Archive for فوریه, 2011

نوازش های فیلسوف پیر برای نسرین صاد

 

بطور کلی فرزانگان همه دوران ها پیوسته یک چیز را گفته اند و سفیهان که در همه اعصار اکثریت عظیم را تشکیل می دهند، همواره عکس آن عمل کرده اند و از این پس نیز چنین خواهد ماند. از این رو ولتر می گوید:

«این جهان، هنگامی که ترکش می گوییم، همانقدر احمقانه و پلید است که آن را به هنگام ورود یافتیم».

انسانی که به قدر کافی غنای درونی دارد و برای تفریح به چیزی از بیرون نیاز ندارد یا فقط اندکی نیاز دارد سعادتمند است، زیرا واردات بهایی گزاف دارند، وابسته می کنند و خطراتی به همراه دارند، موجب گرفتاری می شوند و جایگزین بدی برای محصولات داخلی اند. از دیگران، یا بطور کلی از بیرون از هیچ نظر نمی توان انتظار چندانی داشت. آنچه آدمی برای دیگری می تواند بکند بسیار محدود است. سرانجام هر کسی تنهاست… و فقط آنگاه که به حال خود رها شده ایم می توانیم نیکبختی خویش را بیابیم یا بسازیم… که سعادت به کسانی تعلق دارد که خودکفایند…که غنای روح تنها ثروت حقیقی است و باقی ثروت ها بیشتر موجب زیانند تا سود.

«شکایت از فرومایگان سودی ندارد، زیرا آنچه بر جهان فرمانروایی می کند، فرومایگی است، حتی اگر مردمان عکس این را ادعا کنند».

اهمیت دادن بیش از اندازه به نظرات دیگران جنونی است که بر همه مردم حاکم است حال آنکه اندک تعمقی نشان می دهد که تصویر ما در ذهن آنان در سعادتمند بودن ما تاثیری ندارد. آبرو وجدان بیرونی و وجدان، آبروی درونی است…«غروری را که شایسته آنی بر خود روا دار»

.

.

.

الفدرباب حکمت زندگی کتابی مشتمل بر آرا فلسفی شوپنهاور نیست اما کتابی است شوپنهاوری که در دوران سالمندی رویکرد او به سعادت را نشان می دهد. درباره او گفته اند که خودخواه و خودستا و ستیهنده و گه گاه حتی زمخت بوده و نمی توان گفت از دل بهره چندانی داشته است؛ مضاف بر اینکه حساسیت نظری او به رنج های انسانی با کوشش عملی چندانی برای آرام بخشیدن به آنها همراه نبوده است … خلاصه اینکه «به عنوان یک انسان از دوست داشتنی ترین فیلسوفان نیست» و فکر می کنم دقیقا به همین دلیل است که شما می توانید بیشتر از هر کتاب پندآموز دیگری از مطالعه نظراتش درباب حکمت زندگی لذت ببرید. کسی قرار نیست به شما روحیه بدهد، جملات تاکیدی مثبت بارتان کند، درمورد توانایی خارق العاده شما در دگرگون کردن خودتان و دنیا و مافیها برایتان داد سخن بدهد یا بابت رنج هایی که بهتان می رسد آرامتان کند. رنج است و ملال است و محدودیت است و انزوا است و تنهایی و ناتوانی و عمر کوتاه و سلامت محدود و تنگی دست و فرمانروایی فرومایگی و… و همین است که هست، همین بوده، همین خواهد بود «خوشبختی به آسانی دست یافتنی نیست: یافتن آن در درون خود دشوار است و در جای دیگر ناممکن»

ب- کتاب سخنان گزین درباب حکمت زندگی با عنوان درباب حکمت زندگی توسط محمد مبشری (نشر نیلوفر) به فارسی برگردانده شده است. کتاب با چاشنی مفصلی از مثلها و کلمات قصار اندیشمندان، شعرا و فلاسفه گوناگون به ترتیب «درباره آنچه هستیم»، «درباره آنچه داریم»، «درباره آنچه می نماییم»، «اندرزها و اصول راهنمای عمل (قواعد عمومی، رفتار ما با خویشتن، رفتار ما با دیگران، واکنش ما در قبال مسیر سرنوشت و زندگی)» و«درباره تفاوت های سنین گوناگون» سخن می گوید. خواندنی است و توصیه کردنی برای جان های خسته و دیرخرسندشو.

