Archive for اوت, 2011

نبرد کلمات

مدتی پیش شانس حضور در جلسات خصوصی یکی از اساتید بزرگ فلسفه و عرفان اسلامی را پیدا کردم، افراد حاضر در جلسات همگی از اساتید دانشگاه و اهل فضل بودند. جلسات برای من آموختنی زیاد داشت، هم به لحاظ استاد و هم به لحاظ بحث‌های هم‌مجلس‎‌ها، اما تجربه مکرر و آزار دهنده‌ای هم بود: مثلن در یکی از جلسات، کسی حرف از نظریات آقای الف زد، که به شدت استاد را عصبانی کرد و گفت فلانی «ابلهی بیش نیست»، چشم‌های من گرد شد! اعتراضات و دفاعیات به جایی نرسید و تنها او را خشمگین‌تر کرد… بعد از کلاس استاد به من گفت من یک کلمه از کتاب‌های الف را نخوانده‌ام، تو هم نخوان که چیزی از کتاب‌های او درنمی آید…

یا زمان دیگری کسی در مورد نظریات آقای ب سوال کرد. استاد با قطعیت حرفهای ب را یکسره «شعر» دانست…

انتهای یکی از جلسات سوال کلی درباره عرفان از استاد کردم، موقع خروج با یکی از اساتید بنام منطق برخورد کردم که برای دیدن استاد آمده بود، سلام و عرض ادب. استاد منطق به من گفت: «خانم شما یک سوال دیگر هم می‌توانستی بپرسی.» با اشتیاق گفتم: «چی استاد؟» خیلی جدی گفت: «ازش می‌پرسیدی آقای دکتر صبح قرص‌هاتون را خوردید یا نه!»

الف- از این نمونه‌ها و درشت‌تر از این‌ها را زیاد شنیده‌اید. برخی این‌طور حرف زدن را نمک محافل خصوصی اهل معرفت می‌دانند و از نقل آن برای یک‌دیگر، سرخوش می‌شوند. در جمع‌های خصوصی دانشجویی حتی تعمدن اسامی پیش کشیده می‌شود که استاد را به واکنش تند وادار کند و نقل آن دست‌مایه سرگرمی/خبرچینی شود… سرگرمی شبیه جنگ گلادیاتور‌های قلم به‌دست!هیچ کس، دیگری ِ در قید حیات (معاصر) را قبول ندارد و این از ویژگی‌های مشترک اصحاب معرفت در زمینه و زمانه ماست.* نفی کامل دیگری و نه نقد او. شاید نباید سخت گرفت و این طبیعت این دست مجالس است. محفل خصوصی است و اصحاب خاص و درد دل‌های استاد و ادب مستمعین و روح مذکر(ستیزه جو/برتری طلب) حاکم بر این مجالس و…

ب- اما وقتی این طبیعی بودن تبدیل به طبع مردان اندیشه شود، و این دست کنایه‌های آب ندیده و آب نکشیده چاشنی دائمی نقدها بشود، از حالت منقول به مکتوب برسد، در رسانه‌ها منتشر شود، دست به دست بگردد و در تاریخ گفت‌و‌گوی اندیشمندان ما بماند و پس از چندی جزئی از آداب گفت‌وگوی بزرگان شود، حق داریم متأسف شویم.  آن که بی‌محابا‌تر، کلمات ِجنگی ِمحکم‌تری می کوبد، تشوبق بلندتری می شنود. آیین گفت‌وگویی که به سرعت در میان قشر تحصیل‌کرده‌مان نفوذ کرده و با استناد به آرای بزرگ‌ترها، یا با تأسی به شیوه گفتارشان رواج پیدا می‌کند. کنایه‌هایی که مَثَل می‌شود. اسم و وصف می‌شود و روی آدم‌ها می‌ماند .راه مخربی، که با توجه به رشد بدنه تحصیل‌کردگان علوم انسانی، دارد رسم می‌شود، تا آنجا که گاهی منتقدان را، هراس از قلم و زبان تند و برد رسانه‌ای  صاحب‌خردان، از نقد منصرف می‌کند.

