Archive for اکتبر, 2011

چه کسی روشنفکر است؟

روشنفکر آن گروه از فرهیختگان جامعه‌اند که بی‌آنکه تکلیفی سیاسی- ورای فعالیتی در محدوده حرفه ایشان – به آن‌ها واگذار شده باشد، در اموری نیز دخالت می‌کنند و به آن‌ها واکنش نشان می‌دهند که به منافع و مصالح عمومی جامعه بستگی دارد.

آناتول فرانس

الف- روشنفکر زن/مردی است نامحرم، در تبعید و در حاشیه، آماتور و مولف زبانی که سعی می‌کند حقیقت را به قدرت بگوید. او مزاحم حفظ شرایط موجود است. روشنفکر کسی است که قادر است دربرابر قدرت، حقیقت را به زبان بیاورد. ترشرویی سخنور، و به نحو خارق العاده‌ای با جرات و برآشفته، که هیچ قدرت دنیوی در نزد وی آنقدر بزرگ و با نفوذ نیست که نتوان آن را مواخذه کرد و به انتقادش دست زد. روشنفکرِ مستقل از جمله شخصیت‌های انگشت‌شمار باقی مانده‌ای است که برای مقاومت و جنگیدن با رفتارهای قالبی و پیامدهای آن، که مرگ چیزهایی است که مغرورانه زندگی می‌کنند، مسلح‌است. حرفه روشنفکری نه به معنای انتقاد دائمی از خط مشی حکومت، که به عنوان حرفه‌ای است که باید دائمن خود را هوشیار نگاه دارد و اجازه ندهد فقط نیمی از حقایق و ایده‌های قابل قبول راهنمایش باشند. همین عوامل است که از  او روشنفکری حرفه‌ای می‌سازد، تلاشی  دائمی و ترکیبی، ناتمام و حتمن ناقص وناکامل که اگرچه الزامن باعث شهرت فرد نمی‌شود، نیرومندی و پیچیدگی‌اش دست کم غنای فردی به همراه دارد.  روشنفکر، با داشتن هنر زندگی با هنجارهای متفاوت، داستانی برای گفتن ندارد بلکه تاثیر او فقط نوعی بی‌ثباتی است؛ او پدیدآورنده ارتعاش‌های ناگهانی است.

ب- روشنفکر و روشنفکری دشمنان فراوان و متنوعی دارد؛ متهم کردن همه روشنفکران به خودفروشی، فقط به این دلیل که برای امرار معاش در یک دانشگاه یا روزنامه‌کار می‌کنند، اتهامی خشن و در عین حال بی‌معنی است. بیان این معنا که جهان چندان فاسد است که در ‌‌نهایت همه کس در برابر ثروت و دولت سر تسلیم فرود می‌آورد، عمیقن کلبی مسلکانه است. از سوی دیگر اگر فرد روشنفکر را یک آرمان‌گرای کامل، سلحشوری تابنده، بسی بی‌آلایش و آزاده تصور کنیم که از هرگونه خواسته‌های مادی به دور و نسبت به آن‌ها بدگمان است، موضوع را جدی نگرفته‌ایم. هیچ کس نمی‌تواند از چنین آزمونی سرافراز بیرون بیاید.

روشنفکر برهم زننده نظم و ثبات است و جامعه برای رام کردن او تلاش می‌کند وی را به محاصره خود درآورد،‌ گاه با اعتبار جایزه و پاداش،‌ گاه با به سخره گرفتن تمام کارهای روشنفکری، و بیشتر اوقات با تاکید بر این نکته که روشنفکر فقط باید یک متخصص حرفه‌ای در رشته خود باشد. اما روشنفکر هرگز روشنفکر‌تر از زمانی نخواهد بود که جامعه او را به محاصره درآورده، به ریشخند گرفته و احاطه کرده تا به هر صورتی که می‌خواهد در می‌آورد.  روشنفکر باید در برابر فشار‌های جدید برای تکرشته‌کاری مقاومت کند و اجازه ندهد بالا رفتن از نردبان نظام آموزشی، او را وادار به اندیشه و سخن تک‌بعدی و تخصصی، که صرفن برای متخصصان قابل فهم است، بکند. او باید تلاش کند تا حد ممکن از تابعیت آمریت نهادهای آموزشی و نهادهای قدرت اجتناب کند. روشنفکر در برابر تجاوزهای حرفه‌ای کردن، باید آماتورگری پیشه کند، به این معنا که نیروی محرک او عاطفه و غمخواری و نه سودجویی و خودخواهی کوته‌فکرانه تکرشته کاری باشد. روشنفکر باید مادام العمر درگیرجدال با همه اولیای بصیرت یا کتابهای مقدسی باشد که چپاولگری آن‌ها بیش از اندازه بوده و استبدادگرایی‌شان تحمل هیچ مخالف و تنوع و گوناگونی را ندارد. در برابر چنین روشنفکری، با ازرشهای گیتی باورانه، خدایان همواره ناکام‌اند.

