Archive for ژوئیه, 2011

آگاهی و گشادگی

الف- تردید دردانسته‌ها ومفروضات و دعوت به  آگاهی و گشادگی از جمله دعوت‌هایی است که همه اندیشمندان، حکما و مصلحان ِ صادق جهان، در سراسر تاریخ اندیشه برآن اتفاق نظر داشته‌اند. ازحکمای یونان تا عرفای ادیان مختلف تا خدای قرآن تا بی‌خدایان دانه درشتِ تاریخ اندیشه، همه دعوت به کسب آگاهی کرده‌اند که پیشرفت و خیر وصلاح و صلح در افزایش آگاهی است. شرقی و غربی و اسلامی و غیر اسلامی هم ندارد. ذهن خالی همه چیز را بسیط می‌فهمد. هرچه معرفت  فراخ دامن ترباشد انسان متعالی‌تر است و درک بهتر/ مقرون به حقیقت‌تر/ صحیح تری از خود، جهان اطراف وحتی دعوت صاحبان فکر و دین و مکاتب و مذاهب  مختلف خواهد داشت. آگاهی دریایی کرانه ناپدید و ورطه ای  خطرناک، دردناک، هولناک، غمناک و تنهایی فزاست، با این حال هرچه وزن آگاهی بیشتر باشد آدمی سبک‌بال‌تر،متحول‌تر( در حال شدن) و عظیم‌تر است.

ب- آگاهی مساوی با افزایش اطلاعات نیست، گرچه افزایش اطلاعات و تجربیات در رشد آن موثر است. افزایش اطلاعات و تجربیات امکانی است که این روز‌ها به لطف فضاهای مجازی آسان‌تر و گسترده تراز گذشته  برایمان میسر است. میدان دید چشمان ما تا خیابانهای شهری در آنسوی اقیانوس‌ها گسترده شده است. دامنه عمل و تاثیرمان حد و مرز نمی‌شناسد. احساساتمان ازکیلومترها آنسوتر متاثر می شود. ما پشت کامپیو‌تر نشین‌ها و موبایل به دست‌های عینک به چشم و پروتز در تن، مصداق روشنی از آنچه هاراوی موجود ترکیبی اندامه-ماشین می‌نامد هستیم… باری، این دریای اطلاعات که در آن غوطه وریم و هرگز نمی‌توانیم هیچ لحظه‌ای از آن را دوبار تجربه کنیم، قشر نازکی از آگاهی فرّار– بنا به علاقه ما- برایمان به ارمغان می‌آورد که معمولن وزن خاصی در زندگیمان ندارد. دست بالا از ما موجودات پر سر و صدایی می‌سازد که به قول معروف «علمش(اطلاعاتش) از ظرفیتش بیشتر است!». غرض اینکه آگاهی انسان-اگربناست به کاری بیاید- باید از آگاهی‌های در عرض هم به یک آگاهی طولی تبدیل شود که البته سقف ندارد. به قول علما درک کلیات و به قول رفقا درک انتزاعی و سواد نظری…

ج- تا اینجای کار معمولن اختلاف نظری میان دعوت کنندگان به آگاهی وجود ندارد. دوستی می‌گفت: «آدمی که به مرحله درک و دغدغه انتزاعی نرسیده باشد به نظر من به لحاظ انسانی فاقد ارزش است» و اما بعد چه؟ این افزایش آگاهی طولی و ارتفاع گرفتن دردناک و انزوا آور از ما چه موجوداتی می‌سازد؟ موجوداتی جنت مکان که همه دیگران را-اعم از انسان‌ها و طبیعت- به دیده تحقیر می‌نگرد. شاید یکی از دلایل خصلتِ مشترک ِآگاهان و عالمان هم‌وطن ما، که در مصاحبه‌ها و نوشته‌ها و سخنرانی‌ها و یا در بهترین حالت در مجالس خصوصیشان با مریدان خاص شکل می‌گیرد، همکاران و همگنان و هم-تخصص‌ها و هم-رده‌هایشان را با الفاظ رکیک و نه با نقد علمی مکتوب و موجه و علنی لجن مال ونه نقد می‌کنند، همین تاکید بر تعالی انتزاعی و جلوس تک نفره در خلوت جنت است.

د- به نظر من پای تعالی انتزاعی که با آگاهی انضمامی پیوند نخوره باشد لنگ است. اگاهی که حوزه عمل را تحقیر می‌کند و دغدغه‌های اجتماعی را خوار می‌شمرد معیوب است. کرسی استادی که سکوت و تحمل شنیدن حرفهای پیش پا افتاده دانشجویان مشتاق یا مشکوک را همراه نداشته باشد، پایه شکسته است. نام متفکر یا روشنفکر برای کسی که در قلم وبیانش حرمت اصحاب فکر و قلم را نگاه نمی‌دارد گزافه است. تحصیلات دانشگاهی که احترام به طبیعت همراه نیاورد ناقص است. دانش گسترده‌ای که در آن، جایی برای تحمل کاستی و حرمت به تفاوت وجود نداشته باشد محدود است. عشقی که در آن نقص مَجاز به رسمیت شناخته نشود خودخواهی است. خیال می‌کنم کسی که از نردبان آگاهی بالا می‌رود، اگر از ماورای ابرهای تعالی‌اش روزنی به پایین نگشاید به خود ِآگاهی خیانت کرده است.

مطالب مرتبط

جیغ می‌کشم پس هستم

پس این چه احساس شگفت‌انگیزی است که روانمان را از خوابی که لازمه زندگی است محروم می کند؟

پدیده محسن نامجو

نوشتن دیدگاه

من ِ مؤلف

می‌ترسم که حق امیل دورکیم را که من همواره به اندیشه‌هایش قسمی بی‌علاقگی درخود حس کرده‌ام بخوبی ادا نکرده باشم. من جامعه شناسی‌گری امیل دورکیم را که تحلیل‌های جامعه‌شناسی و نگرش‌های عمیق‌اش اغلب بدان می‌انجامد، شاید به زحمت می‌توانم تحمل کنم. احتمالاً به همین دلیل بیش از آنچه انصافاً لازم بوده درباره جنبه‌های قابل ایراد آثار او، یعنی درباره فلسفه‌اش، بحث کرده‌ام.

