Archive for آوریل, 2011

پس این چه احساس شگفت انگیزی ست که روانمان را از خوابی که لازمه زندگی است محروم می‌کند؟

خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند سنگی را که بر اثر وزن خود از بلندی فرومی غلتید پیوسته به قله کوه ببرد. آنان به حق اندیشیده بودند که مجازاتی خوفناک‌تر از کار بیهوده و بی‌امید نیست.

الف– سیزبف قهرمان پوچی است. وی چه از دیدگاه سودا‌هایش و چه از لحاظ شکنجه‌ای که دید در خور چنین نامی ست. تحقیرش در حق خدایان، نفرتش از مرگ و شوقی که به زندگی داشت او را مستوجب چنین عذاب وصف ناپذیری کرد. در چنین عذابی، همه وجود آدمی مصروف آنست که کاری به انجام نرسد.

در این افسانه ما شاهد تلاشهای تنی هستیم که برای بلند کردن، غلطانیدن و بالا بردن صخره از شیبی می‌کوشد که صدبار پیموده شده است… در پایان این کوشش دیرپایی که با فضایی بی‌آسمان و زمان و ژرفا سنجیده می‌شود، مقصود حاصل است. آنگا سیزیف به فروغلطیدن صخره‌ای می‌نگرد که وی باید آن را به قله بازگرداند. پس او بسوی دشت سرازیر می‌شود. هنگام این بازگشت، این مکث، سیزیف مورد توجه من است. این مرد را مجسم می‌کنم که با گامهایی سنگین ولی یکسان بسوی عذابی فرود می‌آید که خود از پایان آن بی‌خبر است. این لحظه‌ای که به منزله تنفس است، این لحظه‌ای که به‌‌ همان قطعیت رنج او باز فرا می‌رسد، لحظه آگاهی است. در هریک از این لحظاتی که وی قله را پشت سر می‌گذارد و اندک اندک به سوی کنام خدایان فرود می‌آید، او از سرنوشت خود بر‌تر است. وی نیرومند‌تر از صخره است.

اگر این افسانه یک فاجعه محسوب می‌شود بدان جهت است که قهرمان آن آگاه است. راستی اگر در هر قدم امید به پیروزی دلش را گرم نگه می‌داشت رنجی در کار نبود…

سیزیف، این رنجبر دستگاه خدایان که ناتوان و عصیانگر است، به تمامت وسعت سرنوشت مصیبت بار خود آشناست… همه شادی خموش سیزیف در این نکته است که سرنوشتش از آن خود اوست. سنگ ملعبه او می‌شود… سیزیف هم معتقد است همه چیز این جهان خوب است… سیزیف را باید خوشبخت در نظر گرفت.

ب– تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی هست و آن هم خودکشی است. این قضاوت که زندگی به زحمت زیستن می‌ارزد یا نمی‌ارزد پاسخی است به مساله اساسی فلسفه.

هر خودکشی دلایل بسیار دارد. به طور کلی روشن‌ترین دلایل موثر‌ترین آن‌ها نیستند… چیزی که موجب ظهور بحران می‌شود تقریبا همیشه غیرقابل بررسی است. غالبا جراید از ناکامی‌های عشقی یا بیماری علاج ناپذیر سخن می‌گویند. قبول. ولی همچینین باید دانست که آیا در‌‌ همان روز خودکشی، یکی از دوستان این نومید، با لحنی بی‌تفاوت با وی سخن نگفته بود {یا صفحه مجازی‌اش را به روز نکرده بود}؟ آن دوست مجرم است. چرا که همین کافیست تا همه دلتنگی‌ها و دلزدگی‌های خواب آلوده را بیدار کند.

به دلایل بسیار، که نخستین آن عادت است، ما به اعمالی که ناشی از فرمان هستی است پیوسته ادامه می‌دهیم. مرگ ارادی دلیل آن است که جنبه مسخره این عادت، فقدان هر نوع دلیل ژرف برای زیستن، بیهودگی اعمال روزانه و بیفایدگی رنج را، ولو بطور غریزی، تشخیص داده‌ایم.

چنین می‌نماید که بیش از دو راه حل فلسفی وجود ندارد. پذیرش زندگی یا رد آن. به این ترتیب مسئله بسیار ساده می‌شود… ولی گروهی هم هستند که پیوسته می‌پرسند و به نتیجه نمی‌رسند.