ج- در هیاهوی این نوع گفت‌و‌گو‌ها، تنها افراد معدودی، که به‌لحاظ دانش و تخصص هم‌رده طرفین باشند، می‌توانند از آسیب احساساتی‌گری، کلمات مطنطن و نیش قلم بگذرند و تشخیص بدهند چه کسی به حق نزدیک‌تر است – که معمولن نسبی هم هست- چرا که هیچ‌کدام از آدم‌ها‌‌یی که در این سطح بایکدیگر مباحثه(مجادله) می‌کنند یکسره «بیسواد»، «حسود»، «شارلاتان»، «میان‌مایه»، «لغت‌باز»، «کژطبع»، «دروغ‌گو»، «امل»، «حقه باز» و… نیستند.

هیچ کس همه چیزدان نیست و دیگری «هیچ چیز ندان»، درست است که قوت اندیشه آدم‌ها متفاوت است  و باز این هم درست که هزاران عامل دیگر هم در نقد و نظر  مؤثرند، اما تشخیص آن‌ها کاری امروزی و اکنونی نیست و اغلب رنگ تهمت به ‌خود می‌گیرد. بعضی‌ها خوب می‌نویسند اما چیزهای خوبی نمی‌نویسند و بعضی‌ها خوب نمی‌نویسند ولی چیزهای خوبی می‌نویسند. بعضی‌ها کلام‌شان از نوشتارشان نیرومند‌تر است و برخی نوشتارشان از کلام‌شان، برخی حافظه خوبی دارند و پشتوانه قلمی پرزوری، برخی را رسانه‌ها حمایت می‌کنند و در شیپور شهرتشان می‌دمند، بعضی مدت‌هاست از فضای اجتماعی و فکری کشور دورند و اساسن حرفهایشان از جنس این زمان و این مکان نیست، برخی را تعلق خاطرشان به اندیشه/شخص خاصی از دیدن لایه های دیگر مسائل ناتوان کرده است. برخی را ظلم‌ها و گرفتاری‌هایی به تنگ آورده و برخی را سرور شهرت و کثرت مرید به نخوت رسانده، گاهی حرف‌های حسابشان زیر تندی‌ها و نیش قلم‌ها گم می‌شود و گاهی حرف‌های ناحسابی را به مدد قدرت قلم ونفوذی که دارند غالب می‌کنند و این‌ها همه کاملن نسبی است… زمان و تاب آوردن در مقابل گذر پرشتاب آن، بزرگ‌ترین قاضی عادل و عامل جا-یاب آدم‌ها و آثار است.

د-نکته دیگر اینکه  در بسیاری از این گفت‌وگوها، جوانان و تلاش برای جلوگیری از کژفهمی آنان، بهانه تندی هاست. آنچه بر جوانان و خوانندگانی همچون من اثر می کند، بیشتر قدرت قلم است و قضاوت شخصی‌ نسبت به طرفین بحث، روح زمانه وموضع سیاسی و میزان شهرت که اغلب تابعی است از وضعیت رسانه‌های هوادار، که در این محدودیت رسانه‌ای، با سو استفاده از امکانات یگانه خود (که در چندگانگی هم از روی خودشان تکثیر می‌شوند) و ناچاری مخاطبانشان، حتی پاسخ به نقد‌ها را هم با طعن و کنایه چاپ می‌کنند و شاید با نیت فروش بیشتر، با انتشار نوشته‌ها و نقدهای ناپالوده‌ی کسانی‌که دلسپرده افکارشان هستند، به فضای پرخاش دامن می‌زنند و بی پروایی در نقد را هم‌زمان با پروا از نقد، باب می‌کنند.

* قصدم به هیچ وجه یک کاسه کردن همه اندیشمندان ایرانی نیست که به شخصه اساتیدی را می شناسم که نام بزرگان جز به نیکی نمی‌برند و نقدشان منزه از این چاشنی هاست. اساتیدی که در مقابل نقدهای غیرمنصفانه، اگرچه دلخور می شوند، اما  تنها سرتکان می دهند و یا به گفتن این که« من کار خودم را کرده ام و اثر اگر خوب باشد، خودش مدافع خود خواهد بود»، اکتفا می کنند.

