شاد ِ شاد ِ شاد


پیامک داده که اگر خانه‌ای بیایم کوله‌ام را ببرم. می‌گویم هستم و می‌آید. طول می‌کشد تا در آپارتمان را بزند. خون توی صورتش دویده به خاطر گرما و بالا آمدن از پله‌ها. برایش شربت می‌آورم. می‌نشیند روبروی کولر. نگاه می کند: «چقدر روزنامه! حالم از روزنامه به هم می‌خورد.» می‌خواهد بداند چطور می‌توانم روزنامه بخوانم که توضیح می‌دهم روزنامه‌ها مال من نیست و جَک برای تمیزکردن وسایلش ازشان استفاده می‌کند. شربتش را یک نفس بالا می‌کشد. سراغ کوله پشتی‌اش را می‌گیرد تا برود. تعارف می‌کنم شب بماند که می‌گوید حوصله ندارد و با اینکه فردا جمعه است کلی کاردارد و کلافه مانده کدام را انجام دهد. می‌گوید خسته است. کوله را برایش می‌آورم. می‌گویم: «پس چرا خسته؟ تو که تازه از خانه آمده‌ای» حس و حال توضیح دادنش نیست. معتقد است خانه جز اعصاب خردی چیزی ندارد. می‌پرسم: «از نرگس چه خبر؟». عضلات صورتش منقبض می‌شود. با بی‌حوصلگی می‌گوید نرگس خر احمقی بیش نیست که دچار فنتسی شده و خیال می‌کند می‌تواند برود توی یک آلونک کنار  حوضچه پرورش ماهی، جایی نزدیک به انتهای دنیا، با آن پسرک یک لاقبا زندگی کند در حالیکه تا دیروز حاضر نبوده پایش را توی شلوار غیرمارک بکند… می‌گوید این دفعه که خانه بوده شنیده حمیدرضا مرده و حمیدرضا‌‌ همان پسر باهوش و درسخوان همسایه‌شان بوده که او در کودکی با آجر سرش را شکسته. مواد زیاد مصرف کرده چند روزی که تنها بوده و جنازه متعفن و در حال تلاشی‌اش را همسایه‌ها پیدا کرده‌اند… می‌گوید سمیرا، صمیمی‌ترین دوست مدرسه‌اش که یک دختر یکساله دارد، شدیدن افسرده است، به دلایل نامعلوم می‌خواهد جدا شود و فقط تکرار می‌کند به اندازه یک گونی سیب زمینی برای شوهرش اهمیت ندارد. می‌گوید خواهر داماد خاله‌اش که هم سن اوست و مدتی با هم کلاس زبان می رفته اند حامله شده و پدر بچه معلوم نیست  … می‌گوید خیلی خسته است. عصبی است. دلش می‌خواهد جای دوری برود.

می‌گویم بماند فردا برویم چیتگر دوچرخه سواری چون من هم دلم می‌خواهد چشم‌هایم یک جاهای دوری را تماشا کنند. می‌گوید باید این کتاب را خلاصه کنم. «اِ! سیدجواد می‌خوانید». می‌گویم بگذارد برای بعد و بماند برویم حال و هوا عوض کند. او دلش می‌خواهد یک جای دوری برود. روزنامه‌ها را زیر و رو می‌کند. می‌گوید: «میایی برویم از این تورهای یک روزه؟» به ساعت نگاه می‌کنم. تعجب و بحث می کنم. قرار می‌شود برویم. خودمان دوتا برویم و به هیچ کدام از رفقا هم نگوییم. به هر حال این اولین بار است که یک نفر فکر کرده من ممکن است آدم به درد سفر رفتن خوری باشم. زنگ می‌زند چندجا و خانمی که تلفن آگهی تورهای یک روزه شادِ شادِ شاد را جواب می‌دهد، قبول می‌کند فردا پنج صبح بهشان ملحق شویم.