من مؤلف رساله جامعه‌شناسی عمومی را با بی‌اعتنایی معرفی کرده‌ام، و حال آنکه سی سال پیش از این، مقاله‌ای درباره او نوشتم که به نحو شورانگیزی خصمانه است. پارتو مرد تک افتاده‌ای است و من اکنون که پیر می‌شوم، خود را به «مؤلفان ملعون» – که ممکن است تا حدودی سزاوار ملعنتهایی باشند که نثارشان گردیده- نزدیک حس می‌کنم. وانگهی لاابالیگری پارتویی اکنون جزو رسوم شده است. یکی از دوستان فیلسوف من، پارتو را مرد ابلهی می‌داند (اقلاً باید اضافه می‌کرد «از لحاظ فلسفی ابله»). من دیگر استادانی را نمی‌شناسم که مانند سه‌لستن بوگله در سی سال پیش از شنیدن نام ویلفرد پارتو، این اقتصاددان بزرگ و مولف اثری عظیم و به یاد ماندنی در جامعه‌شناسی، که نسل بعدی هنوز نتوانسته است جای شایسته آن را در تاریخ اندیشه تعیین کند، عنان خشم خود را‌‌ رها نکنند.

من در حالیکه می‌کوشم شایستگی‌های دورکیم را به خود بقبولانم، در حالیکه هیچ گونه حب و بغض نسبت به پارتو در خودم نمی‌بینم، معذلک نسبت به ماکس وبر سرشار از تحسینم، تحسینی که از ایام جوانی نسبت به او احساس کرده و بیان داشته‌ام، هرچند که حس می‌کنم نظریات من دربسیاری موارد، در بسیاری موارد مهم، از نظریات ماکس وبر بسیار دور است. این را هم بگویم که من هیچ‌گاه از نظریات ماکس وبر برانگیخته نمی‌شوم حتی اگر ببینم که اشتباه می‌کند، و حال آنکه دربرابر استدلال‌های دورکیم، حتی اگر برایم قانع کننده باشند، احساس ناراحتی می‌کنم. بر عهده روان‌کاوان و جامعه‌شناسان است که این گونه واکنش‌ها را که احتمالاً در خور مرد ِ دانشمند نیست تفسیر کنند. مع ذلک برای آنکه احتیاط کرده و از تعصبات خودم برکنار مانده باشم، کوشیده‌ام بیشتر از قول مؤلفان مورد بحث خودم شاهد مثال بیاورم، البته بی‌آنکه فراموش کنم که در انتخاب نقل قول‌های مستقیم، مانند گردآوری آمار، دلخواستگی سهمی بسزا دارد.

من در نتیجه گیری بخش اول این کتاب، خودم را جزو جامعه‌شناسان مکتب لیبرال، مانند مونتسکیو و توکویل، که الی هاله‌وی را هم جزو آن‌ها شمرده‌ام، می‌دانم و این کار را بدون رندی انجام نداده‌ام (خلف وامانده!)… به نظرم بی‌فایده نباشد که بگویم من به هیچ وجه تحت تاثیر مونتسکیو یا توکویل که آثارشان را تا همین ده سال اخیر به دقت مطالعه نکرده بودم نیستم. در عوض، کتاب‌های مارکس را از سی و پنج سال پیش از این تا کنون بار‌ها و بار‌ها خوانده‌ام… من نیز مانند اغلب دانشجویان و استادان فرانسوی، کتاب دموکراسی در آمریکا را تا سال ۱۹۳۰ که برای نخستین بار کوشیدم، اما بیهوده، تا به خود ثابت کنم که مارکس حق داشته، و سرمایه داری با سرمایه برای همیشه محکوم شده است، نخوانده بودم. هنوز هم، علی رغم میل خودم، به رازهای کتاب سرمایه بیشتر علاقه نشان می‌دهم تا به نثر صاف و اندوهگین دموکراسی در آمریکا. نتیجه گیری‌های من از آن ِ مکتب انگلیسی است و پرورش فکری من خاصه از مکتب آلمانی.

 مقدمه ریمون آرون بر مراحل اساسی سیراندیشه در جامعه‌شناسی، ترجمه باقر پرهام.

پ. ن: این درجه از صداقت و خود-آگاهی آنقدر تاثیرگذار است که انسان را دچار سؤظن می‌کند. مبادا تحت تاثیر آن بد‌تر دچار جهت‌گیری فکری مطابق با سلیقه مولف شود! با لحاظ این بدگمانی باز هم به نظرم  درخشان  و ارزشمند است.

مطالب مرتبط

موقعمندی

Comments (1)

حیوان نیمه-اجتماعی

مهمانی-از مجموعه وبلاگ http://runykey.blogfa.com

افراد بشرتندخو، شهوت ران، لجوج و تا حدی دیوانه هستند، به علت دیوانگی‌هایشان بر خود و دیگران مصیبتهایی وارد می‌کنند که ممکن است منتج به بدبختی‌های هولناکی شود. اما با اینکه زندگی توام با احساسات خطرناک است ولی اگر بخواهیم زندگی بشر لطف خود را از دست ندهد، احساسات هم باید حفظ شوند. میان دو قطب احساسات و کنترل آن تضادی وجود دارد و از همین تضاد درونی طبیعت بشراست که احتیاج به اخلاق احساس می‌شود.

