کمک-کدبانو


دوهفته‌ای می‌شد که این کار را می‌کردم. روزی چندبار همه جا را تاریک می‌کردم، ضبط را روشن. دراز می‌کشیدم و تصور می‌کردم مرده‌ام. بَعد را تصور می‌کردم. اوایل در مجلس ختم خودم دور می‌زدم. بعضی وقت‌ها گریه می‌کردم، به خصوص وقتی مادرم را می‌دیدم و بعضی وقت‌ها هم پوزخند می زدم از آن بالا. هی توی ذهن خودم قبلش را عوض می‌کردم تا بعدش را ببینم. مثلن اگر خودکشی کرده باشم، یا تصادف یا از سرطانی چیزی مرده باشم. آدم‌ها چکار می کنند، واکنش‌شان چیست. بدی اش این بود که درهرصورت، تمام ات می کنند، حتی اگر خیال کنی خودت، خودت را تمام کرده ای. یعنی با عوض کردن قبلش و تصور بعد‌های متفاوت نمی‌شود جلوی تمام کردنت را گرفت. همه چیز‌ها و کسان دیگر بدون توجه به نبودن تو زندگیشان را می‌کنند. شاید یکی دوتا قاب عکس خندان ناکام با نوار سیاه. شاید اگر یک وصیتنامه خاصی بنویسم… گاهی از خودم می‌پرسیدم چه کسی گفته قبلش تو وجود خاصی داشته‌ای برایشان که حالا دلواپس عدمت هستی ای موجو متوهم! کاسه سوراخ امیدت را  با این چرندیات پر می‌کنی، البته به جز مادرم. …چند روز یکبار عبارت روی سنگ قبرم را عوض می کردم، سنگ تمام نمی شود… «من از نهایت …»؛ «سه چیز در این دنیا …»؛ «عمری دگر بباید بعد از وفات ما را/کین عمر طی نمودیم…»؛ اصلن  سنگ هم نباشد، به جهنم،  کاشی‌های لاجوردی کوچک باشد، وسطش هم حوضی داشته باشد که آب باران را جمع کند تا گربه ها و کلاغ‌های قبرستان از روی شکمم آب بخورند، حتی اسم هم نداشته باشد؛ نه، کاشی های سفالی خام پانزده در پانزده، خاک بشود برای درختان قبرستان، جان بگیرند، سایه بیندازند… همه این تصور‌ها با پس زمینه صدای  خش دارعبدالباسط بود از ضبط صوت، صدای عبدالباسط باید از یک ضبط صوت قدیمی مثل همین بلند بشود تا قوه تخیل آدم به کار بیفتد وبعد که نوار تمام شد ودکمه بیرون پرید از کار بیفتد…می خواهم بگویم کامپیو‌تر با آن کیفیت و نامیرایی که دارد جواب نمی‌دهد، ضمن اینکه یکجور حیات ِهوشمند ِتوهین آمیزی درش وول می‌خورد…

