Archive for سپتامبر, 2011

زندگی با چشمان بسته

الف- دختری خانواده‌دار که پدرش آبروی محله است و خودش هم دختر مدرسه‌ای خوب و ممتاز بابا و مونس داداشی که رفته (در کشتی و روی دریا کار می‌کند)، دانشگاه، و در رشته حقوق قبول می‌شود، اتفاقی (ظاهرن تهمتی اخلاقی)، باعث می‌شود دانشگاه را‌‌ رها کند و در دفتری حقوقی مشغول به کار شود. زندگی دختر رفته رفته تغییر می‌کند و در جریان تغییرات، محله برایش تنگ و تنگ‌تر می‌شود، محله خیلی کم ظرفیت‌تر از آن است که با او مدارا کند و او جوان‌تر از آنکه با محله. کسی که به قواعد بازی محل تن ندهد محکوم به حذف است، پس حرف و حدیث‌ها آهسته آهسته شروع می‌کند به جرقه زدن، شعله ور شدن و گُر می‌گیرد. دختر ابتدا توضیح می‌دهد، بحث می‌کند، اما در ‌‌نهایت فقط سکوت می‌کند و فاصله می‌گیرد و از او فاصله می‌گیرند، آنقدر که شب‌ها تنها برای خواب، دیر و دیر‌تر به خانه می‌آید.

 او در تمام این سال‌ها به داداشی نامه می‌نویسد که حال همه ما خوب است…

ب-دختر می‌خواهد تجربه کند، عشق را، مرد را، کار را، جوانی و زیبایی را، رنگ را، رانندگی را، زندگی مدرن را. (فیلم آنقدر منصف هست که دختر را به خاطر این خواسته‌ها محکوم نکند و تا آنجا که می‌تواند دست به‌عصا نمایششان دهد.) اما محله و خانواده «یکی یکی کارت‌های صدآفرین را از دختر پس می‌گیرند» آنقدر که شبی پدر و مادر تصمیم می‌گیرند این لکه ننگ را از دامان محله و خانواده پاک کنند، آنقدر که مادری که سال تا سال پایش را از خانه بیرون نمی‌گذاشته، چادر چاقچور می‌کند و به «میدان محله» می‌رود تا استشهاد محلی در مورد فساد دخترش را امضا کند…

 در میان این گرگرفتگی داداشی باز می‌گردد. مادر را در بستر بیماری می‌بیند، پدر را پیر و شکسته، کاردی که قرار بود جان خواهر را بستاند کف آشپزخانه و خواهری را که نیمه شب دنبال داروی مادر به خیابان رفته بوده، با سروصورت کبود، در بیمارستان. داداشی «میان سه نفر که عاشقشان است گیر می‌کند»…

ج– فیلم تلاش برای روایت زندگی دختری بلند پرواز (پرستو) برای اوج گرفتن از چارچوبهای مسلط ِمذکر ِ جامعه است: آبروی پدر که از جان او ارزشمند‌تر است؛ عشق یکسویه مرد میانسال که اهمیتی به خواست او نمی‌دهد؛ بازی قدرت پدر (به عنوان آبروی محل) و مرد ثروتمند (به عنوان سم محله) و او که ملعبه این بازی است؛ هرزگی مردانه حق به جانبی که اگر عین حرف‌هایش را به خودش برگردانی لت وپارت می‌کند؛ امکان فراری که تنها برای پسر خانواده میسر است و… در ‌‌نهایت ، در نگاهی واقع بینانه و با چشمانی باز، او مقهور این سلطه پر نفوذ و همه جانبه می‌شود، درست همان‌طور که وقتی با چشمان بسته روی دوچرخه در رویا فرو رفته بود ناگهان به زمین خورده بود، با مرگ برادرش، در نمای پایانی فیلم با پسر عاشق همسایه در یک «چهارچوب» قرار می‌گیرد و فرود می‌آید.

