غُر مثل غُبار


 

شاید من بهتر از هرکسی بدانم که چرا تنها انسان می‌خندد: او تنها، چنان ژرف رنج می‌برد که از اختراع خنده ناگزیر بوده است…
نیچه، اراده معطوف به قدرت

الف- دانشجوی دکتری و دانشجوی فوق لیسانس در آزمایشگاه مشغول کار هستند. دانشجوی دکتری یک نفس غُر می‌زند، از دانشگاه و اساتید و فضای علمی کشور، دوستانش که رفته‌اند می‌گویند ما تازه فهمیدیم که درس و استاد و دانشگاه یعنی چه واو با این همه استعداد حرام شده… پشت سر استاد‌ها بد گویی می‌کند. دانشجوی فوق لیسانس فقط گوش می‌کند و حرفی نمی‌زند. دانشجوی فوق لیسانس به خانه می‌رود و شروع می‌کند به غُر زدن به مادرش درباره اینکه دانشجوی دکتری چه آدم گند و اعصاب خرد کنی است و تمام مدت پشت سر همه بدگویی می‌کند و خودش اهل هزار و صد جور تقلب و تملق، آنوقت راست و دروغ آبروی اساتید را پیش بقیه بچه‌ها می‌برد و همه را ناامید می‌کند، انگار نه انگار که ما کلی زحمت کشیده‌ایم تا خبر مرگمان بیاییم در این دانشگاه فلان با اساتید بهمان و فضای علمی… مادر گوش می‌کند. فردا در آرایشگاه به خانم آرایشگر غُر می‌زند که این دختر الان باید خانه شوهر باشد آنوقت هی چسبیده به این درس و دانشگاه که همه درسخوانده‌ها و دانشگاه رفته هاش پشیمان هستند و با دکتری و فوق لیسانس آمده‌اند خانه تنگ جگر مادرشان نشسته‌اند و… آرایشگر گوش می‌کند و شب در خانه شروع به غُر زدن به شوهرش می‌کند که این چه وضعیتی شده، همه دختر‌ها می‌گویند می‌خواهیم درس بخوانیم و جوانیشان را تلف می‌کنند توی دانشگاه‌ها که همه رفته هاش دست خالی برگشته‌اند و تازه جای پسر‌ها را هم گرفته‌اند که باید زن و بچه نان بدهند و… شوهر حرفی نمی‌زند. شوهر به اداره می‌رود و با حالتی عصبی شروع به غُر زدن به همکارش می‌کند که این چه وضع آموزش است که با این همه خرج و مخارج بچه‌ها را می‌فرستی می‌روند مدرسه غیرانتفاعی بعد هم دانشگاه که عین از زندگی عقب افتادن است. کلی پول خرج کنی و وقت و انرژی تا بعد از چند سال برگردند سربار پدر و مادرشان بشوند و از صفر شروع کنند. دست جوان‌ها را بند درس و مشقی می‌کنند که به هیچ دردشان نمی‌خورد و… همکار شوهر ظهر می‌رود دخترش را از مدرسه بیاورد. هجوم دختر بچه‌ها را از در مدرسه نگاه می‌کند و سر بچه داد می‌زند که هزار بار گفته در را محکم نبندد. سر راه چندتا مسافر سوار می‌کند و غُر می‌زند که پدر و مادر‌ها با چه امید و آرزوهایی… یک چیز مملکت رو حساب و کتاب نیست و همین این راننده تاکسی‌ها، همه دکتر و مهندس‌اند و اغلب بلیط فروش‌های ایستگاه‌های بی‌آرتی لیسانسه هستند و… مسافر کلافه به خانه می‌رسد و شب توی وبلاگش غُر می‌زند که «مملکته داریم» و خواننده وبلاگ که امروز هم به غُرغُر‌های دانشجوی دکتری  گوش کرده است و غر زده است، همه را با بار اضافه پس می‌گیرد… به نحو عجیبی همه غُر می‌زنیم.
ب- یکبار از استادی شنیدم که می‌گفت آدمهای غُرغُرو منتقدهای خوبی می‌شوند. شاید زمان آن استاد آدم‌ها راضی بوده‌اند به رضای پروردگار و عیبجویان غُرغُرو در اقلیت بوده‌اند، منظورم این است که شرایط نسبت به زمان‌های گذشته بد‌تر نشده است، آدم‌ها به هزار و یک دلیل به درک تازه‌ای از محدودیت‌ها و مقدوریت‌ها و خواستن‌ها و نخواستن‌هایشان رسیده‌اند و ناراضی شده‌اند. این وسعت غُر و سرعت عجیب پراکنده شدنش شگفت انگیز است.
با اینکه گفته می‌شود آدم‌ها اگر غُر نزنند و یا حتی پرخاش نکنند و غُر‌هایشان را توی دلشان بریزنند ممکن است غُردانشان پر شود و غمباد بگیرند؛ پس باید غُر بزنند و حتی گاهی پرخاش کنند. اما…
غُر مثل غبار در هوا پراکنده می‌شود ولی گم نمی‌شود… تنفس می‌شود.

