گل-خانه


الف– فکر می‌کنم بزرگ‌ترین مشکل آن است که ما درست تربیت نشده‌ایم. گیاهان گلخانه‌ای هستیم که وارد جنگلی سردسیر شده‌ایم با انبوه درختان تنومند و تنوع گیاهی اندک. از گلخانه بیرون آمده‌ایم، نرم و نازک، و طبیعی است که طاقت هوای سرد و خشن جنگل بیرون را نداشته باشیم. ناجوانمردانه سرد است و به نحو یاس برانگیزی علیه ما سازمان یافته یا دست کم بدون توجه به حضور ما ساماندهی شده است. نظم امور حضور ما را بر نمی‌تابد و حوصله دخالت‌هایمان را ندارد. خیلی بخواهد مهربان باشد، آزارمان ندهد و تحقیرمان نکند، با تحکم می‌گوید «چرا بر نمی‌گردید به آنجا که به آن تعلق دارید؟» شاید برگردیم، شاید نه… اگر برگردیم هرگز حسرت بیرون را از سرمان بیرون نخواهیم کرد و اگر برنگردیم همچون یک غریبه زبان نفهم مزاحم نادیده می‌گیرندمان، دربازی راه‌مان نمی‌دهند و تا آنجا که زورشان می‌رسد آزارمان می‌دهند. ما عمیقا احساس حقارت و بی‌پناهی می‌کنیم، بی‌عدالتی، بی‌اخلاقی، ستمگری… همه چیز علیه ماست!
ما که برای زندگی در این آب و هوا و تحمل این حجم از خشونت و بی‌انصافی پرورش نیافته‌ایم تصمیم می‌گیریم مقاومت کنیم، اما سردمان می‌شود، تحقیر می‌شویم، احساس تنهایی می‌کنیم، منزوی می‌شویم… ما ضعیف می‌شویم، غصه می‌خوریم و گریه می‌کنیم. احساس عجز می‌کنیم و ترحم می‌طلبیم. عصبانی می‌شویم ونعره می‌زنیم. منزجر می‌شویم و فحش می‌دهیم… آن‌ها نادیده‌مان می‌گیرند. نگاه می‌کنند، می‌خندند، بلند یا توی دلشان، با تمسخر یا تعجب. سو استفاده می‌کنند. مسخره‌مان می‌کنند. با ترحم می‌گویند: «چرا برنمی گردید به آنجا که به آن تعلق دارید؟» شاید برگردیم، شاید نه… اگر برگردیم یک عمر خودمان را سرزنش می‌کنیم و اگر برنگردیم ضعیف و ضعیف‌تر می‌شویم. عصبی و پرخاشگر. ناراضی و غیر منطقی…
ب– ما یک مشت گیاه گلخانه‌ای هستیم. شاید با آرمانهای بلند و ستودنی اما حساس و آسیب پذیر. شاید جسور و خلاق اما تعلیم ندیده. شاید فاضل و آگاه اما بی‌بهره از فن و مهارت… حالا ما که تازه سر از گلخانه درآورده‌ایم، خیلی وقت‌ها آن‌ها که خیال می‌کنیم توانسته‌اند در خاک جنگل ریشه کنند هم همینطورند. نشریه شهروند امروز یادتان هست؟ در اغلب شماره‌ها با یک شخصیت سیاسی/ هنری/ فرهنگی مصاحبه می‌کرد و عکسش را روی جلد می‌انداخت. تا آنجا که به یاد می‌آورم سه بار عکس سه زن ایرانی روی جلد آن منتشر شد، خانم عبادی، خانم رجبی، خانم هاشمی… خوب به یاد دارم که مصاحبه این خانم‌ها که اصلا هم ربطی به هم ندارند یک وجه مشترک بارز داشت. حضور گاه گاه و پررنگ جمله‌های انتقادی صیقل نخورده، گلایه‌های احساساتی با چاشنی صداقت بی‌وجه، یکجور نمایش عصبانیت غیر قابل کنترل ناشی از آسیب دیدگی عمیق، غرولند ناپسند و توهین آمیز. اصلا چرا اینقدر دور، یاداشت خانم صدر درباب متلک گویی را به یاد دارید؟
