پس این چه احساس شگفت انگیزی ست که روانمان را از خوابی که لازمه زندگی است محروم می‌کند؟


خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند سنگی را که بر اثر وزن خود از بلندی فرومی غلتید پیوسته به قله کوه ببرد. آنان به حق اندیشیده بودند که مجازاتی خوفناک‌تر از کار بیهوده و بی‌امید نیست.

الف– سیزبف قهرمان پوچی است. وی چه از دیدگاه سودا‌هایش و چه از لحاظ شکنجه‌ای که دید در خور چنین نامی ست. تحقیرش در حق خدایان، نفرتش از مرگ و شوقی که به زندگی داشت او را مستوجب چنین عذاب وصف ناپذیری کرد. در چنین عذابی، همه وجود آدمی مصروف آنست که کاری به انجام نرسد.

در این افسانه ما شاهد تلاشهای تنی هستیم که برای بلند کردن، غلطانیدن و بالا بردن صخره از شیبی می‌کوشد که صدبار پیموده شده است… در پایان این کوشش دیرپایی که با فضایی بی‌آسمان و زمان و ژرفا سنجیده می‌شود، مقصود حاصل است. آنگا سیزیف به فروغلطیدن صخره‌ای می‌نگرد که وی باید آن را به قله بازگرداند. پس او بسوی دشت سرازیر می‌شود. هنگام این بازگشت، این مکث، سیزیف مورد توجه من است. این مرد را مجسم می‌کنم که با گامهایی سنگین ولی یکسان بسوی عذابی فرود می‌آید که خود از پایان آن بی‌خبر است. این لحظه‌ای که به منزله تنفس است، این لحظه‌ای که به‌‌ همان قطعیت رنج او باز فرا می‌رسد، لحظه آگاهی است. در هریک از این لحظاتی که وی قله را پشت سر می‌گذارد و اندک اندک به سوی کنام خدایان فرود می‌آید، او از سرنوشت خود بر‌تر است. وی نیرومند‌تر از صخره است.

اگر این افسانه یک فاجعه محسوب می‌شود بدان جهت است که قهرمان آن آگاه است. راستی اگر در هر قدم امید به پیروزی دلش را گرم نگه می‌داشت رنجی در کار نبود…

سیزیف، این رنجبر دستگاه خدایان که ناتوان و عصیانگر است، به تمامت وسعت سرنوشت مصیبت بار خود آشناست… همه شادی خموش سیزیف در این نکته است که سرنوشتش از آن خود اوست. سنگ ملعبه او می‌شود… سیزیف هم معتقد است همه چیز این جهان خوب است… سیزیف را باید خوشبخت در نظر گرفت.

ب– تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی هست و آن هم خودکشی است. این قضاوت که زندگی به زحمت زیستن می‌ارزد یا نمی‌ارزد پاسخی است به مساله اساسی فلسفه.

هر خودکشی دلایل بسیار دارد. به طور کلی روشن‌ترین دلایل موثر‌ترین آن‌ها نیستند… چیزی که موجب ظهور بحران می‌شود تقریبا همیشه غیرقابل بررسی است. غالبا جراید از ناکامی‌های عشقی یا بیماری علاج ناپذیر سخن می‌گویند. قبول. ولی همچینین باید دانست که آیا در‌‌ همان روز خودکشی، یکی از دوستان این نومید، با لحنی بی‌تفاوت با وی سخن نگفته بود {یا صفحه مجازی‌اش را به روز نکرده بود}؟ آن دوست مجرم است. چرا که همین کافیست تا همه دلتنگی‌ها و دلزدگی‌های خواب آلوده را بیدار کند.

به دلایل بسیار، که نخستین آن عادت است، ما به اعمالی که ناشی از فرمان هستی است پیوسته ادامه می‌دهیم. مرگ ارادی دلیل آن است که جنبه مسخره این عادت، فقدان هر نوع دلیل ژرف برای زیستن، بیهودگی اعمال روزانه و بیفایدگی رنج را، ولو بطور غریزی، تشخیص داده‌ایم.

چنین می‌نماید که بیش از دو راه حل فلسفی وجود ندارد. پذیرش زندگی یا رد آن. به این ترتیب مسئله بسیار ساده می‌شود… ولی گروهی هم هستند که پیوسته می‌پرسند و به نتیجه نمی‌رسند.

 {در عین حال} شوق زندگی حالتی است که از همه مصائب جهان بر‌تر است. عمل کمتر از اندیشه نیست و تن آدمی از نیستی می‌گریزد. پیش از آنکه به تفکر عادت کنیم، به زندگی خو می‌گیریم… آیا پوچی و بیهودگی دلیل خودکشی است؟ در این مساله ما نیازمند اندیشه‌ای منطقی هستیم. و این کار آسانی نسیت. منطقی بودن همیشه ساده است. اما تقریبا محال است که تا پایان کار منطقی بمانیم… آیا منطقی تا سر حد مرگ هست؟

برگرفته از مقالات «افسانه سیزیف» و «پوچی و خودکشی» نوشته آلبر کامو، ترجمه محمد تقی غیاثی

مطالب مرتبط

آکادمی

پدیده محسن نامجو

Advertisements

2 دیدگاه »

  1. نسرین said

    عالی بود مریم عالی

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s