ساعت پنج صبح میدان آرژانتین غلغله است. به مردم نگاه می‌کند و به کفش و لباس خودش که از میان  لباسهای من جدا کرده. می‌گوید: «انگار من از قرارگاه اشرف آمده‌ام اینجا!». هی نگاه می‌کند و می‌گوید «فکر کن این جمعیت شعار بدهند و تحصن کنند و بمانند…»

همسفر‌ها به درخواست نوشین که راهنمای سفر است خودشان را معرفی می‌کنند. هفت هشت تا پسرنوزده بیست ساله که مجرد هستند. دوتا دختر همسن او که آن‌ها هم مجرد هستند و یکی شان روسری سفید قشنگی به سر دارد. هفت هشت تا خانم میانسال که اغلب متاهل اند. چهار پنج تا خانم مجرد که دوستند با هم . یکی از خانمهای متاهل زن برادر دوتا از مجردهاست. دو زوج، دوست. می‌پرسد: «به نظرت عجیب نیست که این خانم‌های متاهل روز جمعه‌ شوهر و بچه‌هاشان را ول کرده‌اند آمده‌اند گردش؟». با خودم فکر میکنم این زن ها تنهایند. خودش بعدن کشف می‌کند که یکیشان مطلقه‌ای است که با شوهرش در یک خانه زندگی می‌کنند. بهش می‌گویم «امروز را خوش باش. اینقدر ننشین ور دل من پیرزن و برو با همسن و سالهای خودت دوست شو ببین چطورزندگی می کنند» .خانم راهنما پرده‌ها را می‌بندد. صدای ضبط را تا آخر بلند می‌کند:«یار خوشگلم وای وای تورو که دارم وای وای عروس گلم وای وای…» روسری‌اش را از دور گردن باز می‌کند و شانه‌هایش را می‌لرزاند. یخ‌ها کم کم آب می‌شود. او حیران به زنهای میانسالی نگاه می‌کند که وسط اتوبوس قر می‌دهند.

جایی برای صبحانه نگه داشته‌اند. با گروهی از زن ها سر یک میز هستیم. می‌گویند خیلی مسخره است که راهنما یک خانم باشد چون نمی‌تواند فضا را گرم کند. می‌گویند دختره از رفتارش مشخص است که بی‌تجربه است. آن‌ها تجربیات فراوانی در سفر باتور دارند، هر وقت راهنما آقا بوده همه چیز عالی پیش رفته. یکی از دخترهای همسن او که مشخص است کلاه گیس به سر گذاشته، سربرمیگرداند و اضافه می‌کند وقتی می‌گویند تور شاد شاد شاد یعنی دست کم دو سه تا پسر دلقک تویش هستند که فضا را گرم کنند. ما به هم نگاه میکنیم. زن داداش می‌رود برای خودش چای بریزد، خانم میانسالی که چشم‌هایش به‌خاطر لنز متورم شده به خواهر شوهر‌ها می‌گوید: «وای چه تحملی دارید!» بعد می‌پرسد که زن داداش و شوهرش چندساله‌اند و می‌گوید برادر او که تنها یک سال از برادر آن‌ها کوچک‌تر است زن متولد هفتاد گرفته و… بیرون که می‌رویم می‌گوید احساس ‌کرده وسط یکی از سریالهای فارسی وان نشسته و برای من که فارسی وان ندیده‌ام می‌گوید فارسی وان همین بود که دیدی.