د– «زندگی با چشمان بسته» / نسخه ایرانی مالنا(!)، ساخته رسول صدر عاملی که بعد از دو سال و ظاهرن با اعمال جرح و تعدیل‌هایی مجوز اکران ( تنها در تهران) پیدا کرده است، روایت تنهایی و محکومیت دختری از خانواده‌ای مذهبی/سنتی در محله‌ای قدیمی (نماد جامعه ایرانی) است. این فیلم خلاف آنچه این طرف و آن طرف خواندم به نظر من فیلم «بسیار مهمی» است. با این حال شدیدن در تنظیم روابط علی و معلولی اتفاقات فیلمنامه ضعیف است و در ‌‌نهایت هم در ضعیف‌ترین قسمتش، شاهد باز شدن بدون دردسر، اخلاقی و شفاف همه گره‌ها در جریان «یک بازی قدیمی» هستیم. فیلمنامه نتوانسته/ مجاز نبوده، دلایلی به اندازه کافی محکم، برای آن حدی از سرشکستی که دختر به‌بار می‌آورد، که پدر و مادر را راضی به کشتنش می‌کند، فراهم کند. فیلم می‌خواسته/مجبور بوده راه تطهیر دختر در پایان داستان (چنانکه مرسوم است) را باز بگذارد و از اینجا ضربه می‌خورد.

 با این وصف و با تمام ضعف‌هایی که این طرف و آن طرف  شمرده‌اند (گاهی خارج از طریق انصاف)، حتی بدون توجه به بازی‌های خوب، لحظات درخشان و خوش ساخت بودن فیلم، «زندگی با چشمان بسته» صرفن به خاطر سوژه در نیامده اش/سوژه‌ای که با توجه به محدودیت‌های سینمای ایران نمی‌توانسته در بیاید، فیلمی قابل اعتنا، تاثیرگذار و دیدنی است.

روایت بی‌پناهی نا-دختری مضروب و تنها که در بیمارستان به پرستار می‌گوید: «می‌شود مرا ببوسید.»

مطالب مرتبط

گورهای خری

 ورود آقایان ممنوع 

پدر بزرگ ترمه

درباره الی که نماینده ایران شد

سقط جنین

فیلم‌های فمینیستی

نوشتن دیدگاه

غریبه‌ها

الف – شبکه‌ها آواری ازدرهم‌ریختگی قانونی و خودخواسته به همراه آورده‌اند که یکی از نتایجش هجوم «غریبه» هاست. آدم‌ها و حوزه‌ها و موقعیت‌ها و ظرف‌ها و… «همه‌جا»، از دور‌ترین تا درونی‌ترین جا‌ها، پر از راه و شکاف و گسل و سوراخ سمبه شده است، هیچ کجا از هجوم غریبه‌ها در امان نیست. غریبه‌ها در حوزه خصوصی و عمومی ما سرک می‌کشند و ما نیز به عنوان غریبه متقابلن چنین می‌کنیم. به تکثری وارد می‌شویم که قبلن نمی‌توانستیم، به دنیاهایی که قبلن تنها از ان ِ دیگری بوده است، به طبقه‌هایی که هیچ پلکانی از طبقه ما به آن‌ وجود نداشته است، به مجالسی که هرگز صندلی برای نشستن ما نداشته، به ظرف‌هایی که ظرفیتش در ما ایجاد نشده بوده…

غریبه رهگذر، مسافر یا مقیم غیر خودی است، حتی امروز ماست در مقابل دیروزمان. غریبه غربی است که درباره شرق کتاب می‌نویسد/ فیلم می‌سازد. غریبه هندوی آمریکایی است. غریبه عربی است که بر ضد استبداد انقلاب می‌کند. غریبه هر دانشجو غیر غربی ِعلوم دنیای جدید است. غریبه بچه روستایی است که به شهر آمده و دانشگاه رفته و از اینترنت مجانی خوابگاه وبلاگ به روز می‌کند. غریبه دانشجوی سنتی- مذهبی است که به اروپا رفته و از آنجا در مدح/ذم اروپاییان قلم می‌زند. غریبه مبارز/ کودک/ دانشجوی نوخاسته‌ای است که رهبران/والدین/اساتید خود را نقد می‌کند. غریبه فرزند خانواده لامذهبی است که به قم رفته تا درس طلبگی بخواند. غریبه مرد فمینیست است. غریبه زن فیلسوف است. غریبه عضو جدید خانواده است، غریبه کسی است که تنها با فحاشی و خیالبافی در رسانه‌ها و شبکه‌ها کسب اعتبار و شهرت کرده است. غریبه آیت الله زاده ای است که که علیه تمامی خود شوریده است. غریبه کسی/گروهی است که در جایی که باید می‌بود نیست و… همه ما جاهایی را داریم که در آن غریبیم، در بعضی‌ها آنقدر احساس غربت همه جایی است که تلاش میکنند برای خودشان حلقه بومیان جدیدی تعریف کنند.

