معلم به مثابه روشنفکر


الف– روز شنبه برای انجام کاری به دانشکده رفته بودم که چشمم به پوستر مراسم بزرگداشت مرحوم دکتر علوی نیا افتاد، داشتم با خود فکر میکردم چطور برنامه هایم را جفت و جور کنم که بتوانم روز دو شنبه در مراسم بزرگداشت ایشان شرکت کنم که دکتر ذاکرزاده را دیدم. سلام و احوالپرسی کردیم، مثل همیشه گرم و مهربان بود…در راهرو گروه منتظر ایستاده بودم تا با یکی از اساتید صحبت کنم و زل زده بودم به در نیمه باز اتاق دکتر زاکرزاده که در نور ملایم آفتاب پاییزی روشن شده بود. ازلای در، برگهای سبز یک گلدان و تصویر مبهمی از دکتر که مثل همیشه در حال مطالعه بود دیده میشد. باخودم فکر کردم عجب کادر قشنگی است برای عکاسی!… تنها چند ساعت پس از آن بود که دنیا خبر داد دکتر ذاکرزاده را از دست داده ایم… طول کشید تا هضم کنم چه میگوید… تصویر محو دکتر پشت برگهای سبز گلدان در ذهنم منجمد شد…روز دوشنبه در مراسم خاکسپاری دکتر ذاکرزاده بودیم
ب– دکتر ابولقاسم ذاکرزاده- متخصص فلسفه آلمانی در گروه فلسفه دانشگاه شهید بهشتی-  استاد خاصی بود، با اینکه تنها(با کتابهایش) زندگی میکرد از معدود اساتید فلسفه ای بود که معتقد بود زنان و مردان به یک میزان از موهبت عقل برخوردارند! دانشجوها را فرزندان معنوی خودش میدانست، از آن استادهای فلسفه ای که فلسفه را زندگی میکنند، درد حقیقت دارند و سوالهای بی جواب کلافه شان نمیکند. از آنهایی که به فاصله میان استاد و دانشجو معتقد نیستند، همپای  بچه ها در راهرو گروه می ایستاد و مدتها با آنها ها گپ می زد. تقریبا همه بچه های گروه فلسفه دانشگاه شهید بهشتی از شکلاتهای اتاق دکتر ذاکرزاده خورده اند، از آن استادهایی  بود که حقیقتا بچه ها را دوستدارند، برایشان دل میسوزانند و به تدریس عشق می ورزند
دکتر ذاکرزاده اما به عنوان یک معلم  ویژگیهای منحصر به فردی داشت که به شدت مورد توجه فلاسفه تعلیم و تربیت در دوران پست مدرن است. دکتر ذاکرزاده آدم نقادی بود و در نقدش بی پرده  و صادق بود. نه اینکه همه انتقاداتش را همه قبول داشته باشند- که هیچکس اینگونه نیست- خود دکتر هم در پی تحمیل نظریاتش نبود، اصلا متنفر بود از موعظه، بیشتر تلاش میکرد این روحیه نقاد را در بچه ها ایجاد کند. او تیشه نقد را به دست بچه ها می داد تا یخ های ذهنشان را بشکنند. خسته نمیشد از اینکه با طرح سوالات مبنایی ذهن بچه ها را زیر و رو کند و داشته هایشان را ویران کند تا بفهمند چه دارند و چه ندارند! ترم  دو یا سه کارشناسی بودیم که با جمعی از همکلاسیها پیش ایشان رفتیم و خواستیم که به سوالات ما جواب دهند( بهتر از من میدانید چند دانشجوی نوپای کارشناسی چطور سوالاتی میتوانند داشته باشند!) اما دکتر استقبال کرد و در طول یک ترم ما هر هفته دوساعت پیش ایشان می رفتیم و باهم گپ فلسفی می زدیم ، گاهی هم صفحاتی از رساله ای از افلاطون را ورق می زدیم تا نحوه اندیشیدنش را تماشا کنیم و گاهی از ما میخواست که سرکلاسهای کارشناسی ارشدش حاضر شویم. سوالها یمان را با سوال و نقد پیشفرضهای ذهنی مان جواب میداد، دکتر ذاکرزاده همیشه از نمونه های دم دست و ملموس شروع میکرد. مثالهایی دم دستی و بعد به نقد و تحلیل آنها میپرداخت و البته جایگزین هایی را هم پیشنهاد میکرد. پیش و پس از ما هم بچه های زیادی بودند که چنین جلساتی با دکتر داشتند
دکتر نسبت به شرایط فکری، سیاسی و فرهنگی جامعه حساس بود و از کنار دغدغه ها و حتی شیطنت های بچه ها راحت عبور نمیکرد، نسبت به آنچه بچه ها میخواهند و آنچه به آن می اندیشند و آنچه میخوانند کنجکاو بود و درمورد آن با بچه ها حرف می زد و حرفهایشان را میشنید. این ویژگیهای دکتر به ویژه برای دانشجویان دوره کارشناسی واقعا جذاب و دلگرم کننده بود
امتحانات آقای ذاکرزاده همیشه شفاهی بود. از تک تک دانشجوها-لیسانس تا دکتری- شفاهی در اتاقش امتحان میگرفت و معمولا سوالات نامتداولی هم میپرسید. سوالهایی که قرار بود فهم دانشجو را محک بزند و نه محفوظاتش را، مثلا در درس فلسفه اخلاق در غرب سوالات آقای دکتر از معنای زندگی شمای دانشجو یا ضرورت تفلسف در ایران تا تاثیر شرایط محیطی و اجتماعی بر نظریات فلاسفه اخلاق دامنه داشت. پاسخ اغلب سوالهای دکتر در هیچ جزوه ای نبود
اگرچه بدون تعارف همه چیز و همه کس را نقد میکرد و ابایی نداشت از اینکه شما دانشجوی تنبل و تن پرور ایرانی  را با عبارات خاص خودش بنوازد، اما نا امید نبود و ناامید نمیکرد: گرفتار آدمها و اندیشه های آنها نبود، اندیشه اش را در خدمت متون درنیاورده بود، اگرچه تند ولی دلسوزانه نقد میکرد، پدرانه تشویق میکرد و حقیقتا به آینده دانشجویان این کشور دلبسته بود

