پدر! مادر!


 شنیدم مدتی پیش جمعی از جوانان اهل سیاست هم‌ولایتی به دیدار یکی از روحانیون بزرگ اصفهان، که سال‌هاست خانه نشین شده است، رفته‌اند و در گله و شکایت چنان زیاده روی کرده‌اند که دل پیرمرد افسرده به درد آمده. نشسته‌اند گرداگرد پیرمرد و «تو»، «تو» کنان ازش بازخواست کرده‌اند، که تو کردی و تو گفتی و تو شعار دادی و تو بسیج کردی و… پیرمرد را تصور کردم مچاله شده زیر عبای قهوه‌ای رنگ، دستهای لرزانش گره شده روی عصای چوبی، سکوت طولانی و بغض آلود…

الف– دهه نود آغاز شده است و هر سال که بگذرد هزاران هزار دهه شصتی به قله سی‌سالگی می‌رسند. کنارهم- کنارهم. و چون خیلی هستند، هر گروهیشان را که حساب کنی برای خودش خیلی می‌شود. و در این خیل، هزاران هزار جوان سی ساله هست که افسرده‌اند، که سرخورده‌اند، که بی‌اعتقادند، که هنوز تنهایند، که هنوز دارند درس می‌خواند، که هنوز از نظر اقتصادی وابسته‌اند، که تازه ازدواج کرده‌اند، که تازه جدا شده‌اند، که بیکارند، که بی‌جایند، که حسرت‌‌ رها کردن و رفتن دارند… مثل حسرت شیرخشک و سرلاک…

که حسرت دیده شدن دارند از میان خواهر‌ها و برادر‌ها و عمه‌زاده‌ها و دایی‌زاده‌ها، حسرت خلوت دارند از زمان مدرسه‌های دو/سه شیفته و نیمکت‌های سه/چهار نفره تا میدان رقابت‌های تحصیلی و کاری با کمتر از یک میلیون رقیب. خیلی‌هایشان حسرت پدر دارند، حسرت خواندن رشته‌ای که دوست داشتند؛ بودن با آدمی که می‌خواستند؛ حسرت تماشای چیزهایی که دوست داشتند؛ پوشیدن لباسهایی که می‌پسندیدند؛ داشتن تجربیاتی که نداشتند…

همیشه ولی همه جا پُر بود!

ب- سایه بزرگترهایی برسرشان سنگینی می‌کرد بلند قامت‌تر از انسان، سر در ابر‌ها، قهرمان، کار درست… بزرگترهایی که همه چیز را از سر نوشته بودند جوری که فکر می‌کردند درست است. دهه شصتی‌ها اولین مخاطبانی بودند که در این فضا زاده شدند و با این نوشته‌ها بزرگ. از نقطه صفر.

حالا، بعد از سرازیری تندی که طی شد، زبان دراز کرده‌اند که پدر، مادر، شما متهمید! چرا مُردید؛ چرا کُشتید؛ چرا برانداختید؛ چرا برافراشتید؛ چرا باور کردید؛ چرا باورنکردید؛ چرا ما را خواستید؛ چرا ما را نخواستید؛ خودتان دیدید و خواندید و پوشیدید وخوردید و برما حرام کردید… سی سال به میل شما‌ها زندگی کردیم و این شد، ر‌هایمان کنید. نتیجه کار‌هایتان این بود، بزنید کنار نوبت ماست.

که شما‌ها که «الی بیت المقدس!»… هه… که شما که «نهضت حسینی! که اسلام ناب! که تا انقلاب مهدی!»… هه… که شما که کتاب پاره می‌کردید… اخ… که شما که کهنه سوران اندیشه را تصفیه می‌کردید… اخ… که شما که کله گنده‌هاتان هم پشیمانند… اوف… که شما‌ها که چطور شک نکردید… آه

ج- شما زنان جوانی بودید که با شکم برآمده- محتوی ما- که در تنهایی‌تان از پشت ضربدرِ شیشه‌های ِچسب زده، آینده روشنی تجسم می کردید غیر از این که هست. شما زنان/مردان جوانی بودید که‌‌ رها کردند و رفتند وگاه هرگز نیامدند، کتابهای لاغر و پر از شعارشان را یادگار گذاشتند برای سالهای خشم دختران/پسرانشان. زن / مرد جوانی که کشته شد، ترور شد، اعدام شد، جنگید، مُرد تا این علی الادعا صفر، شروع به شماره انداختن کند وما شماره اول بودیم که نیفتاد.

