواج کردن برای رهائی از تصمیم گیری‌های واقعی، و حامله شدن برای رهائی از مشکلات به‌وجود آمده. معنی‌اش اینست که شما حاضر نمی‌شوید آرمان‌ها واستعداد‌هایتان را ارزان بفروشید، فقط برای اینکه از اختلاف نظر و مقابله کردن پرهیز کرده باشید. و این، درمقابل، به معنی مقابله کردن با نیروهایی در اجتماع است که می‌گوید زنان باید خوش برخورد باشند، محافظه کار و در حرفه کم توقع باشند، در عشق غرقه شوند و کار را فراموش کنند، از طریق دیگران زندگی کنند و در موقعیت‌هائی ایستا شوند که برای آنها مقرر شده است، معنی‌اش این است که ما برای زندگی با کاری پر معنا و مفهوم پا فشاری کنیم، پافشاری کنیم که کار همانقدر که عشق و دوستی در زندگی پر معناست، پر معنا باشد. بنابراین، معنی آن این است که در زندگی جرأت داشته باشیم  «متفاوت» باشیم: نه اینکه دائما در خدمت دیگران باشیم، زمانی که احتیاج داریم وقتمان راصرف خود و کار خود کنیم، قادر باشیم از دیگران توقع داشته باشیم – پدر و مادر، دوستان، هم اتاقی‌ها، آموزگاران، عشاق، شوهران، فرزندان — تا به حس هدفمند بودن ما و به صداقت وجودی ما به عنوان یک شخص احترام بگذارند. زنان در همه جا، بیشتر و بیشتر، شهامت این کار را پیدا کرده‌اند… تفاوت بین زندگی که فعالانه زندگی شده است و زندگی منفعل همراه با پراکندگی نیرو‌ها، تفاوت عظیمی است. وقتی احساس تعهد به زندگی خود و مسؤلیت به خود را آغاز می‌کنیم، دیگر هرگز نمی‌توانیم به روش منفعل گذشته‌ها رضایت بدهیم… در جستجوی انتقاد باشید، و دریابید که بیشترین تأییدی که کسی می‌تواند به‌شما بدهد این است که از شما بخواهد که برای پیشرفت خود تلاش کنید، و طیف کارهائی را به شما نشان بدهد که توان انجامش را دارید. معنی‌اش نپذیرفتن طرز تفکرهائی [مثل] «آسان- بگیر،» «چرا- انقدر – جدی – باشیم،» «نگران –چه – هستی، بهر حال –احتمالا- ازدواج – خواهی – کرد» است. معنی‌اش این است که عهده‌دار سهم مسؤلیت خود نسبت به آنچه در کلاس درس اتفاق می‌افتد باشید، چرا که این کییفیت زندگی روزمره شما را تحت تآثیر قرار می‌دهد…»*

د- این را دوستی معرفی کرده بود، با خودم فکر کردم کاش بشود بنشینیم و فهرستی از بیست/ سی تا کارسخت که باعث می‌شود در سال نود و یک احساس بهتری نسبت به خودمان/ شرایط اطرافمان داشته باشیم باید درست کنیم.

برای مطالعه بیشتر

* ادرین ریچ؛ مطالبه تحصیل

مطالب مرتبط

پدر! مادر!

جیغ میکشم پس هستم

Advertisements

نوشتن دیدگاه

زنستان: زنانی با موهای کوتاه و لباس‌های گشاد

یکی از مشهور‌ترین نوشته‌های یوتوپیایی(آرمان‌شهری) قرن بیستم(1915)، متعلق به زنی فمینست است که در آن از جامعه آرمانی شکل یافته با ارزش‌های زنانه سخن می‌گوید. روایتی از ناکجاآبادی جدا افتاده از جهان، که دو هزار سال است پای هیچ مردی به آن نرسیده است. زنستان  در نقشه‌های زمینی که ما می‌شناسیم پیدا نیست و وجود منحصر به فرد و سعادتمندانه‌اش را مرهون تنها ماندن زنانی در شرایط «بی‌پدری» است.

