Archive for ژوئن, 2011

هاجر

الف- خیال می کنم بعد از عاشورای  دو سال پیش بود. پای کامپیوتر نشسته بودم و عکس های مربوط به درگیری ها را می دیدم. رسیدم به عکس جوانی از نیروی های امنیتی که با لباس پاره و صورت خون آلود توسط مردم محاصره شده بود. همان موقع مادرم پشت سرم ظاهر شد و از دیدن عکس شدیدن منقلب. خواست از اتاق بیرون برود. گفتم «مامان صبر کنید بقیه اش را هم ببینید. از اونها فقط همین یه دونه اس»  با ناراحتی گفت:«بچه تو چه میدونی این عکس ها برای ما چه معنی داره، شما بچه های ما هستید، اونها هم بچه های ما…» زیر لب گفت «طفلک لابد سربازی چیزی بوده… خانواده اش توی شهرستانی جایی…» و از اتاق بیرون رفت.

من به این می گویم نگاه مادرانه به مسئله در مقابل نگاه پدرانه– که سیطره عجیبی بر تاریخ و ادبیات و اساطیر و ذهن و زبان ما دارد. نگاه پدرانه دو نیروی خیر و شر، حق و باطل، ما و دیگری، درست و نادرست و نور و ظلمت را همیشه مقابل هم می بیند. در مواجهه با بحران سریعن دست به مبارزه می برد و میدان طرح مسئله یا مشکل را تبدیل به میدان نبرد- از نبردهای خیابانی تا نافرمانی های مدنی- می کند.  این نگاه که در آن مرز درست و نادرست کاملن روشن است و درست باید به نادرست غلبه کند، حد وسطی  ندارد. این دیدگاه در وجه مثبتش، افکار را تهییج می کند، به مبارزان حس برتری می دهد، از مبارز و مبارزه  امری مقدس می سازد و … در پی به وجود آورد مردان جنگی است:

وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی که شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه ات نیستی هرکجا که خواهی باش چه در نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی هر دو یکی است.

این نگاه دوقطبی وقتی از مبارزه برای پیروزی خیر بر شر خسته شود، وقتی راه ها را بسته ببیند، وقتی زورش نرسد، وقتی پخته تر شود، وقتی به این واقعیت پی ببرد که حتی بعد از پیروزی در مبارزه، شرور دوباره بازتولید می شوند. وقتی ببیند خُلق همان خُلق و مردم همان مردمند، جنگ بی فایده است و اصلاحی در امور ایجاد نمی کند، وقتی حس کند همه جا تاریک است . شروع می‌کند به جیغ و جار و نفی همه چیز و تکرار می کند:

جایی که منجلاب گـُه است دم از اصلاح زدن خیانت است. اگر به یک تکه آن انتقاد بشود قسمتهای دیگرش تبرئه خواهد شد. تبرئه شدنی نیست. باید همه‌اش را دربست محکوم کرد و با یک تیپا توی خلا پرت کرد. چیز اصلاح شدنی نمی‌بینم.

این نگاه از بالا و بدون نظرگاه و چشم انداز. حتی در شیوه های مبارزاتی نافرمانی های مدنی هم اصل را بر برحق بودن ما و ناحق بودن دیگری می‌گذارد. سپیدی ما و سیاهی آنها مبرهن است. باید نابود شوند. تنها تفاوت در روش جنگیدن است که شاید طولانی تر و کم هزینه تر باشد.

اما نگاه مادرانه به مسائل اینگونه نیست. شاید چون زن/مادر  همیشه دیگری بوده و درحاشیه و ارتباط با دیگران معنا شده است. او به دنبال نابودی نیست، شاید چون کارش همیشه نگهداری و به ثمر رساندن بوده است. اگر تجلی ایمان ابراهیم را در قربانی کردن اسماعیل ببینیم؛ ایمان هاجر یقینن در تکرار هروله های داغ و عطشانش –در برهوتی که هیچ نور امیدی نیست- برای نجات طفلی رو به مرگ متجلی شده است…

نگاه مادرانه به مسئله در جستجوی امکان های کوچک، ضعیف و معوج است تا به آنها امید ببندد، آبیاریشان کند و با تدبیر و صبوری همدلانه بپروردشان. اعمال و آدمها را در پیوند با شرایطشان درک می کند: «طفلک لابد سربازی چیزی بوده، خانواده اش توی شهرستانی جایی…». به آرمان های بزرگ خیانت نمی کند، اما دغدغه های بی توقع اش متوجه آدمهای متوسط القامه پیچیده در پیله آدم بودن است.

