Archive for دسامبر, 2010

گل-خانه

الف– فکر می‌کنم بزرگ‌ترین مشکل آن است که ما درست تربیت نشده‌ایم. گیاهان گلخانه‌ای هستیم که وارد جنگلی سردسیر شده‌ایم با انبوه درختان تنومند و تنوع گیاهی اندک. از گلخانه بیرون آمده‌ایم، نرم و نازک، و طبیعی است که طاقت هوای سرد و خشن جنگل بیرون را نداشته باشیم. ناجوانمردانه سرد است و به نحو یاس برانگیزی علیه ما سازمان یافته یا دست کم بدون توجه به حضور ما ساماندهی شده است. نظم امور حضور ما را بر نمی‌تابد و حوصله دخالت‌هایمان را ندارد. خیلی بخواهد مهربان باشد، آزارمان ندهد و تحقیرمان نکند، با تحکم می‌گوید «چرا بر نمی‌گردید به آنجا که به آن تعلق دارید؟» شاید برگردیم، شاید نه… اگر برگردیم هرگز حسرت بیرون را از سرمان بیرون نخواهیم کرد و اگر برنگردیم همچون یک غریبه زبان نفهم مزاحم نادیده می‌گیرندمان، دربازی راه‌مان نمی‌دهند و تا آنجا که زورشان می‌رسد آزارمان می‌دهند. ما عمیقا احساس حقارت و بی‌پناهی می‌کنیم، بی‌عدالتی، بی‌اخلاقی، ستمگری… همه چیز علیه ماست!
ما که برای زندگی در این آب و هوا و تحمل این حجم از خشونت و بی‌انصافی پرورش نیافته‌ایم تصمیم می‌گیریم مقاومت کنیم، اما سردمان می‌شود، تحقیر می‌شویم، احساس تنهایی می‌کنیم، منزوی می‌شویم… ما ضعیف می‌شویم، غصه می‌خوریم و گریه می‌کنیم. احساس عجز می‌کنیم و ترحم می‌طلبیم. عصبانی می‌شویم ونعره می‌زنیم. منزجر می‌شویم و فحش می‌دهیم… آن‌ها نادیده‌مان می‌گیرند. نگاه می‌کنند، می‌خندند، بلند یا توی دلشان، با تمسخر یا تعجب. سو استفاده می‌کنند. مسخره‌مان می‌کنند. با ترحم می‌گویند: «چرا برنمی گردید به آنجا که به آن تعلق دارید؟» شاید برگردیم، شاید نه… اگر برگردیم یک عمر خودمان را سرزنش می‌کنیم و اگر برنگردیم ضعیف و ضعیف‌تر می‌شویم. عصبی و پرخاشگر. ناراضی و غیر منطقی…
ب– ما یک مشت گیاه گلخانه‌ای هستیم. شاید با آرمانهای بلند و ستودنی اما حساس و آسیب پذیر. شاید جسور و خلاق اما تعلیم ندیده. شاید فاضل و آگاه اما بی‌بهره از فن و مهارت… حالا ما که تازه سر از گلخانه درآورده‌ایم، خیلی وقت‌ها آن‌ها که خیال می‌کنیم توانسته‌اند در خاک جنگل ریشه کنند هم همینطورند. نشریه شهروند امروز یادتان هست؟ در اغلب شماره‌ها با یک شخصیت سیاسی/ هنری/ فرهنگی مصاحبه می‌کرد و عکسش را روی جلد می‌انداخت. تا آنجا که به یاد می‌آورم سه بار عکس سه زن ایرانی روی جلد آن منتشر شد، خانم عبادی، خانم رجبی، خانم هاشمی… خوب به یاد دارم که مصاحبه این خانم‌ها که اصلا هم ربطی به هم ندارند یک وجه مشترک بارز داشت. حضور گاه گاه و پررنگ جمله‌های انتقادی صیقل نخورده، گلایه‌های احساساتی با چاشنی صداقت بی‌وجه، یکجور نمایش عصبانیت غیر قابل کنترل ناشی از آسیب دیدگی عمیق، غرولند ناپسند و توهین آمیز. اصلا چرا اینقدر دور، یاداشت خانم صدر درباب متلک گویی را به یاد دارید؟
به اندازه یک دانه ارزن به خودم اجازه نمی‌دهم به این آدم‌ها ایرادی وارد کنم چرا که همه ما، در هر مقامی که باشیم، زمانیکه پا به عرصه این اجتماع گذاشته‌ایم، از دوران نوجوانی و جوانی و یا حتی پیش‌تر و بعد در دوران تحصیل یا زندگی مشترک یا در محل کار، حتی در قدم زدنمان در فضای عمومی طعم تلخ بی‌انصافی مضاعف را چشیده‌ایم و از درد به خود پیچیده‌ایم. این آدم‌ها که سینه سپر کردند و گلو دریده‌اند که جای خود دارند. صرفا مثالهایی بود برای اشاره به یک نارسایی که حاشیه را متن میکند و جوهر حرف را گم و اعتبار گوینده را کم.
ج– باور بفرمایید منکر مشکلات و دشواریهای کمر شکن جنسیتی حضور در فضای عمومی نیستم. منتهی فکر می‌کنم برای پذیرفته شدن و دوام آوردن در آن لازم است با قاعده بازی کنیم. و این به هیچ وجه مساوی با نفی زنانگی یا تسلیم قواعد بازی مذکر مسلط بر فضای عمومی شدن نیست. همانطور که بها دادن به زنانگی و احساسات زنانه به معنای خارج از قاعد بازی کردن و آداب سخن بجا نیاوردن نیست. متوجه هستم که فشار‌ها زیاد وگاه خارج از تحمل است. در خانواده، در محل کار، در محل تحصیل، در شهر، در فضای علمی، در تصمیم سازی‌ها و در تصمیمگیری‌ها و در قضاوت‌ها… می‌دانم که گاهی کارد را به استخوان می‌رساند اما فکر می‌کنم عصبانیت‌ها و سخن گفتن‌های عصبی، قضاوتهای تند و عتاب آلود واشک‌ها وبغض‌ها و ناله‌ها وضعف نشان دادن‌ها را- که نمی‌شود/نباید قورتشان داد- باید تنها با نزدیکان امین و دوستان مخلص شریک شد. درد‌ها را باید با آرامش نقد کرد و در آرامش وارد گفت‌و‌گو شد. هم برای اینکه شنیده شود. هم برای اینکه پذیرفته شود. حتی باید امتیاز داد، باید وارد معامله شد، دست از آرمانگرایی دور از دسترس برداشت و جاهایی صلح کرد یا موقتا عقب نشست. باید اولویت بندی کرد و انرژی محدود جسم و روان آسیب پذیر را صرف چیزهایی کرد که با کمترین خسارت و بیشترین پذیرش، بازدهی مقرون به صرفه‌ای داشته باشند. باید آداب آموخت و ذهن و زبان را تربیت کرد. که «هر که سخن نسنجد از جواب آن برنجد»… و آن رنجیدگی هرچه بیشتر شود سنجیدگی دورتر می رود.
د– رهایی این مشکل تربیتی سختکوشی می‌خواهد. باید حواس‌ات به همه چیزباشد. هر جا که حرف می‌زنی و مایلی حرف‌ات شنیده شود. باید منطق گفت‌و‌گو و گفت‌و‌گوی منطقی را آموخت. باید مخاطب را شناخت و انگیزه‌ها را و بی‌راهه‌هایی که تنها انرژی و وقت از ما می‌گیرند و اعصابمان را خرد می‌کنند. باید تمرین کرد برای سینه‌ای گشاده داشتن و بخشیدن و جدی نگرفتن. یک چیزهای دیگری هم هست که خیال می‌کنم مهم هستند. مثلا این رژیم‌های سخت لاغری که تن را نحیف و سست و ذهن را مرتعش می‌کنند. یا بی‌توجهی به دوران عادت ماهیانه، روزهای قبل از آن و روزهای نخست آن. نه اینکه فقط ذهن که تن هم تربیت می‌خواهد. باید هوایش را داشت و متوجه حال و روزش بود آن تنی را که محمل عقل است نه سوژه نگاه. گاهی فکر می‌کنم به اسم لذت بردن از زندگی یا حتی تحت لوای پاره‌ای نظریه‌های فمینیستی کاهلی را ترویج می‌کنیم. حوزه عمومی با ما و احساس‌ها و نیازهای ما هماهنگ نمی‌شود مگر تا آنجا که منافعش اقتضا کند. ما باید نخست جای درخوری در آن دست و پا کنیم بی‌آنکه حل بشویم.

