***-*** گفتن


همین الان خوابش برد. فحش های زیرلبی اش خاموش شد. پتویی چیزی می‌کشم رویش و می‌نشینم سرکارهام. زیاد نمی‌بینمش. دو ساعت پیش زنگ زد که سرکوچه تانم و آنقدر خسته ام که نمی‌توان قدم از قدم بردارم. این شهرکوفتی همین است. آدم یکهو باطری‌اش خالی می‌شود، بعد انگار وسط اقیانوس باشی. حساب  می‌کنی می‌بینی قبل از اینکه از خستگی بمیری محال است به خانه برسی. نا نداشت از پله ها بالا بیاید. هی تکیه می‌داد به دیوار. ژولیده و خسته بغلش کردم. بوی تند عرق می داد. بسته شکلاتی را که از سرکوچه خریده بود دستم داد و یکراست رفت توی دستشویی . تا من چای دم کنم نیم‌چه دوشی گرفته بود.جوراب‌های شسته اش را برد و با دقت پهن کرد توی بالکن. بلند پرسیدم ناهار خورده که مرا به جدم قسم داد بهش چای برسانم. چای که خورد سرحال آمد. خوابگاه هم که بودیم همین‌طور بود. . . یک بالش برداشت و دراز کشید روی مبل .

 خوبی؟

 خوبم.

 گفت پتو  یا نیمرو نمی خواهد و همینطوری راحت است و ناهار خورده و…سیگارش را بیرون آورد که یعنی بکشم؟ به قدر  نیم‌سیگار همراهی‌اش کردم و رفتم چیزی برای خاکسترها بیاورم. گفت سیگار را *** می‌کنی … می ترسی یک نخ بکشی و همه چیز شروع شود…جواب ندادم، پنجره را باز کردم. منتظر جواب نیست برای این شوخی های اجباری اش. به کتابهای روی میز نگاه کرد و با تمسخر گفت کی میخواهی دست برداری از این کتاب های***. پرسید چی می‌نوشتی؟ یعنی یک نفس*** می گویی ها…

می‌گویم درست حرف بزن که خیال می‌کند بدم آمده بخاطر نوشته هام، مثلن توی وبلاگ. هزاربار بهش گفته ام با من اینطوری حرف نزند. از این ادبیات جنسی بدم می‌آید. به لکنت می افتم وقتی کسی اینطور حرف می زند. این چه میل رو به نزولی است که همه چیز را… همه اینها را می دانست، هزار بار بهش گفته بودم. شروع کرد درمورد خواص درمانی فحاشی و اینکه چه پادشاهانی که لکنتشان شفا نگرفته با *** -*** گفتن و…زیاد کش نداد حرفهایش را، لزومی ندارد حرفی بزنیم .  هر دو می‌دانیم تا صبح بنشینیم یکی من می گویم، یکی او. سیگارش تمام شد. سعی کردم مهربانتر باشم، گفتم درست بشو که نیستی حداقل از این مدل فحش‌ها استفاده نکن، اگر مودب نیستی لا اقل خلاق باش، منفعل نباش، سی درصد کل فرهنگ دهخدا مربوط به اسما متبرکه فلان است، آنوقت همه فحشهایشان را با این یکی ساخته اند و شماها هم تکرار می‌کنید. خندید. خیلی بلند و غیرعادی. ترسیدم. زیر لب یک چیزهایی گفت…همانطور که داشت میگفت خوابش برد. پتویی چیزی کشیدم رویش . نشستم سرکارهام.