ب- خیلی خیلی ساده‌تر، گسترده‌تر و دم دستی‌تر از گذشته تماشا می‌کنیم، تماشا می‌شویم، ما به غرب/شرق/شمال/جنوب می‌رویم، غریبه‌ها را به خود راه می‌دهیم، با خود می‌برندمان، زبان و سبک زندگی‌شان را تقلید می‌کنیم، معنویت و آداب ما را تقلید می‌کنند، تحسین/تقبیحشان می‌کنیم/می کنند… اصلن شبکه همین است که همه جا به همه جا راه دارد و اینطور می‌شود که کوتاه‌ها به منطقه بلند قامتان وارد می‌شوند و بلند قامتان به خانه کوتاهان سرک می‌کشند، بچه‌ها به دنیای بزرگ‌سالان، بزرگ‌ها به دنیای کودکان، زنان به دنیای مردان، مردان به دنیای زنان، فرهیختگان به دنیای عامه پسند، بی‌سوادان به حوزه تولید محتوا، تعالی با ابتذال پیوند می‌خورد، امر قدسی با طنز… آلیس شدیم در سرزمین غرایب!

ج- این هجوم غریبه‌ها، از در و دیوار، هر یک از ما را، هم‌زمان، به عنوان مهاجم و قربانی تحت تاثیر قرار داده است. غریبه درک درستی از بومیان ندارد، غریبه از متن و زیر-متن متفاوتی می‌آید. غریبه برای راه یافتن در میان بومیان زحمتی نکشیده است، موظف به قبول آداب و عاداتی نیست، غریبه اغلب از ورود به حوزه ممنوعه هیجان زده می‌شود و این هیجان فهمش را مشوش می‌کند. درک او از بومیان وهم آلود و غبار زده است، بومیان در مقابل غریبه‌ها محتاط و محافظه کارند، غریبه در باز-گو کردن آنچه می‌بیند، و (احتمالن) به خط کش خود می‌سنجد، نمی‌تواند منصف و واقع بین باشد. واگویه‌های غریبه از آنچه دیده، دیگر غریبه‌ها را هم علاقمند می‌کند و اقبال آن‌ها، به هر گوشه از زندگی بومیان، در وزن گرفتن بخش‌های مختلف فهم غریبه موثر است. محصول درک غریبه، به ویژه در مواجهه‌های ابتدایی/ گذری‌اش (معمولن) به شدت تخت و بی‌بعد است، قضاوت‌هایش هیجانی است. بازنمایی‌هایش (اغلب) از نظر بومیان خنده دار/آزار دهنده، کودکانه و گاهی مغرضانه و با نیت سواستفاده است …از طرف دیگر غریبه هم(معمولن) در برابر پذیرفتن نقص ادراکش مقاومت می کند…

 آیا درک غریبه یکسره بی‌ارزش و اعتبار است؟

د- اگرچه همچنان عمیقن درگیر باوراندن این واقعیت به غریبه‌ها(خودمان به عنوان غریبه) هستیم که نگاهشان/نگاهمان معیوب، بی بعد و یکسویه است، اما نباید فراموش کرد که غریبه چیزهایی را می‌بیند که بومی نمی‌بیند. از دریچه‌ای نگاه می‌کند که بومی قادر نیست نگاه کند. نگاه معوج غریبه تا حدود زیادی بازنمایی اعوجاج بومی‌ها ست. در تعجب غریبه، خنده غریبه، اندوه غریبه، اقبال به غریبه و انزوای غریبه نشانه‌های مهمی برای شناخت بومی از خودش وجود دارد. در مواجهه ناچار با هجوم غریبه‌ها، جدی گرفتن نگاه غریبه، تمایل برای وارد گفتگو شدن با او و تلاش برای ایجاد تعادل میان غریبه و بومی، گرچه چیزهای ارزشمندی از دست می‌رود، چیزهای ارزشمندی نیز به دست می‌آید.

