Archive for آوریل, 2011

درباره مقام معلم

معلمی از جهات گوناگون شغلی یگانه است. معلمی با خودش خلقیات گریزناپذیری همراه دارد که معلمان را در هر جمعی قابل تشخیص می‌کند. شغلی است که با شدت فراوان در روح و جان آدمیزاد رسوخ می‌کند و ویژگی های منحصر به فردی همراه دارد. برای دانش آموز جماعت تشخیص معلم در میان یک میلیون آدم غیرِ معلم کار ساده‌ای است.

الف– معلمی فی نفسه آدمی را در وضع دشواری قرار می‌دهد: یک «من» در مقابل «دیگران» با شکافی عمیق در میان. من این سو و بقیه آن سو، ما آن سو و او این سو. من دانا در مقابل دیگران نادان. قرار است چیزی از جنس آگاهی در این میان رد و بدل شود. معلم فردِ برترِ جمع است و این به او قدرت می‌دهد. ضمن اینکه خرد جمعی و نظام آموزشی هم اغلب حق را به جانب او می‌داند. از قدیم گفته‌اند «جور استاد به ز مهر پدر». جمع در ازاء دریافت آگاهی او باید خاکسار و گوش به فرمان باشد. کلاس آنجایی است که جریان یکسویه آگاهی در آن جاری است و در آن، جمع بی‌پناه است. این بی‌پناهی را می‌توان، در فشاری که با به رخ کشید جهل جمع در چشم‌هایشان دیده می‌شود، حس کرد. چشمهایی که لرزان بالا و پایین می‌شوند. می‌توان با بلند کردن صدا، با انگشت نما کردن یکی از جمع، با استفاده از کلمات آزار دهنده برای بخشی از جمع یا حتی تنبیه بدنی یکی از جمع، همه جماعت را ادب کرد. جایشان را نشانشان داد و ضعفشان را به رخشان کشید. برای کنترل جمع تنها یک من و بقیه همه نیم-من باید باشند. جمع باید بی‌شکل باشد تا معلم بتواند آنگونه که مصلحت می‌داند ( مصلحت می‌داند) به آن شکل دهد. تحقیر افرادی از جمع، که فردیت رشد یافته‌ای دارند، یکی از ویژگیهای درشت معلمی است. مغرور‌ها شکسته می‌شوند و بی‌غرور‌ها محبوب. قد بلند‌ها ته کلاس و کوچک‌های عینکی جلو کلاس؛ و با فاصله مناسب معلم. ضعف‌های جسمی، شخصیتی و رفتاری در کلاس درس همه حسن می‌شود!

ب- از زمان سعدی تا کنون جایگاه معلم تغییرات زیادی به خود دیده است. نظریه‌های جدید در امر آموزش و پرورش به روابط انسانی همه جانبه و پرتراکم تری علاقمندند. گفته می شود گفت وگو محور تعلیم و تعلم است و سقراط نخستین معلم: که تنها طرح سوال می‌کرد بدون خواستی برای اجناع و توافق. معلم‌ها حتی مدیر و یا محور رابطه هم نیستند… هر گونه برخورد فکری، تنش و حتی درهم ریختگی برنامه‌های آموزشی، خود تولید کننده دانش به حساب می‌آیند و فرد را برای حضور در جامعه آماده می‌کند. در این نگاه حفظ گونه گونی، برابری در روابط قدرت و شکیبایی در برابر نظر مخالف ارزش‌اند. به نظر می‌رسد در چنین محیطی آدمهایی نیرومند‌تر، با مهارتهای ارتباطی و فکری بیشتر و در عین حال صادق‌تر پرورش خواهند یافت… (که عدم صداقت اگر در خانواده هم آموزش داده نشود در مدرسه‌های ما عجیب نهادینه می‌شود)

در این نظام فکری دیگر معلمی شغل انبیا نیست. معلم وظیفه هدایتگری و رشد افراد را بر دوش ندارد، حتی محور برنامه آموزشی هم نیست. مسئول کشف و انتقال حقیقت نیست، بلکه در بالا‌ترین اندازه انتظار، وظیفه کنترل واقعیت را برعهده دارد، گفتار و کردار را دوچیز جدا نمی‌داند. (آهنچیان،1382: ۱۱۰)، جریان معلمی همچون جریان زندگی است.