د- غلط گرفتن و داد و فغان کردن ساده‌ترین کاریست که از ما به عنوان نخستین سربازان نجنگیده ولی قربانی برمی‌آید، دریغ هم نمی‌کنیم. به‌خصوص حالا که خیلی گردن‌های برافراشته فروافتاده است که «اشتباه گفتیم/رفتیم/کردیم»، لذت می‌بریم از اینکه کسی بیاید بگوید اشتباه کردم. وادارش می‌کنیم تکرار کند، توی گوش خودش، هم‌فکرش، هم بندش، هم سنگرش بزند… نظاره می کنیم تا علیه نتیجه منطقی خودش بنویسد، حرف بزند، بایستد و زندانی شود… و چرا نه؟

کامو می‌گوید سیزیف را باید در عرق ریختن‌های صعودش به قله و سلانه سلانه پایین آمدنش؛ در نفس، نفس ِبیهودگی ِحیاتش درک کرد. کیرکگور می‌گوید ابراهیم را باید در تردید تمام ثانیه‌ها و ساعت‌های و روزهایی فهمید که اسحاق را به سوی قربانگاه می‌برد… شما به ما نه آنقدر نزدیک هستید که بفهمیم‌تان و نه آنقدر دور که افسانه‌تان را در لحظه لحظه های رنجش واکاوی کنیم.

اما تا ما قد بکشیم و برسیم به این سن، شما صادقانه کلان روایتی را زادید، زیستید و آسیب‌هایش را دیدید. شما تا سرحد مرگ پای منطق باورتان ایستادید و خوب یا بد تاریخ این سرزمین را دوپاره کردید.

ه– دیر نیست که این دهه شصتی‌ها خیلی خیلی شروع به مردن کنند آن زمان که غسال‌خانه‌ها پر رونق شوند و قبر نایاب. دهه هفتادی‌ها، دهه هشتادی‌ها، دهه نودی‌ها… اما شما مُهمّان و محترمان تاریخ این سرزمین؛ واپسین نسل قهرمانان که تا انتهای درد شکسته شدن قهرمانان و قهرمانی‌هایشان را نظاره کرند. ما آدمهای روزمرهٔ دچار تکرّرحسرتیم که برروی خرده باور‌هایمان پل می‌زنیم و از زیرش نقب.

مطالب مرتبط

غر مثل غبار

Advertisements

5 دیدگاه »

  1. باغچه said

    خیلی عالی بود.. کاملا با متن موافقم خانم نصر.. به پدرم که نگاه میکنم، گرچه الان چیزی رو که من میخوام اون نمیخاد، اما میفهممش، .. حس میکنم کاملن برام قابل درک بوده.. من هم بودم کاری رو میکردم که اون کرده… نسلشون، علیرغم تمام تفاوت‌ةا، برام تحسین‌برانگیز و شایسته‌ی احترامن..

  2. vahidemallaki said

    اندیشه و قلمتان بارش خیر و زیباییست. لذت بردم.

  3. Ehssan said

    نوشته ی هوشمندانه ای بود. علی الخصوص طوری هم هست که نمی توان نوک تیز انتقاد را در قلبش فرو کرد. باید مثل یک دهه شصتی فهیم و آداب دان و درست بین، در اوج روزهای جوانی و قله ی احساسات همچون پا به سن گذاشتگان سپیدموی با آن رو به رو شد! مثل همه وقت باید مراقب برخاستن هیجان بود. نه لزوما در عمل حتی در فکر، در رویا حتی. هیس مگر نه هرچه میکشیم و میکشند از هیجان جوانی و پیری(!) جهیده از پدر و مادر و برخی پیشینیان آنان است. پس جرعه جرعه ی خود را بکاو، مبادا ردی نشانی ذره ای از هیجان و احساسات ببینی. الان که وقت این حرف ها نیست. آنها خودشان هم کلی درد دارند. به رویشان نیاور. پدر و مادرند. مگر جز خوشبختی تو سودایی داشته اند. ببین بیچاره پیرمرد را چگونه در خود مچاله شده است. رحم داشته باش. خوشت می آید میوه هایت، رویاهایت با تو اینچین کنند؟… -رویاهایم؟ نه، اما… -هیییییسسس نق نزن… مرد باش زن باش. بچه ی خوبی باش. مثل قبلا… مثل بعدا! مثل همان دوره ی شیرخشک… مثل همیشه…
    -… ؟
    -هیییسسس…
    با سپاس بیکران از سرکار خانم نصراصفهانی

  4. هاوژین said

    مریم جان رنج مشترکمان را بسیار خوب بیان کرده ای.

  5. سلام دوست من
    با جمله جمله ات گریه کردم
    تنها گناه این بود ما نسل شصت و چندیم
    با حکم سقط لبخند حق نداریم بخندیم
    کودکیمون ورق خورد تو فصل ترکش و خون
    تو فصل مرگ لیلا پیش چشای مجنون
    وقتی صدای نسلی تو متن قصه میمرد
    چه فرقی میکرد کجا کلنگ چی زمین خورد…..

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s