ب- یکی از دوستان از قول مدیر دبیرستان دخترانه ای نقل میکرد که مادر دختری را برای رسیدگی به وضعیت اخلاقی دخترش به مدرسه خواسته بوده، آمده و حرف زده اند که دختر شما فلان است و باید از این مدرسه برود و ما به این دخترها اجازه تحصیل در مدرسه مان نمی دهیم و…مادر گفته است شما به عنوان مدیر یک دبیرستان دخترانه در تهران، با این حجم مشکلات اخلاقی و جنسی دانش آموزان، به جای اخراج دخترها باید مدرسه را با یک مرکز خدمات درمانی و مشاوره ای امین و مطمئن متصل کنید…مدیر عصبانی شده و گفته از چنین مادری چنین دختری و…

مدیر این مدرسه هم مانند اغلب مدیران و مردم ما نگاهش به معضلات مردانه است. این دانش آموز آدم منحرف و بدی است، باید تنبیه شود. کار بدی کرده که باید به تاوانش را بدهد. باید حذف شود تا بقیه دانش آموزان حساب کار خودشان را بکنند.

اما نگاه مادر سلبی و حذفی نیست، آدم بودن دختران و نیازهای جنسی شان را به رسمیت می شناسد. با اینکه نسبت به جامعه و سختگیریهایش آگاه است، از پیامدهای خطر ناک جسمی، روحی و اجتماعی  پنهانکاری ها بیشتر می ترسد. اگر قضاوت منفی هم داشته باشد، باور ندارد با حذف یک متخلف، تخلف از میان می رود. مادر از مدرسه میخواهد که حامی بچه ها باشد و بجای بیرون انداختن شان در محیط نا امن اجتماع، آنها را نزد مشاوران و پزشکان متخصص بفرستد تا مشکلاتشان  به طور خصوصی و توسط آنها حل شود…

ج-  نگاه مادرانه به مسائل، بی نقص و مصون از انتقاد نیست اما، خلاف آنچه ممکن است به نظر برسد، نگاهی کور، ترسو و خائن هم نیست. نمی جنگد و ادعاهای بزرگ برلب و سوداهای غریب در سر ندارد . دنبال مدینه فاضله نیست و تلاش میکند همین دنیا، همین کشور، همین شهری که در آن زندگی می‌کنیم را جای بهتری برای زیستن آدمها کند. دنبال انتقام نیست و در برخورد متانت دارد:«که از خون پسرم می گذرم اگر زندانیان سیاسی را آزاد کنید».  شناسایی مسئله، طرح مسئله، شرح مسئله و راه حل های احتمالی مسئله را با نهایت همدلی بررسی می کند. دنیا را خاکستری می بیند و تمام تلاشش کمک به روشنتر شدن این خاکستری در منطقه ای محدود است. اگر از دستش بربیایید به دورتر ها هم کمک می کند، اما اولویت اول محیط پیرامون و آدمهای نیازمند به کمک در اطراف خودش هستند.  نتیجه سریع و قطعی نیست ولی یقینن بی نتیجه هم نیست. افتخار و مدال هم ندارد ولی احتمالن آرامش می آورد چون امری ایجابی است. اوج مخالفتش، آنجا که کار مثبتی از دستش برنمی آید، بی محلی، سکوت  و حفظ متانت است تا نور گذر زمان  بیفتد بر نتیجه تمهیدات بی تدبیر و توهین به آدمهای بی تقصیر.

این نوشته یادداشتی است از پی ِ

جیغ میکشم، پس هستم.  

Advertisements

Comments (2)

جیغ می کشم، پس هستم.