از سوی دیگر، رابطه بومیان و غریبه‌ها از نوع رابطه بومیان با یکدیگر نیست. بومی ممکن است تلاش کند چیزهایی را از غریبه پنهان کند- صرف نظر ازمیزان موفیقتش در دنیای بی‌در و پیکری که از آن سخن می‌گوییم- اما بومیان مصالح و منافعی درمیان خود دارند که در ارتباطشان با غریبه وجود ندارد. آن‌ها به غریبه چیزهایی می‌گویند که به بومیان دیگر نمی‌توانند- صرف نظر از میزان صداقت و امانت غریبه- شناختی که از این طریق کسب می‌کند، ممتاز، متفاوت و قابل اعتناست.

پ.ن:  لطف دوستانی که  من را با خواندن دقیق متن مدیون خود کرده اند باعث شد در کنار اصلاح بخشی از نوشته و اعتراف به اینکه احتمالن ذهنم چنان درگیر مفاهیم متعدد است که نتوانسته ام نوشته شسته رفته ای درباره یک مفهوم واحد ارائه دهم، یکی دو نکته را اینجا اضافه می‌کنم.  نخست اینکه همان‌طور که دوستان پرسیده‌اند تعمدی در عدم استفاده از عبارت «دیگری/the Other» داشته ام، چرا که به نظرم دایره شمول این مفهوم  بسیار بزرگتر و پیچیده‌تر از آن‌چیزی است که در این نوشته به آن اشاره شده است . مفهوم فلسفی «دیگری» در دل خود متضمن  تاکید بر تفاوت، دغدغه دیگران را داشتن و به رسمیت شناختن دیگری است. در حالیکه اشاره به غریبه در این نوشته مفهومی دم دستی تر را مد نظر دارد. از سوی دیگر استفاده از عبارت «غریبه»، چنانکه از مثال‌ها و تعریف آن پیداست. ارتباط تام و تمامی با نظر زیمل درباره «بیگانه/ the Stranger » ندارد. کلمه غریبه را بیشتر به سبب قابلیت واژگانی آن در ساختن کلماتی مثل غربت  و غرایب انتخاب کرده‌ام که هم‌زمان نوعی از خود جدا افتادن را نیزتداعی می‌کند. غریبه تنها آن دیگری خارج از ما نیست، که می‌تواند خود ِ اکنون ما، در تقابل به خود گذشته مان هم باشد. در عین حال آنچه این روزها می خوانم مرا وادار کرد تا ضمن اشاره به اهمیت غریبگی، به خودمان (به ویژه وبلاگنویسان) یادآوری کنم که این نگاه همسایه از پنجره، اگرچه نیروی کمکی است در بهبود شناخت ما، خود عمیقن به کمک احتیاج دارد.

مطالب مرتبط

ازدحام توده ها

آگاهی و گشادگی

Comments (2)

درباره رقص

الف- من هیچ رقص نمی‌دانم. درکودکی تلاش‌های پراکنده اطرافیان- بنا به عادت مألوف- برای آرایش موی و روی و لاک ناخن و آموزش رقص به من(نی نای نای) با مقاومت والدینم مواجه بود و در نوجوانی تماشای رقص زنان در مجالس زنانه احساس بدی در من ایجاد می‌کرد که باعث شد هیچ وقت سراغ یادگرفتنش نروم. چیزهایی مبنی بر حرمت شرعی رقص هم شنیده بودم، به استثنای رقص زنی برای مردش (و نه با مردش) که این احساس منفی را تشدید می‌کرد. زندگی خوابگاهی نخستین تغییر نگاه بنیادی را نسبت به رقص در من ایجاد کرد. تماشای رقص محلی دختران، فردی یا جمعی، با لباس محلی یا بدون آن، نوعی آرامش و نوازش بصری به همراه داشت و از آن جالب‌تر، اینکه می‌دیدم چگونه رقص به مثابه نوعی اِبراز ِ ذوق زدگی ِ روشمند مورد استفاده قرار می‌گیرد.

پس از گذشت سالیان دراز، فهم بهتر از هنر، زندگی درمیان مردمان خوش-رقص هند، دیدن رقص‌های گوناگون کلاسیک و نو، فردی و جمعی و آیینی و دینی، صرف تماشا بدون آنکه مهارتی در این زمینه داشته باشم، آن نگاه منفی حاصل از مواجهه ما- نوجوانان مرکز نشین ِمذهبی ِغیرسنتی – را از میان برد و کم کم جای خالی حضور عمومی و خصوصی آن و اجازه رشد وپیشرفت پیچیدگی‌اش را جدی‌تر نشانم داد.

