سحر


معلوم هست کدوم گوری بودی تا حالا؟ سرویس رفت.
ببخشید…بخدا شرمندتم. همش تقصیر این دکتر سبحانیه نیم ساعته داره شر و رو میگه
تا حالا کلاس داشتی؟
نه بابا  بعد از کلاس نگهم داشت…امون نمیدی بگم چه گندی زدم که
با تاکسی بریم؟
هوای به این خوبی. پیاده میریم
پیاده؟… شوخی میکنی…
به جون خودم خیلی حال میده. اونقدرهام که فکر میکنی طولانی نیست. به امتحانش می ارزه
ای خدا… خب راه بیفت زودتر
خیلی خب چرا اینقدر شلوغش میکنی…آدامس میخوری؟
آره… خب چیکارت داشت؟
کی؟
همین سبحانیتون دیگه
واای نمیدونی چی شد. من ته کلاس نشسته بودم داشتم یه نقاشی میکشیدم… نقاشی که نه، داشتم لباسی که تازه خریدم واسه نگار میکشیدم که یهو مثل عقاب اومد بالای سرم و نقاشی رو قاپ زد و بعد هم کلی عصبانی شد و چرت و پرت گفت
چه حساس
اره خب…آخه منم یه جورایی سابقه دارم… یه دفعه هم واسه سر و وضعم بهم تذکر داد… من نمیدونم این بابا مبصره یا استاد…میگه تو مث  سنگی که می افته تو آب و دور و برش موج ایجاد میکنه وقتی میایی تو کلاس جو رو به هم می ریزی
چه جالب…چی گفتی تو؟
چی بگم…افتادم به غلط کردم … چه میدونم عذر خواهی و از این حرفها دیگه… یه دقیقه صبر کن…
این آدمس چیه؟…عجب  ستمیه!
اوکالیپتوس…جوون میده واسه سرما خوردگی…ببین اینو…این لباس رو پریروز خریدم…خوشگله؟
مرض داری یه همچین چیزی رو تعارف میکنی…همین شکلیه؟ کجا میخوای بپوشیش؟
مهمونی سحر … اخر همین هفته است .با هم  رفتیم خریدیم…اینطوری نگاش نکن کج سلیقه… خدا تومن پولشه…اصلا بده به من…چشه مگه؟
هیچی!…سحر دیگه کیه؟
همون دختره که گفتی چقدر خوشگله،تپله…جمعه ای اومدی اتاقمون.
هان همون که نوار عربی واست آورده بود. تازه با هم دوست شدید؟ ندیده بودمش قبلا
از اول این ترم اومده…اولاش اینقدر باهاش بد بودم…چندبار دعوامون شد…از بسکه گوشی رو اشغال میکرد…یه ریز با تلفن حرف میزد…بعد با هم رفیق شدیم…خیلی دختر ماهی…ماه
اونوقت مهمونی تو اتاقشه؟ واسه این رفتی اینهمه پول دادی؟
نه آی کیو…من واقعا ماتم تو چطوری دانشگاه قبول شدی…مهمونی خونه عموشه…عادل عمو…واسه سحر تولد گرفتند… البته تولدش که نیست…عموش میخواد راضیش کنه بره انگلیس عمل کنه… باور کن وقتی فهمیدم واسه این انقدر تلفن داره کلی شرمنده اش شدم… این عادل عمو یه آدم خرپولیه… من عکسهای خونشو دیدم…یه خونه خیلی بزرگ  تو نیاورون داره…مهمونی همون جاست.
چشه؟
روم نمیشه بپرسم. میترسم ناراحت شه. هم اتاقیش میگفت انگار سرطان خونی چیزی
عجب. خدا شفاش بده. حالا مگه پدر مادر نداره که عموش اینطوری دلواپسشه…اصلا چرا نمیخواد بره
چرا. اونا شهرستانند خب. بعد هم یه جورایی این سحر پیش عادل عمو بزرگ شده. مث دختر خودش میمونه… اصلا من چه میدونم …اصول دین میپرسیها
خیلی خب بابا…یه دقیقه صبر کن من برم دوتا کیک از اون دکه بگیرم و بیام…دهنم تلخ شده
سوسول…زود بیا
.
.
.
پیر شی مادر. دستت طلا… الی اون دختره رو ببین
کدومو؟
همون مانتو سفیده . نگاه، نگاه همون که شالش افتاد. از روبرو داره میاد…اینطوری نگاه نکن ضایع
خب… چیه؟
میخوام اینطوری آرایش کنم…خوبه؟
کجا؟