ایراد از عادت به زندگی در خلوت باشد یا سنخ روانی یا هرچه، تحمل شلوغی را ندارم. در جایی اگر حضورم با حضور آدم‌های پرانرژی، که با صدای بلند حرف می‌زنند و می‌خندند یا درمورد خودشان پرگویی می‌کنند، عجین شود، شروع می‌کنم به جرقه زدن، طول بکشد گاهی اتصالی هم می‌کنم. قبل از رونق شبکه‌های اجتماعی، اینترنت انگار جای بهتری بود برای امثال من… حالا هرلحظه انبوه اندوه ها و احساس هاست که هوار می‌شود سرآدم. گریه و خنده ی همزمان به یک اتفاق  بیشتر از ظرفیت تحمل هر نظریه‌ای است درباره گفت‌وگو و مدارا و تحمل و تسامح و نگرش چندفرهنگی و قس علی‌هذا… فضا که تنگ می‌شود هرکسی در صفحه خودش شروع می‌کند به جیغ کشیدن … از مرده‌ها و زنده‌ها و دولت و ملت و مملکت و مردم و مردان و زنان و حضرت باری تا حتی خودشان هم از  چنگال‌های تیز کلمات بی نصیب نمی مانند. درهم ریختگی بی‌ضابطه‌ای است مصداق آیینه شکستن.

الف- به خودمان و همفکرانمان فحش‌های چارواداری می‌دهیم تا آرام شویم نه انگار آدمی‌که کرامت خودش را حفظ نمی‌کند نمی‌تواند واقعن دغدغه کرامت سایر ابنا بشر را داشته باشد.

قاه قاه می‌خندیم به برنامه طنز تلویزیونی، که در هر قسمتش یه محض ورود یک خانم جوان به ماجرا، آب از لب و لوچه شخصیت‌های مرد مجرد و متاهل جاری می‌شود؛ از جنایت تجاوز گروهی به زنان شوکه می‌شویم.

دغدغه دختران و زنانمان شده عمل زیبایی بینی و گونه و سینه و شکم و تنظیم ناف و کاشت مژه و رنگ مو و تغییر زاویه دندانهای جلویی، آنوقت عصبانی هستیم که چرا گفته‌اند نواقص العقول.

مردانمان در مطب دکتر و تاکسی و کفش فروشی و بزازی و بقالی و عینک سازی و کلاس‌های آموزشی، هر زن جوانی را با عزیزم‌های گرم خطاب می‌کنند (دقیقن‌‌ همان چیزی که از همسرانشان دریغ می‌کنند)؛ از سردی و خیانت و بی‌اخلاقی حاکم بر روابط میان دوجنس شاکی هستیم.

برخورد انتخابی می‌کنیم با/ استفاده ابزاری می‌کنیم از متون دینی و کلام مقدسین؛ عین همین کار را اگر مخالفانمان بکنند مصداق خوارج‌اند.

پلیس اگر نباشد کوچک‌ترین اهمیتی به قوانین- ساده ترینش راهنمایی و رانندگی، نمی‌دهیم؛ از قانون گریزی  ریز و درشت عوامل  حکومت می نالیم.

با صداقت تمام دروغ می‌گوییم درمورد احساساتمان، اندیشه‌هامان، کار‌هامان، برنامه‌هایمان، علم‌مان، عمل‌مان؛ به امپراتوری دروغ معترضیم.

مردانمان هر کجا فرصتش دست دهد، در تاکسی و اتوبوس و محیط‌های خیلی شلوغ فرهنگی و مذهبی و محیط‌های خیلی خلوت شهری از آزار روحی و جسمی جنسی چشم نمی‌پوشند؛ از تجاوز گروهی شوکه می‌شوند.

خودمان تاکید می‌کنیم که «س ک س ی‌ترین» لباسم را پوشیدم و بیرون رفتم و بعد با آب و تاب تمام، از آنچه اسمش را گذاشته‌اند گشت ارشاد انتقاد می‌کنیم و از صدر تا ذیل ماموران را عقده‌ای و بیمار جنسی می‌خوانیم و…

امتحانی نبوده که در آن تقلب نکنیم و مفتخر نباشیم بهش، درآمدمان از راه نوشتن پایان نامه و کتاب و مقاله به جای این و آن است؛ از تمسخر مدرک تحصیلی دولتمردانمان مَثَل می‌سازیم.