غُر هرگز تمام نمی‌شود بلکه از انسانی به انسان دیگر تغییر زبان می‌دهد.

ج- کاری که غُر زدن می‌کند انتقال تنش عصبی از فرد غُر زننده به فرد غُر شنونده است. به‌‌ همان میزان که غُر زننده بعد از غُر زدن راحت می‌شود، خیال می‌کند راحت شده و یک حجم گلو گیری را به بیرون یرتاب کرده، بار دل غُر شنونده را سنگین‌تر می‌کند. ضمن اینکه آدمهای متفاوت نسبت به چیزهای متفاوتی حساس‌اند و راجع به‌شان غُر می‌زنند. حالا در شرایطی که هر کس به نوعی زیر فشار عصبی است، این غُر‌ها منتشر می‌شوند و افراد را نسبت به خیلی چیزهایی که قبلن حساس نبوده‌اند حساس می‌کنند. این حساسیت‌ها گاهی به نظر خوب می‌رسد -بخصوص درباره حساسیت‌های کلان وغیرمادی- ولی وقتی زیاد شد، اشباع شد و سر ریز شد، وقتی تا این حد عمومیت پیدا کرد، حساسیت‌های کلان و متعالی هم می‌ریزد زیر دست و پا قاطی الباقی چیز‌ها.
د- حالا که غُر زدن تا به این پایه آسان شده است، خیال می‌کنم روشنفکران جامعه، که پرچمداران غُرغُرو‌ها بوده‌اند باید یک قدری در وظابفشان تجدید نظر کنند. شرایط چنان غُر-زا ست و جان‌ها چنان اشباع است که به نظر می‌رسد کسانی باید رسالت دشوار قطع کردن زنجیره غُر را به عهده بگیرند. کمک برای پیدا کردن درک درستی از قالمان به موازات فعلمان، خودمان به موازات دیگران، ملتمان به موازات مملکتمان، حالمان به موازات گذشته‌مان، وجود انسانی مان به موازات همه وجودهای انسانی که پیش از ما زیسته‌اند و پس از ما خواهند زیست.
اینکه «سنت ستمدیدگان به ما می‌آموزد که «وضعیت اضراری» که در آن به سر می‌بریم، قاعده است نه استثنا.» و اینکه «معمولن آنچه تغییر می‌کند آدما هستند نه شرایط» و اینکه «این جهان، هنگامی که ترکش می‌گوییم، همانقدر احمقانه و پلید است که آن را به هنگام ورود یافتیم.» اینکه: ««شکایت از فرومایگان سودی ندارد، زیرا آنچه بر جهان فرمانروایی می‌کند، فرومایگی است، حتی اگر مردمان عکس این را ادعا کنند.»
به موازات اینکه «تغییر باش که می‌خواهی در جهان ببینی»
و اینکه
«من برای جهان هیچم اما برای خود همه جهانم.»

 

Advertisements

۱ دیدگاه »

  1. هانیه said

    مریم جان عجب مطلبی نوشتی
    واقعا به بهترین شکل چیزی که با تمام وجود درک میکردیم را بیان کردی.

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s