مطالب مرتبط
ضعف استدلال
چرا نیاز داریم فمینیسم در ایران بگیرد؟
چرا فمینیسم در ایران نمی‌گیرد؟
بی‌قاعدگی قاعدگی

فمیمیسم و برخی مغالطات منطقی

Advertisements

Comments (8)

قرمز گوجه ای

الف– ما باسواد شده‌ایم، ما دانشگاه رفته‌ایم، ما یک یا دو زبان غربی می‌فهمیم، ما فرنگ دیده‌ایم، ما جدید‌ترین فیلم‌های روز دنیا را تماشا می‌کنیم، ما پی گیر آخرین اخبار لباس و وضعیت خانوادگی چهره‌های اجتماعی و سینمایی دنیا هستیم، آخرین مدلهای لباس را می‌دانیم، ما ساعات زیادی را در اینترنت شناوریم و چیزهای زیادی می‌خوانیم یا می‌نویسیم که احتمالا کسانی آن‌ها را بخوانند یا ببینند و بپسندند، ما در شبکه‌های اجتماعی عضو هستیم… متفکران روز دنیا را می‌شناسیم، جدید‌ترین تئوری‌های اجتماعی/سیاسی/ فرهنگی/ فلسفی غربی را می‌خوانیم، و در هر سطحی از دانش و با هر نگاهی به زندگی فهمیده‌ایم که «دنیا عوض شده است». همین دانسته‌ها، درست یا غلط، همچون یک ممیزی پرقدرت نحوه فهم ما از جهان پیرامونمان را تغییر داده است. ما دنیا و زندگی و آدم‌ها و روابط را جور دیگری می‌فهمیم، ارزش‌ها برایمان بی‌ارزش یا دیگرگون شده‌اند. سبک زندگی ایی که فیلم‌های هالیوودی به ما نشان می‌دهند، اطوار آدم‌ها و نحوه آرایش و پوششان، را می‌بینیم. پتک‌های ویرانگری که از هر سو بر سر هر آنچه محکم و قابل اتکا می‌پنداشتیم فرود می‌آید را می‌خوانیم… تغییر دنیا را می‌چشیم و ما هم هوس می‌کنیم.

