ریتا و بافتارباوری اخلاقی


برای صرف یک غذای مختصر پیش از رفتن به جایی به منزل استادم رفته بودم. زندگی کم ساز و برگ هندی‌ها-فارغ از درآمد و طبقه اجتماعی شان- هنوز هم مرا شگفت زده می‌کند، اما منهای این، از‌‌ همان بدو ورود احساس می‌کردم مشکلی در فضای خانه هست. همه جا تمیز بود اما نظم یا بی‌نظمی قابل درکی وجود نداشت و این مرا آزار می‌داد. پروفسور ما در کودکی دچار فلج اطفال شده و از نوعی معلولیت رنج می‌برد که در هند کمابیش وجود دارد. فکر کردم از بابت آن باشد. شاید برای آنکه چیز‌ها دم دست باشند؟ ولی اینطور هم نبود. نشستیم با استاد به صحبت. پسر و همسرش را صدا زد تا مرا به آن‌ها معرفی کند. پسر جوان و رشیدی داشت که سلام و احوالپرسی کرد و کوله به دوش راهی باشگاه شد. استاد باز همسرش را صدا زد. پاسخی نیامد. درمورد برنامه‌مان صحبت کردیم. پرفسور باز با آرامش صدا زد: «ریتا… ریتا». صدای خفیف و نامفهومی از آشپرخانه به گوش رسید. بعد از دقایقی خانمی نامرتب با موهای کوتاه و پاهای برهنه در پذیرایی ظاهر شد. بلند شدم. سلام و احوالپرسی کردم و دست دادم. دستانش خیس بود و به وضع ناراحت کننده‌ای خیره مرا نگاه می‌کرد. بعد از دقایقی ناپدید شد و با ظرف‌های غذا بازگشت. میز را چید و استاد از من دعوت کرد که سر میز بروم. ریتا هم آمد نشست. استاد تعارف می‌کرد و ریتا فقط نگاه، نه با خشم، نه با محبت، خیلی خالی. زیر نگاه‌های سنگین او غذا خوردم. خودش زیاد نمی‌خورد و بنا به دستور استاد برایش از این یا آن غذا در بشقاب می‌گذاشت. بعد هم سالاد و میوه و شیرینی. پرسیدم: «چرا چیزی نمی‌خورید خانم؟» استاد به جای او جواب داد که ریتا همیشه در منزل است و مدام در حال خوردن. لبخند زدم. ریتا لبخند زد. خیلی زود از سر میز بلند شد و روی تختی کنار اتاق نشست و همچنان زل زد به من، نه با خشم، نه با محبت، خیلی خالی. هر از گاهی به فرمان مرد بر می‌خاست، چیزی تعارف می‌کرد و دوباره روی تخت می‌نشست. ریتا کاملن شبیه ماشین فرمان می‌برد و به نظر نمی‌رسید چیز خاصی توجهش را جلب کند…

همراه پرفسور به چند جا سر زدیم. در مکان‌های مختلف کسانی حضور داشتند که برای او نقش دست‌ها و پا‌ها را ایفا کنند. سوار بر یکی از این ریکشاهای پایی (دوچرخه‌هایی که کابینی با خود حمل می‌کنند و برای مسیرهای کوتاه استفاده می‌شوند) من درباره آنچه در پست دی دی‌ها و بهایا‌ها نوشته بودم با او حرف زدم و اینکه ظاهرن تداوم نظام برده داری در هند که باعث شده وضعیت تکنولوژی اینطور باقی بماند. با تعجب نگاهم کرد و گفت که اینطور به نظرش نمی‌رسد. گفت من برای زندگی و رفت و آمد در هند هیچ مشکلی ندارم. همیشه و همه جا آدمهایی هستند که به امثال من و سایر آدمهای ناتوان و ضعیف، کمک کنند در حالیکه در سفر‌هایم به آمریکا و اروپا شدیدن احساس ناتوانی می‌کنم. همه خدمات را ماشین‌ها انجام می‌دهند و ماشین‌ها همه جا نیستند و هر کاری ازشان برنمی‌آید.