به اندازه یک دانه ارزن به خودم اجازه نمی‌دهم به این آدم‌ها ایرادی وارد کنم چرا که همه ما، در هر مقامی که باشیم، زمانیکه پا به عرصه این اجتماع گذاشته‌ایم، از دوران نوجوانی و جوانی و یا حتی پیش‌تر و بعد در دوران تحصیل یا زندگی مشترک یا در محل کار، حتی در قدم زدنمان در فضای عمومی طعم تلخ بی‌انصافی مضاعف را چشیده‌ایم و از درد به خود پیچیده‌ایم. این آدم‌ها که سینه سپر کردند و گلو دریده‌اند که جای خود دارند. صرفا مثالهایی بود برای اشاره به یک نارسایی که حاشیه را متن میکند و جوهر حرف را گم و اعتبار گوینده را کم.
ج– باور بفرمایید منکر مشکلات و دشواریهای کمر شکن جنسیتی حضور در فضای عمومی نیستم. منتهی فکر می‌کنم برای پذیرفته شدن و دوام آوردن در آن لازم است با قاعده بازی کنیم. و این به هیچ وجه مساوی با نفی زنانگی یا تسلیم قواعد بازی مذکر مسلط بر فضای عمومی شدن نیست. همانطور که بها دادن به زنانگی و احساسات زنانه به معنای خارج از قاعد بازی کردن و آداب سخن بجا نیاوردن نیست. متوجه هستم که فشار‌ها زیاد وگاه خارج از تحمل است. در خانواده، در محل کار، در محل تحصیل، در شهر، در فضای علمی، در تصمیم سازی‌ها و در تصمیمگیری‌ها و در قضاوت‌ها… می‌دانم که گاهی کارد را به استخوان می‌رساند اما فکر می‌کنم عصبانیت‌ها و سخن گفتن‌های عصبی، قضاوتهای تند و عتاب آلود واشک‌ها وبغض‌ها و ناله‌ها وضعف نشان دادن‌ها را- که نمی‌شود/نباید قورتشان داد- باید تنها با نزدیکان امین و دوستان مخلص شریک شد. درد‌ها را باید با آرامش نقد کرد و در آرامش وارد گفت‌و‌گو شد. هم برای اینکه شنیده شود. هم برای اینکه پذیرفته شود. حتی باید امتیاز داد، باید وارد معامله شد، دست از آرمانگرایی دور از دسترس برداشت و جاهایی صلح کرد یا موقتا عقب نشست. باید اولویت بندی کرد و انرژی محدود جسم و روان آسیب پذیر را صرف چیزهایی کرد که با کمترین خسارت و بیشترین پذیرش، بازدهی مقرون به صرفه‌ای داشته باشند. باید آداب آموخت و ذهن و زبان را تربیت کرد. که «هر که سخن نسنجد از جواب آن برنجد»… و آن رنجیدگی هرچه بیشتر شود سنجیدگی دورتر می رود.
د– رهایی این مشکل تربیتی سختکوشی می‌خواهد. باید حواس‌ات به همه چیزباشد. هر جا که حرف می‌زنی و مایلی حرف‌ات شنیده شود. باید منطق گفت‌و‌گو و گفت‌و‌گوی منطقی را آموخت. باید مخاطب را شناخت و انگیزه‌ها را و بی‌راهه‌هایی که تنها انرژی و وقت از ما می‌گیرند و اعصابمان را خرد می‌کنند. باید تمرین کرد برای سینه‌ای گشاده داشتن و بخشیدن و جدی نگرفتن. یک چیزهای دیگری هم هست که خیال می‌کنم مهم هستند. مثلا این رژیم‌های سخت لاغری که تن را نحیف و سست و ذهن را مرتعش می‌کنند. یا بی‌توجهی به دوران عادت ماهیانه، روزهای قبل از آن و روزهای نخست آن. نه اینکه فقط ذهن که تن هم تربیت می‌خواهد. باید هوایش را داشت و متوجه حال و روزش بود آن تنی را که محمل عقل است نه سوژه نگاه. گاهی فکر می‌کنم به اسم لذت بردن از زندگی یا حتی تحت لوای پاره‌ای نظریه‌های فمینیستی کاهلی را ترویج می‌کنیم. حوزه عمومی با ما و احساس‌ها و نیازهای ما هماهنگ نمی‌شود مگر تا آنجا که منافعش اقتضا کند. ما باید نخست جای درخوری در آن دست و پا کنیم بی‌آنکه حل بشویم.