ب– در دنیایی که همه چیز ناپایدار و غیرقابل اتکا به نظر می‌رسد ما هم هوس می‌کنیم که بجای مانتو سیاه یا قهوه‌ای مانتو قرمز بپوشیم، به لطائف الحیل زیبایی‌های ظاهریمان را به نمایش بگذاریم و حالش را ببریم. هوس می‌کنیم شبیه فلان هنرپیشه لباس بپوشیم و به خیابان برویم . به فلان مکان با مهمانی برویم و دیر به خانه برگردیم تا حالشان را بگیریم. هوس می‌کنیم جور دیگری زندگی کنیم. هوس می‌کنیم به پسری که به او علاقه داریم پیشنهاد ازدواج بدهیم تا حالی بهش بدهیم. فکر می‌کنیم یک دوران طولانی دوستی را قبل از ازدواجمان تجربه کنیم تا ببینیم «به درد هم می‌خوریم یا نه». فکر می‌کنیم تنها در یک آپارتمان مستقل زندگی کنیم تا از شر هر چه مسئولیت و قید و بند زندگی جمعی است‌ رها شویم. فکر می‌کنیم تا پایان عمر تنها زندگی کنیم و نه وابسته بشویم ، نه وابسته کنیم  و نه کسی اضافه. فکر می‌کنیم وقتی مدرک دکتریمان را گرفتیم با عزت نفس برویم در کارگاه بسته بندی شکلات مشغول به کار بشویم ولی اندیشه مان آزاد باشد. فکر می‌کنیم چرا خودمان را نکُشیم؟

چشم می‌بیند/ می‌خواند و گوش می‌شنود و بینی می‌بوید و دست لمس می‌کند و… دل می‌طلبد، ذهن ناخرسند می‌شود. وسوسه می‌شود، خشمگین می‌شود، بی‌تفاوت می‌شود، شک می‌کند، طمع می‌کند: چرا من نه؟

ج– انکار نمی‌کنم شخصا احترام عمیقی برای آدمهایی قائل هستم که مطابق «اندیشه سنجیده»شان زندگی کرده‌اند. هیچ اندیشمندی گرامی‌تر از آن کسی نیست که خلاف همه مشکلات و ناملایمات و مخالفت‌ها آنگونه که خیال می‌کند درست است زندگی می‌کند/ آنگونه که خیال می‌کند غلط است زندگی نمی‌کند. پشت پا می‌زند به عقاید رایج و راه هجرت در پیش می‌گیرد، در تبعید خود خواسته از اجتماعات فکری مسلط فکر می‌کند و می‌نویسد و ترجمه می‌کند و درس می‌دهد. فیلسوفی که عقاید هم کیشانش را نقد می‌کند و برای امرار معاش در زیر زمین خانه‌اش عدسی می‌تراشد… آدمهایی که اندیشه سنجیده‌شان را زندگی می‌کنند پهلوانان واقعی‌اند.

د– اما ما صرفا ناسازه‌هایی نسنجیده هستیم. الگوهایی تجربه نشده را هوس کرده‌ایم. حساب و کتابهای فرهنگ و سنتمان را به سخره می‌گیریم و حالا که کسی نمی‌داند چه چیز خوب است و چه چیز بد… چرا از «بد» رویگردان باشیم؟

فاجعه آنجا پدیدار می‌شود که ما بی‌خیال همه حسابگری‌های فرهنگی و اجتماعیمان می‌خواهیم حساب خود را بازکنیم. بدون داشتن درکی عملگرا از شرایط خود و جامعه، مقدمات، لوازم و نتایج احتمالی، گاه با چاشنی ساده لوحانه و فریبنده نازکدلی و آرمانگرایی، علی الادعا می‌خواهیم حساب خودمان را بازکنیم اما نه تنها جامعه از قواعد حسابگری‌هایش برای خاطر ما چشم نمی‌پوشد، که به شیوه‌ای کاملا ناخودآگاه و خارج از اختیار خود نیز بلد نیستیم الباقی اموراتمان را با حساب و کتاب جدید/یا بی‌حساب و کتاب بازتعریف کنیم. ما عددهای دیگری نمی‌شناسیم… و همه اینها به ما آسیب می زند، اعتمادمان را از همه سلب میکند، افسرده مان می کند و روحمان را می خراشد.

