قوه و فعل است و در آخر زمان


الف– خانم‌های مسن و میانسال دور تا دور جکوزی نشسته‌اند و با حرارت درباره طلاق بحث می‌کنند. یکی دو نفر می‌گویند باید طلاق گرفت، نود درصد زن‌های ایرانی بخاطر بچه‌ها یشان دارند تحمل می‌کنند، نباید تحمل کرد. یکی می‌گوید طلاق چاره نیست. بعدش چه کند یک زن مطلقه در جامعه ما که… یکی می‌گوید وقتی شوهر می‌کنند که فقط شوهر کرده باشند آخرش همین می‌شود. یکی می‌گوید اولی‌اش چه *** بود که دومی‌اش باشد و مرد‌ها همه‌شان…همه تایید می کنند. بعد شروع می‌کنند به نقد قوانین و بعد خودشان که «از ماست که برماست» و… هر کس نظر خودش را می‌گوید و با دیگری بحثی ندارد… خسته می‌شوند. بلند می‌شوند می‌روند داخل سونا، چشم چشم را نمی‌بیند و بوی بخار اکالیپتوس همه جا را پر کرده، چند دقیقه گروه خانم‌ها ساکت است  بعد کسی شروع به خواندن می‌کند، چندتا ترانه نصفه و نیمه می‌خواند تا می‌رسد به یکی که خیلی غم انگیز است… «منو تنها نمی‌ذاره می‌دونم»، گاهی خانم‌ها با خانم خوش صدا همراهی می‌کنند، لرزشی در صدای بعضی‌هایشان هست. بعدش فضا سنگین می‌شود. کسی حرف نمی‌زند. کمی که می‌گذرد خانمي از پشت مه بلند می‌گوید برای شادی روح مرضیه صلوات بفرستید. بلند و آرام صلوات می‌فرستند.
ب– خیال می‌کنم آدمیزاد به حکم آمیزاد بودنش سرشار از تناقض است. موجود ضعیف و ناقصی که همزمان منطق و احساس را در وجود خود حمل می‌کند و همزمان میل به تعالی دارد و نیازهای اولیه‌اش او را محکم به زمین دوخته. موجودی متوسط که نمی‌تواند خیلی از این متوسط بودنش منحرف بشود. موجودی که خیلی تنهاست اما در جمع زندگی می‌کند و بندهای زیاد مادی و معنوی او را به دیگران دوخته است. تمناهای متناقض و بند‌ها، آدم به آدم جلوه‌های متفاوتی پیدا می‌کنند ولی در همه هستند… کم یا زیاد… آشکار یا پنهان… چه کسی می‌تواند ادعا کند که از تناقض بری است؟
ج– در این شکی نیست که آدمی که نظریه‌ای را می‌پروراند باید تلاش کند تا آن نظریه را از تناقض‌های درونی و بیرونی بپیراید و اصلا تا چنین نکند نظریه‌اش قابل ارائه نیست. اما یکی از دشواریهای زندگی آدمهایی که می‌خواهند اندکی از متوسط بودن و سرگردانی میان تناقض‌هایشان ارتفاع بگیرند، نزدیک کردن تناقض‌های عملی و نظریشان است. نظر در خلا شکل می‌گیرد و بال و پر پیدا می‌کند اما عمل در جهان واقع است. پایین می‌آید، اول از همه در تنی نحیف و شکننده و روحی با آستانه تحمل محدود. آن‌ها که بیماریهای جسمی شدید و طولانی داشته‌اند و یا کسانیکه روحشان چنان خراشیده شده که جسمشان را به زانو درآورده خوب می‌فهمند این ضعف و رهاشدگی آدمی را، اول از همه در جسم مادی‌اش… بعد سقف‌های دیگر هست، سقف عقل و سقف عمر، سقف جغرافیا و تاریخ، سنت و فرهنگ، معیشت و تربیت.
د– یک عادت بسیار ناپسند ما به اصطلاح نو- تحصیلکرده‌ها این شده است که تناقض‌های زندگی عملی آدمهای اطرافمان را بجوییم و ازشان غلط بگیریم. به رویشان بیاوریم یا پشت سرشان بازگو کنیم. بهشان بخندیم یا با حرفهای نیش دار و رفتار‌هایمان وادارشان کنیم کاری که نمی‌خواهند انجام دهند یا شدیدن آزارشان بدهیم … خجالتشان بدهیم یا جلوی دیگران به اصطلاح ضایعشان کنیم…
تناقض‌هایی که می‌بینیم اگر از سر نادانی یا تن آسایی نباشد- که داستانش جداست- اغلب بخاطر سقف‌های عمومی یا منحصر بفردی است که هریک از ما می‌تواند داشته باشد. گاهی از سر ناچاری است: ناچاری عاطفی، ناچاری اجتماعی، ناچاری سیاسی، ناچاری عرفی، ناچاری اقتصادی و… گاهی بخاطر برخی ملاحظات اخلاقی است و گاهی اصلا تناقض نیست و در سطح بالاتری با جهانبینی طرف جور در می‌آید و داستان، داستان جهل و بی‌تجربگی ماست.