مطالب مرتبط

درباره فرهنگ

Comments (2)

همیشه سه نقطه…

الف- حرف‌هایی هست برای نگفتن و دردهایی برای نهفتن، چیزهایی از جنس دغدغه‌های نوجوانی که برای کسانی هنوز دغدغه مانده است و هر از چندگاهی، زیر چرخ سنگین روزمرگی قلقلکشان می‌دهد. درگیری آدم‌ها با این دغدغه‌ها چیزی از جنس «راز» است که از «مسئله» شدن تن می‌زند. اگر زمانی به دست کسانی، که به وجود «راز» بی‌اعتقادند، تبدیل به مسئله شود، جامه ابتذال می‌پوشد. گام اول در مسئله شدن به کلام/ به کلمه درآورده شدن است و این عبور از نخستین سراشیبی است. وقتی با کسی از این دغدغه‌ها سخن می‌گویی اگر کوتاه فکر‌تر از تو باشد، لباس تنگ اندیشه‌اش را برتن رازهای تو می‌پوشاند و با خنده یا نصیحت‌هایش گند می‌زند به هیکل «راز»؛ اگر هم‌قد تو باشد، پر می‌شود از تشویش و اضطراب و اگر از تو بلندقد‌تر باشد فقط می‌تواند لبخند بزند، چراکه می‌داند حرف زدن از «راز» مادامیکه «راز» است ممکن نیست. از «راز» نمی‌شود در تلویزیون حرف زد، روی «راز» نمی‌شود کار تحقیقی کرد، از «راز» نمی‌شود پست وبلاگی نوشت، «راز» را نمی‌توان اندازه گرفت. «راز» متولی ندارد. با خودت درباره راز‌هایت حرف بزن و صدای خودت را ضبط کن. صدای خودت را که گوش کنی، خواهی دید، این آنچیزی نبود که تو می‌خواستی بگویی، وجود«راز» در این صدا عدمیده است. در این به زبان آمدن، چیزی تبخیر شده است.

ب-  رازهای هر آدمی متعلق به خود اوست، نباید لو دادشان. نباید اینطرف و آنطرف جار زد. زهرای نازنین جایی در پاسخ به دوست نوجوان مضطربی نوشته بود: «جهان از ابتدای خلق بشر خیلی خیلی کند پیشرفته است و سهم ما این وسط، هر قدر هم بزرگ باشیم، چیزی نزدیک به صفر است، همه مثل تو هستند ولی بعضی‌ها خیلی درموردش سروصدا می‌کنند، ما دست کم می‌توانیم سکوت کنیم تا در آرامش جهان سهمی داشته باشیم…»، من این حرف زهرا را در مواجهه با راز صد درصد می‌پذیرم، چراکه در حل «مسئله»، جمع شدن‌‌ همان نزدیک به صفرهاست که ما را پیش برده است، اما در مواجهه با «راز»، هرکس باید خودش از صفر و کاملن صفر شروع کند. این همه هیاهو، از سوی دو قطب ِمتضادِ مخالفان با سکوت درباره راز، که‌ در نهایت صداقت هم جنبه نمایشی به خود می‌گیرد، کشنده است. گفتن جملاتی و نقطه گذاشتن آخر آن جمله! آخر راز‌ها همیشه سه نقطه است.

ج- تجربیات خاص زمانی-مکانی، شرایط اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، مطالعاتی و سنخ روانی آدم‌ها در درک یگانه‌شان از «راز» موثر است. چه اصراری به اطلاع رسانی خانه به خانه درباره «رازی» که با به کلام درآمدن، دیگر «راز» نیست و به قولی حتی گزاره‌هایی نامفهوم است. نباید از «راز» حرف زد و کسی هم نباید حق داشته باشد از تو درباره زار‌هایت پرس و جو کند، برنامه تلویزیونی یا اداره گزینش فلان نهاد و موسسه باشد یا استادی بزرگوار یا خواستگاری محترم یا دوستی نزدیک و یا حتی مادری نگران. نه خود انسان و نه هیچ کس دیگری نباید از ترس هیچ کس و هیچ چیزی کمر به قتل‌عام رازها یش ببندد که در نهایت همه اسیری است.