مطالب مرتبط
ضعف استدلال
چرا نیاز داریم فمینیسم در ایران بگیرد؟
چرا فمینیسم در ایران نمی‌گیرد؟
بی‌قاعدگی قاعدگی

فمیمیسم و برخی مغالطات منطقی

Advertisements

8 دیدگاه »

  1. godool2 said

    مدتی بود متنی که مجبور بشم بعضی از جملاتش را دوبار بخونم را نخونده بودم .

  2. سورمه said

    سلام
    مطلب خیلی جالبی بود و خیلی موافقم. فکر می کنم کار دیگه ای که می شه کرد بسط دادن روابط اجتماعی با زن های دیگه است. اینکه بگردیم و با آدم هایی که تفکرات مشابه ما دارن گروه های اجتماعی یا دوستی برقرار کنیم، در واقع اینجوری برای خودمون حمایت اجتماعی بیشتری به وجود می آریم و وقتی به اینجور مشکل ها برمی خوریم کمتر احساس تنهایی می کنیم

  3. بسیاری از جملاتش را چند بار خوندم

  4. لیلا said

    به نظرم نمیتوان نسخه یک استراتژی کلی را برای همه پیچید. فمینیسم لیبرال، رادیکال، موج سوم، اسلامی، سوسیالیست یا هر نوع دیگری از آن یعنی اینکه استراتژیهای متفاوت در زمان‌ها و مکان‌های متفاوت میشود به کار گرفته شود و نتیجه گرفت از آنها. بهتر است اجازه دهیم هر کس هر استراتژی‌ که دارد به کار ببیندد برای هدف مشترکمان که برابری است. آرامش و استه رفتن که کسی نیشت نزنه یک جایی جواب میدهد، یک جای دیگر باید با صلابت حاضر شد و سخت جنگید برای آزادی.

    • لیلای عزیز
      در حقیقت من پیشنهاد یک نسخه نظری واحد را ندادم.خیال می کنم آرامش داشتن با آهسته رفتن متفاوت است. به نظرم می شود تند رفت ولی آرامش داشت. تلاش کرد با آرامش و هوشیاری جنگید. مثلا کلمات را درست و بجا پرتاب کنی و نسبت به هدف ارزیابی سنجیده داشته باشی… اینطور شما از هر دیدگاهی جانب داری کنی هم قبول آن دیدگاه را بالاتر برده ای و میتوانی به اثربخشی نسبی اش امیدوارتر باشی ، هم به تن و روح خودت رحم کرده ای… در نهایت هم متوجهم که اینطور نگاه به زندگی و اهداف آن تا حدود زیادی از مدافتاده است.

  5. سلام . اگر شما همان مریم نصر اصفهانی باشید که در نوروز امسال در جی ان یو سر میز شامی بودیم ،من ضرر کردم که وبلاگ شما و متن هایش را ندیدم . واقعا لذت بردم .

  6. با سلام و احترام خدمت شما

    سایت فرهنگ خوان ویژه اشتراک گذاری لینک های حوزه ی فرهنگ و اندیشه افتتاح شد.

    دسترسی به این سایت از طریق آدرس های زیر ممکن است

    http://www.farhangkhan.com

    http://www.farhangreader.com

    سپاسگزار خواهیم شد چنانچه با اطلاع رسانی این رویداد فرهنگی، در انجام رسالتی که به دوش می کشیم یاری مان کنید.
    مدیر سایت فرهنگ خوان

  7. سمیرا said

    چقدر دارم این چند روز چیز یاد می گیرم با خواندن این وبلاگ خوب

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s