اعتقاد قلبی عمیق به فال قهوه و فال نخود و کف بینی و طالع بینی داریم؛ چاه جمکران را مسخره می‌کنیم و رمل و جادو و سحر بالا دستی‌ها را.

فکر و قلم و آرمان و عقیده و پوشش و گویش دیگری را ابدن به رسمیت نمی‌شناسیم. باتوم نداریم اما هر کجا دست بدهد با زشت ترین کلمات تحقیرش می‌کنیم ؛ به شکنجه و تحقیر دربازجویی ها معترضیم.

در هر نوشته ای و بیان هر ادعایی از «مردم» اینطور «مردم» آن طور  کوتاه نمی آییم؛ طرف مقابل اگر از جانب «مردم» حرف بزند یقه اش را می‌چسبیم که تو چه حق داری از جانب همه «مردم» حرف بزنی.

معتقدیم تا مسئله پوشش اجباری حل نشود هیچ یک از مشکلات دموکراسی و حقوق بشر محل بحث نخواهند داشت؛ از اینکه حاکمیت اجبار پوشش را در راس امور دانسته شکایت می‌کنیم.

از اینکه مسئولانِ حفظ امنیت بیش از آنکه به متجاوز فکر کنند زبان به سرزنش قربانی باز می‌کنند عصبانی هستیم، بدون اینکه به نقش خودمان در به وجود آمدن چنین فضایی اهمیت بدهیم  فقط زبان به سرزنش مسئولان باز می‌کنیم.

سکوت  مسئولان، علما و مراجع در مقابل ظلم و بی عدالتی  آشکار را به باد انتقاد می‌گیریم؛ در مواجهه با ظلم و بی عدالتی عریان در شهرمان- از قتل تا کتک زدن بی رحمانه یک کودک- تنها دوربین موبایل ها را روشن می‌کنیم.

 نقطه نقطه نقطه

ب- رحمت کند کسی را که خرما نخورد تا بگوید نخور

ج- به محض اینکه حاکمیت با چارچوب نظری و عملی که دارد و برکسی هم پوشیده نیست، می‌خواهد چاره‌ای بیندیشد برای وضع نابسامان اجتماعی‌، موضع می‌گیریم و این برخورد‌ها را به هزار و یک عامل غیر از آنچه ادعا می‌شود نسبت می‌دهیم. در مقام لجبازی هرچه از دستمان بر می‌آید می‌کنیم و می‌نویسیم؛ دریغ از یک تحلیل و راهکار (عملی و اخلاقی) مطابق با چارچوب نظری و عملی خودمان. با هم که هستیم از تراکم بحران‌های اجتماعی و فرهنگی  می گوییم  که این جامعه تمام تنش عفونی است. با تمسخر تکرار می‌کنیم «چشم جمهوری اسلامی» روشن! آن‌ها به عنوان مقام مسئول ««جمهوری اسلامی» اگر چاره‌ای بیاندیشند، جریحه دار می شویم، تمام قد در مقابلشان می‌ایستیم  تو گویی بحرانی وجود نداشته است. گاهی  دلسوزانه‌  میگوییم«این راهش نیست». قبول. آهسته تر…شما بگویید/بنویسید/تحلیل کنید که راهش چیست؟ راه حلش- نظر به همه محدودیت‌های فرهنگی و اجتماعی و سنتی و تاریخی و جغرافیایی، نه الزامن سیاسی یا مذهبی، این مملکت که در هزار توی ذهن مردم‌مان، مسئولان‌مان و بنده و شما رسوب کرده – چیست؟

مطالب مرتبط

هاجر

 زن و مکان  .  مد و لباس  .  خرافات  .  درباره فرهنگ  .   حجاب، یک مسئله، سه رویکرد

Comments (3)