 این دختره هم از صدای ضبط فهمیده بود کسی در این آپارتمان هست که ول نمی‌کرد. اول قصد نداشتم در را باز کنم ولی کوتاه بیا نبود. مجبور شدم در را باز کنم. لای در ایستادم. دختر مرتب و مودبی بود، از نگاه به چهره‌اش حس خوبی به آدم دست می‌داد که ظاهرن متقابل نبود. سلام کرد و گفت که از شرکت نمی‌دانم چی چی تمیز آمده و این هم قبضش است و قرار نبوده برای تمیز کردن راه پله‌ها باشد، چون او فقط کمک-کدبانو است و کار راه پله یک کار مردانه است، به خصوص که ماشاالله ما اینهمه پله داریم و…تند تند حرف می زد، نفهمیدم چرا به پله‌های ما می‌گوید ماشالله، گفتم زنگ واحد چهار را بزند و با مدیرساختمان صحبت کند. خواستم در را ببندم که گفت از طبقه اول زنگ همه واحد‌ها را زده و ماشالله هیچ کس خانه نیست. به خاطر ماشالله توی دلم لبخند باریکی زدم، کاش همه گره های ذهن همینطور باز می شد. پرسیدم چه کار می‌توانم برایش بکنم چون تلفن مدیر ساختمان را ندارم. خواست حداقل اجازه بدهم بیاید داخل و یک تلفن به شرکتشان بزند. گفت گوشی‌اش را خانه جا گذاشته است. بهانه مسخره‌ای به نظر می‌رسید. سربرگرداندم و چشم گرداندم اطراف خانه، واقعن جوری نبود که بشود غریبه‌ای را راه داد. بعد هم این دختر با این جمالات و کمالات یک نظافت چی بی‌موبایل باشد؟ یک همچین مرگی اصلن جذاب به نظر نمی‌رسید، همینطور الکی برای خنزرپنزرهایی که یک شاهی هم ارزش نداشتند، در این خانه به هم ریخته، البته احتمالن فکر میکنند کار دزدها بوده، ظرفهای کثیف پس… با ناراحتی تکرار کرد که باید تلفن و کسب تکلیف کند. فکر کردم باید تن به تقدیر داد، از جلوی در کنار رفتم وتلفن را نشانش دادم. چراغ ها را روشن کردم. چشم‌هایش در عرض چندثانیه گشاد و تنگ شد. خوشم آمد. چشمم به خودم توی آینه افتاد. همه چیز خوب بود جز آن کش ِسر قرمزی که به نوک موهام آویزان مانده بود. لباسم هم کمی نازک بود. لباس که یعنی یکی از‌‌ همان زیرپوش‌های مردانه‌ای که همیشه می‌پوشم. سالهاست بابا هر وقت برای خودش زیرپوش می‌خرد از کوچک‌ترین سایزش برای من هم می‌گیرد.  توی آینه به دختره نگاه می‌کنم که دارد نگاهم می‌کند. می‌گوید ماشالله همه اش اِشغال است و چشم می چرخاند اطراف خانه. می‌پرسد  آیا شوهرم انتشاراتی دارد یا کتاب خرید و فروش می‌کند که جواب می‌دهم هیچکدام… با نوک ِانگشت ِپا پتوی قبرم را مچاله می‌کنم و می‌آیم می‌نشینم روبرویش تا نگاهش متوقف شود. دوباره زنگ می‌زند و بعد همانطور که گوشی را بغل گرفته می‌گوید خیلی کتاب دوست دارد و مدرسه که می‌رفته همه رمان‌ها را خوانده و از من می‌پرسد شما خودت هم کتاب دوست داری که با سر جواب منفی می‌دهم، تکیه می‌دهم به مبل و پا‌هایم را روی هم می‌اندازم. نگاهش روی ساق پایم متوقف می‌شود. یادم می‌آید شلوارکوتاه مامان دوز پوشیده‌ام. من بلدم چطور بخندم که صورتم نشان ندهد. سرش را می‌اندازد پایین و دوباره زنگ می‌زند. بالاخره جواب می‌دهند. با کسی حرف می‌زند درمورد خودش و راه پله‌های ما، عصبانی است، غرغر می‌کند. انگار قرار می‌شود بهش زنگ بزنند. شماره‌مان را می‌گویم و تکرار می‌کند برایشان. می‌گوید باید منتظر بشود و می‌شود، لابد باید چایی، شربتی چیزی بیاورم که نمی‌آورم. سکوت می کند و به زمین خیره می‌شود… به یک مرگ پیش پاافتاده فکر میکنم که در زمان پیری رخ بدهد و توجه هیچ کس را هم جلب نکند، حتی مادری نباشد، عکس ناکامی نماند،«مرحومه مغفوره…» …از تصورش حالم بد می شود، این یعنی هیچ…مطلقن هیچ و بدبختی دقیقن همنجاست که همه چیز در واقع همینطور است…لعنت، لعنت، لعنت