د- شاید تنها ابزار بیان راز و رهایی از رنج ِتنهایی مواجهه با آن، هنر باشد، صدر همه‌شان موسیقی…

 مطالب مرتبط

برکت اضطراب، پارادوکس و پریشانی

غر مثل غبار

آگاهی و گشادگی

Comments (4)

کمک-کدبانو

دوهفته‌ای می‌شد که این کار را می‌کردم. روزی چندبار همه جا را تاریک می‌کردم، ضبط را روشن. دراز می‌کشیدم و تصور می‌کردم مرده‌ام. بَعد را تصور می‌کردم. اوایل در مجلس ختم خودم دور می‌زدم. بعضی وقت‌ها گریه می‌کردم، به خصوص وقتی مادرم را می‌دیدم و بعضی وقت‌ها هم پوزخند می زدم از آن بالا. هی توی ذهن خودم قبلش را عوض می‌کردم تا بعدش را ببینم. مثلن اگر خودکشی کرده باشم، یا تصادف یا از سرطانی چیزی مرده باشم. آدم‌ها چکار می کنند، واکنش‌شان چیست. بدی اش این بود که درهرصورت، تمام ات می کنند، حتی اگر خیال کنی خودت، خودت را تمام کرده ای. یعنی با عوض کردن قبلش و تصور بعد‌های متفاوت نمی‌شود جلوی تمام کردنت را گرفت. همه چیز‌ها و کسان دیگر بدون توجه به نبودن تو زندگیشان را می‌کنند. شاید یکی دوتا قاب عکس خندان ناکام با نوار سیاه. شاید اگر یک وصیتنامه خاصی بنویسم… گاهی از خودم می‌پرسیدم چه کسی گفته قبلش تو وجود خاصی داشته‌ای برایشان که حالا دلواپس عدمت هستی ای موجو متوهم! کاسه سوراخ امیدت را  با این چرندیات پر می‌کنی، البته به جز مادرم. …چند روز یکبار عبارت روی سنگ قبرم را عوض می کردم، سنگ تمام نمی شود… «من از نهایت …»؛ «سه چیز در این دنیا …»؛ «عمری دگر بباید بعد از وفات ما را/کین عمر طی نمودیم…»؛ اصلن  سنگ هم نباشد، به جهنم،  کاشی‌های لاجوردی کوچک باشد، وسطش هم حوضی داشته باشد که آب باران را جمع کند تا گربه ها و کلاغ‌های قبرستان از روی شکمم آب بخورند، حتی اسم هم نداشته باشد؛ نه، کاشی های سفالی خام پانزده در پانزده، خاک بشود برای درختان قبرستان، جان بگیرند، سایه بیندازند… همه این تصور‌ها با پس زمینه صدای  خش دارعبدالباسط بود از ضبط صوت، صدای عبدالباسط باید از یک ضبط صوت قدیمی مثل همین بلند بشود تا قوه تخیل آدم به کار بیفتد وبعد که نوار تمام شد ودکمه بیرون پرید از کار بیفتد…می خواهم بگویم کامپیو‌تر با آن کیفیت و نامیرایی که دارد جواب نمی‌دهد، ضمن اینکه یکجور حیات ِهوشمند ِتوهین آمیزی درش وول می‌خورد…