برابران


الف– سقراط: گمان می‌کنم شنیده باشی که تالس هنگامی که مشغول تماشای ستارگان بود در چاه افتاد و دختری تراکیایی ریشخندش کرد و گفت: این مرد می‌خواهد براسرار آسمان واقف شود در حالی که از زیر پای خود بی‌خبر است. با این سخن هنوز مردمان فیلسوفان را ریشخند می‌کنند و راستی این است که فیلسوف از حال نزدیک‌ترین همسایه خود خبر ندارد و نه تنها نمی‌داند که همسایه کیست و چه می‌کند بلکه به ندرت می‌داند که او آدمی است یا جانوری دیگر. ولی در عین حال برای یافتن اینکه آدمی خود چیست و چه فرقی با دیگر موجودات دارد و چه باید بکند و چه نباید بکند، دمی از کوشش و جست‌و‌جو باز نمی‌ایستد… (افلاطون، ثئای تتوس، ۱۷۵)

ب- به حکم قوانین طبیعت، برخی از آدمیان آزاده و گروهی دیگر بنده‌اند و بندگی برایشان هم سودمند است و هم روا…

رابطه زن با مرد، رابطه زیر دست با زبر دست و فرمانروا با فرمانبردار است. پس این اصل کلی باید درباره همه آدمیزادگان و از این رو درباره رابطه خدایگان و بنده هم صدق کند. آدمیزادگان با یکدیگر به‌‌ همان اندازه فرق دارند که تن از روان، یا آدمی از دد (و چنین است حال همه کسانی که وظیفه‌ای جز کار بدنی ندارند و از کار بدنی سودی بهتر به مردمان نرسانند). این گونه کسان طبعاً بنده‌اند؛ و صلاح ایشان، همچون دیگر چیزهای فرمان پذیری که برشمردیم، در فرمان بردن است. زیرا آن کس طبعاً بنده است که توانایی تعلق به دیگران را دارد (و به همین دلیل عملاً به دیگری تعلق می‌یابد) و بهره‌اش از خِرَد فقط این است که آن را در دیگری درمی یابد اما خود از آن چیزی ندارد. و فرق او با ددان در همین است، زیرا که ددان یکسره با خرد بیگانه‌اند و خرد را درک نمی‌کنند بلکه پیرو غرایز خویشند. ولی کاری که از بنده برآید با سودی که از دام برخیزد چندان متقاوت نیست؛ زیرا هر دو دارنده خویش را در برآوردن نیازهای زورانه خود یاری می‌کنند. طبیعت خواسته است تا بدن‌های آزادگان و بردگان را از یکدیگر متفاوت سازد. بدن‌های بردگان را برای گزاردن وظایف پست زندگی نیرومند ساخته است، اما بدن‌های آزادگان را اگرچه برای اینگونه پیشه‌های ناتوان گردانده، در عوض شایسته زندگی اجتماعی آفریده است… (ارسطو، سیاست، کتاب نخست)

ج- آنچه همه فیلسوفان یونانی، فارغ از میزان مخالفتشان با حیات پولیس، مسلم می‌گرفتند این بود که آزادی منحصراً در حیطه سیاسی جای دارد و ضرورت در درجه اول پدیداری ماقبل سیاسی و مشخصه سازمان خانگی خصوصی است، و اعمال زور و خشونت در این قلمرو موجه است زیرا این‌ها یگانه ابزار چیرگی بر ضرورت و آزاد شدن هستند… وجه تمایز پولیس از خانه این بود که پولیس تنها «برابران» را می‌شناخت، حال آنکه خانه کانون سخت‌ترین و شدید‌ترین نابرابری‌ها بود. رییس خانه، حاکم آن، تنها تا جایی آزاد محسوب می‌شد که می‌توانست خانه را ترک کند و وارد حیطه سیاسی شود که همه در آن برابر بودند.