مهمونی دیگه . حلزون آی کیوش از تو بیشتره بخدا…فکر میکنی بهم بیاد؟
نمیدونم والله
زهر مار و نمیدونم.
تو که منو می شناسی، چرا می پرسی… چی میخونه؟سحر رو میگم، دانشکده ما که نیست.
نه فرانسه میخونه…
دیدم تو طبقتون آگهی زده بودند واسه ترجمه تخصصی متون. مال همین سحره؟ میدونی صفحه ای چند میگیره؟
نه بابا سحر بدبخت گرفتار مریضیشه کجا به این کارها می رسه طفلک خیلی از درسشم مونده…شاید مال زیبا باشه
این دارالترجمه ها پول خون باباشونو میگیرن. آخرشم غلط غلوط یه چیزی سر هم بندی میکنند تحویل میدن. من اون ترم…
الی من عکس مهمونیهاشونو دیدم…همه همینطوری اند. به نظرت خیلی جلفه؟
نگین تو رو خدا خفه شو دیگه …من هیچ نظری ندارم.
حسود حسود حسود
حسود عمته… هر غلطی دلت میخواد بکن
معلومه که میکنم با عمه بیچاره من هم کاری نداشته باش. فکر کردی مثل تو بدبخت میشینم تا یه …الهام تو اصلا میدونی من اگه بتونم یه آدمی مث امین تور کنم زندگیم چطوری میشه؟… سحر و امین تو یکی از این مهمونیها همدیگه رو پیدا کردند. نمیدونی واسش چیکار میکنه. تا هرشب با هم حرف نزنند خوابشون نمیبره… حالیته چی میگم؟
آشغالو ننداز روزمین… لطفا…اینهمه سطل آشغال اینجاست
د حالیت نیست دیگه…حالیت نیست…اگه میفهمیدی الان حال و روزت این نبود…با این سر و ریخت
تو به سرو ریخت من چیکار داری. موسی به کیش خود عیسی هم به کیش خود…گفتم که برو هر خاکی میخوای به سر خودت به ریز من و توخیلی وقته که در این موارد با هم حرفی نداریم.
کوفت…خیلی خری بخدا…ببین عزیز من من اگه دوسال دیگه برگردم شهر خودمون باید منتظر بشینم تا یکی از اون پسر عموهای گاومیشم پا پیش بذارن و زنشون بشم… تو هیچ میدونی اونا چطور آدمهایی هستند؟ نمیدونی دیگه… اصلا چه میفهمن زن چیه؟ یه کلفت میخوان که صبح تا شب بشوره و بسابه و براشون چندتا توله بیاره که در بهترین حالت یعنی اگه پسر باشن…میشن یه مف خورهایی لنگه باباشون…تو هیچی نمیدونی…هیچی
کسی مجبورت نکرده زن اونا بشی…این تویی که انتخاب میکنی
این تویی که انتخاب میکنی…بعضی وقتها دلم میخواد خفت کنم. تو فکر کردی من کی ام… تا برگردم شهر رو برام آب و جارو میکنند و یه نارنج طلا میدن دستم تا بندازم طرف اونی که دوستش دارم؟
تو خیلی بدبینی… آدم میتونی طرفشو بسازه.  زنای زیادی بودند که
ترکی حرف میزنم؟…تو بیا این سحر رو ببین…الان مریضه، حالا هر مرضی. ببین چطور نازشو میکشن که بابا بیا برو دوا درمون کن…اونوقت عمه من، یه مفلوکی مث من، مث تو، سرطان سینه گرفت…دوتا سینه هاشو برداشتند…پدرش تو شیمی درمانی دراومد…تمام موهای سرش ریخت…تو خیال میکنی دوروبریهاش چیکار کردند.خیال میکنی شوهرش چیکار کرد؟ میدونی چیا که بهش نگفتن…تو هیچی نمیدونی
بسه دیگه
زن بدبخت از سرطان نمرد که… از غصه دق کرد
داد نزن…چه خبرته.  تو خودتم نمیدونی دنبال چی هستی… همه چیز داره عوض میشه… تو نسل ما دیگه این خبرا نیست… تو خودت یه دختر درس خونده ای…مث مادرت نیستی که…… زنها دارند پیشرفت میکنند. حقشونو میگیرند… تو خیال میکنی به این راحتی یه فرهنگ عوض میشه؟آره من مث مامانم نیستم ولی تو مث مامانا حرف میزنی…
قربون آدم چیز فهم…باید فرهنگ و عوض کرد…ماها باید عوضش کنیم…طول میکشه ولی وظیفه ماهست
– اااااااااااااای خدا…اگه به فرض محال یه همچین روزی برسه من دیگه زنده نیستم چه برسه که بخوام شوهر کنم…اصلا ولش کن،تقصیر من بود که سر این بحث رو باز کردم…
اره…راس میگی…ولش کن…
الی میای بریم تو این پارکه یه کم الاکلنگ بازی کنیم؟
نخیر…خیلی وقته از سن این اداهام گذشته…تازه من خیلی خسته ام
دو قدم راه اومدی جونت داره درمیاد…همینه که اینقدر چاق شدی
آره واقعا…دوقدم راه!
من میرم یه سر میخورم و میام
نگین…این اداها چیه… وایسا نگین
الان میام
واقعا جات همینجاست…دختره ی خل و چل
نمیای؟
نخیر… دراز علی بیگ  تو دو برابر این سرسره ای… بچه مردم رو له کردی
چقدر غر میزنی …
سوت نزن بی آبرو…
.
.
.
اومدم… میخواستم یه دور دیگه هم برم. گفتم میشینی وسط پارک گریه میکنی…الی وایسا منم بیام دیگه…الهام
تو چته نگین؟
من هیچی … تو انگار یه چیزیت میشه. راستی الهام جونم، الهام قشنگم
زهرمار…این اداها رو درنیار…چی میخوای باز
بداخلاق… پنجشنبه اون کفش سفیدهاتو لازم داری؟
نه، بیا بگیرشون…
-الهی من قربونت برم.بذار یه ماچت بکنم
اه ولم کن دیگه
بیا خوش اخلاق… اینم خوابگاه که اینقدر هول میزدی بهش برسی برو اینقدر بخواب تا جونت دربیاد…
کارت همرات هست؟
کارت واسه چی؟
چه میدونم.چند روزه از این در که بیای کارت مبینند
از من نمیبینند آبجی