ب- رقص را یکی از اقسام هنر، که عمومن بر حرکات بدن مبتنی است و معمولن با ریتم و موسیقی اجرا می‌شود تعریف کرده‌اند. گرچه فراتر از این تعریف، رقص نه صرفن در میان انسان‌ها که در میان جانوران و حتی در محیط طبیعی، تنها با حضور نسیم ملایم یا سقوط جسمی نرم و سبک از ارتفاعی بلند قابل تشخیص است. در میان آدمیان رقص صورتی از بیان است «بدون کلام» که می‌تواند به عنوان ابزاری برای بیان احساس- از احساسی عاشقانه میان دو نفر تا خلسه عرفانی یا احساسات معنوی و مذهبی افراد و گروه‌ها نسبت به خدا/خدایان- به کار آید.

ج- سابقه رقص در جوامع بشری بسیار بسیار کهن‌تر از آن است که افراد یا افکاری بتوانند، با ممنوعیت یا محدودیت، آن را از میان ببرند. با به سر رسیدن دوران شکار و جنگ با سلاح سرد و کم شدن اهمیت کشت و زرع، به حاشیه راندن قومیت‌ها، قدرت یافتن نگاه‌های تن/زن-ستیز یا محکوم شدن دیدگاه‌های متفاوت در رابطه با ارتباط میان خالق و مخلوق، چیزی از اهمیت رقص کاسته نمی‌شود. رقص‌های آیینی، به ویژه از نوع شرقی آن، همچنان تجلی شادی افزا و آرامش بخشی از عشق، دوستی، احترام، سپاس‌گزاری، پرستش و… است که نامیرایی اش در گذر قرن‌ها خود شاهدی بر جدایی ناپذیری آن از حیات بشر، به ویژه از نوع شرقی اش، است.

رقص به مثابه یک امکان برای ابراز احساس، حضور غیر قابل اغماض و مطلوبی در مناسبات و روابط پیچیده انسانی- بدون نیاز به زبان مشترک- دارد. در جامعه و فرهنگ حضور رقص می‌تواند زبانی سرشار از نشانه های همه فهم و بین المللی برای بیان باور‌ها (اعم از منطقه‌ای یا مشترک میان همه انسان‌ها) و راهی برای ارتباط و پیوند آدم‌ها در شادی و اندوه باشد.

د- در مناسبات فردی (احتمالن نگاه غربی‌تر) رقص می‌تواند نگاه ما به تن خود/دیگری را اصلاح کند. ارزش تن و احترام به تن ِ خود/دیگری، می‌تواند رفتار محترمانه و انسانی میان دو جنس را نمایندگی کند. آموزش اینکه تاکید بر جنس افراد الزامن مترادف با تاکید بر ابتذال/ سواستفاده/خشونت/سلطه و… نیست. رقص می‌تواند تجلی سلامتی، نشاط، عشق، دوستی، احترام، ملایمت، آرامش و…  برای خود فرد یا میان دوجنس باشد.

 اما این بیان بی‌کلام، دربازتولید‌های نو و روزآمدش، رنگ اندیشه/احساس/ دغدغه زمانه و زمینه خود را می‌پذیرد که در واردات صرف این محصول فرهنگی از دیگر کشور‌ها ناپیداست. آنچه گاهی در میان ما نابهنجار، خشن، مضحک و حتی شرم آور ارزیابی می‌شود ریشه در تاریخ، فرهنگ و اندیشه‌ای متفاوت دارد که شاید تفسیر معانی و نشانه‌هایش را در فرهنگ ما دشوار یا نامتجانس کند و البته حضور قدرتمند و غریبش تا حدود زیادی ناشی از ضعف و نفی فرهنگ رسمی ماست.

پ.ن: بعد از انتشار این یادداشت، دوستانی به بیان های گوناگون به ابتذال نهفته در برخی رقص‌ها اشاره کردند و از مرز ابتذال و هنر، که شاید در رقص تشخیص‌اش دشوار است سخن گفتند. ابتدا اینکه باید اشاره کنم اگرچه رقص بر حرکت بدن استوار است، هر جنبش تنی رقص نیست. همانطور که هر آوایی موسیقی نیست. هنر رقص، هنری است فاخر با دانش ونظریات خاص خودش که اصول و مبانی و معنایابی آن در رقص‌شناسی فرهنگ‌ها و جغرافیاهای گوناگون قابل مطالعه و بررسی است و البته  بیرون از دانش نویسنده است. دیگر اینکه هنر فاخر طبیعتن هنری است همراه با خلاقیت و نوآوری که به بهترین و حرفه ای ترین وجه قادر به بیان احساس باشد، با این حال، الزامن نه هر نوآوری هنر فاخر است و نه هر سنتی ابتذال، و مسلمن تشخیص این مرزها بر عهده متخصصان و پیش‌کسوتان هر هنر است.