ج- حتی شنیدن روایت این شیوه نوپا هم گوشنواز است، اما در عمل هنوز امتحان خود را پس نداده است. برخی مراکز تحقیقی در ایران به این مسئله توجه نشان می‌دهند، بعضی مدارس غیرانتفاعی داخل کشور تلاش کرده‌اند  الگوهای آن را پیاده کنند و در دانشگاه‌ها هم گرایش به تشکیل حلقه‌های مطالعاتی و بحث با حضور اساتید، افزایش قابل توجهی یافته است. باید منتظر بود و دید در کشوری که تعلیم و تعلم در آن با مکتبخانه و حوزه علمیه آغاز شده است، تا چه میزان روش سقراطی را تاب می‌آورد. باید دید محصولات بنابرادعا خلاق، صادق، شجاع، با اعتماد به نفس، مسئول و فرد این نظام آموزشی نوین چقدر در جامعه‌ای که زیستن در آن با اصول دیالکتیک و دموکراسی (و حتی اخلاقی) ناسازگار است دوام می‌آورند. این بار هم آزمون و خطاهای نظریات وارداتی ما روی جماعات انسانی…

و اما معلم‌ها، باز هم می‌شود فشار خستگی و فرسایش را در چشمهای معلم دید. که در جمعی نابرابر وادار به تحمل برابری شده‌اند. بدون ادعا، با تواضعی زجر آور و بیگانه با خوی معلمی و از آن دشوار‌تر استادی، باید بر پرچانگی جهل جماعتی صبر کنند که از مقدمات علمی که از آن سخن می‌گویند بی‌خبرند. باید با ملایمت همراهی کنند به امید خلاقیت، قوام یافتن فردیت و آموختن آیین گفت‌و‌گو… که «حکیمی که با جهال درافتد توقع عزت ندارد»

برای اطلاعات بیشتر نک

فلسفه برای کودکان

آهنچیان، محمدرضا.1382.آموزش و پرورش در شرایط پست مدرن، تهران، طهوری.

مطالب مرتبط

معلم به مثابه روشنفکر

مطالعات خانواده

نوشتن دیدگاه

غُر مثل غُبار

 

شاید من بهتر از هرکسی بدانم که چرا تنها انسان می‌خندد: او تنها، چنان ژرف رنج می‌برد که از اختراع خنده ناگزیر بوده است…
نیچه، اراده معطوف به قدرت