زمینه تجربه سیاسی واقعی، لااقل در افلاطون و ارسطو، چندان مستحکم باقی ماند که تمایز میان قلمرو خانه و قلمرو زندگی سیاسی هرگز محل تردید قرار نگرفت. بدون چیرگی بر ضروریات و حوایج زندگی در خانه، نه زندگی ممکن است و نه «زندگی خوب»، اما هرگز این گونه نیست که سیاست به‎خاطر زندگی باشد. تا جایی‌که به اعضای پولیس مربوط می‌شود، زندگی خانگی به‌خاطر «زندگی خوب» در پولیس است. (هانا آرنت، وضع بشر، حیطه عمومی و خصوصی)

مطالب مرتبط

افلاطون، جنسیت و تعلیم و تربیت

زن در فلسفه سیاسی غرب

عقل مذکر

مطالعات مردان

نوشتن دیدگاه

پدر! مادر!

 شنیدم مدتی پیش جمعی از جوانان اهل سیاست هم‌ولایتی به دیدار یکی از روحانیون بزرگ اصفهان، که سال‌هاست خانه نشین شده است، رفته‌اند و در گله و شکایت چنان زیاده روی کرده‌اند که دل پیرمرد افسرده به درد آمده. نشسته‌اند گرداگرد پیرمرد و «تو»، «تو» کنان ازش بازخواست کرده‌اند، که تو کردی و تو گفتی و تو شعار دادی و تو بسیج کردی و… پیرمرد را تصور کردم مچاله شده زیر عبای قهوه‌ای رنگ، دستهای لرزانش گره شده روی عصای چوبی، سکوت طولانی و بغض آلود…

الف– دهه نود آغاز شده است و هر سال که بگذرد هزاران هزار دهه شصتی به قله سی‌سالگی می‌رسند. کنارهم- کنارهم. و چون خیلی هستند، هر گروهیشان را که حساب کنی برای خودش خیلی می‌شود. و در این خیل، هزاران هزار جوان سی ساله هست که افسرده‌اند، که سرخورده‌اند، که بی‌اعتقادند، که هنوز تنهایند، که هنوز دارند درس می‌خواند، که هنوز از نظر اقتصادی وابسته‌اند، که تازه ازدواج کرده‌اند، که تازه جدا شده‌اند، که بیکارند، که بی‌جایند، که حسرت‌‌ رها کردن و رفتن دارند… مثل حسرت شیرخشک و سرلاک…

که حسرت دیده شدن دارند از میان خواهر‌ها و برادر‌ها و عمه‌زاده‌ها و دایی‌زاده‌ها، حسرت خلوت دارند از زمان مدرسه‌های دو/سه شیفته و نیمکت‌های سه/چهار نفره تا میدان رقابت‌های تحصیلی و کاری با کمتر از یک میلیون رقیب. خیلی‌هایشان حسرت پدر دارند، حسرت خواندن رشته‌ای که دوست داشتند؛ بودن با آدمی که می‌خواستند؛ حسرت تماشای چیزهایی که دوست داشتند؛ پوشیدن لباسهایی که می‌پسندیدند؛ داشتن تجربیاتی که نداشتند…

همیشه ولی همه جا پُر بود!

ب- سایه بزرگترهایی برسرشان سنگینی می‌کرد بلند قامت‌تر از انسان، سر در ابر‌ها، قهرمان، کار درست… بزرگترهایی که همه چیز را از سر نوشته بودند جوری که فکر می‌کردند درست است. دهه شصتی‌ها اولین مخاطبانی بودند که در این فضا زاده شدند و با این نوشته‌ها بزرگ. از نقطه صفر.

حالا، بعد از سرازیری تندی که طی شد، زبان دراز کرده‌اند که پدر، مادر، شما متهمید! چرا مُردید؛ چرا کُشتید؛ چرا برانداختید؛ چرا برافراشتید؛ چرا باور کردید؛ چرا باورنکردید؛ چرا ما را خواستید؛ چرا ما را نخواستید؛ خودتان دیدید و خواندید و پوشیدید وخوردید و برما حرام کردید… سی سال به میل شما‌ها زندگی کردیم و این شد، ر‌هایمان کنید. نتیجه کار‌هایتان این بود، بزنید کنار نوبت ماست.

