Archive for نوامبر, 2011

دی‌دی‌ها و بهایا‌ها*

الف- تمدن عظیم یونان باستان از نظر تکنولوژی بسیار ابتدایی باقی مانده بود. هیچ کس به تکنیک‌های ساده برای آسان کردن کسب و کار و فعالیتهای بدنی نمی‌اندیشید. این سکون و عدم پیشرفت به سادگی معلول نهاد برده داری بود. نوابغ و مردان عالی رتبه آتنی وقت خود را صرف تفریح و خوشگذرانی و قدم زدن و صحبت کردن درباره اینکه «خیر» چیست و «خوبی» کدام است می‌کردند بدون اینکه هرگز نگران امور منزل باشند. اصلن حکمت خلقت برده‌ها رشد حکمت در میان شهروندان آتنی بوده است. ارسطو معتقد بود «برخی از مردم ذاتن برده‌اند». فیلسوفان ما همه برده داشته‌اند «افلاطون به پنج برده مورد علاقه‌اش اشاره می‌کند و ارسطو ظاهرن چهارده برده داشته است»… از زمان افلاطون و ارسطو قرن‌ها گذشته. باور عریان به نهاد برده داری منسوخ شده و اکنون خودش در بسته بندی‌های متفاوت و فریبنده‌ای عرضه می‌کند که بازشناختنش را دشوار کرده است و البته موضوع این نوشته نیست. امروز به خاطر رودربایستی با خودمان، به عنوان یکی از ابنا بشر هم شده، شرم داریم با این صراحت بگوییم بعضی‌ها ذاتن برده‌اند.

 ب- اینجا که من هستم اینطور به نظر نمی‌رسد. قوانین را دور بریزید. شهادت می‌دهم که بدون هیچ بزک و دوزکی، در این مملکت اینطور پذیرفته شده است که بعضی‌ها ذاتن برده‌اند و آن بعضی‌ها سرسختانه به این بردگی راضی. اربابانشان را ستایش می‌کنند و جوابشان به استیصال و درماندگی شمای نوعی در باور به اینکه «طوری عمل کن که انسان را، خواه شخص خودت خواه دیگری، همواره غایت بدانی و هرگز وسیله محض به شمار نیاوری» پوزخندی از سر تحقیر است. در هند تکنولوژی زندگی روزمره همچنان بسیار ابتدایی باقی مانده است. به‌‌ همان دلیل که در یونان باستان. تا زمانیکه زن ها/مردهایی هستند، که در ازای مبلغی ناچیز، هر کاری می‌کنند و هر باری می‌برند، چه نیازی به صرف هزینه برای بهینه کردن کیفیت زندگی. اساسن یکی از جاذبه‌های اینجا برای خانواده‌های ایرانی (اغلب کارمندان دولت ایران) وجود همین سرونت هاست که آشپزخانه‌های کوچک خانه‌های هندی متناسب با شان آن‌ها ساخته شده است.

 می‌شود زاغه نشین‌های راضی به وضع خود را ندیده گرفت. از کنارشان رد نشد. می‌شود به کودکان گدای خیابانی غذا و لباس داد در عوض پول. کارگری و باربری عار نیست و زن و مرد نمی‌شناسد- بماند که چون زن‌ها از انسان پست ترند کارهای سنگین‌تر به دوش آنهاست. اصلن حق باشماست، تکنولوژی بیاید بیکاران و گرسنگان بیشتر خواهند شد و رنج فلک زدگان برای عبور از این مرحله مشقت بار حیات دشوار‌تر. می‌شود چشم‌ها را بست به روی شهر دهلی و سنگدلی که آدمیزاد نسبت به خودش، و دیگریِ به وزن خودش انسان، دارد بسکه همه چیز طبیعی است و جماعت دل به نشاط.