الف- دانشجوی دکتری و دانشجوی فوق لیسانس در آزمایشگاه مشغول کار هستند. دانشجوی دکتری یک نفس غُر می‌زند، از دانشگاه و اساتید و فضای علمی کشور، دوستانش که رفته‌اند می‌گویند ما تازه فهمیدیم که درس و استاد و دانشگاه یعنی چه واو با این همه استعداد حرام شده… پشت سر استاد‌ها بد گویی می‌کند. دانشجوی فوق لیسانس فقط گوش می‌کند و حرفی نمی‌زند. دانشجوی فوق لیسانس به خانه می‌رود و شروع می‌کند به غُر زدن به مادرش درباره اینکه دانشجوی دکتری چه آدم گند و اعصاب خرد کنی است و تمام مدت پشت سر همه بدگویی می‌کند و خودش اهل هزار و صد جور تقلب و تملق، آنوقت راست و دروغ آبروی اساتید را پیش بقیه بچه‌ها می‌برد و همه را ناامید می‌کند، انگار نه انگار که ما کلی زحمت کشیده‌ایم تا خبر مرگمان بیاییم در این دانشگاه فلان با اساتید بهمان و فضای علمی… مادر گوش می‌کند. فردا در آرایشگاه به خانم آرایشگر غُر می‌زند که این دختر الان باید خانه شوهر باشد آنوقت هی چسبیده به این درس و دانشگاه که همه درسخوانده‌ها و دانشگاه رفته هاش پشیمان هستند و با دکتری و فوق لیسانس آمده‌اند خانه تنگ جگر مادرشان نشسته‌اند و… آرایشگر گوش می‌کند و شب در خانه شروع به غُر زدن به شوهرش می‌کند که این چه وضعیتی شده، همه دختر‌ها می‌گویند می‌خواهیم درس بخوانیم و جوانیشان را تلف می‌کنند توی دانشگاه‌ها که همه رفته هاش دست خالی برگشته‌اند و تازه جای پسر‌ها را هم گرفته‌اند که باید زن و بچه نان بدهند و… شوهر حرفی نمی‌زند. شوهر به اداره می‌رود و با حالتی عصبی شروع به غُر زدن به همکارش می‌کند که این چه وضع آموزش است که با این همه خرج و مخارج بچه‌ها را می‌فرستی می‌روند مدرسه غیرانتفاعی بعد هم دانشگاه که عین از زندگی عقب افتادن است. کلی پول خرج کنی و وقت و انرژی تا بعد از چند سال برگردند سربار پدر و مادرشان بشوند و از صفر شروع کنند. دست جوان‌ها را بند درس و مشقی می‌کنند که به هیچ دردشان نمی‌خورد و… همکار شوهر ظهر می‌رود دخترش را از مدرسه بیاورد. هجوم دختر بچه‌ها را از در مدرسه نگاه می‌کند و سر بچه داد می‌زند که هزار بار گفته در را محکم نبندد. سر راه چندتا مسافر سوار می‌کند و غُر می‌زند که پدر و مادر‌ها با چه امید و آرزوهایی… یک چیز مملکت رو حساب و کتاب نیست و همین این راننده تاکسی‌ها، همه دکتر و مهندس‌اند و اغلب بلیط فروش‌های ایستگاه‌های بی‌آرتی لیسانسه هستند و… مسافر کلافه به خانه می‌رسد و شب توی وبلاگش غُر می‌زند که «مملکته داریم» و خواننده وبلاگ که امروز هم به غُرغُر‌های دانشجوی دکتری  گوش کرده است و غر زده است، همه را با بار اضافه پس می‌گیرد… به نحو عجیبی همه غُر می‌زنیم.
ب- یکبار از استادی شنیدم که می‌گفت آدمهای غُرغُرو منتقدهای خوبی می‌شوند. شاید زمان آن استاد آدم‌ها راضی بوده‌اند به رضای پروردگار و عیبجویان غُرغُرو در اقلیت بوده‌اند، منظورم این است که شرایط نسبت به زمان‌های گذشته بد‌تر نشده است، آدم‌ها به هزار و یک دلیل به درک تازه‌ای از محدودیت‌ها و مقدوریت‌ها و خواستن‌ها و نخواستن‌هایشان رسیده‌اند و ناراضی شده‌اند. این وسعت غُر و سرعت عجیب پراکنده شدنش شگفت انگیز است.
با اینکه گفته می‌شود آدم‌ها اگر غُر نزنند و یا حتی پرخاش نکنند و غُر‌هایشان را توی دلشان بریزنند ممکن است غُردانشان پر شود و غمباد بگیرند؛ پس باید غُر بزنند و حتی گاهی پرخاش کنند. اما…
غُر مثل غبار در هوا پراکنده می‌شود ولی گم نمی‌شود… تنفس می‌شود.

غُر هرگز تمام نمی‌شود بلکه از انسانی به انسان دیگر تغییر زبان می‌دهد.