جایی خواندم «اگر دیدید مردی دارد کچل می‌شود به رویش نیاورید، خودش می‌داند» حالا ‌‌نهایت حرف من این است که اگر تناقض‌های نظری و عملی کسی را یافتید، اگر خودتان از این عیب بری هستید و اگر فهمیدید طرف معنای تناقض و نازیبا بودن کچلی را می‌فهمد، شما به رویش نیاورید، خودش می‌داند… قبل از شما هم بهش گفته‌اند!

Advertisements

3 دیدگاه »

  1. نیما said

    مرحبا به تو همکلاسی با این درجه از همدلی و همدردی که داری… بله همین طوره که شما می‌گید… غلط گرفتن از این و اون آفتیه که بخصوص امثال ما فلسفه و منطق خونده ها ممکنه بهش مبتلا بشیم… من حرف ات رو کاملاً درک کردم و می‌پذیرم اما ترسم از اینه که ما و مردم، رو به مشرب‌های غیرعقلانی بیاریم که سعی دارند تناقض‌ها رو همیشه و به هر قیمتی حفظ کنند… این حفظ تناقض همیشه خوب نیست و گاهی لازم هست به خودمون و دیگران تشر بزنیم… باید دشواری رها شدن از تناقض رو در نظر گرفت و در این صورت برای ما اگر بخوایم که رفع تناقض کنیم، لحن تند تمسخر یا تحقیر از بیان‌امون باید حذف بشه… اما در مواردی مثل اونچه که مثال آوردی، بالاخره باید راه چاره‌ای پیدا کرد برای آلام مردم… این راه چاره رو در اقلیم های فرهنگی دیگه کمابیش پیدا کردند. چرا ما نکنیم!؟ چرا مبتلا بشیم به صورت‌های جدیدی از تقدیرگرایی در قالب جملاتی از این دست که: همه‌اشون همین طورند!؟ ذاتاً این طوری‌اند؟ و قس علیهذا!؟ ذات‌گرایی اگر درست تبیین بشه از حقیقت بهره داره، اما ذات‌گرایی غالباً پوششی برای ضعف ما در مواجهه با همین سقف‌هاست که شما شمردی… چون جسمی نحیف، روحی مجروح، اجتماعی نابردبار، و نخبگانی مرتجع داریم، بنابراین متوسل به ذات‌گرایی می شیم تا انگیزه‌ی تغییر رو هم در خودمون بکشیم، و وقتی کشتیم، سوزناک می خونیم که: منو تنها نمی ذاره می دونم / رو دلم پا نمی ذاره می دونم!

    • نگرانيتون بجاست آقاي قاسمي
      همونطور كه خودتون هم اشاره كرديد نوشته بيشتر ناظر به امثال ماست. شايد نمونه ابتداي بحث انتخاب مناسبي نبوده براي پرداختن به اين گروه خاص

  2. corona said

    خدا را شکر بعد از مدتها يک وبلاگي پيدا کردم که صاحبش حرف هاي به درد بخور منتشر مي کند. ممنونم

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s