 {در عین حال} شوق زندگی حالتی است که از همه مصائب جهان بر‌تر است. عمل کمتر از اندیشه نیست و تن آدمی از نیستی می‌گریزد. پیش از آنکه به تفکر عادت کنیم، به زندگی خو می‌گیریم… آیا پوچی و بیهودگی دلیل خودکشی است؟ در این مساله ما نیازمند اندیشه‌ای منطقی هستیم. و این کار آسانی نسیت. منطقی بودن همیشه ساده است. اما تقریبا محال است که تا پایان کار منطقی بمانیم… آیا منطقی تا سر حد مرگ هست؟

برگرفته از مقالات «افسانه سیزیف» و «پوچی و خودکشی» نوشته آلبر کامو، ترجمه محمد تقی غیاثی

مطالب مرتبط

آکادمی

پدیده محسن نامجو

Advertisements

Comments (2)

پدربزرگ ترمه

 

الف– هر رابطه‌ای عمر خودش را دارد. عمرش را که کرده باشد می‌افتد به روغن سوزی. می‌خورد به کشمکش، می‌کشد به دلخوری، به نفرت… همه راههای تفاهم بسته می‌شوند و همه تلاش‌ها به سوتفاهم ختم می‌شوند. خودت را بکش، هی فکر کن مگر راهی پیدا کنی، با صورت می‌خوری به در بسته. یک جورهایی از اختیار تو و فلان مشاور و صاحب تجربه و بهمان فیلسوف و متفکر بیرون است که یک رابطه‌ای را که مثل پدربزرگ ترمه عمر خودش را کرده است، دوباره زنده کند. تو نمی‌خواهی باور کنی، فکر می‌کنی «الکیه» در حالی که کاملن «جدیه» حتی اگر اولش نفهمی… همین که فاصله بگیری یکی یکی عیب‌های رابطه‌ات پیدا می‌شود.خودت غریبه می شوی، طرف رابطه‌ات غریبه تر، دور و دور و دور‌تر می‌رود، انگار نه انگار که… رشته رشته پیوندهای ارتباطیتان از زیر پایت در می‌روند تا یا سقوط کنی با سر، یا خودت بکشی عقب… حالا توهی بنشین گره بزن… «جدایی نادر از سیمین» هم – تا آنجا که به جدایی نادر و سیمین مربوط است- روایت یکی از همین جدایی‌های پرشمار است که من فکر می‌کنم گریزی ازشان نیست. نه الکی است و نه قابل پیشگیری و نه بی‌درد و خونریزی ممکن. بماند که شخصیت‌های ماجرا از نظر اخلاقی یک سروگردن بالا‌تر از متوسط تحصیلکردگان جامعه ایرانی‌اند.

ب– می‌گویند قبلن اینطور نبوده است. زن‌ها و مرد‌ها آرام‌تر و راضی‌تر، سالهای سال به گرمی و دلخوشی در کنار هم زندگی می‌کرده‌اند و زندگی در یک جو دلپذیر و ملایمی جاری بوده است… خیال می‌کنم سابقه دعوا بر می‌گردد به زمانی که «دیگری» آدم شد. یعنی از زمانیکه دیگری هم برای خودش کسی شده است رابطه‌ها به این روز افتاده‌اند. دیگری ِ منفعل در حال «شدن» است و این رابطه‌ها را بی‌ثبات می‌کند. کمتر خود-دیگری درتفسیرهای پدرسالارانه حاکم بر روابط دستخوش بحران نشده است. شاید طغیان انسان در برابر خدا از اولین رابطه‌هایی بود که شکاف برداشت. مقاومت و ترمیم و تصحیح و تفسیر هنوز هم ادامه دارد. دور و نزدیک می‌شود و تغییر جایگاه می‌دهد- از قادر مطلق متعالِ متعال تا هستی جاری. در مقابل این آدم شدن دیگری، و شکسته شدن مقاومت، به جبر یا به اختیار، تلاش برای شکستن ساختار «من–آن»، «خود– دیگری» و رسیدن به چیزی در مایه‌های «من ِ آن/ من و آن» تن دادن به یک جور کثرت گرایی، تقریب، همگون سازی به وجود آمده و ادامه دارد.

دیگری‌ها کمابیش دارند به رسمیت شناخته می‌شوند: «انسان– خدا»، «شرق–غرب»، «عوام– نخبگان»، «زنان–مردان»، «کودکان– بزرگسالان»…

ج– تا آنجا که خود و دیگری هر دو به رابطه دلبسته‌اند. رابطه‌ها نو به نو تجدید و بازیابی می‌شوند. زخم‌ها ترمیم و سرمایه‌های مادی و معنوی تقسیم می‌شوند و زندگی کماکان ادامه دارد، حالا نه با آن ثبات و صفای گذشته.

به ویژه «خود» برای حفظ رابطه کوتاه می‌آید. برای باز‌شناسی خودش به دیگری محتاج است و دیگری استقبال می‌کند، پر و بال می‌گیرد و هی «آدم‌تر» می‌شود. خود دانسته و ناگزیر تیغه چاقویی را تیز می‌کند که پیش از همه جان خودش را تهدید می‌کند.

و دیگری هنوز ضعیف است. خیلی ضعیف‌تر از آنکه بشود ادعاهای برابری خواهانه و قدرت طلبانه‌اش را به پای برتری اخلاقی‌اش نوشت.

مطالب مرتبط

دیگری

ازدحام توده ها

فیلمهای فمینیستی

سقط جنین

 

Comments (9)