ج- کاری که غُر زدن می‌کند انتقال تنش عصبی از فرد غُر زننده به فرد غُر شنونده است. به‌‌ همان میزان که غُر زننده بعد از غُر زدن راحت می‌شود، خیال می‌کند راحت شده و یک حجم گلو گیری را به بیرون یرتاب کرده، بار دل غُر شنونده را سنگین‌تر می‌کند. ضمن اینکه آدمهای متفاوت نسبت به چیزهای متفاوتی حساس‌اند و راجع به‌شان غُر می‌زنند. حالا در شرایطی که هر کس به نوعی زیر فشار عصبی است، این غُر‌ها منتشر می‌شوند و افراد را نسبت به خیلی چیزهایی که قبلن حساس نبوده‌اند حساس می‌کنند. این حساسیت‌ها گاهی به نظر خوب می‌رسد -بخصوص درباره حساسیت‌های کلان وغیرمادی- ولی وقتی زیاد شد، اشباع شد و سر ریز شد، وقتی تا این حد عمومیت پیدا کرد، حساسیت‌های کلان و متعالی هم می‌ریزد زیر دست و پا قاطی الباقی چیز‌ها.
د- حالا که غُر زدن تا به این پایه آسان شده است، خیال می‌کنم روشنفکران جامعه، که پرچمداران غُرغُرو‌ها بوده‌اند باید یک قدری در وظابفشان تجدید نظر کنند. شرایط چنان غُر-زا ست و جان‌ها چنان اشباع است که به نظر می‌رسد کسانی باید رسالت دشوار قطع کردن زنجیره غُر را به عهده بگیرند. کمک برای پیدا کردن درک درستی از قالمان به موازات فعلمان، خودمان به موازات دیگران، ملتمان به موازات مملکتمان، حالمان به موازات گذشته‌مان، وجود انسانی مان به موازات همه وجودهای انسانی که پیش از ما زیسته‌اند و پس از ما خواهند زیست.
اینکه «سنت ستمدیدگان به ما می‌آموزد که «وضعیت اضراری» که در آن به سر می‌بریم، قاعده است نه استثنا.» و اینکه «معمولن آنچه تغییر می‌کند آدما هستند نه شرایط» و اینکه «این جهان، هنگامی که ترکش می‌گوییم، همانقدر احمقانه و پلید است که آن را به هنگام ورود یافتیم.» اینکه: ««شکایت از فرومایگان سودی ندارد، زیرا آنچه بر جهان فرمانروایی می‌کند، فرومایگی است، حتی اگر مردمان عکس این را ادعا کنند.»
به موازات اینکه «تغییر باش که می‌خواهی در جهان ببینی»
و اینکه
«من برای جهان هیچم اما برای خود همه جهانم.»

 

Comments (1)

گورهاي خري

 الف– مثل یک موجود زنده است. تنومند است. مغز دارد. چشم دارد. گوش دارد. دست دارد و پا دارد و سلسله اعصاب قوی و تحریک پذیر؛ و قلب و هزاران هزار رگ و مویرگ که خبر می‌برند و می‌آورند و غذا. سنت دوجنسه است. خودش را بارور می‌کند و عین خودش را می‌زایاند. خودش را تکرار می‌کند برابر اصل…

 تار عنکبوت است. با روابط گسترده، ظریف، پیچیده ولی استوار. چسبناک است. آدم‌ها را گرفتار می‌کند… که نمير‌د… که نمیرند.

‌گاه گاه عفونتی هم اگر بکند، از پس‌اش بر می‌آید. مثل خیلی از جانوران بلد است چطور خودش را درمان کند. مردنی نیست. نه به این راحتی.

 ب- یک جنگل بزرگ، پر از شیر و گورخر. شیر‌ها یک طرف، گورخر‌ها یک طرف. همه روابط و مناسبات هم روی حساب و کتاب. شیر‌ها حال و جایشان بهتر است چون شیرند ولی نه اینکه خبری باشد. گورخر‌ها ناراضی نیستند. همه عادت کرده‌اند.

حالا در دنیای بدون مرز یک شیرپاک خورده‌ای پیدا می‌شود با کلی سروصدا و تبليغ علف وارداتی می‌آورد توی جنگل می‌دهد بچه‌های بعضی از این‌ها می‌خورند. شیر‌ها علف وارداتی خوار می‌شوند، گورخر‌ها هم. بچه‌ها با هم دوست می‌شوند. بازی می‌کنند. قهر می‌کنند. آشتی می‌کنند. بزرگ می‌شوند.

 شیر‌ها دوست ندارند بچه‌هایشان گورخر صفت شوند. گورخر‌ها بخاطر بچه‌هایشان می‌ترسند. بهشان می‌گویند بزرگ شده‌اید. برگردید. شیر‌ها زیر بار نمی‌روند، گورخر‌ها این پا و آن پا می‌کنند، به هم اميد مي دهند،  می‌گویند بمانید، ما همه را آشتی خواهیم داد. جنگل را عوض می‌کنیم. تغییر را باید از خودمان شروع کنیم. دیوار‌ها را خراب… زنجیر‌ها را پاره… بزنید. بشکنید. نترسید. هوای هم را داریم. گورخرهای عاقل‌تر برمیگردند، بعضی از شیر‌ها هم… ولی یک عده می‌مانند. بر نمی‌گردند. می‌خواهند جنگل را عوض کنند. می‌شوند یک عفونت بزرگ جایی وسط جنگل. با هم می‌مانند و هی بزرگ‌تر می‌شوند.