 

Advertisements

نوشتن دیدگاه

درباره آنچه می‌نماییم

اساس هر گونه آبرو در ‌‌نهایت فایده بردن است. آبروی جنسی طبق ماهیت آن به آبروی زنان و آبروی مردان تقسیم می‌شود و در هر دو طرف یک روحیه همبستگی گروهی وجود دارد که هر دو گروه به خوبی به آن آگاهند. از این دو، آبروی زن بسیار بیشتر اهمیت دارد. زیرا در زندگی زن رابطه جنسی امر عمده را تشکیل می‌دهد. آبروی زنانه در نظر عموم عبارت از این است که دختر، پیش از ازدواج خود را تسلیم مردی نکرده باشد و زن به شوهرش وفادار باشد. اهمیت این نظر از این قرار است: زن از مرد همه چیز می‌خواهد، یعنی انتظار دارد آرزو و نیاز‌هایش تماما برآورده شوند. اما مرد در درجه اول و بلافاصله از زن فقط یک چیز می‌خواهد. از این رو باید توافقی بر این مبنا صورت می‌گرفت که در صورتی که مرد، مسئولیت همه نیازهای زن و کودکان مشترکشان را به عهده گیرد، به آن یک خواست خود دست یاید.

رفاه جنس زن بر پایه این توافق بنا شده است.

برای تحقق بخشیدن به این توافق، باید زنان متحد باشند و همبستگی گروهی نشان دهند. پس به منزله جبهه‌ای یکپارچه و متحد در برابر دشمن مشترک، که‌‌ همان جنس مرد باشد، می‌ایستد که در اثر برتری طبیعی نیروهای بدنی و ذهنی‌اش، مالک همه موهبت‌های زمینی است. جنس مرد باید مغلوب و تسخیر شود تا زنان بتوانند به موهبت‌های زمینی دست یابند و آن‌ها را از آن خود کنند. این اصل اخلاقی در خصوص آبروی زن که که هر گونه همخوابگی تا پیش از ازدواج را ممنوع می‌کند برای رسیدن به این غایت است، تا هر مردی مجبور به ازدواج شود، که به مثابه تسلیم است، از این راه همه افراد جنس زن به طور کلی تامین می‌شوند. بنا براین هر دختری که با همخوابگی پیش از ازدواج به جنس زن در کل خیانت ورزیده باشد طرد می‌شود و داغ ننگ می‌خورد، زیرا اگر این عمل عمومی شود باعث نابودی رفاه جنس زن می‌گردد… زن زناکار نیز چنین سرنوشتی دارد، زیرا پیمان به انقیاد درآوردن مرد را زیر پا گذاشته و با نمونه‌ای که عرضه می‌کند، موجب می‌شود که مردان از تن دادن به ازدواج بترسند، حال آنکه سعادت جنس زن در کل بر پایه این پیمان استوار است.

دستورات اخلاق جنسی که درباره مردان معتبر است نتیجه دستورات اخلاق جنسی زنان است و به مثابه روحیه همبستگی جمعی، طالب آن است که هر مردی که از راه ازدواج تسلیم زنی شده و بدین وسیله امتیازات فراوانی به او داده است، اکنون مراقب باشد، تا پیمان شکسته نشود. این توقع دو علت دارد: یکی اینکه این قرار داد در اثر اهمال در نظارت، استحکام خود را از دست ندهد و دیگر اینکه مرد، که دار و ندار خود را عرضه کرده است، لااقل این تضمین را داشته باشد که در عوض چیزی بدست آورده است: یعنی تملک انحصاری بر همسر خویش را.

بنابراین آبروی مرد ایجاب می‌کند که زنای همسر خویش را مجازات کند، دست کم از این راه که از او جدا شود. اگر با این آگاهی آن را تحمل کند، جمع مردان بر او مهر ننگ می‌زند اما این ننگ به هیچ وجه آنقدر عمیق نیست که ننگی که در اثر از دست دادن آبروی جنسی متوجه زن می‌شود، بلکه فقط لکه‌ای است نه چندان پر رنگ، زیرا رابطه مرد با زن، در زندگی مرد، تحت الشعاع امور و روابط فراوان دیگری است که اهمیت بیشتری دارند.

آن طور که غالب مردم درباره اصولی که برای آبروی زن معتبر است اغراق می‌کنند به این معناست که هدف آن را فراموش کرده و به وسیله گرویده‌اند، زیرا اغراق در اخلاق جنسی، مطلق دانستن ارزش آن است، حال آنکه بیش از هر نوع آبروی دیگری ارزشی نسبی دارد. به نظر من ارزش آن حتی صرفا عرفی و قرار دادی است. تایید این نظر را در نوشته‌های توماسیوس می‌یابیم که می‌نویسد، تقریبا در همه کشور‌ها و دوران‌ها تا زمان اصلاحات مذهبی لو‌تر، هم زیستی غیرشرعی زن و مرد از لحاظ قانونی مجاز بوده و به رسمیت شناخته می‌شده و در این نوع رابطه معشوقه آبرو داشته است.