آن همه پند حکما درباب رازداری سکوت و کم گویی را را فراموش کرده‌ایم و راز دلمان را بی‌حساب بر سفره مجاز پهن می‌کنیم . در شبکه‌های اجتماعی خلوت را به جلوت می‌کشانیم که «دیوارهای اندرونی‌ها برداشته شده است» و آن وقت از بازتابهای نوشته‌ها و عکس‌هایمان و حواشی ایجاد شده پیرامون آن به وحشت می‌افتیم و لعنت می‌فرستیم بر جامعه ایرانی و فرهنگ مردسالار و…

ما به سقراط می‌خندیم آن زمان که می‌گوید: «به کسی محبت کن که لیاقتش را دارد، نه کسی که به آن نیاز دارد». می‌گوییم «عشق» و می‌نویسیم «حساب دل از باقی حساب‌ها جداست» و مطابق یکی از آن نظریه‌های اخلاقی ایثارگرانه همه احساسمان را خرج یک رابطه بدون محاسبه و نسنجیده می‌کنیم و نتیجه‌اش می‌شود این حجم لطیف نوشته‌های وبلاگی درباره این نبود آنچه می‌پنداشتیم و بغض و تنهایی و جدایی و خیانت دیدگی و درد…

به آموزه‌های مادر و مادربزرگ درباب زن و زنانگی می‌خندیم وتصمیم می‌گیریم که آنطور که دلمان می‌خواهدفکر کنیم، لباس بپوشیم و رفتار و زندگی کنیم. و می‌کنیم. بعد که با حساب جامعه سنجیده شدیم و آزار دیدیم و آسیب، باورمان می‌شود که بدون هیچ تقصیری صرفا یک قربانی هستیم…

جالب اینکه اغلب ما دیگران را نیز با همین اصول محاسبه می‌سنجیم…

ه– در دنیای واقعی، هیچ چیز بی‌حساب و کتاب نیست. حساب هیچ چیز هم از چیزهای دیگر جدا نیست. حتی اگر فکر می‌کنید می‌دانید چه می‌خواهید، فکر می کنید ارزشش را دارد و حاضرید بدون ناله و شکایت تاوان آن را بپردازید  و  پای لرزش بنشینید… بازهم اوصیکم و نفسی به سنجیدگی و حسابگری.

مطالب مرتبط

عصیان

تردید

مد و لباس

ضعف استدلال

 

Comments (11)

ازدحام توده ها

 

الف– شهرها پر از مردم اند، خانه ها پر از اجاره نشینان اند. هتل ها پر از میهمان است. وسائط نقلیه عمومی پر از مسافر است. پیاده رو ها پر از عابر پیاده است. اتاق های انتظار پزشکان مشهور پر از بیمار است. تماشاخانه ها و تالارها و مراکز سرگرمی عمومی پر از تماشاگر است. با پدیده ای مواجه هستیم که نشانه آن تابلو «ظرفیت تکمیل!» است. آنچه در واقع می بینیم توده های مردمانی هستند که خانه ی تمدن و متعلقات آن را به تصرف خود درآورده اند. اعضای این توده عالمگیر از خلا پدید نیامده اند. افرادی که توده امروز را تشکیل می دهند، پیشاپیش وجود داشته اند لیکن با عنوادن «توده ها» شناخته نمی شدند. آنها در قالب های کوچک در سراسر جهان پراکنده بودند و یا حتی به تنهایی در انزوا به شیوه های گوناگون زندگی می کردند و از یکدیگر گسیخته و جدا بوده اند. اینک هر کجا نگاه میکنیم انبوده فشرده ای از توده ها را میبینیم. شاید نتوان گفت هر جا، بلکه به سخن دقیق تر منظور جاهایی است که خواهان بیشتری دارند و محصول ذوق و سلیقه نسیتا پیچیده فرهنگ مدرن اند. توده ها ناگهان خود را آشکار ساخته و در مناصب و جایگاه های ممتاز جامعه مستقر شده اند. در واقع دیگر بازیگر بزرگی در صحنه بر جا نمانده است و تنها صدای گروه هم آوازان به گوش می رسد.

ب– توده ها مرکب از افراد متوسط اند. بدین سان مفهوم صرفا کمی توده تعینی کیفی می یابد و این کیفیت در معنای انسان به عنوان حیوان اجتماعی سرگردان، یعنی انسان در وجهی که از دیگران متمایز نباشد و خود را در نوعی کلی تر تکرار کند، ظاهر میشود. به بیان دیگر توده و اقلیت را در همه سطوح جامعه و درون هر طبقه اجتماعی می توان یافت. وقتی انسان توده ای را ببینیم به سهولت او را باز می شناسیم. انسان توده ای کسی است که ، به هر دلیل، بر اساس هیچ معیاری برای خودش اهمیت قائل نمی شود و اعلام می دارد که»درست ماننده هر کس دیگری است». او از این که همسان و همانند دیگران به شمار رود احساس اعتماد و اطمینان می کند و به نحو ساده دلانه ای آرامش می یابد. منظور از اقلیت یا انسان برگزیده  نیز انسان مغرور و بی صبر و بی قراری نیست که خود را از دیگران برتر بداند، بلکه انسانی است که در مقایسه با دیگران از خودش توقع بیشتری دارد، حتی اگر چنین توقعاتی قابل حصول نباشند. زیرا بی تردید اساسی ترین طبقه بندی که از بشریت می توان کرد تقسیم آن به دو نوع اصلی است: یکی آنان که از خود انتظار و توقع بسیار دارند و برای خود وظایف و تکالیف بزرگی قائل می شوند و دوم آن هایی که چیز خاصی از خود توقع ندارند و زندگی برایشان همواره همان است که از پیش بوده. انسان توده ای اعلام می دارد:» هیچ کس از من بهتر نیست و من نیز همینطور که هستم خوبم. هرکس از من بخواهد بهتر از آنچه هستم بشوم انتظارناروایی خواهد داشت.»

