Archive for دسامبر, 2010

ازدحام توده ها

 

الف– شهرها پر از مردم اند، خانه ها پر از اجاره نشینان اند. هتل ها پر از میهمان است. وسائط نقلیه عمومی پر از مسافر است. پیاده رو ها پر از عابر پیاده است. اتاق های انتظار پزشکان مشهور پر از بیمار است. تماشاخانه ها و تالارها و مراکز سرگرمی عمومی پر از تماشاگر است. با پدیده ای مواجه هستیم که نشانه آن تابلو «ظرفیت تکمیل!» است. آنچه در واقع می بینیم توده های مردمانی هستند که خانه ی تمدن و متعلقات آن را به تصرف خود درآورده اند. اعضای این توده عالمگیر از خلا پدید نیامده اند. افرادی که توده امروز را تشکیل می دهند، پیشاپیش وجود داشته اند لیکن با عنوادن «توده ها» شناخته نمی شدند. آنها در قالب های کوچک در سراسر جهان پراکنده بودند و یا حتی به تنهایی در انزوا به شیوه های گوناگون زندگی می کردند و از یکدیگر گسیخته و جدا بوده اند. اینک هر کجا نگاه میکنیم انبوده فشرده ای از توده ها را میبینیم. شاید نتوان گفت هر جا، بلکه به سخن دقیق تر منظور جاهایی است که خواهان بیشتری دارند و محصول ذوق و سلیقه نسیتا پیچیده فرهنگ مدرن اند. توده ها ناگهان خود را آشکار ساخته و در مناصب و جایگاه های ممتاز جامعه مستقر شده اند. در واقع دیگر بازیگر بزرگی در صحنه بر جا نمانده است و تنها صدای گروه هم آوازان به گوش می رسد.

ب– توده ها مرکب از افراد متوسط اند. بدین سان مفهوم صرفا کمی توده تعینی کیفی می یابد و این کیفیت در معنای انسان به عنوان حیوان اجتماعی سرگردان، یعنی انسان در وجهی که از دیگران متمایز نباشد و خود را در نوعی کلی تر تکرار کند، ظاهر میشود. به بیان دیگر توده و اقلیت را در همه سطوح جامعه و درون هر طبقه اجتماعی می توان یافت. وقتی انسان توده ای را ببینیم به سهولت او را باز می شناسیم. انسان توده ای کسی است که ، به هر دلیل، بر اساس هیچ معیاری برای خودش اهمیت قائل نمی شود و اعلام می دارد که»درست ماننده هر کس دیگری است». او از این که همسان و همانند دیگران به شمار رود احساس اعتماد و اطمینان می کند و به نحو ساده دلانه ای آرامش می یابد. منظور از اقلیت یا انسان برگزیده  نیز انسان مغرور و بی صبر و بی قراری نیست که خود را از دیگران برتر بداند، بلکه انسانی است که در مقایسه با دیگران از خودش توقع بیشتری دارد، حتی اگر چنین توقعاتی قابل حصول نباشند. زیرا بی تردید اساسی ترین طبقه بندی که از بشریت می توان کرد تقسیم آن به دو نوع اصلی است: یکی آنان که از خود انتظار و توقع بسیار دارند و برای خود وظایف و تکالیف بزرگی قائل می شوند و دوم آن هایی که چیز خاصی از خود توقع ندارند و زندگی برایشان همواره همان است که از پیش بوده. انسان توده ای اعلام می دارد:» هیچ کس از من بهتر نیست و من نیز همینطور که هستم خوبم. هرکس از من بخواهد بهتر از آنچه هستم بشوم انتظارناروایی خواهد داشت.»