• نقل از: آرتور شوپنهاور، درباب حکمت زندگی، ترجمه محمد مبشری، صفحات۹۳و۹۵ و ۹۷

 

Comments (3)

خروس تنها

 

الف– می‌گویند فمینیست‌ها هر چه هم بکنند در مقابل این حقیقت که «یک مردمعمولی می‌تواند یک زن معمولی را کتک بزند» بی‌دفاع هستند. استناد به طبیعت فیزیکی آدم‌ها برای اثبات برتری جنس مذکر و تایید سنت‌های جامعه مرد سالار شیوه معمولی است. فرا‌تر از آن استناد به سبک طبیعی زندگی جانوران برای تایید ذات گرایی است. اینکه یک خروس می‌تواند با ده‌ها مرغ زندگی کند ولی هرگز دیده نشده است که یک مرغ با چند خروس زندگی کند اولین برهان قاطعی است که یک نو-فمینیست ممکن است بشنود.

تصویر معروفی هست که خروس گردن افراشته‌ای را در حال عبور از روی یک پل چوبی نشان می‌دهد در حالیکه جماعت مرغان آنسوی پل تنها نظاره گر هستند و جرات عبور از پل را ندارند…

احتمالن خروس مزبور با موفقت عبور می‌کند و احتمالن جماعت مرغان آنسوی پل با چشمهای گردشده باقی می‌مانند و باهم درباره شجاعت خروس گفت وگو می‌کنند. مرغ ها ولی هرگز از پل عبور نمی‌کنند. سرشان توی هم فرو می‌رود و تنها همهمه مبهمی به گوش می‌رسد. با انفجار خنده‌های هر از‌گاه، و باز ادامه پچ پچ های کنجکاوی برانگیز و لج درآر… خروس آنطرف پل مغرور و سربلند اما تنهاست. حتی اگر فرض کنیم خروس‌ها دو یا سه تا باشند. اگر به جان هم نیفتند گمان نمی‌کنم به حال تنهایی هم مفید واقع شوند. و چنین موجودی به تنهایی اش ننازد چه کند؟

ب– سال‌های سال نویسندگان سر‌شناس برای فروش کتاب خود داده‌های نادرست /دلبخواه را به کار برده‌اند و می برند. آن‌ها با استفاده از الگوهای رفتار جانواران به دنبال یافتن بهانه برای توجیه رفتارهای دلخواه بشر هستند. تلاش برای اثبات اینکه رفتارهای انسان‌ها بخش مهارناشدنی سرشت جانوری ماست از گذشته تا امروز، برای اثبات نظریاتی کاملن متضاد به کار رفته است. به عنوان مثال زیست‌شناسان سنتی با مطالعه بر روی زندگی انواع میمون‌ها به عنوان اجداد آدمیان و در بررسی رفتارهای جمعی آن‌ها همواره نرینه‌های بزرگسال، کم تعداد اما قدرتمند، را همچون هسته مرکزی گروه می‌نگریسته اند که نگهداری و نگهبانی، پا فشاری بر نظم و حفظ پیوستگی گروه را برعهده دارند. این درحالی است که مطالعات جدید و بررسی زندگی جماعات میمون‌ها در محیط طبیعیشان نشان داده است نرینه‌ها آشکارا زندگی تنهایی را دنبال می‌کنند و این مادینه‌ها و فرزندانشان هستند که پیوستگی گروه را حفظ می‌کنند. نر‌ها به لحاظ نیرو از ماده‌ها برترند اما آن‌ها به تنهایی عمل می کنند و جماعت مادینگان همواره بصورت گروهی؛ و هیچ نری از دو یا سه ماده قوی‌تر نیست. جدایی میان دوجنس بسیار آشکار‌تر و روشن‌تر از پیوند زود گذر و دیر به دیر آن‌ها برای جفت گیری است. درمحیط طبیعی دیده نشده است که نر‌ها به ماده‌ها حمله کنند یا آن‌ها را کتک بزنند ولی ماده‌ها بار‌ها برای حمایت از فرزندانشان با هم علیه نر‌ها هم پبمان شده‌اند و… تا پیش از این تصور می‌شد که در گروه میمون‌ها نر رییس گروه و مادینگان اعضای حرمسرای نر‌ها را  تشکیل می‌دهند در حالیکه بر اساس مشاهدات جدید مادینگان کهنسال رهبران اصلی گروه هستند و نر‌ها کاملا در حاشیه‌اند. *