 کلی عذرخواهی می‌کند که فضولی می‌کند ولی می‌خواهد بداند تازگی کسی از اطرافیانم فوت شده که جواب می‌دهم نه. این دست و آن دست می‌کند، من خودم متوجه هستم که تحمل این حجم از آشفتگی برای یک کمک-کدبانو آسان نیست. تکرار می‌کند خیلی کتاب دوست داشته و زود شوهرش داده‌اند و شوهرش از درس و کتاب بدش می‌آمده و نگذاشته این دیپلمش را بگیرد. می‌گوید قدر بدان. علاقه اش به کتاب باورم شده. آهسته اضافه می‌کند که آدم از زندگی‌های مردم خبر ندارد ولی بعضی‌ها واقعن قدر نمی‌دانند. با سر تایید می کنم. نفس می گیرد و با احتیاط می‌گوید زن باید به خودش برسد، برای خودش‌ها نه برای کس دیگر، تعریف می‌کند وقت‌هایی که با شوهرش دعوا می‌کرده‌اند چقدر به خودش می‌رسیده و از خانه بیرون می‌رفته است. می‌گوید بعد‌ها شوهرش کتکش می‌زده و در اتاق را قفل می‌کرده، اینهم نوار می‌گذاشته با صدای بلند و پا می‌شده می‌رقصیده. می‌گوید گاهی که حوصله داشته در را باز می‌کرده دوباره می زدتش، شوهره خسته می‌شده ولی این نه. یکبار ضبطش را شکسته. یک چیزی در چهره اش روشن، ولی زود خاموش می شود. می‌گوید گاهی هم موقع دعوا خودش فرار می‌کرده توی اتاق، در را ازپشت قفل می‌کرده و با صدای بلند آهنگ می‌رقصیده است. در مورد شوهرش که حرف می زند از فعل ماضی استفاده می کند، یک حسرت خفیفی هم در صدایش هست. می‌گوید آهنگ شاد گوش کن، ساسی، اندی، برقص. زنها نرقصند می‌میرند به خدا، خود من را رقص نجات داد، رقص زنها را نجات می دهد به خدا… چانه‌اش گرم شده، تلفن زنگ می‌خورد. می‌گویند برگردد. سر ِکرایه تاکسی بحث می‌کند. تلفن را قطع می‌کند و بلند می‌شود برود. کارت ویزیت کوچکی از کیفش در می‌آورد و شماره موبایل و اسمش را می‌نویسد پشت کارت.  می‌گوید می‌داند که همین روز‌ها بهش زنگ می‌زنم بیاید اینجا یک خانه تکانی درست و حسابی بکنیم…

در را می‌بندم، صدای کفش هایش را دنبال می کنم که از پله ها پایین می رود، چراغ‌ها را خاموش می‌کنم، قبرمچاله ام را پهن…

مطالب مرتبط

شادِ شادِ شاد

***-***گفتن

Advertisements

3 دیدگاه »

  1. zozo said

    به یک مرگ پیش پاافتاده فکر میکنم که در زمان پیری رخ بدهد و توجه هیچ کس را هم جلب نکند، حتی مادری نباشد، عکس ناکامی نماند،«مرحومه مغفوره…» …از تصورش حالم بد می شود، این یعنی هیچ…مطلقن هیچ و بدبختی دقیقن همنجاست که همه چیز در واقع همینطور است…لعنت، لعنت، لعنت……
    تنها وقتی به همین مرگ به هر صورتش فکر می کنی ،از این همه کشمکش و ترس رها میشوی هر چند ،آن سوی در هم سخت ناپیداست!!!

  2. مهسا said

    مثل همیشه، عالی بود.

  3. بی نام said

    سلام من هم به این انواع مرگ و پس و پیشش فکر کردم و برای خودم هم گریه هم کردم اما حتی اگر انتخابی هم بود به هیچ نوع مرگی نرسیدم.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s