من ِ مؤلف


می‌ترسم که حق امیل دورکیم را که من همواره به اندیشه‌هایش قسمی بی‌علاقگی درخود حس کرده‌ام بخوبی ادا نکرده باشم. من جامعه شناسی‌گری امیل دورکیم را که تحلیل‌های جامعه‌شناسی و نگرش‌های عمیق‌اش اغلب بدان می‌انجامد، شاید به زحمت می‌توانم تحمل کنم. احتمالاً به همین دلیل بیش از آنچه انصافاً لازم بوده درباره جنبه‌های قابل ایراد آثار او، یعنی درباره فلسفه‌اش، بحث کرده‌ام.

من مؤلف رساله جامعه‌شناسی عمومی را با بی‌اعتنایی معرفی کرده‌ام، و حال آنکه سی سال پیش از این، مقاله‌ای درباره او نوشتم که به نحو شورانگیزی خصمانه است. پارتو مرد تک افتاده‌ای است و من اکنون که پیر می‌شوم، خود را به «مؤلفان ملعون» – که ممکن است تا حدودی سزاوار ملعنتهایی باشند که نثارشان گردیده- نزدیک حس می‌کنم. وانگهی لاابالیگری پارتویی اکنون جزو رسوم شده است. یکی از دوستان فیلسوف من، پارتو را مرد ابلهی می‌داند (اقلاً باید اضافه می‌کرد «از لحاظ فلسفی ابله»). من دیگر استادانی را نمی‌شناسم که مانند سه‌لستن بوگله در سی سال پیش از شنیدن نام ویلفرد پارتو، این اقتصاددان بزرگ و مولف اثری عظیم و به یاد ماندنی در جامعه‌شناسی، که نسل بعدی هنوز نتوانسته است جای شایسته آن را در تاریخ اندیشه تعیین کند، عنان خشم خود را‌‌ رها نکنند.

من در حالیکه می‌کوشم شایستگی‌های دورکیم را به خود بقبولانم، در حالیکه هیچ گونه حب و بغض نسبت به پارتو در خودم نمی‌بینم، معذلک نسبت به ماکس وبر سرشار از تحسینم، تحسینی که از ایام جوانی نسبت به او احساس کرده و بیان داشته‌ام، هرچند که حس می‌کنم نظریات من دربسیاری موارد، در بسیاری موارد مهم، از نظریات ماکس وبر بسیار دور است. این را هم بگویم که من هیچ‌گاه از نظریات ماکس وبر برانگیخته نمی‌شوم حتی اگر ببینم که اشتباه می‌کند، و حال آنکه دربرابر استدلال‌های دورکیم، حتی اگر برایم قانع کننده باشند، احساس ناراحتی می‌کنم. بر عهده روان‌کاوان و جامعه‌شناسان است که این گونه واکنش‌ها را که احتمالاً در خور مرد ِ دانشمند نیست تفسیر کنند. مع ذلک برای آنکه احتیاط کرده و از تعصبات خودم برکنار مانده باشم، کوشیده‌ام بیشتر از قول مؤلفان مورد بحث خودم شاهد مثال بیاورم، البته بی‌آنکه فراموش کنم که در انتخاب نقل قول‌های مستقیم، مانند گردآوری آمار، دلخواستگی سهمی بسزا دارد.

من در نتیجه گیری بخش اول این کتاب، خودم را جزو جامعه‌شناسان مکتب لیبرال، مانند مونتسکیو و توکویل، که الی هاله‌وی را هم جزو آن‌ها شمرده‌ام، می‌دانم و این کار را بدون رندی انجام نداده‌ام (خلف وامانده!)… به نظرم بی‌فایده نباشد که بگویم من به هیچ وجه تحت تاثیر مونتسکیو یا توکویل که آثارشان را تا همین ده سال اخیر به دقت مطالعه نکرده بودم نیستم. در عوض، کتاب‌های مارکس را از سی و پنج سال پیش از این تا کنون بار‌ها و بار‌ها خوانده‌ام… من نیز مانند اغلب دانشجویان و استادان فرانسوی، کتاب دموکراسی در آمریکا را تا سال ۱۹۳۰ که برای نخستین بار کوشیدم، اما بیهوده، تا به خود ثابت کنم که مارکس حق داشته، و سرمایه داری با سرمایه برای همیشه محکوم شده است، نخوانده بودم. هنوز هم، علی رغم میل خودم، به رازهای کتاب سرمایه بیشتر علاقه نشان می‌دهم تا به نثر صاف و اندوهگین دموکراسی در آمریکا. نتیجه گیری‌های من از آن ِ مکتب انگلیسی است و پرورش فکری من خاصه از مکتب آلمانی.

 مقدمه ریمون آرون بر مراحل اساسی سیراندیشه در جامعه‌شناسی، ترجمه باقر پرهام.

پ. ن: این درجه از صداقت و خود-آگاهی آنقدر تاثیرگذار است که انسان را دچار سؤظن می‌کند. مبادا تحت تاثیر آن بد‌تر دچار جهت‌گیری فکری مطابق با سلیقه مولف شود! با لحاظ این بدگمانی باز هم به نظرم  درخشان  و ارزشمند است.

مطالب مرتبط

موقعمندی

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. پ.م said

    بعضی فامیلیها اصل اصالت رو نشون میده که طرف مال کجاست و این عالیه برای دارنده آن نام تا تکلیف خودش رو بدونه که اهل کجاست.. .

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s