سائق‌ها و انگیزه‌های درونی بشر از سایر حیوانات پیچیده‌تر است و مشکلات وی از پیچیدگی همین نیروهای درونی سرچشمه می‌گیرند. انسان‌ها، نه به طور کامل مانند مورچه‌ها و زنبور‌ها اجتماعی هستند و نه مانند شیر‌ها و ببر‌ها در انزوای کامل به سر می‌برند. بشر حیوانی نیمه اجتماعی است. پاره‌ای از عواطف و احساسات او اجتماعی و بعضی دیگر از کشش‌های در وی  او را به انزوا سوق می‌دهند. طبیعت اجتماعی او از این حقیقت آشکار می‌شود که اگر بر طبیعت انزوا طلب او بیش از حد تاکید کنند، این محدودیت به شکل تنبیه جلوه می‌کند. طبیعت گوشه گیر او در عشق به تنهایی و بی‌میلی صحبت با دیگران ظاهر می‌شود… افرادی که در نقاط پرجمعیت زندگی می‌کنند شروع به توسعه یک مکانیسم دفاعی می‌کنند تا بتوانند خود را در مقابل تماس‌های روز افزون و نامطلوب جامعه حفظ کنند. افرادی که در کنار یکدیگر در اتوبوس یا قطاری نشسته‌اند معمولاً بایکدیگر صحبت نمی‌کنند اما اگر خبر ناگهانی مانند خطر حمله هوایی و یا حتی مه غلیظ به آن‌ها داده شود، این بیگانگان ناگهان احساس دوستی می‌کنند و بی‌اختیار به گفتگو می‌پردازند. این نوع امیال مبیّن نوساناتی فی مابین روحیه انزواطلب و طبیعت اجتماعی بشر است و آن به این علت است که ما کاملاً اجتماعی نیستیم و از این جهت برای تحقق بخشیدن به هدف‌هایمان محتاج اخلاقیات و قوانین اخلاقی هستیم تا ما را کنترل کند. به نظر می‌رسد مورچه‌ها چنین نیازی ندارند زیرا همواره بر اساس منافع اجتماع کار می‌کنند.

اما بشر حتی اگر می‌توانست خودش را مانند مورچگان مطیع منافع عمومی کند احساس رضایت کامل نمی‌کرد و به این نکته آگاه بود که قسمتی از وجود با امیالش که به نظر او مهم است ارضا نشده است. نمی‌توان گفت که طبع انزواطلب بشر از روح اجتماعی او کم اهمیت‌تر است. در عبارات کتاب مقدس این دو حالت تحت دو فرمان مبتنی بر عشق به خدا و عشق به همسایه جداگانه بیان شده است. برای افرادی که به خدا آن طور که الهیون قدیم ایمان داشتند اعتقاد ندارند باید عبارات دیگری یافت… هنرمندان، کاشفین و مخترعین آثار خود را در تنهایی مطلق به وجود می‌آورند. آنچه آن‌ها انجام می‌دهند می‌تواند برای سایر ابنا بشر مفید باشد و این سودمندی می‌تواند مشوق آن‌ها در ادامه راه باشد. افراد مذکور در لحظات حیاتی و حساسی که اثر خود را به وجود می‌آورند به معنای واقعی کلمه زنده هستند، در این لحظات حساس آن‌ها به سایر افراد بشر نمی‌اندیشند بلکه در دنیای رویایی خود به سر می‌برند.

بنابراین ما باید دو عنصر متمایز را در اشرف مخلوقات بپذیریم: یکی حالتی است اجتماعی و دیگر انزوایی. اخلاقی که صرفاً به یکی از این دو عنصر توجه داشته باشد ناقص و غیر کافی است.

برگرفته از

برتراند راسل، اخلاق و سیاست در جامعه، ترجمه محمود حیدریان.

Comments (2)

درباره عشق اروتیک

الف- در سالهای اخیر کتابهای فراوانی درحوزه روانشناسی درباره چگونگی عشق منتشر شده است. کتابهایی که به هنر و رمزورازهای عشق ورزیدن، عاشق شدن و عاشق ماندن/عاشق نگاه داشتن؛ یا فراموش کردن و تجدید عشق  پرداخته‌اند و از اقبال خوبی هم میان خوانندگان فارسی زبان برخوردار شدند. درباره عشق کتابی است فلسفی که به چیستی عشق، از موضعی همدلانه و مشفقانه پرداخته است. تجربه غریبی که کما بیش در زندگی‌ ما حضور دارد و خوش فرجام یا بدفرجام، تحولات عمیقی در احساسات و افکار ما ایجاد می کند. تجربه‌ایی منحصر به فرد، دشوار، پر هزینه، هراس انگیز و در بسیاری موارد پر از آب چشم. درباره عشق کتابی است با این ادعا که «عشق به خودی خود شایسته ستایش است، صرف نظر از اثرات و پیامد‌هایش.» (سالومون).

ب– «عشق رمانتیک از منظرتاریخی محصول آمیزش دردناک و طولانی عشق اروتیک دوران شرک و عشق آرمانی مسیحیت است، یا از منظری غیر تاریخی، تلفیقی است از آریستوفانس و آلکیبیادس از یک سو و سقراط از سوی دیگر. عشق رمانتیک امری صرفاً جنسی نیست، بلکه صورت آرمانی و به روز شده‌ای است از فضائل دوران شرک باوری و لذات حسی و نیز سرسپاری و وفاداری مسیحیت در بستر عاطفه، خودمختاری، و حریم خصوصی فردی در روزگار مدرن. اگر فکر کنیم که عشق رمانتیک فاقد هرگونه فضیلتی است، آشکارا رومانس را با عیاشی جنسی یا نوعی آرمانسازی غیرواقعی اشتباه گرفته‌ایم که حتی در پس امور عاشقانه بسیار عادی نهفته است.» (سالومون)

