برای خاطر عطر نان گرم!


اینکه «ما به لحاظ تاریخی به وقت اسهال این مملکت به دنیا آمده‌ایم» در کنار تمامی معایبش محاسن زیادی هم دارد. یکی‌اش تجربه‌های مشترکی است که شادی را مضاعف و تحمل درد را آسان‌تر می‌کند. وقتی مصیبتی جمعی باشد، تحمل آن آسان‌تر است. حتی وقتی خیال می‌کنیم دردمان منحصر به خودمان است. مربوط به درونی‌ترین و شخصی‌ترین لحظات، رویا‌ها و احساسات، باز هم خطوط و لکه های مشترک زیادی هست. امور خصوصی بیش از آنچه ما فکر می‌کنیم متاثر از شرایط عمومی‌اند.

 یکی از خصوصی‌ترین این درد‌ها، دردهای احساسی هستند. احساس و عاطفه‌مان زخمی می‌شود. درد می‌کشیم. نفس/زبان بند می‌آید. درد له می‌شود شکل ناله، آب می‌شود، شور می‌شود و سر آخر مسیر باریکی به بیرون می‌جوید  که بند نمی‌آید… خواب هم، همان بهتر که نیاید. راه گلو برای فرو بردن غذا بسته می‌شود. به خودمان لعنت می‌فرستیم. دیگری را نفرین می‌کنیم. شکایت پیش خلق و خدا می‌بریم. می‌شکنیم. خمیر می‌شویم. شعر می‌گوییم. فال می‌گیریم و…

البته که همه این‌ها روزی تمام خواهد شد. همه این تجربیات مکرر طبیعی و انسانی، سودمند و سازنده‌اند، که باید با آن آشنا/ آشتی بود.

ب- ایده جالب  ثبت تجربه‌های شخصی/بوسه‌های ابداعی را که دیدم  گفتم‌ ای کاش کار مشابهی در زمینه ابداعات خلاق برای مواجهه با دردهای عاطفی هم انجام شود. شاید دیدن این که دردهای درونی‌مان چقدر عمومی است، بکاهد از رنجی که می‌بریم.  مقابله یک تنه و خام‌دستانه با رنج‌هایی که گاهی آنها را مسخر یا حتی انکار کرده ایم، عمر و انرژی و اعتماد انسان‌ها را نابود می‌کند و گاهی خیلی دیر و پرهزینه آن رویه مسی سکه طلایی عشق را نشان‌مان می‌دهد. تجربیاتی که بسیار انسانی‌اند و تکرار زودهنگام‌شان ظاهرن از ویژگی‌های اجتناب ناپذیر آدم این دوره شده است. عمر عاطفه‌ها کوتاه‌تر شده و چسب و وصله‌های قدیمی  کیفیت سابق را ندارند. کسی زیاد دوست ندارد درمورد این نیمه تاریک حرف بزند. مگر آنکه شاعر باشد یا بلاگری شخصی نویس. احتمالن برای خاطر حفظ غرور است. شاید از ترس هم هست و از شرم شنیدن انعکاس خنده ای که زمانی بر کسی کرده ایم.

ج- اما،«ببین! همیشه خراشی است روی صورت احساس» و گاهی مواجهه کودکانه با این خراش صدمات جدی و جبران ناپذیری به بار می‌آورد. در ظاهر خراش است و درباطن زخمی عمیق. ممکن است رگی حیاتی را قطع کند، ممکن است به عصب برسد، ممکن است عفونت کند. زخم است و گام اول جدی گرفتن آن. اینکه بپذیری زخمی شدی و باید از خودت مراقبت کنی. اینکه به زخم‌ات اهمیت ندهی، آن را انکار کنی، یا نه، شروع کنی به خراشیدنش، یا نه، بخواهی که دیگری را هم زخمی کنی تا ادب شود، سرجایش بنشیند، یادش بیاید فلان، خیال نکند بهمان، علاج زخم نمی‌کند. باید زخمی شدن را پذیرفت و خود را در آغوش گرفت.

