فیلسوف بدون نقطه


هنوز هم هیچ دوره‌ای در تاریخ اندیشه به اندازه یونان باستان حیرت برانگیز نیست. حداقل برای من که اینطور است. هرچه پیش‌تر بروی بازهم احساس می‌کنی در یک شیفتگی ابدی نسبت به آن دوره تاریخی گرفتار آمده‌ای… گل سرسبد همه دوره‌ها و از همه مفتون کننده‌تر خرمگس این سبد گل! فیلسوف ژولیده چاق و لنگ و طاسِ بینی کوفته‌ای ما که بدون نعلین و دستار و قلم و دوات به میان مردم رفت تا رسالتی که خدایان بردوشش گذاشته بودند انجام دهد.

ویل دورانت تصویر آشنایی از زمینه و زمانه سقراط نشانمان می‌دهد: «سقراط آتن را میان دو خطر می‌دید: خطری از جانب اکثریت و توده مردم که می‌خواستند عقاید کهن را دوباره برگردانند و خطر ناشی از عقیده به اصالت فرد و بی‌پروا به اخلاق که از زوال عقیده به دین کهن پیدا شده بود…» میل توده برای بازگشت به عقاید خرافی درباره خدایان از یکسو و نفوذ سوفسطائیان با آرایی چنان تند و سرکش که نیچه در برابرشان کبریت بی‌خطر می‌نمود.

سقراط در چنین دوره‌ای با این پرسش بنیادین که «چگونه باید زندگی کنیم؟» آغاز می‌کند و به قول برنارد ویلیامز این بهترینِ همه آغازگاه‌ها برای پرداختن به بحث از اخلاق به مثابه هنر زندگی است. آغازگاهی که بحث از خیر، سعادت و هم تکلیف را در دل خود دارد.

سقراط پابرهنه قدم در کوچه و بازار گذاشت تا با مردم حرف بزند و مردم با او حرف بزنند تا با هم بفهمند «چگونه باید زندگی کنیم» مریدان گرد او را گرفتند و دست آخر هم همان‌ها -که گمان فاسد شدنشان رفت- او را به کشتن داند. خیال می‌کنم کلن خاصیت مرید همین باشد. (همین که اگر حتی موجب مرگ فیزیکی استاد نشود، اجتناب از مرگ فکری که به بار می‌آورد به غایت دشوار است: جمله شاهان بندهٔ بنده خودند/جمله مرغان مرده مرده خودند.)

سقراط البته هرگز مرده مردگانش نشد. او، آنقدر که من از سقراط – و نه افلاطون- می‌فهمم صادقانه پرسش‌گری را می‌ستود. او هرگز جزم اندیش یا دیکتاتور نبود. ضمن اینکه سقراط تاریخی /سقراط افلاطونی هرکه هم بوده باشد یادگار گرانمایه‌ای از خود به جا گذاشت. اینکه حقیقت از طریق بحث و استدلال به دست می‌آید و کشف آن یک ماجرای دسته جمعی است. روشی که همچنان فلسفه می‌تواند به آن مفتخر باشد. (حتی اگر صرفن مفتخر باشد).

 سقراط فیلسوف شفاهی بود. چیزی ننوشت. کتاب‌ها اتاق‌های دربسته‌اند. نقطه‌ها جمله‌ها را تمام می‌کنند و کتاب‌ها جایی به تاء تمت می‌رسند. سقراط نقطه نداشت. دیگری همواره حضور حی و حاضر دارد و می‌تواند به تو اعتراض کند، تو را تصحیح کند، خودش را آنچنانکه هست بنماید و اهمیت حضورش را به رخ بکشد. هرکس، از آن نظرگاه و موقعیت علمی، اجتماعی، فرهنگی و… که دارد می‌تواند تیشه بردارد و در تراش خوردن ایده‌ای سهیم باشد.

سقراط به ما نمی‌گوید «چگونه باید زندگی کنیم» ولی یادمان می‌دهد که «زندگی بازاندیشی نشده، ارزش زیستن ندارد» و حاصل جمع/حاصل تفریق معرفتی که از مسیر سقراطی به دست آید (احتمالن با مشارکت کنندگانی هرچه بیشتر، بهتر)، به فراخور زمین و زمانشان، و نه برای همه زمان‌ها و مکان‌ها، خود روشنای راه خواهد بود.

مطالب مرتبط

آگاهی و کشادگی

دیگری

غریبه‌ها

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s