ج– خشونت، انزوا، اقتدارطلبی و خودخواهی در مطالعات فمینیستی به عنوان ویژگیهای جنسیتی مذکر حاکم بر افراد و نهادهای اجتماعی  و  رابطه خواهری (sisterhood) میان زنان  که فمبنبست ها بر آن تاکید میکنند، واقعیتی است که به رغم تمایل برای تیره نشان دادن روابط میان زنان، قابل اتکا و برنامه ریزی به نظر میرسد. در دنیاهای جدا افتاده میان دو جنس و فضاهای تفکیک شده جنسیتی فهم و ترجمه زبان دوطرف برای یکدیگر هر روز دشوارتر میشود. برخی نظریات فمینیستی و کتابهای روانشناسی نیز به تایید این باور دامن می زنند که آنها از مریخ و ما ها از ونوس و…جدا از تئوریها، شنیدن آمار طلاق و دلایل جدایی های دوستان دور و نزدیک  هم آدم را به این باور می رساند که شاید باید از دنیاهای دربسته هم کوچ کنیم یا با تایید و پذیرفتن تفاوتها خودمان را راحت کنیم و…

د–  اخیرن دوستان به حق اشاره می‌کنند که وبلاگت را تبدیل به نوشته‌های یک مادربزرگ عیبجوی غرغرو و نصیحتگو کرده‌ای . مایلم اینجا هم با حفظ  همان انتقاد بگویم به نظرم چنین مقایسه‌هایی، میان انسان ها و جانواران/ موجودات فضایی، له و علیه حقوق زنان مبتذل است. با این اوضاع نابسامان علم و باورهای علمی و با رسوایی‌هایی که علم و معرفت تجربی به خود دیده است هر گونه استناد به یافته‌های علوم تجربی دنیای جانوران برای توجیه باورهای درست/ نادرست ما درباره انسان و روابط انسانی گذشته از مخدوش بودن اعتبارش کاری ناصحیح است. رواج ذاتگرایی میان دو جنس و یافتن بهانه برای رفتارهای درست و نادرست، معاف کردن آدمیان از تلاش برای انسان‌تر شدن و انحراف از جهان جانوری است. زنان و مردان موجودات موزاییک گونه ای هستند که همچنان شباهت هاشان از تفاوتهایشان بیشتر است. آدمهای مختلف در هر دو جنس وجود دارند که گرچه دشوار ولی میتوانند توانایی ها و ویژگیهای معطل مانده شان را به فعلیت برسانند و لذت ببرند از نگاه از پنجره های تا پیش از این بسته و امتحان راههای مسدود و زشتهای ممنوع و… تلاش کنند دنیا را جور دیگری از آنچه برای جانوران مقرر است بزیند…خود برای زن ها، دیگری برای مردها و قس علی هذا

•           برای مطالعه بیشتر درباره بند دوم نگاه کنید به: فمینیسم و مردم‌شناسی، ایولین رید، ترجمه افشنگ مقصودی، نشرگل آذین، ۱۳۸۴.

مطالب مرتبط

روان‌شناسی زنان

ماجرای ماموت‌ها در فمینیسم

آیا علوم جنسیتمند هستند؟

 

 

Comments (8)