مطالب مرتبط

خوابگاه دختران

نوشتن دیدگاه

زن و ادبیات

داستان راحت‌ترین شکل نوشتن برای زنان بود، و هنوز هم هست. یافتن دلیل آن نیز دشوار نیست. رمان درمیان شکل‌های هنری کمترین میزان تمرکز را می‌طلبد. رمان را راحت‌تر از نمایشنامه یا شعر می‌توان دست گرفت یا زمین گذاشت… زن استثنایی به زن معمولی بسته است. تنها زمانی که بدانیم شرایط زندگی زن معمولی چگونه بوده است-چند فرزند داشته، آبا پولی از آن خود داشته، آیا اتاقی برای خود داشته، آیا خدمتکار داشته… – تنها در مقایسه با شیوه زندگی که زن معمولی به آن دست رسی داشته، می‌توانیم موفقیت یا شکست زنی استثنایی را، که نویسنده بوده است، توضیح دهیم… فوران استثنایی ادبیات داستانی در آغاز سده نوزدهم در انگلستان، گواه بر تغییرات ناچیزِ بی‌شمار در قوانین و آداب و سنت‌ها بود، زنان سده نورده فراغتی پیدا کردند و تحصیلاتی. دیگر اجازه گزینش همسر، خاص زنان طبقه متوسط و بالا نبود. اینکه هیچ یک از چهار زن زمان نویس بزرگ-جین آستین، امیلی برونته، شارلوت برونته و جورج الیوت- فرزندی نداشتند و دو تن از آنان اصلاً ازدواج نکردند نکته مهمی است (زن و ادبیات داستانی/ویرجینیا ولف).

الف- آیا زنان اساسن به شیوه‌ای متفاوت با مردان می‌نویسند؟ آیا چیزی به نام نگارش زنانه وجود دارد؟ نقد ادبی زنانه چه پیوند‌ها، چه تمایزها و چه ملاحظاتی در مقایسه با دیگر شیوه‌های نقد ادبی دارد؟

 زن و ادبیات :سلسله پژوهشهای نظری درباره‌ی مسائل زنان * مقالات دست‌چین شده‌ای در حوزه نقد ادبی زنانه است. مقالات کتاب در سه بخش مجزا تنظیم شده‌اند. بخش اول که با مقاله‌ای از ویرجینیا وولف آغاز شده عمدتن بر وجود سنت داستان نویسی در میان زنان و موانع و محدودیت‌های آنان پرداخته است. نویسندۀ دومین مقاله، یعنی تیلی السن به این واقعیت اشاره می‌کند که «تنها یک زن نویسنده موفق در برابر دوازده مرد نویسنده موفق» و می‌پرسد «آیا این نسبت بار دیگر به این معنا نیست که زنان آن هم در این قرن، که به مراتب روی خوش تری دیده‌اند، ذاتاً توانایی کمتری برای کسب دست آورد خلاق دارند؟». این مقاله و مقالات دیگر با عناوین «زن و تاریخ ادبیات»، «در جستجوی باغ‌های مادرانمان»، «نقدی از آن خود: استقلال رای و همانند سازی در نظریه‌های ادبی آفرو-آمریکایی و فمینیستی» و «قهرمان قربانی شده، قربانی قهرمان» تلاش می‌کنند به صورت تخصصی و نظری، از زوایای گوناگون و با روی‌کردهای متفاوت، به موانع رشد و بررسی واقعیت حاشیه نشینیِ سنت داستان نویسی میان زنان بپردازند.

ب- بخش دوم کتاب به بررسی موردی و ارزیابی انتقادی یک یا چند اثر از نویسندگان زن- دافنه دوموریه، امیلی برونته، سیمون دوبوار، مارگریت دوراس- می‌پردازد:

ربکا نقطه کانونی تمنا‌ها و توصیف‌های متضاد زنانگی است. ربکا چهره‌ایی است که باعث سست شدن افسانهٔ داستان عشقی می‌شود و مرگ او هنجارهای این افسانه را نجات می‌دهد و از نو می‌سازد. ربکا باید در پایان داستان به جای زن کامل، میهمان‌نواز و پرستیدنی، به عنوان هم‌جنس‌گرا و روسپی لعن و نفرین شود (بازگشت به ماندرلی/آلیسون لایت).