 ج- اما خودمان را چه کنیم؟ آن‌ها که خاکسارانه و با طیب خاطر از قِبل این ضعف تکنولوژی نان می‌خورند، ما را در وضعیت دشواری قرار می‌دهند. آن‌ها که خیلی صریح‌تر از تحمل انسان جدید ابزارند… دی‌دی برای شما غذا می‌پزد، خانه و اتاقتان را تمیز می‌کند. ظرف‌ها و لباس‌هایتان را می‌شوید. لباس‌ها را با اتوی زغالی(برق پر هزینه است) اتو می‌کند. لازم باشد کارهای سنگین انجام می‌دهد و به خاطر شما با بقیه دی‌دی‌ها می‌جنگد. مریض و محتاج باشد «طلب» مساعدت دارد. دغلبازی‌هایش رقت انگیز است وگاهی هنرهای خاصش در ماساژ و آراستن و پیراستن تن به شما تحمیل می‌شود ؛دست‌های زبری که مدام این واقعیت را یادآوری می‌کنند که دارید از آدمی به عنوان وسیله استفاده می‌کنید.

 با تمامت فرهنگ و سنت ریشه دار این مردم نمی‌توان جنگید، ولی می‌شود به اندازه یک نفر در آن شریک نشد. این رابطه ورای بده بستان اقتصادی‌اش روح کثیفی دارد… هر قدر هم که آن‌ها راضی و مشتاق باشند و شما خیال کنید دارید با سپردن کارهای ساده شخصی به دی‌دی و دادن ده بیست روپیه اضافه به او / خودتان حالی می‌دهید در راستای اخلاق، شفقت، همدلی و مراقبت، که اگر شما نباشید بچه‌های این فلان و زندگی‌اش بهمان… این رابطه بیمار است. بیماری و آلودگی در چشمان متواضعانه- پرنخوت شما و پلک‌های فروافتاده دی‌دی موج می‌زند. در ساده لوحی خیرخواهانه شما و برق چشمان او. در احساس قدرتی که او مایل است به شما بدهد و لذتی که بابت نجات او مایلید ببرید. همه این‌ها ستمگری و ستم کِشی را زیر پوستی منتشر می‌کند. شما انسان را رعایت نکرده‌اید، نه خودتان را و نه او را. شما سرشت مشترک انسانی خود و او را حاشا می‌کنید و متقابلن او از شما را؛ دقیقن همان‌زمان که به خاطر مشکلات دی‌دی بغض می‌کنید، دستهای زبر و سیاه او را در دست می‌گیرید و او را که کوچک و کوتاه است در آغوش می‌کشید، به او پول می‌دهید و خیال می‌کنید فرشته نجات  اویید.

گاهی به نظرم می‌رسد کاش آدمی شفقت و مراقبت و دلسوزی‌اش را برای «خودش» خرج می‌کرد و به جای دیگری به خودش لطف و شفقت داشت، از خودش مراقبت می‌کرد، ظرف‌هایش را می‌شست، خانه‌اش را جارو می‌زد و در عوض از این مهلکه جان به در می‌برد.

*دی‌دی (दीदी/ diidii )در زبان هندی به معنای خواهر بزرگ‌تر و بهایا (भैया/ bhaiyaa) به معنای برادر بزرگ‌تر است که در گفتار روزمره به جای خانم و آقا استفاده می‌شود. مرتبه پایین تری از مادام و سر انگلیسی دارد که برای خطاب قرار دادن مودبانه کابرد دارد. در فضاهای خوابگاه/دانشگاه  بچه‌ها خانم‌ها و آقایانی که کارهای خدماتی انجام می‌دهند را دی‌دی و بهایا خطاب می‌کنند، الباقی هم سِر و مادام هستند طبعن.

مطالب مرتبط

ریتا و بافتارباوری اخلاقی

هریکی اندکی

Advertisements

Comments (4)

فیلسوف بدون نقطه

هنوز هم هیچ دوره‌ای در تاریخ اندیشه به اندازه یونان باستان حیرت برانگیز نیست. حداقل برای من که اینطور است. هرچه پیش‌تر بروی بازهم احساس می‌کنی در یک شیفتگی ابدی نسبت به آن دوره تاریخی گرفتار آمده‌ای… گل سرسبد همه دوره‌ها و از همه مفتون کننده‌تر خرمگس این سبد گل! فیلسوف ژولیده چاق و لنگ و طاسِ بینی کوفته‌ای ما که بدون نعلین و دستار و قلم و دوات به میان مردم رفت تا رسالتی که خدایان بردوشش گذاشته بودند انجام دهد.