قوه و فعل است و در آخر زمان

الف– خانم‌های مسن و میانسال دور تا دور جکوزی نشسته‌اند و با حرارت درباره طلاق بحث می‌کنند. یکی دو نفر می‌گویند باید طلاق گرفت، نود درصد زن‌های ایرانی بخاطر بچه‌ها یشان دارند تحمل می‌کنند، نباید تحمل کرد. یکی می‌گوید طلاق چاره نیست. بعدش چه کند یک زن مطلقه در جامعه ما که… یکی می‌گوید وقتی شوهر می‌کنند که فقط شوهر کرده باشند آخرش همین می‌شود. یکی می‌گوید اولی‌اش چه *** بود که دومی‌اش باشد و مرد‌ها همه‌شان…همه تایید می کنند. بعد شروع می‌کنند به نقد قوانین و بعد خودشان که «از ماست که برماست» و… هر کس نظر خودش را می‌گوید و با دیگری بحثی ندارد… خسته می‌شوند. بلند می‌شوند می‌روند داخل سونا، چشم چشم را نمی‌بیند و بوی بخار اکالیپتوس همه جا را پر کرده، چند دقیقه گروه خانم‌ها ساکت است  بعد کسی شروع به خواندن می‌کند، چندتا ترانه نصفه و نیمه می‌خواند تا می‌رسد به یکی که خیلی غم انگیز است… «منو تنها نمی‌ذاره می‌دونم»، گاهی خانم‌ها با خانم خوش صدا همراهی می‌کنند، لرزشی در صدای بعضی‌هایشان هست. بعدش فضا سنگین می‌شود. کسی حرف نمی‌زند. کمی که می‌گذرد خانمي از پشت مه بلند می‌گوید برای شادی روح مرضیه صلوات بفرستید. بلند و آرام صلوات می‌فرستند.
ب– خیال می‌کنم آدمیزاد به حکم آمیزاد بودنش سرشار از تناقض است. موجود ضعیف و ناقصی که همزمان منطق و احساس را در وجود خود حمل می‌کند و همزمان میل به تعالی دارد و نیازهای اولیه‌اش او را محکم به زمین دوخته. موجودی متوسط که نمی‌تواند خیلی از این متوسط بودنش منحرف بشود. موجودی که خیلی تنهاست اما در جمع زندگی می‌کند و بندهای زیاد مادی و معنوی او را به دیگران دوخته است. تمناهای متناقض و بند‌ها، آدم به آدم جلوه‌های متفاوتی پیدا می‌کنند ولی در همه هستند… کم یا زیاد… آشکار یا پنهان… چه کسی می‌تواند ادعا کند که از تناقض بری است؟
ج– در این شکی نیست که آدمی که نظریه‌ای را می‌پروراند باید تلاش کند تا آن نظریه را از تناقض‌های درونی و بیرونی بپیراید و اصلا تا چنین نکند نظریه‌اش قابل ارائه نیست. اما یکی از دشواریهای زندگی آدمهایی که می‌خواهند اندکی از متوسط بودن و سرگردانی میان تناقض‌هایشان ارتفاع بگیرند، نزدیک کردن تناقض‌های عملی و نظریشان است. نظر در خلا شکل می‌گیرد و بال و پر پیدا می‌کند اما عمل در جهان واقع است. پایین می‌آید، اول از همه در تنی نحیف و شکننده و روحی با آستانه تحمل محدود. آن‌ها که بیماریهای جسمی شدید و طولانی داشته‌اند و یا کسانیکه روحشان چنان خراشیده شده که جسمشان را به زانو درآورده خوب می‌فهمند این ضعف و رهاشدگی آدمی را، اول از همه در جسم مادی‌اش… بعد سقف‌های دیگر هست، سقف عقل و سقف عمر، سقف جغرافیا و تاریخ، سنت و فرهنگ، معیشت و تربیت.
د– یک عادت بسیار ناپسند ما به اصطلاح نو- تحصیلکرده‌ها این شده است که تناقض‌های زندگی عملی آدمهای اطرافمان را بجوییم و ازشان غلط بگیریم. به رویشان بیاوریم یا پشت سرشان بازگو کنیم. بهشان بخندیم یا با حرفهای نیش دار و رفتار‌هایمان وادارشان کنیم کاری که نمی‌خواهند انجام دهند یا شدیدن آزارشان بدهیم … خجالتشان بدهیم یا جلوی دیگران به اصطلاح ضایعشان کنیم…
تناقض‌هایی که می‌بینیم اگر از سر نادانی یا تن آسایی نباشد- که داستانش جداست- اغلب بخاطر سقف‌های عمومی یا منحصر بفردی است که هریک از ما می‌تواند داشته باشد. گاهی از سر ناچاری است: ناچاری عاطفی، ناچاری اجتماعی، ناچاری سیاسی، ناچاری عرفی، ناچاری اقتصادی و… گاهی بخاطر برخی ملاحظات اخلاقی است و گاهی اصلا تناقض نیست و در سطح بالاتری با جهانبینی طرف جور در می‌آید و داستان، داستان جهل و بی‌تجربگی ماست.

جایی خواندم «اگر دیدید مردی دارد کچل می‌شود به رویش نیاورید، خودش می‌داند» حالا ‌‌نهایت حرف من این است که اگر تناقض‌های نظری و عملی کسی را یافتید، اگر خودتان از این عیب بری هستید و اگر فهمیدید طرف معنای تناقض و نازیبا بودن کچلی را می‌فهمد، شما به رویش نیاورید، خودش می‌داند… قبل از شما هم بهش گفته‌اند!

Comments (3)