ج– یکی از ویژگی های زمانه ما غلبه توده و عوام در درون آن گروه هایی است که بطور سنتی ممتاز محسوب می شدند. حتی در زندگی فکری که ماهیتا مستلزم برخی امتیازات و توانایی هاست، غلبه فزاینده شبه روشنفکران، یعنی کسانی که فاقد شرایط لازم و ناتوان از کسب آن شرایط هستند و در زمینه فعالیت فکری مربوط به خودشان تخصصی ندارند بسیار چشمگیر است. برخی فعالیت ها در جامعه ماهیتا نیازمند تخصص و احراز شرایط لازم هستند، از آن جمله اند کارهای هنری و اداره امور دولت و تصمیم گیریهای سیاسی. در گذشته توده ها در آن امور نه دخالتی می کردند و نه می خواستند بکنند، بلکه فکر میکردند چنین دخالتی مستلزم کسب مهارتها و امتیازات لازم است و با کسب آنها دیگر جزئی از توده محسوب نمی شدند. اما امروز توده ها در همه صحنه ها ردیف اول را اشغال کرده اند. توده ها بدون آن که شان توده ای خود را از دست داده باشند جانشین اقلیت ها شده اند. معنا و مفهوم تحولات سیاسی جدید چیزی جز سلطه توده ها نیست. در دوران گذشته توده ها این نکته را مسلم می انگاشتند که به هر حال، و به رغم نارسایی ها و عیوب اقلیت های برگزیده، همین اقلیت بیش از خودشان در مسائل سیاسی سررشته دارند. اما امروز توده ها گمان می کنند که حق دارند اندیشه های برخاسته از تصورات مبتذلشان را تحمیل کنند و پیش ببرند و این آن چیزی است که ما دموکراسی افراطی و خارج از قاعده می نامیم. ویژگی اصلی عصر ما این حقیقت تلخ و هولناک است که انسان میانمایه و ذهن پیش پا افتاده ای که نسبت به میانمایگی خود وقوف دارد جرات می کند که حق خود به میانمایگی را هر کجا که بتواند تحمیل کند و هر کس به مانند همگان نباشد در معرض خطر طرد و حذف شدن قرار می گیرد.*

 

*برگرفته از مقاله»پدیده ازدحام توده ها» نوشته فیلسوف اسپانیایی خوزه ارتگا یی گاست (Jose Ortega Y Gasset 1955-1883)، ترجمه حسین بشیریه

مطالب مرتبط

درباره فرهنگ

 

Comments (1)

آنچه در روشنا می گذرد در تاریکا دنباله دارد

 

هر که تاریخ یکی از علوم را دنبال کند، با شناختن چگونگی رشد آن کلید فهم تمامی کهنترین وعمومی ترین جریانهای» دانش و شناخت» را می یابد: در هر دو مورد آنچه نخست سربرمیکشد پیش-انگاره های شتابکارانه و افسانه پردازیها و نیت خیرساده دلانه برای » ایمان آوردن» و دفع بدگمانی و تردید است. حواس خیلی دیرمی آموزند- و هرگز چنانکه باید و شاید نمی آموزند که، سرانجام، ابزارهایی ظریف و هشیار برای شناخت باشند. برای چشم ما آسانترست که در برابر یک تحریک معین، به جای آنکه آنچه را که در این اثرپذیری تازه و دگرسان است ثبت کند، تصویری را که بارها تولید کرده دوباره تولید کند، زیرا آن کار نیرو و «اخلاق» بیشتری می طلبد. شنیدن چیزی تازه برای گوش کاری رنج آور و دشوار است. ما موسیقی ناآشنا را بد می شنویم؛ با شنیدن زبانی دیگر ناخودآگاه می کوشیم آواهایی را که شنیده ایم در قالب کلماتی بریزیم که درگوشمان طنینی آشنا و خودمانیتر دارند…حواس ما نیز با چیزهای تازه دشمن و از آنها بیزار است، زیرا حتی در تازه ترین جریان های حسی نیزاحساس هایی مانند ترس و عشق و نفرت، و از جمله احساسهای منفی تناسانی، حاکمند.

همچنانکه امروز خواننده یکایک کلمات یک صفحه را نمی خواند(تا چه رسد به سیلابها)- بلکه از هر بیست کلمه بتقریب پنج کلمه را اتفاقی میگیرد و معنای احتمالی آن پنج کلمه را «حدس» می زند- یک درخت را نیز کمتر تمام و کمال، با در نظر گرفتن برگها و شاخه ها و رنگ و ریختش، می بینیم. برای ما خیلی آسانتر است که چیزی تقریبی از درخت را در خیال آوریم. حتی در گیر و دار غریبترین تجربه ها نیز باز همین کار را می کنیم: یعنی قسمت عمده هر تجربه را ساخت و پرداخت می کنیم و کمتر پیش می آید که شاهد ماجرایی در مقام»مخترع» آن نباشیم.