کسی منکر مخاطرات و هزینه‌های عشق نیست: «عشق ورزیدن نسبت به دیگری کار چندان مطمئنی نیست. برای کسی که عافیت و امنیت مهم‌ترین چیز است، رحم مادر یا گور بهترین مکان است… چنین فردی باید خود را در موقعیت‌هایی قرار دهد که نتواند به عواطف و حالات ذهنی دیگران واکنش عاطفی نشان دهد، نتواند از لذات دیگران لذت ببرد، یا از رنج دیگران اندوهناک شود، نتواند از بی‌تفاوتی آن‌ها دل آزرده شود، نتواند از اینکه دیگران از اهانت خشمگین نمی‌شوند خشنگین نشود، نتواند اندوهگین شود از اینکه دیگران تصمیم می‌گیرند پا پس بکشند مبادا زیانی اندک نصیبشان شود، و غیره. چیزی به نام عشق مطمئن وجود ندارد.» (بایر).اما صرف نظر از پیامد‌هایش تجربه‌ای ارزیدنی و خواستنی است: «پاره‌ای حقایق درباره عشق را فقط می‌توان از طریق تجربه شوری خاص در زندگی شخصی خود آموخت… شوق و تمایلی که در آن نیاز جنسی و معرفتی ما (ظاهراً به نحو جدایی ناپذیری) به هم می‌پیوندد.» (نوسبام)

میل جنسی غایت نیست اما حضور قطعی و موثری دارد: «میل جنسی بخشی انکار ناپذیر از عشق رمانتیک است، هرچند مطلقاً روشن نیست که آیا میل جنسی منشا آن عاطفه است یا محمل آن.» (سالومون)؛ «شوق رمانتیک عبارت است از شوق بنا کردن یک ما با یک فرد خاص و نه با هیچ کس دیگر… برخلاف رای افلاطون، هرچقدر که عشق قوت بیشتری می‌گیرد، توعاشق ویژگی‌های خاص‌تر و خاص تری می‌شوی، نه جنبه‌ها و ویژگی‌های کلی. تو عاشق عقل کلی یا محبت کلی نمی‌شوی، بلکه عاشق یک ذهن خاص یا نحوه خاصی از مهرورزیدن می‌شوی.» (نوزیک)

و در ‌‌نهایت:

 «یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های عشق‌های رمانتیک آن است که حدود «من ِ» عاشق را جابه جا می‌کند. در تجربه‌های عاشقانه، «من ِ» عاشق به سوی معشوق گشوده می‌شود… در واقع، تجربه‌های عاشقانه رماتیک از معدود تجربه‌های بشری است که می‌تواند تا ژرفای روح و وجود آدمی را تحت تاثیر قرار دهد و هندسه وجود او را تحول بخشد.» (نراقی)

ج- کتاب درباره عشق با مقدمه مترجم درباره عشق عرفانی نزد مسلمانان و منابع آن، یعنی قرآن و حکمت یونان،آغاز می‌شود. عشق‌های مَجازی غیرمُجاز از نوع زلیخایی که از پی رنگی بود، در کنار عشق‌های مَجازی مُجاز از نوع عشق موسی به دختر شعیب که از پی تناسبات روحی و جسمی است و پلی برای رسیدن به عشق حقیقی و عشق حقیقی که همانا عشق به معبود است. در ‌‌نهایت اشاره می‌کند موضوع تمام مقالات گردآوری شده در درباره عشق عشق مجازی/رمانتیک/اروتیک است. مقالاتی درارتباط با عشق‌شناسی مدرن، که در آن عشق حقیقی‌‌ همان است که نزد پیشینیان مجازی تلقی می‌شد.

مقاله نخست از مارتا نوسبام «خطابه آلکیبیادس: قرائتی از رساله مهمانی افلاطون» جذاب‌ترین مقاله این کتاب است که به باز-خوانی رساله مهمانی/ضیافت پرداخته. او خطابه الکیبیادس را نظر نهایی افلاطون درباره عشق می‌داند و در ضمن تحلیل درخشانی از این رساله پیش روی خواننده قرار می‌دهد.

مقاله دوم «فضیلت عشق اروتیک» نوشته رابرت سالومون است که در آن نویسنده ضمن ارائه تاریخچه‌ای از عشق در مغرب زمین به دفاع از عشق انسانی در مقابل اتهامات و نقدهای فیلسوفان و متالهان می‌پردازد.

مقاله سوم «پیوند عشق» از رابرت نوزیک است که به غایت‌شناسی عشق در ساختن هویتی تازه پرداخته .

مقاله چهارم «دلایلی برای عشق ورزیدن» نوشته لارنس تامس است که به تبیین و توجیه  دلایل عشق ورزیدن اختصاص یافته است.

مقاله پنجم «عشق‌های مخاطره آمیز» نوشته آنت بایر به بررسی تلقی الهیاتی، و در مقابل تلقی طبیعت گرایانه از عشق در آرا متفکران مختلف پرداخته.

مقاله آخر«درباره عشق: روسو و فمینیست‌های رادیکال » نوشته الیزابت راپاپورت است که در آن نقدهای فمینیستی و روسویی به عشق را مورد مطالعه قرار داده و آینده روشن آن، در شرایط اجتماعی دیگرگون شده، از نظر فمینیست‌ها را بررسی کرده است.

پ.ن: از محمود مقدسی که مرا از انتشار این کتاب آگاه کرد سپاسگزارم.

برای مطالعه بیشتر نک

درباره عشق، مجموعه مقالات، ترجمه آرش نراقی، نی، ۱۳۹۰.