نباید اذیتش کرد. توی آن پانسیونی که باهزار بدبختی گیرآورده به اندازه کافی اذیتش میکنند. سرکار هم. ماها هم ازش فاصله گرفته‌ایم سربند همین چیزها. نباید سر به سر یک همچین آدم خرد وخمیری گذاشت. همچین آدمی و غیر همچین آدمی. نباید بخاطر خواهرهای کوچکش یا بخاطر طناب پوسیده هر مصلحتی زود شوهرش داد…نباید ازش توقع داشت همه هم و غمش جلب رضایت شوهرش باشد، نمی شود از آدمی‌که هفت سال در یک شهر غریب زندگی کرد و درس خواند و اجازه نداد کسی بهش نزدیک شود، چون نامزد دارد، توقع داشت شعورش قبول  کند بهش بگویی چه بکن و بپوش و کجا برو، …نباید از آدمی که رساله اش را روی کلام جدید مسیحیت کار کرده توقع داشته باشی سفره حضرت رقیه بیندازد و سر دیگ سمنو…آدمی که مرید فلانی است که «تقریر حقیقت نه تقلیل مرارت» حاضر نیست هرکاری بکند تا زندگی اش حفظ شود…نمی‌شود هی ببری و بیاوری اش تا رضایت بدهد به وضع موجود و بخواهی با روانشناس و دعانویس مرض ناسازگاری اش را درمان کنی وقتی باور دارد «شرف آدمی به عقلانیت در نظر و آزادی در عمل است!»…بخدا اگر بشود.

سرحال که باشد می‌گوید تقصیر هیچ کس نیست. دوران گذار و…می فهمد که یک آدم از خط بیرون زده است. که نقاشی را زشت کرده، باید پاک می شد. حتی میداند که ردش مانده، که یک نسلی باید تاوان بدهد تا این خط کشی های ستونی عوض شود، می داند نه متعلق به جایی است که ازش کنده شده و نه جایی که بهش چسبیده. حتی احساس قربانی بودن ندارد. آنقدر می فهمد که نه می‌شود بازخواستش کرد و نه آرام.

حرف‌زدن ازش راحت است اگر الان کنارت دراز نکشیده باشد، با رد آن خط های عمیق در چهره اش و توی خواب دندان قروچه نکند.

درهمین زمینه

تاملی درباب عصیان . تردید . غر مثل غبار .  گل-خانه . پدربزرگ ترمه

Advertisements

3 دیدگاه »

  1. سمیه said

    رفتم به روزگار خوابگاه مریم …
    چقدر این آدمها که یکنفرش را تو میان این سطرها کشیدی پایین هر روز روبه رویم می ایستند و مدام به خودم می گویم دهه شصت جدا از جنگ و کشته ها و اعدامها و … قربانی هایی دارد که امروز روبه رویت راه می روند … برای همه چیزشان مشکل دارند. از ارتباط جنسی و عاطفی گرفته تا ارتباط شغلی و اقتصادی…
    روزگار غریبیست نازنین

    • سمیه عزیزم
      با غمنامه نوشتن مخالفم. در این کشور هر نسلی دغدغه های خودش را داشته و با انتخاب نحوه مواجهه با آن، بخشی از تاریخ مردمان این سرزمین را که در آن زیسته ثبت کرده است. مشکلات ما بیشتر از نسلهای قبل و کمتر از نسلهای بعد نیست. خیال میکنم ولی غرغرو ترین نسلیم…از باور مشکلات ابا داریم و از حل کردنشان واهمه، کاری که شاید نسل های قبل و بعد از ما، درست یا غلط، انجام داده اند.

  2. سمیه said

    مریم جون با حرفت موافقم که مشکلات ما بیشتر از نسلهای قبل و کمتر از نسل های بعد نیست. اما یک مساله وجود دارد که هرچقدر درموردش فکر می کنم به نتیجه نمی رسم و اون اینه که چرا مشکلاتمون حل نمی شن؟
    اینقدر الگوی حل کردن مشکلات نسل ما پیچیده و تو در تو هست که هزینه بسیار زیادی چه به لحاظ زمانی ،مالی ، ذهنی و… باید بپردازیم برای آزمون و خطا که اگر و اگر شد مشکلات حل بشوند. و این بدلیل کم بودن صراحت و شفافیت در سیستم زندگی این نسله.
    اصلا قصدم غر زدن نیست . این واقعیتی که وجود داره و ما هر روز با اون درگیریم

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s