 این دختره هم از صدای ضبط فهمیده بود کسی در این آپارتمان هست که ول نمی‌کرد. اول قصد نداشتم در را باز کنم ولی کوتاه بیا نبود. مجبور شدم در را باز کنم. لای در ایستادم. دختر مرتب و مودبی بود، از نگاه به چهره‌اش حس خوبی به آدم دست می‌داد که ظاهرن متقابل نبود. سلام کرد و گفت که از شرکت نمی‌دانم چی چی تمیز آمده و این هم قبضش است و قرار نبوده برای تمیز کردن راه پله‌ها باشد، چون او فقط کمک-کدبانو است و کار راه پله یک کار مردانه است، به خصوص که ماشاالله ما اینهمه پله داریم و…تند تند حرف می زد، نفهمیدم چرا به پله‌های ما می‌گوید ماشالله، گفتم زنگ واحد چهار را بزند و با مدیرساختمان صحبت کند. خواستم در را ببندم که گفت از طبقه اول زنگ همه واحد‌ها را زده و ماشالله هیچ کس خانه نیست. به خاطر ماشالله توی دلم لبخند باریکی زدم، کاش همه گره های ذهن همینطور باز می شد. پرسیدم چه کار می‌توانم برایش بکنم چون تلفن مدیر ساختمان را ندارم. خواست حداقل اجازه بدهم بیاید داخل و یک تلفن به شرکتشان بزند. گفت گوشی‌اش را خانه جا گذاشته است. بهانه مسخره‌ای به نظر می‌رسید. سربرگرداندم و چشم گرداندم اطراف خانه، واقعن جوری نبود که بشود غریبه‌ای را راه داد. بعد هم این دختر با این جمالات و کمالات یک نظافت چی بی‌موبایل باشد؟ یک همچین مرگی اصلن جذاب به نظر نمی‌رسید، همینطور الکی برای خنزرپنزرهایی که یک شاهی هم ارزش نداشتند، در این خانه به هم ریخته، البته احتمالن فکر میکنند کار دزدها بوده، ظرفهای کثیف پس… با ناراحتی تکرار کرد که باید تلفن و کسب تکلیف کند. فکر کردم باید تن به تقدیر داد، از جلوی در کنار رفتم وتلفن را نشانش دادم. چراغ ها را روشن کردم. چشم‌هایش در عرض چندثانیه گشاد و تنگ شد. خوشم آمد. چشمم به خودم توی آینه افتاد. همه چیز خوب بود جز آن کش ِسر قرمزی که به نوک موهام آویزان مانده بود. لباسم هم کمی نازک بود. لباس که یعنی یکی از‌‌ همان زیرپوش‌های مردانه‌ای که همیشه می‌پوشم. سالهاست بابا هر وقت برای خودش زیرپوش می‌خرد از کوچک‌ترین سایزش برای من هم می‌گیرد.  توی آینه به دختره نگاه می‌کنم که دارد نگاهم می‌کند. می‌گوید ماشالله همه اش اِشغال است و چشم می چرخاند اطراف خانه. می‌پرسد  آیا شوهرم انتشاراتی دارد یا کتاب خرید و فروش می‌کند که جواب می‌دهم هیچکدام… با نوک ِانگشت ِپا پتوی قبرم را مچاله می‌کنم و می‌آیم می‌نشینم روبرویش تا نگاهش متوقف شود. دوباره زنگ می‌زند و بعد همانطور که گوشی را بغل گرفته می‌گوید خیلی کتاب دوست دارد و مدرسه که می‌رفته همه رمان‌ها را خوانده و از من می‌پرسد شما خودت هم کتاب دوست داری که با سر جواب منفی می‌دهم، تکیه می‌دهم به مبل و پا‌هایم را روی هم می‌اندازم. نگاهش روی ساق پایم متوقف می‌شود. یادم می‌آید شلوارکوتاه مامان دوز پوشیده‌ام. من بلدم چطور بخندم که صورتم نشان ندهد. سرش را می‌اندازد پایین و دوباره زنگ می‌زند. بالاخره جواب می‌دهند. با کسی حرف می‌زند درمورد خودش و راه پله‌های ما، عصبانی است، غرغر می‌کند. انگار قرار می‌شود بهش زنگ بزنند. شماره‌مان را می‌گویم و تکرار می‌کند برایشان. می‌گوید باید منتظر بشود و می‌شود، لابد باید چایی، شربتی چیزی بیاورم که نمی‌آورم. سکوت می کند و به زمین خیره می‌شود… به یک مرگ پیش پاافتاده فکر میکنم که در زمان پیری رخ بدهد و توجه هیچ کس را هم جلب نکند، حتی مادری نباشد، عکس ناکامی نماند،«مرحومه مغفوره…» …از تصورش حالم بد می شود، این یعنی هیچ…مطلقن هیچ و بدبختی دقیقن همنجاست که همه چیز در واقع همینطور است…لعنت، لعنت، لعنت