پورنوگرافی و وقاحت نگاری، دیوید هربرت لارنس، بهاءالدین خرمشاهی

مطالب مرتبط

فی حقیقه العشق

آنچه مادران باید بخوانند


Comments (3)

شاد ِ شاد ِ شاد

پیامک داده که اگر خانه‌ای بیایم کوله‌ام را ببرم. می‌گویم هستم و می‌آید. طول می‌کشد تا در آپارتمان را بزند. خون توی صورتش دویده به خاطر گرما و بالا آمدن از پله‌ها. برایش شربت می‌آورم. می‌نشیند روبروی کولر. نگاه می کند: «چقدر روزنامه! حالم از روزنامه به هم می‌خورد.» می‌خواهد بداند چطور می‌توانم روزنامه بخوانم که توضیح می‌دهم روزنامه‌ها مال من نیست و جَک برای تمیزکردن وسایلش ازشان استفاده می‌کند. شربتش را یک نفس بالا می‌کشد. سراغ کوله پشتی‌اش را می‌گیرد تا برود. تعارف می‌کنم شب بماند که می‌گوید حوصله ندارد و با اینکه فردا جمعه است کلی کاردارد و کلافه مانده کدام را انجام دهد. می‌گوید خسته است. کوله را برایش می‌آورم. می‌گویم: «پس چرا خسته؟ تو که تازه از خانه آمده‌ای» حس و حال توضیح دادنش نیست. معتقد است خانه جز اعصاب خردی چیزی ندارد. می‌پرسم: «از نرگس چه خبر؟». عضلات صورتش منقبض می‌شود. با بی‌حوصلگی می‌گوید نرگس خر احمقی بیش نیست که دچار فنتسی شده و خیال می‌کند می‌تواند برود توی یک آلونک کنار  حوضچه پرورش ماهی، جایی نزدیک به انتهای دنیا، با آن پسرک یک لاقبا زندگی کند در حالیکه تا دیروز حاضر نبوده پایش را توی شلوار غیرمارک بکند… می‌گوید این دفعه که خانه بوده شنیده حمیدرضا مرده و حمیدرضا‌‌ همان پسر باهوش و درسخوان همسایه‌شان بوده که او در کودکی با آجر سرش را شکسته. مواد زیاد مصرف کرده چند روزی که تنها بوده و جنازه متعفن و در حال تلاشی‌اش را همسایه‌ها پیدا کرده‌اند… می‌گوید سمیرا، صمیمی‌ترین دوست مدرسه‌اش که یک دختر یکساله دارد، شدیدن افسرده است، به دلایل نامعلوم می‌خواهد جدا شود و فقط تکرار می‌کند به اندازه یک گونی سیب زمینی برای شوهرش اهمیت ندارد. می‌گوید خواهر داماد خاله‌اش که هم سن اوست و مدتی با هم کلاس زبان می رفته اند حامله شده و پدر بچه معلوم نیست  … می‌گوید خیلی خسته است. عصبی است. دلش می‌خواهد جای دوری برود.

می‌گویم بماند فردا برویم چیتگر دوچرخه سواری چون من هم دلم می‌خواهد چشم‌هایم یک جاهای دوری را تماشا کنند. می‌گوید باید این کتاب را خلاصه کنم. «اِ! سیدجواد می‌خوانید». می‌گویم بگذارد برای بعد و بماند برویم حال و هوا عوض کند. او دلش می‌خواهد یک جای دوری برود. روزنامه‌ها را زیر و رو می‌کند. می‌گوید: «میایی برویم از این تورهای یک روزه؟» به ساعت نگاه می‌کنم. تعجب و بحث می کنم. قرار می‌شود برویم. خودمان دوتا برویم و به هیچ کدام از رفقا هم نگوییم. به هر حال این اولین بار است که یک نفر فکر کرده من ممکن است آدم به درد سفر رفتن خوری باشم. زنگ می‌زند چندجا و خانمی که تلفن آگهی تورهای یک روزه شادِ شادِ شاد را جواب می‌دهد، قبول می‌کند فردا پنج صبح بهشان ملحق شویم.

ساعت پنج صبح میدان آرژانتین غلغله است. به مردم نگاه می‌کند و به کفش و لباس خودش که از میان  لباسهای من جدا کرده. می‌گوید: «انگار من از قرارگاه اشرف آمده‌ام اینجا!». هی نگاه می‌کند و می‌گوید «فکر کن این جمعیت شعار بدهند و تحصن کنند و بمانند…»

همسفر‌ها به درخواست نوشین که راهنمای سفر است خودشان را معرفی می‌کنند. هفت هشت تا پسرنوزده بیست ساله که مجرد هستند. دوتا دختر همسن او که آن‌ها هم مجرد هستند و یکی شان روسری سفید قشنگی به سر دارد. هفت هشت تا خانم میانسال که اغلب متاهل اند. چهار پنج تا خانم مجرد که دوستند با هم . یکی از خانمهای متاهل زن برادر دوتا از مجردهاست. دو زوج، دوست. می‌پرسد: «به نظرت عجیب نیست که این خانم‌های متاهل روز جمعه‌ شوهر و بچه‌هاشان را ول کرده‌اند آمده‌اند گردش؟». با خودم فکر میکنم این زن ها تنهایند. خودش بعدن کشف می‌کند که یکیشان مطلقه‌ای است که با شوهرش در یک خانه زندگی می‌کنند. بهش می‌گویم «امروز را خوش باش. اینقدر ننشین ور دل من پیرزن و برو با همسن و سالهای خودت دوست شو ببین چطورزندگی می کنند» .خانم راهنما پرده‌ها را می‌بندد. صدای ضبط را تا آخر بلند می‌کند:«یار خوشگلم وای وای تورو که دارم وای وای عروس گلم وای وای…» روسری‌اش را از دور گردن باز می‌کند و شانه‌هایش را می‌لرزاند. یخ‌ها کم کم آب می‌شود. او حیران به زنهای میانسالی نگاه می‌کند که وسط اتوبوس قر می‌دهند.