اینها همه دلالت بر این دارد که ما از بیخ و بن و از روزگاران دیرینه- به دروغ عادت کرده ایم و یا اگر بخواهیم این سخن را اخلاقی تر و ریاکارانه تر، و خلاصه خوشایندتر بگوییم: آدمیزاد بیش از آنچه خود خبر دارد، اهل هنر است!

 

نقل از: فردریش نیچه، فراسوی نیک و بد، قطعه 192، ترجمه داریوش آشوری

مطالب مرتبط

آیا علوم جنسیت مند هستند؟

جامعه شناسی معرفت

زن در تفکر نیچه

 

نوشتن دیدگاه

از جمله جنس لطیف به تمامی

 

روشن نگری، خروج آدمی ست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود، و نابالغی، ناتوانی دربه کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.

به تقصیر خویشتن است این نابالغی، وقتی که علت آن نه کمبود فهم، بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری. دلیر باش در به کارگرفتن فهم خویش! این است شعار روشن نگری.

تن آسایی و ترسویی ست که سبب می شود بخش بزرگی از آدمیان، با آنکه طبیعت آنان را دیرگاهی است به بلوغ رسانیده و از هدایتِ غیر رهایی بخشیده، با رغبت همه عمر نابالغ بمانند، و دیگران بتوانند چنین ساده و آسان خود را به مقام قیم ایشان برکشانند. نابالغی آسودگی است.

تا کتابی هست که برایم اسباب فهم است، تا کشیش غمگساری هست که در حکم وجدان من است و تا پزشکی هست که می گوید چه باید خورد و چه نباید خورد و…دیگر چرا خود را به زحمت اندازم اگر پولش فراهم باشد مرا چه نیازی به اندیشیدن است؟ دیگران این کار ملال آور را برایم [و بجایم] خواهند کرد. و برای اینکه بخش بزرگتری از آدمیان(از جمله جنس لطیف به تمامی) به سوی بلوغ رفتن را نه فقط دشوار که بسیار خطرناک نیز بدانند، قیم هایی که از سر لطف نظارت عالیه بر آنان را به عهده گرفته اند تدارک [بایسته] می بینند. اینا پس از آنکه جانوران دستاموز خود را خوب تحمیق کردند، سخت مواظبت می کنند که این موجودات سربه راه نکند از قفسک کودکی شان، همان زندانی که ایشان برایشان فراهم کرده اند، پا بیرون بگذارند. آنگاه در گوش شان می خوانند که اگر به تنهایی قدم بیرون بگذارند چه خطرهایی تهدیدشان می کند. اما این خطرها چندان که می گویند هم بزرگ نیستند، بلکه با چندبار افت و خیز سرانجام شیوه راه رفتن را می آموزند. اما یک نمونه ناکام کافی است که همه را از آزمون های بعدی بهراساند.

…پیمانی که نوع بشر را برای همیشه از دستیابی بر روشن نگری بیشتر بازدارد همانا باطل است و پوچ، حتی اگر بالاترین قدرت ها و شوراهای قانونگذاری و شکوهمندترین توافقنامه های صلح مهر تصویب بر آن زده باشند. هیچ دورانی نمی تواند با خود به این قصد هم داستان و هم سوگند شود که دوران بعدی را در قیدی بگذراد که هرگز نتواند شناخت هایش را گسترش بخشد و از خطا بپیراید و به طور کلی در شاهراه روشن نگری پیش رود. چنین کاری جنایت است علیه طبیعت انسانی…1

 

 

1 – از ایمانوئل کانت، «در پاسخ به پرسش روشن­نگری چیست؟»، ترجمه سیروس آرین پور

مطالب مرتبط

تفاسیر فمینیستی از کانت

در دفاع از مردانگی زنان

 

Comments (4)

با صدایی متفاوت

الف– فکر می کنم وبلاگهای زنانه را بتوان با اغماض  به دو کلان گروه  «وبلاگ های خصوصی» و «وبلاگهای عمومی» تقسیم کرد. منظور از وبلاگ های عمومی، آنهاست که عمدتا به طرح مسائل سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، مذهبی،  فلسفی، ادبی، هنری، زیست محیطی و … می پردازند، که خود بر دو دسته اند: دسته اول، تابع گفتمان مسلط حوزه مورد بحث خود هستند و اندیشه ها و آرا خود را در چارچوب تئوری های پذیرفته شده در گفتمان آن علم مشخص طرح می کنند. شاید حتی برخی اطلاق واژه زنانه را نیز به این وبلاگ ها صحیح ندانند، چرا که اگرچه نویسندگانی زن دارند اما زنانه نیستند.(این ایراد وقتی پذیرفته است که شما معتقد باشید نظرها و نظریه ها میتوانند ورای عوامل غیر معرفتی به وجود بیایند) در بسیاری موارد نویسندگان این وبلاگ ها، خودشان هم چندان مایل نیستند به عنوان وبلاگ نویس زنانه شناخته شوند، چرا که کما کان در عالم نظر، مردانه نویسی معادل جدی نویسی است؛ وقتی چیزی تبصره زنانه می خورد، اگر معنای ابتذال یا پایین مرتبه بودن از آن دریافت نشود، دست کم حامل برچسبهایی برای نویسنده خواهد بود تا اهل فن سخنش را کمتر جدی بگیرند.