 کلی عذرخواهی می‌کند که فضولی می‌کند ولی می‌خواهد بداند تازگی کسی از اطرافیانم فوت شده که جواب می‌دهم نه. این دست و آن دست می‌کند، من خودم متوجه هستم که تحمل این حجم از آشفتگی برای یک کمک-کدبانو آسان نیست. تکرار می‌کند خیلی کتاب دوست داشته و زود شوهرش داده‌اند و شوهرش از درس و کتاب بدش می‌آمده و نگذاشته این دیپلمش را بگیرد. می‌گوید قدر بدان. علاقه اش به کتاب باورم شده. آهسته اضافه می‌کند که آدم از زندگی‌های مردم خبر ندارد ولی بعضی‌ها واقعن قدر نمی‌دانند. با سر تایید می کنم. نفس می گیرد و با احتیاط می‌گوید زن باید به خودش برسد، برای خودش‌ها نه برای کس دیگر، تعریف می‌کند وقت‌هایی که با شوهرش دعوا می‌کرده‌اند چقدر به خودش می‌رسیده و از خانه بیرون می‌رفته است. می‌گوید بعد‌ها شوهرش کتکش می‌زده و در اتاق را قفل می‌کرده، اینهم نوار می‌گذاشته با صدای بلند و پا می‌شده می‌رقصیده. می‌گوید گاهی که حوصله داشته در را باز می‌کرده دوباره می زدتش، شوهره خسته می‌شده ولی این نه. یکبار ضبطش را شکسته. یک چیزی در چهره اش روشن، ولی زود خاموش می شود. می‌گوید گاهی هم موقع دعوا خودش فرار می‌کرده توی اتاق، در را ازپشت قفل می‌کرده و با صدای بلند آهنگ می‌رقصیده است. در مورد شوهرش که حرف می زند از فعل ماضی استفاده می کند، یک حسرت خفیفی هم در صدایش هست. می‌گوید آهنگ شاد گوش کن، ساسی، اندی، برقص. زنها نرقصند می‌میرند به خدا، خود من را رقص نجات داد، رقص زنها را نجات می دهد به خدا… چانه‌اش گرم شده، تلفن زنگ می‌خورد. می‌گویند برگردد. سر ِکرایه تاکسی بحث می‌کند. تلفن را قطع می‌کند و بلند می‌شود برود. کارت ویزیت کوچکی از کیفش در می‌آورد و شماره موبایل و اسمش را می‌نویسد پشت کارت.  می‌گوید می‌داند که همین روز‌ها بهش زنگ می‌زنم بیاید اینجا یک خانه تکانی درست و حسابی بکنیم…

در را می‌بندم، صدای کفش هایش را دنبال می کنم که از پله ها پایین می رود، چراغ‌ها را خاموش می‌کنم، قبرمچاله ام را پهن…

مطالب مرتبط

شادِ شادِ شاد

***-***گفتن

Comments (3)

گزارش یک جشن: تلویزیونی برای ندیدن

کیفیت نزولی و کمیت صعودی تولیدات تلویزیونی ایران چنان شتاب هولناکی دارد که در رقابت با  شبکه‌های خارجی توجه خاصی را بر نمی‌انگیزد، آنقدر که ماهواره های جمع آوری شده در کمتر از یک روز تجدید می شوند. چند سالی هم هست که ظاهراً برنامه ریزان سیمای ملی، قشر خاصی از مخاطبان وفادار خود را شناسایی کرده‌اند و تنها برای همان‌ها برنامه می‌سازند. انبوه سریال‌های آبکی از لحاظ ساخت با ادعاهای فرا-انسانی و دهان پرکن از لحاظ محتوا؛ برنامه‌های روان‌شناسی که مشکلات کلان اجتماعی را به دشواریهای فردی تقلیل می‌دهند؛ برنامه‌های خبری وهم آشپزی که به لحاظ فرم و گاهی حتی اسم، رونوشت از شبکه‌های ماهواره ای‌اند؛ هزاران مسابقه تلویزیونی و صد‌ها گونه اس‌ام اس بازی برای نظر سنجی و شرکت در مسابقه که ظاهرن بناست «وجهه ملی» و مخاطب محور بودن دغدغه های رسانه را نشان دهد و هر از چند گاهی هم شُکی، حبابی، گره ای، سرابی چیزی می سازند تا رخت و ریخت و باورها و سبک‌زندگی جماعتی را«مسخره»کنند.

 در ماه رمضان قرار است این رسانه خلاق و توانمند برنامه‌های ویژه‌ای داشته باشد و روزهای بلند رمضان تابستانی را پر و پر-بار کند. سریال‌های اجتماعی و ارواحی و سیروس گرجستانی ایی؛ برنامه‌های مجری محور و سخنرانی، دعا و مناجات، مصاحبه‌های اختصاصی با آمریکایی‌ها و انگلیسی‌هایی که تازه مسلمان شده‌اند و برای ما تعریف می کنند چه بهشتی و در چه یهشتی زندگی می کنیم و از همه اسفبار‌تر برنامه‌های کودک… ظاهرن دستورکار آقایان این باشد که به داد نسل بعد از نسل جوانهایی که گفته می‌شد در دوران خاتمی و به خاطر کوتاهی‌های او «دین گریز» شده‌اند برسند؛ چرا که آنها  تحت تاثیر رسانه‌های غربی و دنیای مجازی «دین ستیز» ی پیشه کرده‌اند. طبیعتن بر عهده این رسانه است که با غنیمت شمردن فرصت رمضان و نیاز مردم به دانستن وقت اذان برای افطار و سحر، طی برنامه‌های بلند مدت (برنامه سازی برای کودکان) و کوتاه مدت با تاثیرات مقطعی، به مبارزه با این بلایی که بر سرمان آورده‌اند بپردازد:

– سخنرانی‌ها و سخنران‌های کلاسیک (معمولن روحانیون) که مخاطبان خودشان را دارند همراه سخنران‌های نوی پرمدعا و نسبتن خوشتیپ با ادا و اطوارهای خاص که با سروظاهر مدرن، با آب و تاب و تبلت و نظر سنجی‌های پیامکی  به دغدغه‌های مورد تایید می‌پردازند و به نتایج از پیش مشخص می‌رسند.

-تکلیف سریال‌ها هم که معلوم است: آدمهایی با مرزهای مشخص و نورهای مرئی که  سیاه و یا سفیدند، آنهم با معیارهای رنگ‌شناسی مشاوران مذهبی ثابت این سریالها: و خاکستری اسمی بی مسماست پرداخته ذهنهای مغرض. آدمهای سفید این سریال‌ها و اتفاقاتی که رخ می‌دهد معمولن مابازاء خارجی ندارند و تنها هدف ایجاد ترس است. مدل دیگرش هم اینطور است که آدمهایی را از اوج عزت به مدت بیست و نه روز به لجن می‌کشند و شب آخر پاک تحویل می‌دهند. مسیر سقوط مشخص است اما اسباب آن هربار بنا به روح زمانه فرق می‌کند، این دفعه ظاهرن اینترنت و کامپیو‌تر و کافی شاپ و دوست پسر مسببان سقوط یک فرشته‌اند. هر سال یک سریال هم برای تغییر فضا  می سازند که سیروس گرجستانی است و زیرشلواری و فحاشی و فقر و پشت هم اندازی و دویدن پی یک لقمه نان و عروسی و جهاز و…

 – اما سحر‌ها اگر حوصله ادبیات دل آشوب کن آقای جمشیدی را نداشتید، امسال می توانید سری به شبکه دوم بزنید که  برای سحر اولی‌ها برنامه ویژه ساخته است. مادری را ببینید که با افتخار دو دختر خرسال محجبش را در آغوش گرفته و دسته جمعی دعای سحر می‌خوانند به عربی و بدون غلط… دختر بچه هفت ساله‌ای را ببینید که در تماس تلفنی با افتخار می‌گوید که دو سال است همه روزه‌هایش را گرفته. دخترکان چادر به سر خردسال را ببینید که خاله برایشان قصهٔ پر از پند و اندرز درباره کمک به یتیمان می‌خواند و وقتی آخر قصه ازشان می‌پرسد می‌دانند یتیم یعنی چه؟ یک صدا اعتراف می‌کنند که «ن-َ-َ-َخیر!».

حاصل صرف ساعتها وقت (و شاید فکر) و هزینه‌های فراوان برای«پکیج متفاوت سیما در رمضان» در یک جمله: رواج قشری‌گری و تاکید و تایید  تنبلی ذهنی و تعطیل عقل است. خط کشی‌های روشن و پر رنگ میان آدم‌ها و ترویج سنجه‌های نادرست حتی برای کودکان… تغافل بیمارگونه از آنچه هست و دلایل واقعی‌اش و پرو بال دادن به توهمات گروهی خاص از آنچه باید باشد. حذف همه دیگران ِ صاحب نقد و نظر و جستجوی نخ‌های نازک برای سرپا ایستادن. طفره رفتن از بازنگری مبنایی و باز-تحمیل نسل به نسل قرائت‌های معیوب و سست از باورهای دینی. بزک کردن باورهای کهنه و غلط با ابزار مدرن و نشخوار هر ساله آن…

اینجاست که آدم دلش برای بی‌ادعایی رادیو تنگ می‌شود و حق می‌دهد به کسی که تلویزیون  را از «مبطلات روزه» دانسته بود.