جایی برای صبحانه نگه داشته‌اند. با گروهی از زن ها سر یک میز هستیم. می‌گویند خیلی مسخره است که راهنما یک خانم باشد چون نمی‌تواند فضا را گرم کند. می‌گویند دختره از رفتارش مشخص است که بی‌تجربه است. آن‌ها تجربیات فراوانی در سفر باتور دارند، هر وقت راهنما آقا بوده همه چیز عالی پیش رفته. یکی از دخترهای همسن او که مشخص است کلاه گیس به سر گذاشته، سربرمیگرداند و اضافه می‌کند وقتی می‌گویند تور شاد شاد شاد یعنی دست کم دو سه تا پسر دلقک تویش هستند که فضا را گرم کنند. ما به هم نگاه میکنیم. زن داداش می‌رود برای خودش چای بریزد، خانم میانسالی که چشم‌هایش به‌خاطر لنز متورم شده به خواهر شوهر‌ها می‌گوید: «وای چه تحملی دارید!» بعد می‌پرسد که زن داداش و شوهرش چندساله‌اند و می‌گوید برادر او که تنها یک سال از برادر آن‌ها کوچک‌تر است زن متولد هفتاد گرفته و… بیرون که می‌رویم می‌گوید احساس ‌کرده وسط یکی از سریالهای فارسی وان نشسته و برای من که فارسی وان ندیده‌ام می‌گوید فارسی وان همین بود که دیدی.

به مقصد نزدیک شده‌ایم. همه در حال چُرت هستند و خانم جوانی که موهای اکستنشن شده اش تا  کمر می رسد، عقب اتوبوس بحث جنجالی راه انداخته درباره اینکه مردمان ساکن شرق تهران یک مشت شتُر هستند که همه شان طرفدار احمدی نژادند. پسرها بی توجه به سن و تجربه او قبول نمی کنند و معتقدند همه جا باکلاس و بی کلاس دارد…راننده بیدارباش می‌دهد که خانم‌ها حجابشان را درست کنند و دختر پسر‌ها جدا بنشینند. ایست بازرسی. صلوات می‌فرستند و می‌گویند صاحبش آمد و می‌خوانند ملوانان، خلبانان… مامور می‌آید و همه چیز را چک می‌کند که خوب است. خواب از سر همه پریده، ماشین  راه نیفتاده، صدای ضبط را بلند می‌کنند:«قلقلی آی قلقلی …»، پرده‌ها را کیپ می‌کنند و همه می‌ریزند وسط، راننده هم قر می دهد… برای چندمین بار بهم می‌گوید از دهنمکی متنفر است و نمی‌فهمد من چطور می‌توانم توی این سروصدا چرت بزنم، نشانم می‌دهد  پسرجوانی  انتهای اتوبوس بغض کرده و تمام مدت بیرون را تماشا می‌کند.

تابلو گذاشته اند و روی سینه سنگهای مرتفع کوه نوشته‌اند «لباسی بپوشید که شما را از خود به خدا مشغول کند» و «حجاب صدف است برای مروارید» و… پا‌هایمان یخ زده توی آب. چندتا پسرجوان وسط تنگه معرکه گرفتنه‌اند و در حال بزن و بکوبند. راه بند آمده.‌‌ همان پلیسی که در بدو ورود به دختر کلاه گیس به سر هشدار داده بود، نمی‌دانم از کجا خودش را می‌رساند و به پسر و رفقایش می‌گوید «گم شید»… او از فضا عصبی شده. می‌گوید مردم و مسئولین همه مشکل روانی دارند. همه جز ما می‌دانند شادِ شادِ شاد یعنی چه، در روزنامه مملکت چاپ می‌شود. راهنمای تور خودش را موظف می‌داند آن را فراهم کند. این تابلو‌ها و پلیس‌ها… می‌گویم «کلاس اباذری پاک دیوانه‌ات کرده»

وسط مرغزار دراز کشیده. زیر تابش مستقیم نور آفتاب.  برای زباله‌ها حرص می‌خورد و برای صدای طبیعت که لای صدای مردمان شادِ شادِ شاد گم شده است.

موقع برگشت، جمعیت توی تنگه گره خورده. برای سبک کردن فشار ِایستادن در آبهای سرد، مردم عمو سبزی فروش و عمو زنجیر باف می‌خوانند و جواب می‌دهند. یکی دو نفر فریاد می‌زنند یا حسین، دو نفر جواب می‌دهند. یکی مسخره می‌کند. چشمهای او برق می‌زند. مردم در پاسخ به «با صدای چی؟»هلهله می‌کنند. هلهله مثل موج  سرتاسر تنگه منتشرمی شود.

در راه برگشت، همه خسته‌اند. نوشین صدای ضبط را کم می‌کند و با تلفن حرف می‌زند. بعد جیغ می‌زند و می‌گوید یکی از پسرهایی که قبلن همکار او بوده و امروز ما را دیده الان پشت خط است و می‌خواهد با دختر روسری سفید این ماشین صحبت کند، دل پسر پیش او جامانده. چشمهای دختر گرد می‌شود. با پسر حرف می‌زند و شماره رد و بدل می‌کنند. زن‌ها کِل می‌کشند. من متعجب می‌خندم. او چندشش می‌شود. می‌گوید حاضر است قسم بخورد که این هم یکی از نمایش‌های نوشین راهنماست با آن سوتین ِابری ِقرمز ِتوردوزی شده اش!

مطالب مرتبط

***-*** گفتن

Comments (1)

موقعمندی

الف- قدما منطق را صناعتی تعریف کرده‌اند که در آن طُرُق مختلف انتقال ذهن از معلوم به مجهول آموخته می‌شود و انتقالات صحیح از انتقالات غیر صحیح ممتاز می‌شود. طبیعی است که ابزار انتقالات ناصحیح مغالطات هستند.

مدتی است بحث بسیار خوبی درباره مغالطات میان یک لیوان چای داغ و ایمایان به راه افتاده است که من هم بنا به علاقه شخصی آن را دنبال می‌کنم. ماجرا از نوشته نقد گوینده یا گفته ایمایان شروع شد که به شرح مغالطه «خلط انگیره و انگیخته» پرداخته بود و این شرح را با تعداد زیادی مثال از حوزه‌های مختلف و آدم‌های متفاوت همراه کرده بود. یکی از مثال‌ها مربوط به پستی از وبلاگ یک لیوان چای داغ بود که باعث شد پست آیا مغالطه همه ماجرا است؟ را بنویسد و بحث آغاز شود. هر دو نویسنده یادداشت‌هایشان را با مثالهای مختلفی همراه کرده‌اند که جالب و خواندنی است.