 بزرگ‌تر می‌شوند و همینطور که بزرگ‌تر می‌شوند گورخر‌ها متوجه تغییر یک چیزی در نگاه شیر‌ها می‌شوند. گورخر‌ها از چیزی که در نگاه شیر‌ها هست می‌ترسند. دلشان می‌خواهد بمانند اما از نگاه شیر‌ها می‌فهمند‌د که اوضاع مثل سابق نیست. شیر‌ها هی می‌گویند بمانید، نترسید، اصلن چرا می‌خواهید کسی هوایتان را داشته باشد، روی پای خودتان بایستید، با بقیه گورخر‌ها بجنگید که تنها خرانی هستند در گور. گورخرهایی که با علف وارداتی بزرگ شده‌اند هی عقب را نگاه می‌کنند که انگار راستی راستی گوری باشد برای زمانی که خر می‌شوند و هی روبرو را نگاه می‌کنند که دوستان شیرشان، با آن نگاه‌های عجیب به‌شان خیره شده‌اند، نگاه‌هایی که در آن… الان دقیقن ماجرا همین جا‌ها جریان دارد…

 [توجه داشته باشید شیرهایی که علف وارداتی خورده‌اند منظور بدی ندارند، به نظر نمی‌رسد که داشته باشند. چشم‌هایشان هم… دست خودشان نیست. دلشان می‌خواهد گورخر‌ها پیششان بمانند. آن‌ها دوستان صمیمی بوده‌اند با هدف‌های بزرگ، هنوز هم هستند، حالا همه جنگل را که نه، ولی دست کم خودشان را که می‌توانند تغییر دهند… ضمن اینکه تازگی‌ها بوی تن گورخر‌ها هم مستشان می‌کند. بالاخره آن‌ها شیرند، خر که نیستند فرق مزه گوشت و علف را نفهمند… ولو وارداتی]

ج- عفونت نسبتن بزرگ است. نه اینکه نشود از عهده‌اش برآمد ولی بزرگ است. مثل یک دمل چرکین. از دست کسی هم کار زیادی ساخته نیست. ممکن است در آینده پیشرفت کند… فعلن ولی میان زمین و هواست، دعوا و ترس و خون. فقط این وسط گورخر‌ها بدجوری بلا تکلیف‌اند. ماجرای ذاتگرایی و این‌ها نیست، نگوييد آخر عمري رسيدي به اينكه … نه گورخر اصیلی درکار است و نه شیری. حرفم اين است كه   شیر‌ها هنوز شیرند، جنگل قلمروشان است. راه برگشتشان باز است برای پادشاهی و مقدمشان هم گرامی… گورخر‌ها ولی… می‌خواهند بمانند، حداقل خودشان را عوض کنند، «تغییر باشند که می‌خواهند در جهان ببینند»، گورهای خری را نمی‌خواهند، ناچار باید به اشتیاق گنگ نگاه شیر‌ها اعتماد کنند در حالیکه کل تاریخ این جنگل و جنگل‌های اطراف بار‌ها ثابت کرده که شیر‌ها قابل اعتماد نیستند، تغییر را حتی برای خودشان هم نخواهند خواست و این خاصیت جنگل است نه شیر‌ها.

Comments (2)

پس این چه احساس شگفت انگیزی ست که روانمان را از خوابی که لازمه زندگی است محروم می‌کند؟

خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند سنگی را که بر اثر وزن خود از بلندی فرومی غلتید پیوسته به قله کوه ببرد. آنان به حق اندیشیده بودند که مجازاتی خوفناک‌تر از کار بیهوده و بی‌امید نیست.

الف– سیزبف قهرمان پوچی است. وی چه از دیدگاه سودا‌هایش و چه از لحاظ شکنجه‌ای که دید در خور چنین نامی ست. تحقیرش در حق خدایان، نفرتش از مرگ و شوقی که به زندگی داشت او را مستوجب چنین عذاب وصف ناپذیری کرد. در چنین عذابی، همه وجود آدمی مصروف آنست که کاری به انجام نرسد.