به مقصد نزدیک شده‌ایم. همه در حال چُرت هستند و خانم جوانی که موهای اکستنشن شده اش تا  کمر می رسد، عقب اتوبوس بحث جنجالی راه انداخته درباره اینکه مردمان ساکن شرق تهران یک مشت شتُر هستند که همه شان طرفدار احمدی نژادند. پسرها بی توجه به سن و تجربه او قبول نمی کنند و معتقدند همه جا باکلاس و بی کلاس دارد…راننده بیدارباش می‌دهد که خانم‌ها حجابشان را درست کنند و دختر پسر‌ها جدا بنشینند. ایست بازرسی. صلوات می‌فرستند و می‌گویند صاحبش آمد و می‌خوانند ملوانان، خلبانان… مامور می‌آید و همه چیز را چک می‌کند که خوب است. خواب از سر همه پریده، ماشین  راه نیفتاده، صدای ضبط را بلند می‌کنند:«قلقلی آی قلقلی …»، پرده‌ها را کیپ می‌کنند و همه می‌ریزند وسط، راننده هم قر می دهد… برای چندمین بار بهم می‌گوید از دهنمکی متنفر است و نمی‌فهمد من چطور می‌توانم توی این سروصدا چرت بزنم، نشانم می‌دهد  پسرجوانی  انتهای اتوبوس بغض کرده و تمام مدت بیرون را تماشا می‌کند.

تابلو گذاشته اند و روی سینه سنگهای مرتفع کوه نوشته‌اند «لباسی بپوشید که شما را از خود به خدا مشغول کند» و «حجاب صدف است برای مروارید» و… پا‌هایمان یخ زده توی آب. چندتا پسرجوان وسط تنگه معرکه گرفتنه‌اند و در حال بزن و بکوبند. راه بند آمده.‌‌ همان پلیسی که در بدو ورود به دختر کلاه گیس به سر هشدار داده بود، نمی‌دانم از کجا خودش را می‌رساند و به پسر و رفقایش می‌گوید «گم شید»… او از فضا عصبی شده. می‌گوید مردم و مسئولین همه مشکل روانی دارند. همه جز ما می‌دانند شادِ شادِ شاد یعنی چه، در روزنامه مملکت چاپ می‌شود. راهنمای تور خودش را موظف می‌داند آن را فراهم کند. این تابلو‌ها و پلیس‌ها… می‌گویم «کلاس اباذری پاک دیوانه‌ات کرده»

وسط مرغزار دراز کشیده. زیر تابش مستقیم نور آفتاب.  برای زباله‌ها حرص می‌خورد و برای صدای طبیعت که لای صدای مردمان شادِ شادِ شاد گم شده است.

موقع برگشت، جمعیت توی تنگه گره خورده. برای سبک کردن فشار ِایستادن در آبهای سرد، مردم عمو سبزی فروش و عمو زنجیر باف می‌خوانند و جواب می‌دهند. یکی دو نفر فریاد می‌زنند یا حسین، دو نفر جواب می‌دهند. یکی مسخره می‌کند. چشمهای او برق می‌زند. مردم در پاسخ به «با صدای چی؟»هلهله می‌کنند. هلهله مثل موج  سرتاسر تنگه منتشرمی شود.

در راه برگشت، همه خسته‌اند. نوشین صدای ضبط را کم می‌کند و با تلفن حرف می‌زند. بعد جیغ می‌زند و می‌گوید یکی از پسرهایی که قبلن همکار او بوده و امروز ما را دیده الان پشت خط است و می‌خواهد با دختر روسری سفید این ماشین صحبت کند، دل پسر پیش او جامانده. چشمهای دختر گرد می‌شود. با پسر حرف می‌زند و شماره رد و بدل می‌کنند. زن‌ها کِل می‌کشند. من متعجب می‌خندم. او چندشش می‌شود. می‌گوید حاضر است قسم بخورد که این هم یکی از نمایش‌های نوشین راهنماست با آن سوتین ِابری ِقرمز ِتوردوزی شده اش!

مطالب مرتبط

***-*** گفتن

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. مجید said

    سلام
    جالب بود به خواندنش می ارزید و حسی خاص در من ایجاد کرد، همان حس آشنای تنفر از تمام بدبختی هایی که من را شادِشادِشاد نشان می دهد ولی می دانم که اینطور نیست…ای کاش اینها همه افسانه بود

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s