ویل دورانت تصویر آشنایی از زمینه و زمانه سقراط نشانمان می‌دهد: «سقراط آتن را میان دو خطر می‌دید: خطری از جانب اکثریت و توده مردم که می‌خواستند عقاید کهن را دوباره برگردانند و خطر ناشی از عقیده به اصالت فرد و بی‌پروا به اخلاق که از زوال عقیده به دین کهن پیدا شده بود…» میل توده برای بازگشت به عقاید خرافی درباره خدایان از یکسو و نفوذ سوفسطائیان با آرایی چنان تند و سرکش که نیچه در برابرشان کبریت بی‌خطر می‌نمود.

سقراط در چنین دوره‌ای با این پرسش بنیادین که «چگونه باید زندگی کنیم؟» آغاز می‌کند و به قول برنارد ویلیامز این بهترینِ همه آغازگاه‌ها برای پرداختن به بحث از اخلاق به مثابه هنر زندگی است. آغازگاهی که بحث از خیر، سعادت و هم تکلیف را در دل خود دارد.

سقراط پابرهنه قدم در کوچه و بازار گذاشت تا با مردم حرف بزند و مردم با او حرف بزنند تا با هم بفهمند «چگونه باید زندگی کنیم» مریدان گرد او را گرفتند و دست آخر هم همان‌ها -که گمان فاسد شدنشان رفت- او را به کشتن داند. خیال می‌کنم کلن خاصیت مرید همین باشد. (همین که اگر حتی موجب مرگ فیزیکی استاد نشود، اجتناب از مرگ فکری که به بار می‌آورد به غایت دشوار است: جمله شاهان بندهٔ بنده خودند/جمله مرغان مرده مرده خودند.)

سقراط البته هرگز مرده مردگانش نشد. او، آنقدر که من از سقراط – و نه افلاطون- می‌فهمم صادقانه پرسش‌گری را می‌ستود. او هرگز جزم اندیش یا دیکتاتور نبود. ضمن اینکه سقراط تاریخی /سقراط افلاطونی هرکه هم بوده باشد یادگار گرانمایه‌ای از خود به جا گذاشت. اینکه حقیقت از طریق بحث و استدلال به دست می‌آید و کشف آن یک ماجرای دسته جمعی است. روشی که همچنان فلسفه می‌تواند به آن مفتخر باشد. (حتی اگر صرفن مفتخر باشد).

 سقراط فیلسوف شفاهی بود. چیزی ننوشت. کتاب‌ها اتاق‌های دربسته‌اند. نقطه‌ها جمله‌ها را تمام می‌کنند و کتاب‌ها جایی به تاء تمت می‌رسند. سقراط نقطه نداشت. دیگری همواره حضور حی و حاضر دارد و می‌تواند به تو اعتراض کند، تو را تصحیح کند، خودش را آنچنانکه هست بنماید و اهمیت حضورش را به رخ بکشد. هرکس، از آن نظرگاه و موقعیت علمی، اجتماعی، فرهنگی و… که دارد می‌تواند تیشه بردارد و در تراش خوردن ایده‌ای سهیم باشد.

سقراط به ما نمی‌گوید «چگونه باید زندگی کنیم» ولی یادمان می‌دهد که «زندگی بازاندیشی نشده، ارزش زیستن ندارد» و حاصل جمع/حاصل تفریق معرفتی که از مسیر سقراطی به دست آید (احتمالن با مشارکت کنندگانی هرچه بیشتر، بهتر)، به فراخور زمین و زمانشان، و نه برای همه زمان‌ها و مکان‌ها، خود روشنای راه خواهد بود.

مطالب مرتبط

آگاهی و کشادگی

دیگری

غریبه‌ها

نوشتن دیدگاه