آیا فلسفه بخوانیم؟


الف– «آیا فلسفه بخوانیم؟» این سوالی است که دانشجوهای فلسفه زیاد با آن مواجه میشوند. ازسوی دوستان و آشنایان گرفته تا بغل دستی شان در اتوبوس هنگامیکه دارند کتابی فلسفی ورق می زنند، یا در تاکسی بعد از صحبت با تلفن، یا در کافی شاپ زمانیکه با دوستشان بحث می کنند و یا از جانب کسانیکه از طریق دوستان یا اینترنت با آنها تماس میگیرند ممکن است در مقابل چنین سوالی یا سوالاتی شبیه به این قرار بگیرند. به نظر من فلسفه خواندن کار خیلی خوبی است و فرد باید انسان  بخت‌یاری باشد که در این دوره و زمانه وقت و علاقه کافی برای مطالعه فلسفه داشته باشد. مطالعه آزاد فلسفه اگر با خواندن مختصری تاریخ فلسفه و سپس،به فراخور علاقه و اطلاعات شخصی، پیگیری آن با متون اصلی فلاسفه انجام شود تجربه نابی است که فکر نمیکنم  هرگز از بدست آوردن آن پشیمان بشوید…اما
اگر منظور از فلسفه خواندن، خواندن رشته فلسفه(محض/غرب) در دانشگاه‌های ایران و در شرایط موجود باشد، به نظر من بزرگترین اشتباهی است که در عمرتان انجام خواهید داد و حتما،دیر یا زود،از انجام آن پشیمان خواهید شد. البته من از نگاه شخصی خودم و از منظر یک دانشجوی معمولی(و نه نخبه، و نه خاص و متفاوت با همه کسان دیگر، و نه نظرکرده، و نه کسی که پیش از ورود به دانشگاه آشنایی چندانی بافلسفه داشته است) حرف می زنم. از نگاه کسی که از پشت میز مدرسه وارد کلاس های فلسفه‌ی دانشگاه شده و شش هفت سالی از عمرش را به آمد و شد در راهرو های گروه های فلسفه دانشگاه های مختلف گذرانده است.
ب– اصلا نمیخواهم بگویم کسانیکه دنبال فلسفه هستند دقیقا نمیدانند فلسفه چیست. فرض میکنیم که می دانند. میدانند که چرا میخواهند فلسفه بخوانند. فرض میکنیم که می دانند فلسفه چیست و با عرفان و کلام چه تفاوت هایی دارد و دنبال چهار تا اسم و دوتا سخنرانی داغ سیاسی سراغ فلسفه نیامده اند، فرض میکنیم در جستجوی خدا سراغ فلسفه را نمیگیرند و فرض میکنیم که فکر نمیکنند برای دفاع از دین و مبارزه با غرب بیایند فلسفه بخوانند میتوانند با زبان خود غربیها پوزه ی آنها را به خاک بمالند. فرض میکنیم که مید‌انند چه میخواهند و مطمئن هستند برای پاسخ به آن باید به سراغ فلسفه بروند و لابد می دانند که فلسفه به آنها نشان خواهد داد که پاسخ آنها همانا بی پاسخی است و باز هم میخواهند فلسفه بخوانند.
ج– بیایید فرض کنیم که علاقمند مذکور آدم بسیار باهوشی است و چون علاقمند است پس از قضای بد روزگار سر و کارش به گروه های فلسفه نیفتاده است. فرض کنیم علاقمند مذکور توانایی این را دارد که اگر در تهران نیست به تهران بیاید و میتواند شرایط «جان-کاه» زندگی خوابگاهی را تحمل کند، ضمن اینکه به اندازه کافی فرصت دارد که ده/دوازده سال از بهترین سالهای عمرش را اجبارا صرف حضور در کلاس هایی بکند که در بسیاری موارد … فرض کنیم این بخت و پشتکار را داشته باشد که سر کلاس های اساتید خوب فلسفه در دانشگاه های مختلف حاضر بشود و از محضر تمامی آنها استفاده کند و در کلاس های جاهایی مثل انجمن حکمت و موسسه صراط  هم شرکت کند و خلاصه حسابی کسب فیض کند. فرض کنیم با این همه مشغله و از این دانشگاه به آن دانشگاه رفتن فرصت مطالعه زیاد هم دارد و و میتواند خلاف جهت رودخانه آموزش فلسفه در ایران بجای تاریخ فلسفه خوانی صرف به مطالعه متون دست اول فلاسفه بپردازد و با استفاده از شروح مختلف از آرا یک یا چند فیلسوف سردربیاورد. فرض کنیم که این علاقمند کوشا به یک یا چند زبان خارجی هم تسلط داشته باشد