ج- به عنوان مثال دربرابر اسلامگرایانی در جوامع اسلامی-عربی، که از طرف ستمدیدگان، مستمندان شهری، دهقانان بی‌زمینِ روستا‌ها و همه کسانیکه امیدی جز گذشتۀ اسلامیِ احیا شده یا بازسازی شده ندارند، رسالتی بردوش خود احساس می‌کنند که به گفته خودشان حامل عدالتی شایان توجه است؛ نقش روشنفکر این نیست که به سادگی بگوید «اسلام تنها راه بوده است» و چیزی درباره برداشت‌های متفاوت آن نگوید و بیشتر اختلاف عقاید و تفاوتهای موجود را همتراز جلوه دهد. اسلام مذهب و فرهنگی است که در عین ترکیب از یکپارچگی بسیار دور است، روشنفکر به هیچ وجه ناگزیر از همسرایی با ستایشگران اسلام نیست، بلکه قبل از هر چیز باید در طنینی بلند تفسیری از اسلام را با تاکید بر پیچیده و بغرنج بودن و ماهیت دگرپذیری آن معرفی کند و در عین حال از آمرین اسلام بخواهد که با چالش‌های اقلیت غیر اسلامی، حقوق زنان، خود مدرنیته با دقت در ویژگیهای انسانی و ارزیابی صادقانه از آن وارد گفتگو شوند. نقطه مرکزی برای یک روشنفکر در اسلام نه کناره گیری از جاه طلبان سیاسی یا نافرهیختگان ظاهر نما، بلکه احیای اجتهاد یا تقسیر شخصی است.

برداشتی است از:  ادوارد سعید، 1380، نقش روشنفکر، ترجمه حمید عضدانلو، نی.

مطالب مرتبط

درباره فرهنگ

دیگری

نوشتن دیدگاه

هر یکی، اندکی

الف- شاید شما هم این حکایت را شنیده‌اید که شخصی در کنار ساحل دورافتاده‌ای قدم می‌زد. مردی را در فاصله دور دید که مدام خم می‌شود، چیزی را از روی زمین بر می‌دارد و به اقیانوس پرت می‌کند. نزدیک‌تر می‌شود، می‌بیند مردی بومی صدف‌هایی را که به ساحل افتاده‌اند در آب می‌اندازد.

– صبح بخیر رفیق، چه می‌کنی؟

+ این صدف‌ها را به اقیانوس می‌اندازم. مد دریا این صدف‌ها را به ساحل دریا آورده و اگر آن‌ها را به آب نیندازم خواهند مرد.

– دوست من! حرف تو را می‌فهمم ولی در این ساحل هزاران صدف این شکلی وجود دارد. تو که نمی‌توانی آن‌ها را به آب برگردانی، خیلی زیاد هستند و تازه همین یک ساحل هم که نیست. نمی‌بینی کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی‌کند؟

مرد بومی لبخندی می‌زند، خم می‌شود و دوباره صدفی برداشته و به داخل دریا می‌اندازد و می‌گوید: برای این یکی اوضاع فرق کرد…

 این داستان و امثال آن را معمولن برای گشودن روزنه امید در زمان/مکان‌های سرشار از یاس نقل می‌کنند. توصیه به اقدامات و اصلاحات نزدیک، ریز، ممکن، ولو با تاثیر کم و بدون چشم داشت … گاهی به نظر می‌رسد یگانه راه شایسته دلبستن برای ایجاد تغییر همین باشد، اخلاقی مبتنی بر شفقت، صمیمیت و ایثار، در دایره‌ای محدود. هر یکی، اندکی.

ب- بیایید فرض کنیم این تنها راه کمک به خود و جامعه‌مان است. همه به این نگاه ایمان بیاورییم. هر صبح همه بومیان مناطق ساحلی جهان کنار ساحل جمع شوند و صدف‌ها را به آب بیندازند.

 آیا این اختلال جدی در اکوسیستم پدید نخواهد آورد؟

از کجا معلوم اینکه بخواهیم خلاف نظم طبیعی امور حرکت کنیم، پیوند منطقی و علی پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی را برهم بزنیم و چشم‌داشت ایجاد کنیم کار صحیحی باشد؟ (برفرض علم «هریکی»به مسیر صحیح و غلط)، از کجا معلوم که به اجبار بیرون کشیدن آدمیان از بافتی که در آن زندگی می‌کنند برای خودمان، آن‌ها و جامعه فاجعه به بار نیاورد؟

اینکه کودکان بزهکار بی/بدسرپرستی را از محیطشان جدا کنی و برایشان کلاس تفکر خلاق بگذاری با ما و آن‌ها چه خواهد کرد؟