ج– ایده معلم به مثابه روشنفکر از ایده هایی است که دربحث های تعلیم و تربیت انتقادی در دوران پست مدرن مطرح شده است. اندیشه ای که برمبنای آن معلمی شغلی انتزاعی و به دور از زندگی روزمره یا فعالیتی پیامبرگونه برای به کمال رساندن فراگیر نیست، بلکه تعلیم و تربیت انتقادی فراخوان معلمان برای بردوش گرفتن نقد اجتماعی نه به مثابه بیگانه که به عنوان روشنفکرانی مردمی است. تعلیم و تربیت انتقادی این نظریه را که معلمان تنها ناقلان ساختاربندی موجود دانش هستند  به جد رد میکند و معتقد است نگرش انتقادی معلم به فرهنگ باید در پروژه تعلیم و تربیت وارد شود: چراکه نظریه چیزی نیست که بتوان آن را از آرشیو حرفهای بزرگان برداشت و بکاربرد بلکه باید به نظریه پرداخت و دلمشغول آن بود . معلمان به عنوان روشنفکرانی عمومی  و نه نخبه گرا باید فرصت هایی در دسترس فراگیران قرار بدهند تا آنها نیز درگیر مسئله ها و پروژه حل مسئله بشوند.

بنابر این نظریه معلمان باید حس درک و شناخت نیروهای اقتصادی، سیاسی و تاریخی را در فراگیران تقویت کنند به نحوی که آنها دیگر هدف این نیروها واقع نشوند و حتی بر آنها اثر بگذارند و مجهز کردن فراگیران- به خصوص طبقات ضعیف و ستمدیده- اگرچه برای بسیاری ناخوشایند و خطرناک است اما برای ظهور دموکراسی اصلی اساسی است که از جانب معلمان و با تمرین دادن نقد به فراگیران میسر خواهد شد
د– البته معلم در نقش روشنفکر در جامعه ما با مشکلات بسیار زیادی روبرو است. حتما شما هم موارد فراوان اساتید تازه از فرنگ برگشته را سراغ دارید که در سالهای نخست بازگشت تمام تلاش خود را در ایفای این نقش بکار میبندند اما پس از چندی سرخورده میشوند و از تلاش دست برمیدارند. علت این سرخوردگی هم تنها در محدودیت های اجتماعی و سیاسی نباید جست. به نظر من عدم تمایل خود فراگیران مهمترین عامل دلسردی و سرخوردگی است. بچه هایی که از دوران دبستان تا دانشگاه کل دانششان ( به ویژه در حوزه های علوم انسانی) را بر پایه محفوظات بناکرده اند، نه توان، نه تمایل و نه جسارت نقد اندیشه ها و درگیرشدن با آنها را ندارند. ضمن اینکه خواست نظام آموزشی از آنها هم جز بازپس دادن همان محفوظات چیز دیگری نیست: در دوران پیش دانشگاهی که وارد یک مدرسه علوم انسانی شدم، بارها و بارها شاهد بودم که به محض طرح یک بحث انتقادی  اجتماعی/سیاسی/ فرهنگی در کلاس صدای اعتراض بچه ها و والدین آنها از طریق مسئولین مدرسه منتقل میشد که فلان معلم وقت بچه ها را با این حرفهایی که به هیچ درد کنکورشان نمیخورد تلف میکند و… این ماجرا کمابیش در دانشگاه هم ادامه دارد. اساتید نمیتوانند براحتی در مقابل خواست بچه ها برای داشتن جزوه مشخص و متن مدون برای امتحان و کنکور مقاطع بالاتر مقاومت کنند. کمتر انسانی است که دربرابر این همه نخواستن و پس زدن دست از تلاش برندارد و نگوید به جهنم! و دکتر زاکرزاده  از کسانی بود که هرگز نگفت. کسیکه آزادگی تنهایی و انزوا را بر اسارت محبوبیت ترجح داد و به قول خودش هر گز برای محبوب بودن تن به مطلوب بودن نداد

ضایعه درگذشت این استاد عزیر را به خانواده ایشان و به همه اساتید بزرگوارم در گروه فلسفه دانشگاه شهید بهشتی -که در طی چند ماه دو تن از همکاران خوب خود را از دست داده اند – همینطور به همه دانشجویان ایشان و علاقمندان فلسفه، تسلیت میگویم

 

برای مطالعه بیشتر نک

من مرگ را سرودی کردم سرسبزتر زبیشه-یادداشتی درباره دکتر ذاکرزاده
ژیرو، هنری، بسوی تعلیم و تربیت پست مدرن. ترجمه مرتضی جیریایی در در کهون،  لارنس.  متن های برگزیده از مدرنیسم تا پست‌مدرنیسم.  ویراستار فارسی عبدالکریم رشیدیان. تهران: نشرنی. ص 721-731

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s