  باید با آن مهربانی کرد. بدون احساس چندش، خیره و عمیق نگاهش کرد و یاد گرفت. این قطعه فوق العاده از سیلویا پلات را زمانی در وبلاگستان دیدم که: «اگر از زخم‌ها و رنج‌هایی که به ما عارض می‌شود نیاموزیم بعید است که از هیچ امر دیگری هم چیزی بیاموزیم. رنج ما را در تب و تاب شگفتی می‌اندازد. زخم ما را به فریاد می‌آورد. اگر از این‌همه چیزی نیاموختیم آن رنج سیاه و بیهوده است و آن زخم خوب هم که بشود جای‌اش مثل یک زخم زشت تا سال‌ها باقی می‌ماند. چیزی که جبران کند رنج ما را و زخمی که می‌خوریم همین است که بیاموزیم. این می‌تواند حاصل بحرانی باشد که پشت سر می‌گذاریم. پس پیش می‌رویم. دور نمی‌زنیم. فرو نمی‌رویم».

د- باید محکم بود و پایان قصه را قبول کرد و این یکی از دشوار‌ترین مراحل این دشواری است. باید همه نشانه‌ها را پاک کرد. گذاشت و گذشت. اینکه تو حضور دیگری را که تصمیم به جدایی از او گرفته‌ای در تمام صفحه‌های حقیقی و مجازی دور و برت حفظ کنی نشانه هیچ چیزی نیست. نشان نمی‌دهد که برایت مهم نبوده و نشان نمی‌دهد که به رابطه با او اهمیت نمی‌دهی. کسی را تغییر نخواهد داد. تا وقتی به انتقام فکر کنی باید هزینه بدهی. بیا زودتر بزرگ شویم. دست برداریم از این خشونتی که علیه خود روا می داریم. تا وقتی نتوانی وجود عینی‌اش را از محیط اطرافت پاک کنی وجود ذهنی‌اش از میان نخواهد رفت. خاطره‌ها را باید برچید. دور ریخت یا گذاشت در صندوخانه‌ای که جای کلیدش را گم خواهی کرد. در عین حال از منظره‌ها، تجربه‌ها، بو‌ها و صدا‌ها و مکان‌های مشترک نباید گریخت. باید دوباره دیدید، دوباره تجربید، دوباره شنید، دوباره بویید، دوباره رفت و چای خورد« وهنوز نان گندم خوب است».

مرهم زمان و نعمت فراموشی آدم را تنها نخواهند گذاشت. زخم هرچه عمیق‌تر باشد طول درمانش بیشتر است و باید این حق را بهش داد. باید رفاقت کرد با خود. ملایم باید بود. گاهی باید قرآن/دعا خواند و گریه کرد. فیلم دید و گریه کرد. قصه شنید و گریه کرد. گریزی نیست از این گریه‌ها. اشک ریختنی را باید ریخت بیرون. حداقل من نشنیدم کسی توانسته باشد بگریزد. باید نوشت. باید با کسی حرف زد. کسی اگر نبود با ضبط صوت حتی… باید ورزش کرد. درسی، حرفه‌ای، کاری را آغاز کرد. موسیقی شاد گوش کرد. رقصید. با دوستان بیرون رفت و به افق‌های تازه اندیشید. مبادا اشتباهی/مشکلی را با  خلق اشتباه /مشکل  دیگری جبران کنی. صبر کن. این زمان باید بسوزد تا بگذرد. هیچ راه میانبری وجود ندارد. هزینه بلوغ احساس است. هزینه عبور از معصومیت کودکی و گامی به سوی سلامت زیستن که به قول شوپنهاور «نود درصد مسیر سعادت از سلامت می‌گذرد». باور کن ما به این همه شاعر احتیاجی نداریم.

در همین زمینه ببینید

تقدیم به شهره لرستانی

مقابله با مشکلات پایان یافتن یک رابطه

شکست عشقی و روش‌های خروج از آن

مطالب مرتبط

پدربزرگ ترمه

فی حقیقت العشق

درباره عشق اروتیک

پدر! مادر! 

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. نسرین said

    خواب رو جا انداختی. نعمت دوم بعد از فراموشی 🙂

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s