دسته دوم وبلاگهای عمومی، وبلاگهایی هستند که در هر حوزه ای نوشته می شوند با رویکردی زنانه به مسائل می نگرند. این وبلاگ ها بخصوص در حوزه های اجتماعی پرشمارتر هستند.آنها گرچه تلاش می کنند نگاه منطقی خود به مسائل را حفظ کنند اما زنانه نگرند. این وبلاگها- بخاطر جمع جاذبه های معرفتی و غیر معرفتی- در فضای وبلاگهای فارسی به سرعت مورد توجه قرار می گیرند. نویسندگان وبلاگ های عمومی، خلاف وبلاگ های خصوصی، معمولا با نام واقعی می نویسند.

ب– اما وبلاگهای خصوصی، که تعداد و هم تنوع بیشتر و رو به افرایشی دارند، وبلاگ هایی هستند که معمولا شرح احوال خصوصی نویسنده هستند و اقلیم وسیعی از شخصی ترین و تنانه ترین خاطرات نویسندگان، تا بیان احساساتشان در موقعیت های مختلف، تا روایت اختلافات زناشویی و یا نقل خاطرات مربوط به بزرگ شدن کودکاشان را در بر می گیرد. برخی از این وبلاگ ها در نگاه اول تنها بازتاب سرگیجه آور فضاهای موسوم به «خاله زنک» میان زنان به نظر می رسند. از بیان مشکلات زندگی در خانه مادرشوهر و توهین به مادرشوهر و خواهر شوهر … تا بیان تجربه های یک «زن بابا» در مواجهه با فرزندان همسر… تا روایت تک تک رفتارهای یک دردانه لوس…تا افراط در بیان مسائل جنسی  تا… موضوعات و دغدغه ها به فراخور تحصیلات، فرهنگ، جغرافیای زندگی، طبقه اقتصادی و…نویسنده  متفاوت است.

این نوع وبلاگ نویسی زنانه به نظر من یکی از مهمترین پدیده های سالهای اخیر در زندگی زنانه است که به طیف گسترده ای از زنان شهری امکان داشتن پنجره ای از آن خود داده تا بتوانند از اتاق خودشان/کودکشان، محل کارشان، آشپزخانه منزلشان، کافی شاپ محله شان، تنها اتاقی که در خانه پدرشوهر در اختیارشان هست و… فشارها و استرس های خود را با هم زبان هایی که خیلی زود پیدا می کنند در میان بگذراند، درد دل کنند، فحش بدهند، جیغ بکشند، گریه کنند… آرام بشوند. یک جور بازتولید محیط های زنانه گذشته که جامعه مدرن از آنها دریغ کرده بود، با امکانات بیشترو آسیب کمتر برایشان فراهم شده است ضمن اینکه ورود و مشارکت در بحث، برای آقایان هم بلامانع است.

ج– وبلاگ های زنانه در مجموع و در سطوح مختلف باعث شنیده شدن صدایی متفاوت شده اند. زنان قدرت طرح خود و مسائل خود را پیدا کرده اند، از دغدغه ها و دردهای کلان اجتماعی تا دغدغه ها و دردهای عاطفی و فردی. آنها این قدرت را یافته اند تا نگاه متفاوت خود به مسائل رابیان کنند. مثلا چهره اعدام یک زن قاتل در بازنمایی مذکر را به چهره معشوقی قربانی تبدیل کنند و صرف نظر از منطقی بودن یا نبودن آن، این نگاه را دست کم در چشم جامعه مجازی فرو کنند.  نه همیشه مثبت و مفید که گاهی با سخنانی کاملا احساسی و حتی جاهل مآب جامعه، آدمها، قوانین و سنت ها را نقد کنند و شنیده شوند. غر بزنند، گلایه کنند، شادی کنند و پرچم خیلی چیزهای لوس و ملوس دیگر را در دنیای مجازی بالا ببرند. قصه خودشان را روایت کنند و اگر لازم شد جیغ بنفش بکشند. ضعف های اخلاقی دنیای زنانه را از پستوها بیرون بیاورند و مافی ضمیرشان را بر آفتاب بیافکنند،خودشان را یشناسند و اجازه بدهند محکمه یکجانبه ای که همواره ضعفهای دنیای زنانه را تحقیر و تمسخر می کرده است نقش پر رنگ خودش بر دیوار پستو ها را بازبشناسد.