د– فرض کنیم این علاقمند با اینکه خیلی با هوش است اهمیتی نمیدهد که دور و برش چه میگذرد، منظورم در دنیا و یا در کشور نیست، منظورم در همین گروه های  فلسفه است، فرض کنیم آنقدر فهمیده است که تنها به «ما قال» توجه دارد و برایش مهم نیست «من قال» خود چه میکند، ما فرض میکنیم که این علاقمند  به آن نوع فلسفه ای علاقه دارد که کاری به کار این دنیا و «مافیها» ندارد و فلسفه را دوست دارد چون دوستدار دانایی است و الحمدلله دانایی هم دقیقا همان چیزی است که به هیچ کس و هیچ کجا کاری ندارد! فرض میکنیم اگر به مسائلی در حوزه فلسفه اخلاق یا سیاست علاقمند است اینقدر خویشتندار هست که بتواند بجای خرد کردن اعصاب خود و دیگران یکی/دو دهه سکوت کند و بفهمد به او ربطی ندارد که ……………..رها کنم
بیایید فرض کنیم که این علاقمند  از تمکن مالی کافی برخوردار است، آنچنانکه میتواند تا آخر عمر بدون هیچ درآمدی زندگی کند. اگر دختر است میتواند ازدواج نکند و اگر پسر است و احیانا قصد ازدواج دارد میتواند خانواده اش را اداره کند، یا میتوانیم فرض کنیم که حاضر است برای عشق به فلسفه همچون اسپینوزا با تراشیدن عدسی روزگار بگذراند یا مثل مارکس دست نیاز بسوی این و آن دراز کند
ه– فرض میکنیم که این علاقمند اهمیتی به دیگران نمی دهد و این امکان برایش فراهم است که جدای از دیگران و بدون دخالت آنها در زندگی اش روزگار بگذراند، این علاقمند توانایی ایستادگی در مقابل طرد از خانواده و اجتماع را دارد و هیچ عنایتی به این دنیای فانی و مادی و زیر و زبرها و لذتها و رنج هایش ندارد. فرض کنیم این علاقمند دور همه اطرافیان و خوشی های دنیا را قلم گرفته است و حاضر است از آنها بگذرد، فرض میکنیم این علاقمند بتواند از جریان های جدید در فلسفه اطلاع حال کند و بتواند علی رغم فقدان هرگونه پشتوانه و سابقه ی فکری، فلسفی و مادی و معنوی در این کشور حرفهایی برای زدن پیدا کند. فرض کنیم این آدم جسمی از آهن و روحی از فولاد دارد که در مقابل تمام تهمت ها و تحقیر ها و حتی تهدیدها مقاومت میکند، فرض کنیم  که در جایی خارج از فضایی که در آن تنفس میکنیم، به آن درجه از بلوغ فکری و اخلاقی رسیده باشد که حرمت و جرات اندیشه را بشناسد و از نقد کردن و نقد شدن نهراسد و در دام نخوت و غرور نیفتد. فرض کنیم مرعوب جو زمانه نشود و هرگز در مقابل این نابسامانی ها همرنگ جماعت نشود و یا حتی وا ندهد.
و– من پیشنهاد میکنم یک همچین آدمی حتما فلسفه بخواند

Advertisements

3 دیدگاه »

  1. سعید said

    فلسفه بخوانید نه در دانشگاه به ویژه در ایران،من که رفتم ارشد را رها کردم آزادی را نفس کشیدم،همکلاسی عزیز از مطلب واقع بینانه ات ممنون

  2. دنیایی said

    مریم عزیز اتفاقی از اینجا سر در آوردم گفتم بگویمت که جانا سخن از زبان ما می گویی

    برقرار باشی و بی قرار

RSS feed for comments on this post · TrackBack URI

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s