ساکنان زنستان را، زنان بکرزایی تشکیل می‌دهند که در قطعه‌ای از زمین، مسدود شده با گدازه‌های آتشفشانی زندگی می‌کنند. آن‌ها زنانی بجا مانده از جنگ و خونریزی بودند که تصمیم گرفتند همه آنچه از دست داده بودند  از نو بسازند و به مدد معجزه بکرزایی، که برای یک از انها رخ داد، نژاد عجیب و بالنده ای از انسان پدیدآوردند و اینطور بود که زنستان شروع شد.

الف- در زمان های نه چندان دور، سه مرد جوان مکتشف  امریکایی، مایکل، جف و وندیک موفق به ورود به این سرزمین می‌شوند و کتاب از زبان وندیک، که جامعه‌شناسی معتدل با رگه‌های تفکر مردسالارانه است، به روایت ساختار جامعه زنستان می‌پردازد. سرزمینی که همچون بهشتی آباد، آرام و سرشار از صلح و نشاط است و برمبنای قرائتی مترقی از تفکر مادرانه اداره می‌شود. مایکل مرد ثروتمندی با تفکرات سنتی یک مرد آمریکایی درباره زنان است و جف، در نقطه مقابل او، از آن دسته مردانی است که زنان را می‌ستایند و ظرافت و لطافت و صلح‌جویی آن‌ها را می‌پرستند. مواجهه هر یک از این سه مرد با زنستان، در واقع نمایانگر برخورد سه نگرش مردانه با زنان و زنانه نگری است. جف تا اتنهای سفر پرفراز و فرودشان زنستان را قطعه‌ای از بهشت می‌داند و در نهایت هم همانجا ماندگار می‌شود و در مقابل مایکل تا انتهای مسیر، در مقابل شکسته شدن باورهای کلیشه‌ای ذهنش مقاومت می‌کند و در ‌‌نهایت هم با تنفر «مامانستان» را که پر از زنان ترشیده سردمزاجی است که بویی از زنانگی نبرده‌اند ترک می‌کند.

وندیک اما تلاش می‌کند زنستان را آنگونه که هست برای ما روایت کند. زندگی جماعتی از زنان، که فارغ از بندهای کلیشه‌های جنسیتی توانسته‌اند رشد کنند و ببالند و اجتماعی حیرت انگیز، یکسره متفاوت با آنچه در «همه جهان»، آن بیرون، در جریان است بسازند: ساده و راحت می‌پوشند، موهای کوتاهی دارند و در عین حال پرنشاط، پاکیزه و زیباهستند. آنها زبانی ساده  و غنی برای آموزش دارند.  آنها در نهایت سلامت روح و جسم  زندگی می‌کنند و تمرین‌های ورزشی سودمند و غیر رقابتی، پیوستگی، وحدت و برابری مبتنی بر نیروی خواهری دارند.  ادبیات‌شان تهی از هیجانهای جنسی و حماسی است. متانت، ادب، توجه، مراقبت، بردباری، گوش دادن و همدلی، به مثابه ارزش‌های عمومی در میانشان پذیرفته شده است. قوانینی روزآمد و مترقی، بنا به نیاز زمانه، دارند و باورهای مذهبی و معنوی شان بسیار انضمامی و منطقی است. معابدشان روحانیونی معلم، مراقب، هوشیار و عمل‌گرا دارد و…

ب- در زنستان بچه‌ها هدف غایی و علت وجودی مردم‌اند و همه چیز با الویت دادن به آن‌ها نظم گرفته است. از گذشته تا کنون، بخش اصلی انرژی فکری و فیزیکی این مردم و اغلب لحظات زندگی آن‌ها، حول محور پرورش نسلی شایسته تنظیم شده است. نسلی که بتواند قدم بعدی را فرا‌تر از نسل قبل بگذارد. در زنستان همه مادرند «اما نه در معنایی که ما از مفهوم مادری داریم، یعنی نه به عنوان زنانی بی‌پناه با حاملگی ناخواسته که به اجبار زمین را از بچه پر می‌کنند و بچه‌هایشان را در رنج، گناه و مرگ در حال جنگ دائم، فرساینده و وحشیانه برای ادامه حیات با یکدیگر می‌بینند، بلکه مادر به مفهوم سازنده هوشیار مردم. عشق مادری در میان آنان هوسی حیوانی و غریزه‌ای صرف و یا احساسی کاملن شخصی نبود. عشق مادری از نظر آنان یک آیین و مذهب والا و دوست داشتنی بود…» زنان زنستانی تلاش می‌کنند دو نوع خرد را در جامعه رشد و توسعه دهند: یکی ذهن نقاد و دیگری ذهن خلاق و مخترع و این امر به تنها از عهده مادران بیولوژیک ساخته نیست. از‌‌ همان کودکی «مادران همکار» که آموزش دیده و متخصص هستند به یاری مادران بیولوژیک می‌شتابند.