که شما‌ها که «الی بیت المقدس!»… هه… که شما که «نهضت حسینی! که اسلام ناب! که تا انقلاب مهدی!»… هه… که شما که کتاب پاره می‌کردید… اخ… که شما که کهنه سوران اندیشه را تصفیه می‌کردید… اخ… که شما که کله گنده‌هاتان هم پشیمانند… اوف… که شما‌ها که چطور شک نکردید… آه

ج- شما زنان جوانی بودید که با شکم برآمده- محتوی ما- که در تنهایی‌تان از پشت ضربدرِ شیشه‌های ِچسب زده، آینده روشنی تجسم می کردید غیر از این که هست. شما زنان/مردان جوانی بودید که‌‌ رها کردند و رفتند وگاه هرگز نیامدند، کتابهای لاغر و پر از شعارشان را یادگار گذاشتند برای سالهای خشم دختران/پسرانشان. زن / مرد جوانی که کشته شد، ترور شد، اعدام شد، جنگید، مُرد تا این علی الادعا صفر، شروع به شماره انداختن کند وما شماره اول بودیم که نیفتاد.

د- غلط گرفتن و داد و فغان کردن ساده‌ترین کاریست که از ما به عنوان نخستین سربازان نجنگیده ولی قربانی برمی‌آید، دریغ هم نمی‌کنیم. به‌خصوص حالا که خیلی گردن‌های برافراشته فروافتاده است که «اشتباه گفتیم/رفتیم/کردیم»، لذت می‌بریم از اینکه کسی بیاید بگوید اشتباه کردم. وادارش می‌کنیم تکرار کند، توی گوش خودش، هم‌فکرش، هم بندش، هم سنگرش بزند… نظاره می کنیم تا علیه نتیجه منطقی خودش بنویسد، حرف بزند، بایستد و زندانی شود… و چرا نه؟

کامو می‌گوید سیزیف را باید در عرق ریختن‌های صعودش به قله و سلانه سلانه پایین آمدنش؛ در نفس، نفس ِبیهودگی ِحیاتش درک کرد. کیرکگور می‌گوید ابراهیم را باید در تردید تمام ثانیه‌ها و ساعت‌های و روزهایی فهمید که اسحاق را به سوی قربانگاه می‌برد… شما به ما نه آنقدر نزدیک هستید که بفهمیم‌تان و نه آنقدر دور که افسانه‌تان را در لحظه لحظه های رنجش واکاوی کنیم.

اما تا ما قد بکشیم و برسیم به این سن، شما صادقانه کلان روایتی را زادید، زیستید و آسیب‌هایش را دیدید. شما تا سرحد مرگ پای منطق باورتان ایستادید و خوب یا بد تاریخ این سرزمین را دوپاره کردید.

ه– دیر نیست که این دهه شصتی‌ها خیلی خیلی شروع به مردن کنند آن زمان که غسال‌خانه‌ها پر رونق شوند و قبر نایاب. دهه هفتادی‌ها، دهه هشتادی‌ها، دهه نودی‌ها… اما شما مُهمّان و محترمان تاریخ این سرزمین؛ واپسین نسل قهرمانان که تا انتهای درد شکسته شدن قهرمانان و قهرمانی‌هایشان را نظاره کرند. ما آدمهای روزمرهٔ دچار تکرّرحسرتیم که برروی خرده باور‌هایمان پل می‌زنیم و از زیرش نقب.

مطالب مرتبط

غر مثل غبار

Comments (5)

برکت اضطراب، پریشانی و پارادوکس

جهان برون تابع قانون کاستی است و تجربه بار‌ها نشان داده است که آن کس نیز که کار نمی‌کند، روزی خود را به دست می‌آورد و آن کس که می‌خوابد از آن کس که کار می‌کند روزی بیشتری حاصل می‌کند. در جهان برون هر چیز به صاحبش تعلق دارد، جهان برون مطیع قانون بی‌تفاوتی است، هر کس که نگین جادویی را برانگشت دارد، چه نورالدین باشد چه علاالدین، غول جادو از او اطاعت می‌کند و هر کسی که گنج‌های جهان را در اختیار دارد، به هر شیوه نیز که آن‌ها را تحصیل کرده باشد، صاحب آنهاست. در جهان روح چنین نیست. در اینجا نظمی الهی و سرمدی حاکم است، در اینجا باران یکسان بر صالح و ناصالح نمی‌بارد، در اینجا آفتاب یکسان بر نیک و بد نمی‌تابد، در اینجا تنها آنکس که کار می‌کند روزی به دست می‌آورد. تنها آن کس که تشویش را شناخته است آرامش بدست می‌آورد. تنها آن کس که کارد می‌کشد اسحاق را به‌دست می‌آورد…

خداست که دانای راز است و شناسای پریشانی، او اشک ها را حساب می کند و هیچ چیز را فراموش نمی‌کند.