آنگونه که من فهمیده‌ام نویسندگان هر دو وبلاگ برضرورت و اهمیت منطق تاکید دارند و بحث بر سر میزان اعتبار و شانیت آن است. ایمایان معتقد است:

شناخت انگیزهٔ یک سخن جز با تصریح خود گوینده فهمیدنی نیست. پس اساساً انگیزه شناخت‌پذیر نیست. پس مواجهه منطقی با خود گزاره‌ها و نه حواشی آن‌ها (مضاف بر دانش تخصصی ما از موضوع مورد بحث) راه تحلیل داده هاست. به نظر آقای ایماگر این امر ممکن و مطلوب است.

از سوی دیگر آقای قدوسی می‌گوید:

 وقتی به تمام محتوای پشت یک گزاره منفرد دست‌رسی نداریم، تحلیل منافع و انگیزه‌ها بر روی میزان باور ما در مورد صدق آن گزاره منفرد موثر است. طبیعی است که تغییر دید ما نسبت به صدق گزاره، روی باور ما نسبت به نتیجه کل استدلال هم اثر خواهد گذاشت. او تصریح می‌کند: تحلیل انگیزه‌ها بر خلاف تصویری که ایمایان ارائه می‌‌کند امری غیرممکن و دور از دست‌رس نیست.

ب-  آیا اساسن طرفین یک استدلال را میتوان مجزا از خودِاستدلال در نظر گرفت و خودِ استدلال را محک زد؟  منطق صرفن ابزاری است در کنار سایر ابزار‌ها و نه چیزی بیشتر از آن.  ذهن و زبان انسان هم مانند سایر امکانات انسانی تحت تاثیر شرایط و عوامل مختلفی شکل می‌گیرند. باورهای آدمیان و همینطور درک آنها از باور های دیگران نه در خلاء، که ناگزیزدر پیوند با تجربیات حاصل از زمینه و زمانه‌شان، پایگاه اجتماعی و اقتصادی و جنسیتی و سیاسی و حتی سیستم آموزشی شان شکل می‌گیرد. اینکه در تحلیل یک باور و ادعا نباید فقط گوینده را به جای گفته مورد ارزیابی قرار دهیم حرفی است متین، ولی از آن لازم نمی‌آید- شاید حتی شدنی نباشد- که گوینده وهمچنین مخاطب را  کاملن از فرایند تحلیل باور حذف کنیم.  تصور نمی‌کنم دانش تخصصی -در هر زمینه‌ای- به انضمام منطق را بتوان  امکانی چنین محکمی برای نزدیک شدن به حقیقت -برفرض وجود- دانست. اینکه متاسفانه ما استاد تحلیل انگیزه‌ها و خاستگاه‌های معرفتی صاحبان معرفت به جای اصل گفته آن‌ها هستیم مجوز حذف وجود ِانسانی آن‌ها/خودمان در تحلیل مدعیاتشان نیست. باورهای انسانی متشکل از شبکه پیچیده و تو درتویی از علل و عوامل معرفتی و غیر معرفتی هستند که گرچه دسترسی به همه آن‌ها -آنگونه که هستند ناممکن می‌نماید- اما حذف همه آن‌ها- در صورت امکان- و استناد صرف به گزاره‌ها ما را به عنوان مخاطب از دسترسی به حجم عظیمی از داده‌های مکمل برای تحلیل گزاره‌ها محروم می‌کند.

ج- کسی منکر سود فراوان حاصل از آموختن مغالطات و تربیت منطقی ذهن نیست، اما به نظر می‌رسد نشاندن آن‌ها بالا‌تر از آنچه هستند-ابزاری در کنار سایر ابزارها- و تلاش برای استفاده مکانیکی از آن‌ها –با فرض بی تفاوت  بودن خود ما به عنوان کاربر- در درک حرفهای آدمهای مختلف، از مکاتب فکری مختلف، با پس زمینه‌ها و منافع احتمالی که دارند، بد‌تر، راهزن اندیشه است. نه به لحاظ منطقی و نه به لحاظ اخلاقی صحیح نیست که ما صرفن انگیزه‌های گوینده را تحلیل کنیم، اگر و تنها اگر صرفن انگیزه‌ها را تحلیل کنیم و عنایتی به آنچه گفته می‌شود نداشته باشیم. در حالیکه تصور می‌کنم درنظر گرفتن طیف متنوع عوامل موثر در برساخته شدن نظام باور خود ما و کسی که  نظریاتش را بررسی میکنیم، دست کم بُرد تحلیلی-نه الزامن اخلاقی یا غیر اخلاقی- را نصیب تحلیلگر می‌کند. در بحث اخلاق هم  باز می‌خواهم به این نکته بازگردم که ما به عنوان سوژه هایِ انسانیِ قرار گرفته در موقعیت‌های متنوع، می‌توانیم کنش و واکنش های مختلفی داشته باشیم که الزامن اخلاقی/غیر اخلاقی نیست و  بسته به زمان/مکان/ نحوه استدلال/ باور اخلاقی طرفین می‌تواند متنوع و متفاوت، درست یا نادرست باشد.

پ.ن: امیدوارم از این یادداشت برداشت های نسبی گرایانه نشود، منظور من دفاع از استفاده/لحاظ ِحداکثری  منابع معرفت در تحلیل باور ها برای نزدیک شدن به حداکثرِممکن ِ واقعیت بوده ، در مقابل نگاه حداقلی که تاکیدش بیشتر بر زدودن است تا افزودن.

اینجا و اینجا هم به این بحث  پرداخته اند.

مقاله مفصل آقای ابوالقاسم فنایی درباب «خلط انگیز و انگیخته» را هم اینجا بخوانید.