مطالب مرتبط

بلوغ دختران

مسجد و منبر

جنسگرایی در برنامه‌های کودک تلویزیون

Comments (3)

جایی میان روسو و پست مدرنیسم

یک رخداد می تواند با مانع روبه رو شود، سرکوب شود،[در وضعیت] هضم شود و یا مورد خیانت قرار گیرد، اما با این‌حال بازهم چیزی در آن باقی می ماند که نمی‌توان از آن عبور کرد. تنها خیانتکارانند که می گویند: از آن [رخداد] عبورکرده ایم. اما رخداد، حتی اگر قدیمی هم باشد، به هیچ وجه عبور کردنی نیست.رخداد گشایش امر ممکن است؛ و به همان میزان که در درون افراد می گذرد، به اعماق جامعه نیز رسوخ می کند.

…آنچه (در یک رخداد) اهمیت دارد، پدیده رؤیت است، گویی که چشم جامعه ناگهان بر آنچه درونش تحمل‌ناپذیر بود باز می شود و درمی یابد که «چیز دیگری»هم ممکن است…امر ممکن از پیش وجود ندارد، یلکه توسط رخداد ایجاد می گردد؛ مسئله، مسئله خلق کردن است. رخداد شکل نوینی از وجود و سوبژکتیویته (رابطه نوین با بدن، زمان، جنسیت، محیط اطراف، فرهنگ، کار و…) را پدید می آورد.

 

شما ممکن است هرجایی با بچه های می 68 برخورد کنید، حتی اگر خودشان ندانند که بچه های می 68 هستند. هر کشوری به شیوه خود آنها را تولید می کند. موقعیت اجتماعی آنها چندان جای تعریف ندارد و جز مدیران جوان به شمار نمی روند. هر چند این بچه ها بسیار در جریان امور هستند، اما به طرز عجیبی نسبت به پیرامونشان بی اعتنا هستند. آنها دیگر پرتوقع یا خودشبفته نیستند، اما به خوبی دریافته اند که امروزه هیچ کس پاسخگوی  سوبژکتیویته یا ظرفیت انرژی شان نیست. آنها همچنین می دانند که تمام اصلاحات کنونی علیه آنهاست. آنها مصمم هستند که تاجایی که می توانند سرشان توی لاک خودشان باشد. آنها همواره راه دستیافتن به امر ممکن را گشوده نگاه داشته و از آن حفاظت می کنند(دلوز- گتاری).

در حقیقت می 68 شورشی بود که در آن بیکاری، ایدز یا تغییرات اقلیمی و جوی وجود نداشتند. مردم در آن سال، خلاق بوده و باور داشتند همه چیز ممکن است. آنها درجه ای از سادگی و حتی در برخی اوقات بلاهت را از خود به نمایش گذاشتند…با فرا رسیدن بحران دهه هفتاد ، شرایط سیاسی دستخوش تغییر شد که نیروی محرکش«ترس از بیکاری» است. امروزه جامعه دچار چنان انحطاط فلج کننده ای شده که هیچ الگوی جایگزینی را برای آن نمی توان تصور کرد. عبارت مشهور 1968 که «جهان دیگری ممکن است»، امروزه دیگر بسیار انتزاعی به نظر می رسد. ما همه می پذیریم که شکل امروزی جهان را نمی خواهیم، اما مسئله بسیار دشوارتر آن است که این جهان چه شکلی می بایست به خود بگیرد. برخی اوقات ادراک ما از پیچیدگی جهان می تواند ما را فلج کند و شکافی که امروز می بایست ایجادش کنیم، فائق آمدن بر همین فلج بودگی کنش و تفکر ماست. آیا هنوز هم می بایست باور داشته باشیم که می توانیم جهانمان را تغییر دهیم؟…

به نظر می رسد  مبارزه، چیزی جز پذیرفتن مسئولیت در قبال اصلاحات و پیش بردن تصوری نوین از امید نیست… باور به این که «آری، ما می توانیم» و این شعار ضد-جهانی سازی که «جهان/تمدن  دیگری ممکن است».(کوهن بندیک)

برگرفته از

می 68 در فرانسه( مجموعه مقالات)، از مجموعه دفترهای فلسفه4، ترجمه سمیرا رشیدپور و مهدی اردبیلی، رخ دادنو 1390.

نوشتن دیدگاه