مذکر سازی اندیشه دکارتی


مذکر سازی اندیشه دکارتی نوشته سوزان بوردو[1]

سوزان بوردو

مدرنیته ی دکارتی ذاتا با یک مونث گریزی هم بسته است که ناشی از ترس از عدم یقین، انزجار و میرایی وجود جسمانی دنیوی است که مشخصه زنان در همان سنت است دوآلیسم دکارتی در معرفت شناسی از مواردی است که فمینیست ها  فراوان به نقد ان پرداخته اند و بوردو در این مقاله چنین میکند.
باز سازی اندیشه، اضطراب و گریز
تولد مجدد دکارتی، بدون تاثیر از گذشته یا دیگران و تنها با راهنمایی خرد صورت می گیرد. به نظر دکارت پیشداوریهای کودکانه ما  به سسب ناتوانی از تشخیص شایسته میان ذهن و عین، به سبب غوطه وری کودکانه اش در بدن نا معتبر است. پالایش رابطه میان شناسنده و متعلق شناخت مستلزم رد کودکی است. کودکی عموما به حسیت حیوانیت و رازپردازی ها درباره بدن مربوط است. در تاملات  از بدن دوره کودکی که بامیل وتجربه حسی مشغول است تعالی می جوید.در زمان کانت این شرط شناخت یعنی جدایی شناسنده از متعلق شناخت – به نحو فلسفی فهمیده میشود. تا ملات اکنده از اضطراب است اضطزابی فرهنگی برخاسته از اکتشافات اختراعات و رویدادهایی مهم و سردر گم کننده. نبوغ ویزه دکارت عبارت بود از دگر گون سازی فلسفی آنچه ابتدا به صورت بیگانگی و فقدان تجربه شده بود یعنی قطع پیوندهای انداموار بین شخص و جهان، به یک عنصر ضروری برای رشد شناخت و پیشرفت انسانی
مرگ طبیعت و مذکر سازی اندیشه
جهان قرون میانه جهانی مونث بود که انهدامش موجد حسیت مدرن شد ونفسی که دکارت از جهان خارج کرد نفسی زنانه بود.برای افلاطون جهان دارای یک روح مونث است که در بدن جسمانی جهان رسوخ میکند اما در قرن هفدهم آن روح جهانی مونث مرد یا دقیق تر بگوییم به وسیله باز نگری مکانیستی طبیعت کشته شد. با کوششهای درخشان دکارت طبیعت بتفقدان پیوند با الوهیت و روح تعریف شد. همه آنچه خداگونه یا روحی است منحصرا به جوهر اندیشنده تعلق دارند و بقیه یعنی زمین افلاک حیوانات و بدن انسان صرفا ماده ای است که به نحو مکانیکی در کنش متقابل است. بوردو از عینیت پویا سخن میگوید و ان را اینگونه معرفی میکند: عینیت پویا روالی از شناخت است که از تجربه عینی به سود یک عینیت موثرتر استفاده میکند. با قبول پیوستگی، تفوت میان خود و دیگری را به مثابه فرصتی برای خویشاوندی عمیق تر و گویاتر باز می شناسد.مبارزه برای جدا کردن خود از دیگری فی نفسه یک منبع بصیرت است- بالقوه هم از طبیعت خود و هم از طبیعت دیگری. در عینیت پویا دانشمند شکلی از توجه به جهان طبیعی را به کار میگیرد که نظیر توجه آرمانی آدمی به جهان انسانی است:این شکلی از عشق است
در مخالفت با برداشت عینیت پویا برنامه دکارت برای پالایش فهم، چنانکه دیدیدیم ناممکن سازی هر پیوستگی میان شناسنده و متعلق شناسایی را ارمان  خود قرار میدهد . ذهن علمی باید از همه همودلی ها یش با اعیان که برای فهم آنها میکوشد پیراسته شود.ذهن علمی باید جدایی مطلق را ترویج کند.
تولد مجدد دکارتی و توهم خود پدری
دکارت برای خود گونه ای تولد مجدد قائل میشود.رستگاری عقلانی تنها برای کسی که دوباره متولد شود رخ میدهد.
از طریق تولد مجدد دکارتی یک نظریه مذکر جدید درباره شناخت عرضه میشود که در آن جدایی از طبیعت ارزش معرفت شناختی مثبتی کسب میکند و جهان جدیدی باز سازی میشود، جهان که در هر آن زایش و آفرینشی ، به جای انتساب به تن مونث جهان به خداوند به پدر روحانی  نسبت داده میشود. با همین ضربت استادانه یعنی ضدیت امر روحانی و امر جسمانی- زمین قبلا مونث به ماده لخت تبدیل میشود و عینیت علم تضمین می گردد. اکنون غیر بودن طبیعت است که امکان شناخت آنرا فراهم میکند.
مونث گریزی قرن 17
بوردو سال های میان 1550 و 1650 را به عنوان قرنی به ویژه هراسان از زن معرفی میکند. توهمات کابوس وار درباره تسلط زنان بر تولید مثل و تولد در سراسر این دوره حضور دارد.در این دوره زهدان طبیعت دیگر نه آن مادر بخشنده بلکه محتکر فلزات و کانی های گران بهاست که باید تجسس و کشف شود.تغییرات حاصل در علم مامایی و پزشکی،طرد قابله ها و نظریه مکانیستی تولید مثل دیگر اشاره به هیچ زنی را در توصیف های علمی اش از آبستنی و حاملگی ضروری نمیکرد و نقش فعال زنان را در فرایند آبستنی و حاملگی حذف کرد.
برنامه ای که هم به علم تجربی و هم به عقل گرایی محول شد رام کردن عالم مونث بود. علم تجربی این عمل را از طریق یورش خصمانه و تجاوز به اسرار او انجام داد . عقلگرایی عالم مونث را از طریق خنثی سازی فلسفی نیروی حیات او رام کرد.
ارزش گذاری مجدد امر مونث در دوره معاصر
در نیمه دوم قرن حاضر با سمت گیری جامعه شناختی ترش ، خود زنان و نه یک اصل مونث انتزاعی- به عنوان حاملان فرهنگی طرح بدیل و همدلانه ارزشها شناخته شدند. به ویژه تحقیقات چادورو[2] و گیلیگن حاکی از آن است که زنان و مردان واقعا به نظر می رسد رویدادها را به نحوی متفاوت تجربه و فهم کرده و تفاوتهای کلیدی آنها بر محور برداشتهای متفاوت از رابطه خود/جهان و خود/غیر قرار دارد:
دختران در مقایسه با پسران خودشان را با تمایز کمتر و به شکلی پیوسته تر و مرتبط تر با جهان اعیان خارجی و همچنین با جهت گیری متفاوتی نسبت به اعیان درونی شان تجربه میکنند.
نکته جدید در اکتشافات فمینیستی اخیر درباره جنسیت و شیوه شناخت، تاکیدی است خصلتا مدرن بر جنسیت به مثابه یک ساخت اجتماعی و نه به عنوان داده ای زیست شناختی و یا هستی شناختی. بوردو اهمیت عمده چاوادر را در این میداند که نشان میدهد پسران به گونه ای رشد میکنند که بیاموزند جهان را مانند دکارتی ها تجربه کنند در حالیکه دختران  به علت عدم تقارن های رشدی ناشی از تسلط زنانه در مراقبت و پرستاری کودکان و نه ناشی از زیست شناسی کالبد شناسی یا سرشت چنان تمایلی ندارند. چاوادو با صراحت به این نکته تاکید میکند  که اینها عناصر یک ساخت اجتماعی ویژه هستند و نه دو گانگی منجمد سرشتی جاودانه مونث یا ذاتا مذکر.
تفاوتی عمده میان فمینیسم قرن نوزده و بیست تاکید فمینیسم معاصر است بر نابسندگی هر گونه اخلاق یا عقلانیت مونث یا مذکر  که منحصرا به یک شیوه بدون توجه به منابع و چشم اندازهای دیگری عمل میکنند
فمینیسم و کشش نهفته در فلسفه