در این افسانه ما شاهد تلاشهای تنی هستیم که برای بلند کردن، غلطانیدن و بالا بردن صخره از شیبی می‌کوشد که صدبار پیموده شده است… در پایان این کوشش دیرپایی که با فضایی بی‌آسمان و زمان و ژرفا سنجیده می‌شود، مقصود حاصل است. آنگا سیزیف به فروغلطیدن صخره‌ای می‌نگرد که وی باید آن را به قله بازگرداند. پس او بسوی دشت سرازیر می‌شود. هنگام این بازگشت، این مکث، سیزیف مورد توجه من است. این مرد را مجسم می‌کنم که با گامهایی سنگین ولی یکسان بسوی عذابی فرود می‌آید که خود از پایان آن بی‌خبر است. این لحظه‌ای که به منزله تنفس است، این لحظه‌ای که به‌‌ همان قطعیت رنج او باز فرا می‌رسد، لحظه آگاهی است. در هریک از این لحظاتی که وی قله را پشت سر می‌گذارد و اندک اندک به سوی کنام خدایان فرود می‌آید، او از سرنوشت خود بر‌تر است. وی نیرومند‌تر از صخره است.

اگر این افسانه یک فاجعه محسوب می‌شود بدان جهت است که قهرمان آن آگاه است. راستی اگر در هر قدم امید به پیروزی دلش را گرم نگه می‌داشت رنجی در کار نبود…

سیزیف، این رنجبر دستگاه خدایان که ناتوان و عصیانگر است، به تمامت وسعت سرنوشت مصیبت بار خود آشناست… همه شادی خموش سیزیف در این نکته است که سرنوشتش از آن خود اوست. سنگ ملعبه او می‌شود… سیزیف هم معتقد است همه چیز این جهان خوب است… سیزیف را باید خوشبخت در نظر گرفت.

ب– تنها یک مسئله فلسفی واقعا جدی هست و آن هم خودکشی است. این قضاوت که زندگی به زحمت زیستن می‌ارزد یا نمی‌ارزد پاسخی است به مساله اساسی فلسفه.

هر خودکشی دلایل بسیار دارد. به طور کلی روشن‌ترین دلایل موثر‌ترین آن‌ها نیستند… چیزی که موجب ظهور بحران می‌شود تقریبا همیشه غیرقابل بررسی است. غالبا جراید از ناکامی‌های عشقی یا بیماری علاج ناپذیر سخن می‌گویند. قبول. ولی همچینین باید دانست که آیا در‌‌ همان روز خودکشی، یکی از دوستان این نومید، با لحنی بی‌تفاوت با وی سخن نگفته بود {یا صفحه مجازی‌اش را به روز نکرده بود}؟ آن دوست مجرم است. چرا که همین کافیست تا همه دلتنگی‌ها و دلزدگی‌های خواب آلوده را بیدار کند.

به دلایل بسیار، که نخستین آن عادت است، ما به اعمالی که ناشی از فرمان هستی است پیوسته ادامه می‌دهیم. مرگ ارادی دلیل آن است که جنبه مسخره این عادت، فقدان هر نوع دلیل ژرف برای زیستن، بیهودگی اعمال روزانه و بیفایدگی رنج را، ولو بطور غریزی، تشخیص داده‌ایم.

چنین می‌نماید که بیش از دو راه حل فلسفی وجود ندارد. پذیرش زندگی یا رد آن. به این ترتیب مسئله بسیار ساده می‌شود… ولی گروهی هم هستند که پیوسته می‌پرسند و به نتیجه نمی‌رسند.

 {در عین حال} شوق زندگی حالتی است که از همه مصائب جهان بر‌تر است. عمل کمتر از اندیشه نیست و تن آدمی از نیستی می‌گریزد. پیش از آنکه به تفکر عادت کنیم، به زندگی خو می‌گیریم… آیا پوچی و بیهودگی دلیل خودکشی است؟ در این مساله ما نیازمند اندیشه‌ای منطقی هستیم. و این کار آسانی نسیت. منطقی بودن همیشه ساده است. اما تقریبا محال است که تا پایان کار منطقی بمانیم… آیا منطقی تا سر حد مرگ هست؟

برگرفته از مقالات «افسانه سیزیف» و «پوچی و خودکشی» نوشته آلبر کامو، ترجمه محمد تقی غیاثی

مطالب مرتبط

آکادمی

پدیده محسن نامجو

Comments (2)

پدربزرگ ترمه

 