ج- کسانی را می‌شناسم که به این شیوه ایمان دارند، پشتوانه‌های نظری‌اش را توجیه/ تقویت می‌کنند و حیات عملی‌شان را برمدار آن می‌گردانند، گاهی خیال کرده‌ام این نوع نگاه به نقش ما در میان دیگران، هنوز به آن میزان ظرفیت، پیچیدگی، هوشمندی و تدبیر، که پیش‌نیازش است، مجهز نشده. بیش از آنکه برای خدمت به دیگران و از روی نوع دوستی باشد برای خدمت به خود و از روی خودخواهی است. شیره حیات و سرنوشت دیگران را به سمت رگهای خسته خودمان جاری می‌کنیم تا جان بگیریم، احساس کنیم هستیم و داریم کاری می‌کنیم.

مطالب مرتبط

جیغ می‌کشم پس هستم

هاجر

نوشتن دیدگاه

دو- پهلو

 این یک قاعده مطمئن است که وقتی یک نویسندهٔ ریاضیدان یا فیلسوف، بسیار مبهم می‌نویسد، دارد مزخرف می‌گوید.

وایتهد

الف- دفاع از صراحت در زمینه و زمانه ما جسارت فراوانی می‌خواهد. از یک‌سو به جهت زمینه‌های عرفانی قوی در معارف ما که مدافع سخن گفتن برای اهل و اهلیت آدم‌ها، و ستایش‌گر سکوت و ابهام است: «گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش» و از سوی دیگر به دلایل پیدا و پنهان تاریخی و سیاسی و اجتماعی، پاشنۀدر همواره به نفع ابهام چرخیده است.

ب- منهای بافتار فرهنگی و ملاحظات سیاسی و اجتماعی بعضی کسان هم به اقتضای سنخ روانی‌شان از تصریح گریزان هستند و طرفدار تعلیق‌اند. مایل نیستند تکلیف چیزی را روشن کنند و حرف‌ها و نوشته‌هایشان به جای اینکه یک خط مستقیم از آغاز تا انتها را بپیماید، شبیه صدف حلزون حول جنبه‌های متعدد موضوع چرخ می‌زند، قرب و بعد می‌گیرد و در ‌‌نهایت به نتیجه خاصی هم نمی‌رسد، این تیپ آدم‌ها از نتیجه بیزارند، از پذیرفتن مسئولیتِ لوازم به نتیجه رسیدن هر کنشی فراری‌اند و دلشان می‌خواهد همه چیز را در هوا معلق و معطل نگاه دارند، طبعن آسانتر هم زبانشان به انتقاد و تخریب گشوده می‌شود. نقد و ساخت‌شکنی ِ مستدل البته نعمت و برکت  بسیار بزرگی است اما حرفهای پراکنده و انتقادات گیج، جز فرسایش و خستگی حاصلی ندارد. مصیبت از آنجا شروع می‌شود که سروکاراین آدم‌ها با دیگری/دیگران می‌افتد و آنجا دوچندان می‌شود که گاهی خودشان هم باورشان می‌شود  دارند درست می‌گویند و درست می‌روند، حال آنکه نه چیر خاصی می‌گویند و نه جای خاصی می‌روند. توهم صبر برشان می‌دارد و منت مدارا می‌گذارند در حالیکه با تعللشان دیگران را عمیق آزار می‌دهند/ به آنها آسیب می‌زنند.

ج- اما به نظرم طفره رفتن از صراحت، آنجا که بنا را بر سخن گفتن می گذاریم، با هر توجیهی که صورت پذیرد غیر اخلاقی است. «ابهام پناهگاه ناتوانی است»: ناتوانی از بیان چیزهایی که علی‌الدعا گفتنی نیستند ولی به جای اینکه درباره‌شان سکوت شود یا دست پایین به نقصشان در پیمودن زنجیر استدلال اعتراف شود، گفته می‌شوند و ابهامی بالانشین و پرتبختر را حمایت می‌کنند؛ ناتوانی/ترس از بیان حقیقت و مواجهه رو در رو با آن و ترجیح مصلحت و عافیت طلبی؛ یا ناتوانی از اتخاذ تصمیم، مواجهه با لوازم  آن و قبول مسئولیت نتیجه اختیار و انتخاب انسانی.

د- «ابهام نه فقط باعث آشفتگی نثر می‌شود، بلکه مخرب زندگی و امید هم هست… به مصیبت‌هایی فکر کنید که ریشه آن‌ها ابهام است و آنگاه سخن بگویید! وقتی چیزی می‌گوید مطمئن شوید که واقعاً آن را گفته‌اید. احتمال اینکه بتوانید منظور خود را برسانید چندان زیاد نیست».

Comments (1)