برابران



الف– سقراط: گمان می‌کنم شنیده باشی که تالس هنگامی که مشغول تماشای ستارگان بود در چاه افتاد و دختری تراکیایی ریشخندش کرد و گفت: این مرد می‌خواهد براسرار آسمان واقف شود در حالی که از زیر پای خود بی‌خبر است. با این سخن هنوز مردمان فیلسوفان را ریشخند می‌کنند و راستی این است که فیلسوف از حال نزدیک‌ترین همسایه خود خبر ندارد و نه تنها نمی‌داند که همسایه کیست و چه می‌کند بلکه به ندرت می‌داند که او آدمی است یا جانوری دیگر. ولی در عین حال برای یافتن اینکه آدمی خود چیست و چه فرقی با دیگر موجودات دارد و چه باید بکند و چه نباید بکند، دمی از کوشش و جست‌و‌جو باز نمی‌ایستد… (افلاطون، ثئای تتوس، ۱۷۵)

ب- به حکم قوانین طبیعت، برخی از آدمیان آزاده و گروهی دیگر بنده‌اند و بندگی برایشان هم سودمند است و هم روا…

رابطه زن با مرد، رابطه زیر دست با زبر دست و فرمانروا با فرمانبردار است. پس این اصل کلی باید درباره همه آدمیزادگان و از این رو درباره رابطه خدایگان و بنده هم صدق کند. آدمیزادگان با یکدیگر به‌‌ همان اندازه فرق دارند که تن از روان، یا آدمی از دد (و چنین است حال همه کسانی که وظیفه‌ای جز کار بدنی ندارند و از کار بدنی سودی بهتر به مردمان نرسانند). این گونه کسان طبعاً بنده‌اند؛ و صلاح ایشان، همچون دیگر چیزهای فرمان پذیری که برشمردیم، در فرمان بردن است. زیرا آن کس طبعاً بنده است که توانایی تعلق به دیگران را دارد (و به همین دلیل عملاً به دیگری تعلق می‌یابد) و بهره‌اش از خِرَد فقط این است که آن را در دیگری درمی یابد اما خود از آن چیزی ندارد. و فرق او با ددان در همین است، زیرا که ددان یکسره با خرد بیگانه‌اند و خرد را درک نمی‌کنند بلکه پیرو غرایز خویشند. ولی کاری که از بنده برآید با سودی که از دام برخیزد چندان متقاوت نیست؛ زیرا هر دو دارنده خویش را در برآوردن نیازهای زورانه خود یاری می‌کنند. طبیعت خواسته است تا بدن‌های آزادگان و بردگان را از یکدیگر متفاوت سازد. بدن‌های بردگان را برای گزاردن وظایف پست زندگی نیرومند ساخته است، اما بدن‌های آزادگان را اگرچه برای اینگونه پیشه‌های ناتوان گردانده، در عوض شایسته زندگی اجتماعی آفریده است… (ارسطو، سیاست، کتاب نخست)

ج- آنچه همه فیلسوفان یونانی، فارغ از میزان مخالفتشان با حیات پولیس، مسلم می‌گرفتند این بود که آزادی منحصراً در حیطه سیاسی جای دارد و ضرورت در درجه اول پدیداری ماقبل سیاسی و مشخصه سازمان خانگی خصوصی است، و اعمال زور و خشونت در این قلمرو موجه است زیرا این‌ها یگانه ابزار چیرگی بر ضرورت و آزاد شدن هستند… وجه تمایز پولیس از خانه این بود که پولیس تنها «برابران» را می‌شناخت، حال آنکه خانه کانون سخت‌ترین و شدید‌ترین نابرابری‌ها بود. رییس خانه، حاکم آن، تنها تا جایی آزاد محسوب می‌شد که می‌توانست خانه را ترک کند و وارد حیطه سیاسی شود که همه در آن برابر بودند.

زمینه تجربه سیاسی واقعی، لااقل در افلاطون و ارسطو، چندان مستحکم باقی ماند که تمایز میان قلمرو خانه و قلمرو زندگی سیاسی هرگز محل تردید قرار نگرفت. بدون چیرگی بر ضروریات و حوایج زندگی در خانه، نه زندگی ممکن است و نه «زندگی خوب»، اما هرگز این گونه نیست که سیاست به‎خاطر زندگی باشد. تا جایی‌که به اعضای پولیس مربوط می‌شود، زندگی خانگی به‌خاطر «زندگی خوب» در پولیس است. (هانا آرنت، وضع بشر، حیطه عمومی و خصوصی)

مطالب مرتبط

افلاطون، جنسیت و تعلیم و تربیت

زن در فلسفه سیاسی غرب

عقل مذکر

مطالعات مردان

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s