ج– یکی از ویژگی های زمانه ما غلبه توده و عوام در درون آن گروه هایی است که بطور سنتی ممتاز محسوب می شدند. حتی در زندگی فکری که ماهیتا مستلزم برخی امتیازات و توانایی هاست، غلبه فزاینده شبه روشنفکران، یعنی کسانی که فاقد شرایط لازم و ناتوان از کسب آن شرایط هستند و در زمینه فعالیت فکری مربوط به خودشان تخصصی ندارند بسیار چشمگیر است. برخی فعالیت ها در جامعه ماهیتا نیازمند تخصص و احراز شرایط لازم هستند، از آن جمله اند کارهای هنری و اداره امور دولت و تصمیم گیریهای سیاسی. در گذشته توده ها در آن امور نه دخالتی می کردند و نه می خواستند بکنند، بلکه فکر میکردند چنین دخالتی مستلزم کسب مهارتها و امتیازات لازم است و با کسب آنها دیگر جزئی از توده محسوب نمی شدند. اما امروز توده ها در همه صحنه ها ردیف اول را اشغال کرده اند. توده ها بدون آن که شان توده ای خود را از دست داده باشند جانشین اقلیت ها شده اند. معنا و مفهوم تحولات سیاسی جدید چیزی جز سلطه توده ها نیست. در دوران گذشته توده ها این نکته را مسلم می انگاشتند که به هر حال، و به رغم نارسایی ها و عیوب اقلیت های برگزیده، همین اقلیت بیش از خودشان در مسائل سیاسی سررشته دارند. اما امروز توده ها گمان می کنند که حق دارند اندیشه های برخاسته از تصورات مبتذلشان را تحمیل کنند و پیش ببرند و این آن چیزی است که ما دموکراسی افراطی و خارج از قاعده می نامیم. ویژگی اصلی عصر ما این حقیقت تلخ و هولناک است که انسان میانمایه و ذهن پیش پا افتاده ای که نسبت به میانمایگی خود وقوف دارد جرات می کند که حق خود به میانمایگی را هر کجا که بتواند تحمیل کند و هر کس به مانند همگان نباشد در معرض خطر طرد و حذف شدن قرار می گیرد.*

 

*برگرفته از مقاله»پدیده ازدحام توده ها» نوشته فیلسوف اسپانیایی خوزه ارتگا یی گاست (Jose Ortega Y Gasset 1955-1883)، ترجمه حسین بشیریه

مطالب مرتبط

درباره فرهنگ

 

Advertisements

Comments (1)

آنچه در روشنا می گذرد در تاریکا دنباله دارد

 

هر که تاریخ یکی از علوم را دنبال کند، با شناختن چگونگی رشد آن کلید فهم تمامی کهنترین وعمومی ترین جریانهای» دانش و شناخت» را می یابد: در هر دو مورد آنچه نخست سربرمیکشد پیش-انگاره های شتابکارانه و افسانه پردازیها و نیت خیرساده دلانه برای » ایمان آوردن» و دفع بدگمانی و تردید است. حواس خیلی دیرمی آموزند- و هرگز چنانکه باید و شاید نمی آموزند که، سرانجام، ابزارهایی ظریف و هشیار برای شناخت باشند. برای چشم ما آسانترست که در برابر یک تحریک معین، به جای آنکه آنچه را که در این اثرپذیری تازه و دگرسان است ثبت کند، تصویری را که بارها تولید کرده دوباره تولید کند، زیرا آن کار نیرو و «اخلاق» بیشتری می طلبد. شنیدن چیزی تازه برای گوش کاری رنج آور و دشوار است. ما موسیقی ناآشنا را بد می شنویم؛ با شنیدن زبانی دیگر ناخودآگاه می کوشیم آواهایی را که شنیده ایم در قالب کلماتی بریزیم که درگوشمان طنینی آشنا و خودمانیتر دارند…حواس ما نیز با چیزهای تازه دشمن و از آنها بیزار است، زیرا حتی در تازه ترین جریان های حسی نیزاحساس هایی مانند ترس و عشق و نفرت، و از جمله احساسهای منفی تناسانی، حاکمند.

همچنانکه امروز خواننده یکایک کلمات یک صفحه را نمی خواند(تا چه رسد به سیلابها)- بلکه از هر بیست کلمه بتقریب پنج کلمه را اتفاقی میگیرد و معنای احتمالی آن پنج کلمه را «حدس» می زند- یک درخت را نیز کمتر تمام و کمال، با در نظر گرفتن برگها و شاخه ها و رنگ و ریختش، می بینیم. برای ما خیلی آسانتر است که چیزی تقریبی از درخت را در خیال آوریم. حتی در گیر و دار غریبترین تجربه ها نیز باز همین کار را می کنیم: یعنی قسمت عمده هر تجربه را ساخت و پرداخت می کنیم و کمتر پیش می آید که شاهد ماجرایی در مقام»مخترع» آن نباشیم.

اینها همه دلالت بر این دارد که ما از بیخ و بن و از روزگاران دیرینه- به دروغ عادت کرده ایم و یا اگر بخواهیم این سخن را اخلاقی تر و ریاکارانه تر، و خلاصه خوشایندتر بگوییم: آدمیزاد بیش از آنچه خود خبر دارد، اهل هنر است!