الف– هر رابطه‌ای عمر خودش را دارد. عمرش را که کرده باشد می‌افتد به روغن سوزی. می‌خورد به کشمکش، می‌کشد به دلخوری، به نفرت… همه راههای تفاهم بسته می‌شوند و همه تلاش‌ها به سوتفاهم ختم می‌شوند. خودت را بکش، هی فکر کن مگر راهی پیدا کنی، با صورت می‌خوری به در بسته. یک جورهایی از اختیار تو و فلان مشاور و صاحب تجربه و بهمان فیلسوف و متفکر بیرون است که یک رابطه‌ای را که مثل پدربزرگ ترمه عمر خودش را کرده است، دوباره زنده کند. تو نمی‌خواهی باور کنی، فکر می‌کنی «الکیه» در حالی که کاملن «جدیه» حتی اگر اولش نفهمی… همین که فاصله بگیری یکی یکی عیب‌های رابطه‌ات پیدا می‌شود.خودت غریبه می شوی، طرف رابطه‌ات غریبه تر، دور و دور و دور‌تر می‌رود، انگار نه انگار که… رشته رشته پیوندهای ارتباطیتان از زیر پایت در می‌روند تا یا سقوط کنی با سر، یا خودت بکشی عقب… حالا توهی بنشین گره بزن… «جدایی نادر از سیمین» هم – تا آنجا که به جدایی نادر و سیمین مربوط است- روایت یکی از همین جدایی‌های پرشمار است که من فکر می‌کنم گریزی ازشان نیست. نه الکی است و نه قابل پیشگیری و نه بی‌درد و خونریزی ممکن. بماند که شخصیت‌های ماجرا از نظر اخلاقی یک سروگردن بالا‌تر از متوسط تحصیلکردگان جامعه ایرانی‌اند.

ب– می‌گویند قبلن اینطور نبوده است. زن‌ها و مرد‌ها آرام‌تر و راضی‌تر، سالهای سال به گرمی و دلخوشی در کنار هم زندگی می‌کرده‌اند و زندگی در یک جو دلپذیر و ملایمی جاری بوده است… خیال می‌کنم سابقه دعوا بر می‌گردد به زمانی که «دیگری» آدم شد. یعنی از زمانیکه دیگری هم برای خودش کسی شده است رابطه‌ها به این روز افتاده‌اند. دیگری ِ منفعل در حال «شدن» است و این رابطه‌ها را بی‌ثبات می‌کند. کمتر خود-دیگری درتفسیرهای پدرسالارانه حاکم بر روابط دستخوش بحران نشده است. شاید طغیان انسان در برابر خدا از اولین رابطه‌هایی بود که شکاف برداشت. مقاومت و ترمیم و تصحیح و تفسیر هنوز هم ادامه دارد. دور و نزدیک می‌شود و تغییر جایگاه می‌دهد- از قادر مطلق متعالِ متعال تا هستی جاری. در مقابل این آدم شدن دیگری، و شکسته شدن مقاومت، به جبر یا به اختیار، تلاش برای شکستن ساختار «من–آن»، «خود– دیگری» و رسیدن به چیزی در مایه‌های «من ِ آن/ من و آن» تن دادن به یک جور کثرت گرایی، تقریب، همگون سازی به وجود آمده و ادامه دارد.

دیگری‌ها کمابیش دارند به رسمیت شناخته می‌شوند: «انسان– خدا»، «شرق–غرب»، «عوام– نخبگان»، «زنان–مردان»، «کودکان– بزرگسالان»…

ج– تا آنجا که خود و دیگری هر دو به رابطه دلبسته‌اند. رابطه‌ها نو به نو تجدید و بازیابی می‌شوند. زخم‌ها ترمیم و سرمایه‌های مادی و معنوی تقسیم می‌شوند و زندگی کماکان ادامه دارد، حالا نه با آن ثبات و صفای گذشته.

به ویژه «خود» برای حفظ رابطه کوتاه می‌آید. برای باز‌شناسی خودش به دیگری محتاج است و دیگری استقبال می‌کند، پر و بال می‌گیرد و هی «آدم‌تر» می‌شود. خود دانسته و ناگزیر تیغه چاقویی را تیز می‌کند که پیش از همه جان خودش را تهدید می‌کند.

و دیگری هنوز ضعیف است. خیلی ضعیف‌تر از آنکه بشود ادعاهای برابری خواهانه و قدرت طلبانه‌اش را به پای برتری اخلاقی‌اش نوشت.

مطالب مرتبط

دیگری

ازدحام توده ها

فیلمهای فمینیستی

سقط جنین

 

Comments (9)