خلاف طبع من است که از اعمال بزرگ به گونه‌ای غیر بشری سخن بگویم و بگذارم در افق دور دست در هاله‌ای محو شوند، یا بزرگی آن‌ها را بدون نشان دادن خصلت انسانیشان بازگو کنم، خصلتی که بدون آن دیگر بزرگ نخواهند بود. زیرا چیزی که مرا بزرگ می‌کند کاری است که انجام می‌دهم نه اتفاقی که برایم می‌افتد. بی‌گمان هیچ کس بخاطر بردن جایزه بخت آزمایی بزرگ نخواهد شد…

چه کسی در این جهان به قدر آن زن ِآمرزیده، مادر خدا، مریم باکره بزرگ بود؟ با این حال چگونه از او سخن می‌گویند؟ اگر بگوییم او در میان زنان مورد رحمت خدا بود و اگر به نحوی غریب، مستمعین مجلس نیز مثل واعظ درباره او به گونه‌ای غیر انسانی نمی‌اندیشیدند؛ یقینناً هر دختر جوانی می‌توانست بپرسد «چرا من نیز مورد رحمت قرار نگرفتم؟» و اگر پاسخی نداشتم به هیچ وجه با احمقانه خواندن سوال از پاسخ معاف نمی‌شدم، زیرا در موضوع رحمت، اگر به گونه‌ای مجرد بنگریم، همه حقی یکسان داشتند. مسئله این‌جاست که آن‌ها پریشانی، اضطراب و پارادوکس را فراموش می‌کنند… یقیناً مریم کودک را با معجزه به دنیاآورد، اما در این واقعه بر او‌‌ همان رفت که بر زنان دیگر و آن زمان، زمان اضطراب، پریشانی و پارادوکس بود. بدون شک فرشته، روحی یاری دهنده بود، اما به هیچ وجه روحی خدمتگزار نبود که به سراغ همه دوشیزگان اسرائیل برود و به آن‌ها بگوید «مریم را تحقیر مکنید، او به معجزه بارور شده است». او فقط به نزد مریم آمد و هیچ کس نمی‌توانست درک کند. با این وصف از کدام زن همچون مریم هتک حرمت شده است، و آیا اینجا هم راست نیست که خدا کسی را که رحمت کند با‌‌ همان نفخه لعنت می‌کند، تعبیر روحانی مریم باید بدین گونه باشد. و او به هیچ وجه، به هیچ وجه آن بانوی لطیفی نیست که بر مخده نشسته و با کودک-خدا بازی می‌کند. با این حال زمانیکه می‌گوید «اینک کنیز خداوندم» بزرگ است، و به گمان من توضیح این مطلب نباید دشوار باشد که چرا مادر خدا شده است. او به ستایش دنیایی نیازی ندارد، همانگونه که ابراهیم از اشک بی‌نیاز است، زیرا نه مریم قهرمان بود و نه ابراهیم، بلکه هر دو از آن بزرگ‌تر شدند، نه با فرار از پریشانی، غذاب و پارادوکس بلکه به برکت آن…

اما عالیترین شور در انسان همانا ایمان است، و در اینجا هیچ نسلی جز از همانجایی که نسل پیشین آغاز کرده است شروع نمی‌کند، هر نسلی از ابتدا آغاز می‌کند، نسل بعد دور‌تر از نسل قبلی نخواهد رفت…

برگرفته از

ترس و لرز، سورن کیرکگور، ترجمه عبدالکریم رشیدیان، نی.

نوشتن دیدگاه