 

نقل از: فردریش نیچه، فراسوی نیک و بد، قطعه 192، ترجمه داریوش آشوری

مطالب مرتبط

آیا علوم جنسیت مند هستند؟

جامعه شناسی معرفت

زن در تفکر نیچه

 

نوشتن دیدگاه

از جمله جنس لطیف به تمامی

 

روشن نگری، خروج آدمی ست از نابالغی به تقصیر خویشتن خود، و نابالغی، ناتوانی دربه کار گرفتن فهم خویشتن است بدون هدایت دیگری.

به تقصیر خویشتن است این نابالغی، وقتی که علت آن نه کمبود فهم، بلکه کمبود اراده و دلیری در به کار گرفتن آن باشد بدون هدایت دیگری. دلیر باش در به کارگرفتن فهم خویش! این است شعار روشن نگری.

تن آسایی و ترسویی ست که سبب می شود بخش بزرگی از آدمیان، با آنکه طبیعت آنان را دیرگاهی است به بلوغ رسانیده و از هدایتِ غیر رهایی بخشیده، با رغبت همه عمر نابالغ بمانند، و دیگران بتوانند چنین ساده و آسان خود را به مقام قیم ایشان برکشانند. نابالغی آسودگی است.

تا کتابی هست که برایم اسباب فهم است، تا کشیش غمگساری هست که در حکم وجدان من است و تا پزشکی هست که می گوید چه باید خورد و چه نباید خورد و…دیگر چرا خود را به زحمت اندازم اگر پولش فراهم باشد مرا چه نیازی به اندیشیدن است؟ دیگران این کار ملال آور را برایم [و بجایم] خواهند کرد. و برای اینکه بخش بزرگتری از آدمیان(از جمله جنس لطیف به تمامی) به سوی بلوغ رفتن را نه فقط دشوار که بسیار خطرناک نیز بدانند، قیم هایی که از سر لطف نظارت عالیه بر آنان را به عهده گرفته اند تدارک [بایسته] می بینند. اینا پس از آنکه جانوران دستاموز خود را خوب تحمیق کردند، سخت مواظبت می کنند که این موجودات سربه راه نکند از قفسک کودکی شان، همان زندانی که ایشان برایشان فراهم کرده اند، پا بیرون بگذارند. آنگاه در گوش شان می خوانند که اگر به تنهایی قدم بیرون بگذارند چه خطرهایی تهدیدشان می کند. اما این خطرها چندان که می گویند هم بزرگ نیستند، بلکه با چندبار افت و خیز سرانجام شیوه راه رفتن را می آموزند. اما یک نمونه ناکام کافی است که همه را از آزمون های بعدی بهراساند.

…پیمانی که نوع بشر را برای همیشه از دستیابی بر روشن نگری بیشتر بازدارد همانا باطل است و پوچ، حتی اگر بالاترین قدرت ها و شوراهای قانونگذاری و شکوهمندترین توافقنامه های صلح مهر تصویب بر آن زده باشند. هیچ دورانی نمی تواند با خود به این قصد هم داستان و هم سوگند شود که دوران بعدی را در قیدی بگذراد که هرگز نتواند شناخت هایش را گسترش بخشد و از خطا بپیراید و به طور کلی در شاهراه روشن نگری پیش رود. چنین کاری جنایت است علیه طبیعت انسانی…1

 

 

1 – از ایمانوئل کانت، «در پاسخ به پرسش روشن­نگری چیست؟»، ترجمه سیروس آرین پور

مطالب مرتبط

تفاسیر فمینیستی از کانت

در دفاع از مردانگی زنان

 

Comments (4)

نه برای همیشه

الف– سفید برفی، سیندرلا، بل، جاسمین، مولان، پوکوهانتس، راپونزل، زیبای خفته، پری دریایی، جودی آبوت، همه ی شاهزاده خانمهای زیبا/ دختران بدبخت و یتیم انیمیشن ها… از هر نقطه این دنیا که حکایت می شدند، دست آخر به یک پایان مشابه می رسیدند. ازدواج با مرد رویاهایشان و خوشبختی ابدی که جمله پایانی داستان ادعا می کرد… اغلب قصه های کودکان همین جا پایان می یابد و جای تعجب هم نیست که دنیای ذهن و رویاهای کودکان و نوجوانان هم با این  الگوها شکل بگیرد و در آغاز سرور زندگی مشترک  متوقف شود. همه این دخترهای زیبا، جذاب یا متفاوت  و پسرهای اشراف زاده ، خوشتیپ و ثروتمند، طی مراسم بسیار با شکوهی که همه در آن خوشحال هستند با هم ازدواج می کنند و «برای همیشه با خوبی و خوشی زندگی می کنند». همین یک جمله تکلیف الباقی ماجرا را روشن می کند.