ج- زنستانی‌ها به سرزمین زادگاه‌شان به عنوان یک کارگاه آموزشی بزرگ و آزاد نگاه می‌کنند: «در واقع تلقی آن‌ها از واژه تحصیل و آموزش کودکان به شکلی که ما آن را حوزه‌ای جدا از زندگی روزمره می‌انگاریم نبود بلکه ایده‌آل آنان درباره آموزش، در واقع روش خلاق و فکر شده‌ای آمیخته با روابط جاری زندگی روزمره بود و هنگامیکه بچه‌ها به یک سن مشخصی می‌رسیدند تحت نظر متخصصان، پروسه آموزش و تربیت‌شان را ناخودآگاه و در خلال مناسبات معمول زندگی می‌گذراندند. سپس این ذهن‌های جوان، تحت چنین روش تربیتی، نه فقط دایره انتخابشان وسعت می‌گرفت بلکه خود را در پرسه برگزیدن موضوعات مورد علاقه‌شان کاملاً آزاد می‌دیدند. در نتیجه، با همه وجودشان، چنان شیفته وار در این پروسه غرق می‌شدند که نمی‌توانستم از مشاهده چنین اشتیاقی، حیرت نکنم. می‌خواهم تاکید کنم که بچه‌های خردسال زنستان، برخلاف فرزندان ما، هرگز طعم زورچپان کردن درس و مفروضات تحمیلی را با اجبار و فریبکاری و‌گاه به زود دگنک نچشیده‌اند و هیچ کس آنان را مانند فرزندان ما در رقابتی خردکننده با همکلاسی‌هایشان برای کسب نمره بالا‌تر قرار نداده است…»

د- زنستان کتابی است که کوشیده با زبانی داستانی، ابعاد گوناگون جامعه‌ ایده آل زنانه نگران را نشان دهد. جامعه‌ای که بر مبنای ارزش‌های زنانه‌ای همچون مادری و مراقبت ساخته و پرداخته شده است و بهشتی است آرام، بدون رقابت و حسادت و جنگ. ناکجاآبادی که به نحو اغراق آمیزی خوب، زیبا، ساده، پاکیزه و‌‌ رها از کشمش و درگیری است و ساکنانی بی اندازه سلامت، شورمند، مهربان، منطقی، بزرگمنش و خیر خواه دارد. آنجا هیچ نشانی از ضعف‌ها و رذائل اخلاقی که دنیای مذکر به زنان منسوب می‌کند وجود ندارد، چراکه مرد، ارزش‌هایش و توقعات هوسبازانه‌اش از زن، در آن غایب است. کتاب فاقد هرگونه نگرش انتقادی، پرتکرار و سرشار از قیود تشدید برای توصیف وضعیت زنستان است. همه چیز به نحو فرابشری خوب است و خوب این خاصیت یوتوپیاست: رویایی، امتحان پس نداده، معترض، عصیانگر، منتقد و حاوی پیشنهادهایی برای ازنوساختن.

ترجمه زنستان، نوشته فمینیست جامعه‌شناس، شارلوت پرکینز گیلمن(1860-1935) را به کوشش نوشین احمدی خراسانی به فارسی در اختیار داریم و اگرچه خیال می‌کنم کتاب نیازمند یک ویراستاری درست و حسابی و شاید مقدمه‌ای در معرفی اثر است، همچنان وجودش  غنیمت است برای دانشجویان و پژوهشگران حوزه مطالعات خانواده، تعلیم تربیت و مطالعات زنان.

برای مطالعه بیشتر

شارلوت پرکینز گیلمن، زنستان، ترجمه نوشین احمدی خراسانی، نشر توسعه، ۱۳۸۸.

متن کتاب زنستان/herland به زبان انگلیسی

مطالب مرتبط

مادر نخور غم، نگیر ماتم

افلاطون،جنسیت وتعلیم و تربیت

اخلاق مراقبت

کریستین دوپیزان و شهر بانوان

Comments (2)