امیلی برونته نیز مانند همه رمانتیک‌ها در تلاش برای وحدت بخشیدن به گسسته‌هاست. اما برخلاف سایر نویسندگان هم‌عصر و اخلاف خودش، نیروی مسبب گسیختگی را نه انقلاب صنعتی می‌دانست و نه مانند خواهرانش تناقض میان تجربیات شخصی و اخلاق سنتی. شقاق جهانی که امیلی در پی محو آن است، ریشه عمیق‌تری دارد. به نظر امیلی برونته شقاق در درون فرد است که در رمان به شکل وضعیت «در خود بودن تام و تمام» و در عین حال «هیچ بودن بدون دیگران» توصیف می‌شود. برونته خود در شرایط غریبی می‌زیست. دوری مطلقش از پدیده صنعتی شدن و محصور بودنش در خانواده، امکان بصیرتی را برایش فراهم آورد که برخی از هم‌عصرانش، که پیش‌تر در معرض سنت‌ها و رسوم دوران ویکتوریایی و از خود بیگانگی جامعه صنعتی بودند، راهی بدان نداشتند. اهمیت بلندی‌های بادگیر در خردورزی رمانتیسم آن است. شکل و تمامی نیروی رمان در تناقض میان این دو مفهوم است (بلندی‌های بادگیر/جولیت میچل).

دوبوار که از زنان پیشرو نسل خود محسوب می‌شد و به هیچ‌گونه نابرابری جنسیتی باور نداشت، رفته رفته به مرزهایی که دور امکانات او به عنوان یک «زن» کشیده شده بود پی برد. او در دنبال کردن این پرسش که «چرا چنین است؟» نشان داد که از حاشیه این دنیای سراسر مردانه به مرکز آن، راهی است پرسنگلاخ، طولانی و پرفراز و نشیب. دوبوار در همه آثارش نظر خود درباره آزادی را بیان می‌کند. به اعتقاد او آزادی وضعیتی است که انسان برای خود فراهم می‌کند، شاید انسان‌ها در شرایطی محدود و سخت به‌سربرند اما همواره امکان انتخاب میان آزادی و جبر وجود دارد. رمان‌های میهمان و خون دیگران پیام‌آور فردگرایی نامحدود است… در حالی که در رمان‌های اولیه دوبوار رابطه عاطفی میان زن و مرد رابطه متقابل و مسئولانه زنان و مردانی است که از لحاظ عاطفی و جنسی نیز فعال و مسئولند، اما در ماندران‌ها وضع به گونه‌ای دیگر است. دوبورار شرح می‌دهد که انسان‌ها توانایی انجام کارهای روشنفکری بسیار بزرگ، درک خردمندانه بسیار عظیم و گرایش عاطفی به دیگران را دارند. اما گویی می‌خواهد بگوید به محض آنکه مسئله جنسیت به میان می‌آید، تمامی این ویژگی‌های والا به ناگاه محو می‌شوند. (سیمون دوبوار در آینه رمانهایش/مرسده صالح‌پور).

ج- بخش سوم کتاب که تقریبن یک سوم حجم آن را تشکیل می‌دهد، حاوی فرهنگ بسیار سودمندی از اصطلاحات و اشخاص است، در کنار فهرستی از منابع موجود مطالعات نقد ادبی به زبان فارسی که یا نگارنده آن‌ها زن بوده‌اند با به اثری از زنان نویسنده پرداخته‌اند (منبع‌شناسی زن و ادبیات). به این فهرست‌ها واژه‌نامه سه زبانه‌ای از منابع مورد استفاده در این کتاب یا منابع مفید برای مطالعه بیشتر افزوده شده است.

*زن و ادبیات: سلسله پژوهش‌هایی درباره‌ی مسائل زنان، ۱۳۸۲، گزینش و ترجمه: منیژه نجم عراقی، مرسده صالح‌پور، نسترن موسوی، چشمه.(چاپ سوم این کتاب در بازار موجود است.)

مطالب مرتبط

جنیسیت و زبان

زن و زبان

پول

Comments (2)