ب– به تازگی تولیدات انیمشن سعی در شکستن برخی هنجارهای انیمیشن سازی برای کودکان، در راستای تغییر هنجارهای اجتماعی، کرده اند. بارزترین نمود آن را می توان در ایجاد تغییراتی در شخصیت های زن داستانها و همینطور بیان تلویحی تمایلات مختلف  جنسی دانست. انیمیشن «شرک» یکی ازموفق ترین این دست تولیدات بود که اقدام به شکستن الگوی واحد قصه های متفاوت کرد. شرک یک غول بدچهره است و پرنسس فیونا هم اگرچه پرنسس و زیبا و نیازمند ناجی است اما رفتارهای نامتعارف برای یک پرنسس کارتونی ویک مشکل عجیب دارد که اگرچه بازهم کلید حل آن در بوسه عشق است، اما در نهایت این بوسه عشق او را ، خلاف انتظار ما و خلاف سنت رایج کارتون ها تبدیل به یک غول نازیبا می کند که بناست تا پایان عمر در کنار شرک به خوبی و خوشی زندگی کند.

ج– بخش نهایی مجموعه شرک با نام » شرک برای همیشه» بازهم دست به ساختار شکنی زده است. شرک که بعد از مدتی تبدیل به یک غول اهلی شده ، با فیونا و سه فرزند کوچکش زندگی خوب و آرامی را دارد و در عین حال از افتادن در ورطه روزمرگی رنج می برد. آرزو می کند ای کاش فیونا را نجات نداده بود و می توانست به زندگی وحشی پیش از ازدواجش بازگردد، روزگاری که غول با جلال و جبروتی بود و…

داستان اگرچه در بسیاری موارد همچنان به سنت مرد-مدار افسانه های کودکان پایبند است و با پایان خوش و اخلاقی اش کاملا مراقب روح لطیف مخاطبانش هم هست، اما جرقه های خوبی از زندگی حقیقی نیز به آنها می نمایاند. شرکی که اینجا معرفی می شود آن قهرمانی نیست که باید باشد. او خسته از تکرار و روزمرگی است و از قهرمانانه ترین و مردانه ترین رفتار زندگی اش که دستمایه ساختن همه قصه های شاه و پریان است، پشیمان شده! شرک آرزو می کند که برای یک روز هم که شده به زندگی قبلش به عنوان یک غول آزاد بازگردد و به کمک آدم بدجنس ماجرا به این آرزو می رسد و در ازای آن ناخواسته از سرنوشت فیونا حذف می شود. طی ماجراهایی که در آن یک روز رخ می دهد شرک متوجه اشتباهش میشود و به فیونا بر می خورد که تبدیل به زنی جنگاور شده و فرماندهی غولها را برای مبارزه با آدم بدجنس ماجرا ،که حالا پادشاه سرزمینشان شده است، بدست گرفته است و…

د– در خلال داستان جایی که شرک خودش را به آب و آتش می زند تا به فیونا حالی کند که او کیست و تنها یک بوسه می تواند همه چیز را حل کند، فیونا او را می بوسد و هیچ اتفاقی نمی افتد!

شرک با تعجب می گوید:» نمی فهمم، بی معنیه! بوسه عشق حقیقی می تونه همه چیز رو حل کنه»

فیونا: «بله! میدونی! این همون چیزیه که اونها به من هم گفتند اما عشق حقیقی نبود که من رو از اون برج نجات داد، من خودم، خودم رو نجات دادم… نمی فهمی؟ این فقط یک افسانه شاه و پریه»

شرک:» فیونا اینطور نگو، این حقیقت وجود داره»

فیونا:» از کجا می دونی؟ تو کلید قفلی رو که توسط اژدها محافظت می شد بدست آوردی؟ تو تمام مدت تنها توی اون برج وحشتناک زندگی کردی؟ تو هرشب اونقدر گریه کردی تا خوابت ببره در حالیکه منتظر اون عشق حقیقی بودی که هیچ وقت نیومد؟»

شرک:» ولی من عشق حقیقی تو هستم»

فیونا:» پس کجا بودی اون موقع که بهت احتیاج داشتم؟»

 

مطالب مرتبط

جنسگرایی در برنامه های کودک تلویزیون

فی حقیقه العشق

Comments (4)