 

نیومدی کفشارو بگیری واست آوردم…نگین…هوی نگین، خوابی؟ دیرت نشه
نه
بلند شو خوابالو…ساعت سه شده… نمیخوای یه دوش بگیری…
نه
زهر مار…چته؟ روتو اینور کن ببینمت. بچه ها کجان؟…گریه کردی خره؟ چی شده؟ از دست من ناراحتی…
نه
–         ای بمیری… بگو چه مرگته دیگه…ببین من به حرفای اون روزمنو خیلی فکر کردم…تو راس میگی… من شرایط تو رو درک نمیکنم…تو لیاقتت بیشتر از این حرفاس…
.
.
.
الهی قربونت برم…چته؟ چرا گریه میکنی؟ این چه قیافه ایه…با بچه ها دعوات شده؟
–         هیچی … ولم کن
چی چی رو ولم کن…امروز نمیخواستی بری مهمونی؟ سحر کجاس؟ باهم نمیرید
سحر رو بردن
کجا بردن…خب تو چرا نرفتی؟…کشتی منو بگو چته دیگه…با تواااااااااااااام…بردنش بیمارستان؟ حالش بد شده؟
گرفتنش…با عادل عموش… پلیس اومده بود اینجا…توخوابگاه…خانم رضایی هم بود…گفتند تکلیف تو رو هم روشن میکنیم…الهام من بر نمیگردم خونه…اگه از خوابگاه محرومم کنند…کارتمو گرفتند
مگه چیکار کردی؟ مث بچه آدم حرف بزن ببینم… دماغتو پاک کن
–         بخدا هیچی…بخدا هیچی…الهاااام
چرا بردنش؟ نترس…عموش مواظبشه…طوری نمیشه
–         عموش نبود که…
–         پس چی…
–         عموش نبود که…مریض نبود اصلا…
تو رو خدا نگین…خب خدا رو شکر که مریض نبوده…همه چیز درست میشه…
بچه ها میگن می برنت پزشکی قانونی… بخدا من هیچ کار نکردم الهام…من فقط
چرا مث بچه ها شدی … این اداها چیه…اصلا هیچی نگو…

 

خانوم رضایی گفت حامله است…

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s