اخلاق و معرفت شناسی فمینیستی که به وسیله سنت تاریخ گرایانه در معرفت شناسی ، اندیشه روانکاوانه و جنبش سیاسی برای حقوق زنان و نمایندگی و شرکت آن ها زندگی فرهنگی تقویت شده است، اکنون به مثابه یکی از زنده ترین نیروها در توسعه کانون و سرمشق پسادکارتی نمایان میشود. برملاسازی فمینیستی جانبداری های جنسی در تلقی های مسلط غربی ما از علم و اخلاق – افشای این مطلب که تاریخ توسعه انها ، عینک هایی که جهان را از درون آنها نگریسته اند و روش ها و اولویتهای شان به طور قاطع بر اثر این واقعیت شکل گرفته است که مردان بوده اند که روند آنها را تعیین کرده اند – به نظر بسیاری از فیلسوفان مذکر به مثابه اقراری تکان دهنده جلوه کرده است. در عصر مدرن کلی ها یکی پس از دیگری به وسیله موشکافی های مارکسیست ها انسان شناسان نظریه پردازان اقتصادی، فمینیست ها  ، فیلسوفان علم ، و ساختار زدایان سقوط کردند. ادعا های گوناگون در خصوص ماهیت انسان و جنسیت انسان ( طبیعی بودن رقابت،ضرورت سرکوب جنسی، ماهیت زیستشناختی تفاوتهای جنسیتی مورد تردید و پرسش قرار گرفتند.هیچ یک از اینها علامت پایان فلسفه نیست باوجود این ، به این معناست که امروز برای فیلسوف دکارتی بسیار دشوار است که آسوده بر تخت مباشرت فرهنگی بنشیند، به نحوی خنثی حکم کند که توافق  عقلانی چگونه قابل حصول است و دیگران در کجا به بیراهه رفته اند

 

 

 

[1] کهون،لارنس، از مدنیسم تا پست مدرنیسم، ویراستار فارسی عبدالکریم رشیدیان،فصل سی ونهم ترجمه تورج قره گزلی
[2] نانس چودورا، جامعه شناس آمریکایی که کتاب بازتولید مادری او تفسیر مجدد فمنیستی از نظریه فروید است

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s