مطالب مرتبط

من ِمولف

ضعف استدلال

نوشتن دیدگاه

ورود آقایان ممنوع

به برکت رفت و آمدهای مکرر اتوبوسی میان اصفهان و تهران، توفیق اجباری تماشای حجم قابل توجهی از فیلم‌های سینمایی طنز ایران را پیدا کرده ام. مجموعه ای از تصاویر متحرک نامفهوم، رویدادهای بی ربط، داستان های معلق، عشق های دو دقیقه ای و انبوه شوخی های کلامی جنسی . حضور زنان هنرمند قرمز پوش با آرایش های خیره کننده و دخترکان مانکن برنزه با بینی و گونه های عملی در نقش زن سرایدار، گلفروش کنار چهارراه یا خدمتکار خانه؛ در کنار هنرپیشه های مرد صاحب‌نامی که فقط اسمشان در فیلم‌های مختلف تفاوت می کند وگرنه نقش و اطوارها و تکیه کلامهایشان یکی ست.

الف- این می شود که به عنوان یک مخاطب عادی سینما به «ورود آقایان ممنوع» رضایت می دهیم. کافی است در یک نوبت شلوغ به تماشای این فیلم بروید تا متوجه شوید مردم چقدر به یک همچین چیزهایی احتیاج دارند. در تمام این سالها این همه بی نظمی و انفجار خنده در سالن سینما و راویان کوچک و بزرگی که از چپ و راست صحنه بعدی فیلم را لو می دادند ندیده بودم!

حقیقت این است که اگر شما از مخاطبان سینمای طنز ایران باشید این فیلم را یک محصول خیلی خوب می‌بینید در میان انبوه تولیدات این گونه سینمایی: هم قصه دارد، هم بازی های خوب، هم طنز قوی، هم شوخی های جنسی فراوان و هم جذابیت  زن‌ها اینجورن، مردا اون‌جور.

بدون شک «ورود آقایان ممنوع» در میان همگنانش سرآمد است، اما چیزی بیش از آن نیست. دلیل این همه توجه و تحسین و توصیه هم اگر چیزی بیش از این باشد از نظر من ناموجه است. سینمای طنز ما دست بالا فقط می تواند بخنداند و عناصر خندانش را هم از لودگی های خیابانی می‌گیرد: دختر ترشیده ای که سیبیل دارد، چون ازدواج نکرده همه حرفهایش از روی عقده است، اواخر فیلم پرده از رخ برمی اندازد و عقده هایش برطرف می شود. پسر ترشیده ای که با اینکه از دبیران ممتاز شیمی در تهران است ، درحد یک کودک چهارساله هالو و دست و پاچلفتی ست. مرد میانسال و جگر- بلایی که پزشک زنان است، همسرش را از دست داده و زنها برایش غش و ضعف می کنند و او هم متقابلن…، دختر مدرسه ای هایی که برنامه می ریزند و نقشه ها را پیش می برند و بهاره رهنما.

هیچ‌کدام از این تیپ ها عمق و بعد ندارند. کلیشه هایی بازسازی شده هستند از روی باور عوام راجع به این تیپ آدم‌ها، بدون حتی یک قدم به چپ و راست. آخر فیلم وروجک های ناقلا به خواسته هایشان می رسند، دختر ترشیده ی عقده ای ِ فمینیست که دست برقضا تنها معیارش در ازدواج قد ِ بلند آقا بوده است، به مرد خوش تیپ تنوع طلب هوسران دل می بازد و پسر ترشیده هم به بهاره رهنما.

ب- سینمای کمدی ما، به مراتب نازلتر از تلویزیونمان، تصویر بسیار سخیفی از زن ارائه می‌کند و یک صدم آن نقد نمی شود. حضور گل درشت و پررنگ زن در محتوا و عنوان این فیلم‌ها، نمونه روشن استفاده ابزاری و تحقیر زن و زنانگی است. زن هایی عروسک، احمق، معطل مانده ی شوهر، دست و پا چلفتی، متناقض و بسیط .  اگراوج عزت تلویزیون برای زنان، نمایش موجوداتی چادر به سر، مطیع و حاذق در مادری و ارائه خدمات خانگی است، سینمای کمدی  در قطب مخالف، آنها را لعبت‌هایی  سبک سر و فاقد شعور و هویت باز می نمایاند. آنها  در مواجهه با سهم خواهی/جاه طلبی های زنانه «مرگ تدریجی یک رویا » را می سازند، اینها «ورودآقایان ممنوع». همیشه از خودم پرسیده ام چقدر حق اعتراض و حساسیت به این وضعیت و بازتولید سودآور و مکرر این بلاهت  و توزیع وسیع آن -در تمامی سوپر مارکت ها  و اتوبوس های بین شهری-را داریم؟  تا چه حد باید بی تفاوت بود- نظر به محدودیت های اجتماعی و سترونی فکر طنزپردازان- تا برای پاسخ به نیاز مردم به خنده، از کیسه تقلیل، تمسخر و تحقیر زنان/اعتراضات آنها خرج شود؟ چرا جامعه هنری ما نسبت به ایده های غیراخلاقی- ولی بفروشی- که مربوط به زنانگی است اینقدر تسامح دارد؟ چقدر حق داریم زنان موثر در تولید این فیلم‌ها و هر فیلم و محصول فرهنگی ضد زنی را مسئول/مقصر آنچه ارائه می شود بدانیم؟ از هنرپیشه ها و مانکن ها بگذریم که شاید اقتضای هنرشان باشد؛ تهیه کنندگان، نویسندگان و کارگردانان زن چقدر مسئولند که سنت شکنی، مقاومت یا دست کم اعتراض کنند؟ به نظرمی رسد بازار هرگونه تعهدی را توجیه می کند و نهایتن فیلمسازانی مثل منیژه حکمت و تهمینه میلانی را هم تابع قواعد و استانداردهای خود کرده است.

مطالب مرتبط

فیلم های فمینیستی

سقط جنین

درباره الی که نماینده ایران شد

پدربزرگ ترمه

فیلم

ارزش نقد

Comments (8)