 

مطالب مرتبط

فصل زنان

از مادری تا مادرشوهری

 

 

 

Comments (2)

نه برای همیشه

الف– سفید برفی، سیندرلا، بل، جاسمین، مولان، پوکوهانتس، راپونزل، زیبای خفته، پری دریایی، جودی آبوت، همه ی شاهزاده خانمهای زیبا/ دختران بدبخت و یتیم انیمیشن ها… از هر نقطه این دنیا که حکایت می شدند، دست آخر به یک پایان مشابه می رسیدند. ازدواج با مرد رویاهایشان و خوشبختی ابدی که جمله پایانی داستان ادعا می کرد… اغلب قصه های کودکان همین جا پایان می یابد و جای تعجب هم نیست که دنیای ذهن و رویاهای کودکان و نوجوانان هم با این  الگوها شکل بگیرد و در آغاز سرور زندگی مشترک  متوقف شود. همه این دخترهای زیبا، جذاب یا متفاوت  و پسرهای اشراف زاده ، خوشتیپ و ثروتمند، طی مراسم بسیار با شکوهی که همه در آن خوشحال هستند با هم ازدواج می کنند و «برای همیشه با خوبی و خوشی زندگی می کنند». همین یک جمله تکلیف الباقی ماجرا را روشن می کند.

ب– به تازگی تولیدات انیمشن سعی در شکستن برخی هنجارهای انیمیشن سازی برای کودکان، در راستای تغییر هنجارهای اجتماعی، کرده اند. بارزترین نمود آن را می توان در ایجاد تغییراتی در شخصیت های زن داستانها و همینطور بیان تلویحی تمایلات مختلف  جنسی دانست. انیمیشن «شرک» یکی ازموفق ترین این دست تولیدات بود که اقدام به شکستن الگوی واحد قصه های متفاوت کرد. شرک یک غول بدچهره است و پرنسس فیونا هم اگرچه پرنسس و زیبا و نیازمند ناجی است اما رفتارهای نامتعارف برای یک پرنسس کارتونی ویک مشکل عجیب دارد که اگرچه بازهم کلید حل آن در بوسه عشق است، اما در نهایت این بوسه عشق او را ، خلاف انتظار ما و خلاف سنت رایج کارتون ها تبدیل به یک غول نازیبا می کند که بناست تا پایان عمر در کنار شرک به خوبی و خوشی زندگی کند.

ج– بخش نهایی مجموعه شرک با نام » شرک برای همیشه» بازهم دست به ساختار شکنی زده است. شرک که بعد از مدتی تبدیل به یک غول اهلی شده ، با فیونا و سه فرزند کوچکش زندگی خوب و آرامی را دارد و در عین حال از افتادن در ورطه روزمرگی رنج می برد. آرزو می کند ای کاش فیونا را نجات نداده بود و می توانست به زندگی وحشی پیش از ازدواجش بازگردد، روزگاری که غول با جلال و جبروتی بود و…

داستان اگرچه در بسیاری موارد همچنان به سنت مرد-مدار افسانه های کودکان پایبند است و با پایان خوش و اخلاقی اش کاملا مراقب روح لطیف مخاطبانش هم هست، اما جرقه های خوبی از زندگی حقیقی نیز به آنها می نمایاند. شرکی که اینجا معرفی می شود آن قهرمانی نیست که باید باشد. او خسته از تکرار و روزمرگی است و از قهرمانانه ترین و مردانه ترین رفتار زندگی اش که دستمایه ساختن همه قصه های شاه و پریان است، پشیمان شده! شرک آرزو می کند که برای یک روز هم که شده به زندگی قبلش به عنوان یک غول آزاد بازگردد و به کمک آدم بدجنس ماجرا به این آرزو می رسد و در ازای آن ناخواسته از سرنوشت فیونا حذف می شود. طی ماجراهایی که در آن یک روز رخ می دهد شرک متوجه اشتباهش میشود و به فیونا بر می خورد که تبدیل به زنی جنگاور شده و فرماندهی غولها را برای مبارزه با آدم بدجنس ماجرا ،که حالا پادشاه سرزمینشان شده است، بدست گرفته است و…

د– در خلال داستان جایی که شرک خودش را به آب و آتش می زند تا به فیونا حالی کند که او کیست و تنها یک بوسه می تواند همه چیز را حل کند، فیونا او را می بوسد و هیچ اتفاقی نمی افتد!

شرک با تعجب می گوید:» نمی فهمم، بی معنیه! بوسه عشق حقیقی می تونه همه چیز رو حل کنه»

فیونا: «بله! میدونی! این همون چیزیه که اونها به من هم گفتند اما عشق حقیقی نبود که من رو از اون برج نجات داد، من خودم، خودم رو نجات دادم… نمی فهمی؟ این فقط یک افسانه شاه و پریه»

شرک:» فیونا اینطور نگو، این حقیقت وجود داره»

فیونا:» از کجا می دونی؟ تو کلید قفلی رو که توسط اژدها محافظت می شد بدست آوردی؟ تو تمام مدت تنها توی اون برج وحشتناک زندگی کردی؟ تو هرشب اونقدر گریه کردی تا خوابت ببره در حالیکه منتظر اون عشق حقیقی بودی که هیچ وقت نیومد؟»

شرک:» ولی من عشق حقیقی تو هستم»

فیونا:» پس کجا بودی اون موقع که بهت احتیاج داشتم؟»

 

مطالب مرتبط

جنسگرایی در برنامه های کودک تلویزیون

فی حقیقه العشق

Comments (4)