بازمیگردم

الف- بافتارباوری اخلاقی (moral contextualism) به ما می‌گوید هیچ قاعده یا اصلی به مثابه حجیت اخلاقی نهایی و مطلق وجود ندارد؛ حتی اینکه «طوری عمل کن که انسان را، خواه شخص خودت خواه دیگری، همواره غایت بدانی و هرگز وسیله محض به شمار نیاوری». قواعد اخلاقی تنها معیارهایی برای تجزیه و تحلیل وضعیت‌های خاص در اختیار ما می‌گذارند تا در تفکر صرفه جویی کنیم و در عین حال از وضعیت‌ها سرسری نگذریم، اما خوبی و بدی عمل را وضعیت و زمینه عمل مشخص می‌کند و نه قواعد. اخلاقی بودن عزمی است خلاقانه که در ‌‌نهایت دلواپس حقوق نیست بلکه قرار است کمک کند تا در خودمان و دیگران خیرهایی پرورش دهند نظیر مراقبت، ملاحظه دیگران، شفقت، همدلی و عشق را پدید آوریم…

ب- بافت جامعه هند را در نظر بگیرید با آن جمعیت بالغ بر یک میلیارداش، وضعیت زاد و ولد، بهداشت، تغذیه و ترکیب جمعیت متنوعی که دارد. جمعیت انسانی با این حجم با آن کیفیت زندگی که هست طبعن مملو از مشکلات ذهنی و جسمی است. همه جا، حتی در دور افتاده‌ترین نقاط شبه قاره، انبوه انسان‌هایی حضور دارند که به لحاظ وضعیت جسمی یا ذهنی (ناتوانان جسمی/ذهنی)، جنسیتی (زنان بارداری که یکی دو یا سه بچه دیگر را هم باید این سو و آن سو ببرند و مدیریت کنند)، سنی (کهنسالانی که باوجود مرگ و می‌ر‌ها هچنان پرشمارند) و… که به کمک احتیاج دارند. کمکی که در بهترین حالت هم از عهده تکنولوژی برنمی‌آید.

پرفسور با آن هوش و توانایی ذهنی که باعث شده یکی از چهره‌های علمی بنام در رشته خودش باشد و بالغ بر صد و پنجاه کتاب را تالیف یا ویرایش کند در کنار ریتا که همچون دست و بازوی آن ذهن خلاق عمل می‌کند. فرزندی که فرزند خود آن‌ها نیست، خانواده شان را کامل می‌کند. آن‌ها باهم زندگی می‌کنند و طفلی را که می‌تواند متعلق به یکی از اقوام یا آشنایان تهی دستشان باشد به سرپرستی می‌پذیرند. به نظر می‌رسد انتخاب اخلاقی، خلاق و مشفقانه تری باشد نسبت به آن بی‌عملی که من به آن رسیده بودم – ولو به قیمت ابزار کردن انسان.

ج- اما در ‌‌نهایت کسی هست که ذهن مرا راحت نمی‌گذارد. ریتا. ریتا با آن نگاه‌های عجیبش و با آن بی‌نظمی غیرقابل فهم خانه‌اش. وقتی ما در مباحث اخلاقی آن‌طور نگران بیمارانی که در کما هستند، هستیم. وقتی از ملاحظات اخلاقی درباره شامپانزه‌ها که به معنای محدودی خودآگاه، عاقل و تصمیم گیرنده هستند حرف می‌زنیم (تا به آن حد که آن‌ها را واجد حقوق یک کودک چهار ساله می‌دانیم.) درباره ریتا و ملاحظات اخلاقی درباره او-که تا حد زیادی دریچه‌های ذهنش به سوی ما بسته است- چه باید گفت/کرد؟ ریتا با معیارهای ما شاید یک «شخص» کامل نباشد اما از کجا که معیارهای ما در تشخیص یک شخص و ملاحظات اخلاقی درباره او درست باشد؟ آیا ما و او در یک زمینه و بافتار مشترک زندگی می‌کنیم و ملاحظات اخلاقی‌مان برای او هم ملاحظه است؟

مطالب مرتبط

دی دی‌ها و بهایا‌ها

هریکی اندکی

اخلاق مراقبت

درآمدی جدید به فلسفه اخلاق

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. فرزانه said

    دوست عزیز مدتها پیش دوستم اقای راتبی از من خواسته بودند به نوشته های شما سری بزنم و تا امروز فرصت نشد و امروز با همه خستگی ذهنی و جشمی از کوشش برای نوشتن تزم با خواندن نوشته هایتان باز هم ذهن خسته ام دچار چالش شد لذت بردم.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s