Archive for نوامبر, 2010

خواب تعبیر کتاب

اولین بار دوازده سیزده ساله بودم که مزه مطالعه یک کتاب خوب را چشیدم. اسمش را بگویم خنده تان می گیرد ولی اولین کتاب جدی و غیر داستانی بود که آن زمان مطالعه کردم و به ذائقه کتابی من واقعا خوش آمد. از همان موقع خواندن رمان و کتابهای داستان را کم کردم و دنبال کتابهایی می گشتم که بعد از تمام شدنشان همانطور سرخوش بشوم و احساس کنم که سنگین شده ام و دلم بخواهد عوض بیداری شب قبل، تمام روز را بخوابم. این خواب که می گویم یک نشانه خیلی مهم بود …از همان موقع این عادت در من به وجود آمد که اول آخر کتاب را می خواندم تا ببینم چه مزه ای است و ارزش خواندن دارد یا نه.

بعدها که رفتم دانشگاه و شروع به خواندن کتاب های فلسفی کردم این عادت از سرم افتاد. کتابها را از اول تا به آخر باید دقیق می خواندم و حاشیه نویسی می کردم. اگر جایی را خواب آلود یا بی تمرکز می خواندم به تنبیه خودم از یک صفحه قبل شروع می کردم به بازخوانی و لذت می بردم از این عادت شاید ناپسند که خستگی، ذوق زدگی، مخالفت، عصبانیت یا نظر خودم را در حاشیه کتاب بنویسم، مارکر بکشم توی کتاب، بعضی جمله ها را بالای صفحه یا صفحات اتفاقی دیگر تکرار کنم یا نقاشی بکشم توی کتابها. خوش منظره نیست و اعصاب/تمرکز خواننده بعدی را به هم می ریزد ولی عوضش کتاب زنده می شود و از آن خود آدم…تاریخ خودت را می دهی به کتاب…وقتی هجده ساله بودی، وقتی بیست ساله بودی، وقتی بیست و پنج ساله شدی و…همینطوری در حاشیه ثبت می شوی و به تاریخ کتابهایت می پیوندی.

تازگی ها ولی اغلب کتابها و فیلم ها را در همان فصل های اول یا نصف و نیمه رها می کنم. از آن تعهد سفت و سخت به تمام کردن و بستن کتاب و چشیدن لذت خواب عمیق بعد از آن هیچ نمانده است. فرقی نمی کند داستانی باشد یا فلسفی. آنجایی که نویسنده طرح مسئله/مقدمات داستان را تمام می کند، سفره کلامش را میچیند، دقیقا همان جا، همان جا که می خواهی شروع به خوردن کنی باید کتاب را ببندی، {فیلم را قطع کنی}…خود کتاب به آدم میگوید آنجا کجاست، همان جا که دل و روده همه چیز ریخته بیرون…آنجا که نویسنده نخ و سوزنش را بر می دارد، همان جا باید کتاب را بست و اگر بشود چرتی زد …

Advertisements

Comments (6)

به همین سادگی!

الف– خواب آلود از اتاق بیرون می آیم و دنبال دمپایی می گردم که چشمم می افتد به روزنامه پشت در اتاق بچه ها و عکس آقای رییس جمهور بالای صفحه اول، یک لحظه می ترسم…چشمهایم را چند بار به هم می زنم تا تصویر صاف بشود و ببینم چه خبر شده که می خوانم رییس جمهور ایران گفته :» باید سن ازدواج را برای پسران به حدود 20 سال و سن ازدواج برای دختران به حدود 16 الی 17 برسانیم.» نفس راحتی می کشم و خدا را شکر میکنم که دمپایی پیدا شد.

مدتی است اخبار و آمارهای منتشر شده اوضاع و احوال خانواده ها در ایران را در وضعیت نارنجی گزارش می دهند…آمار قتلهای ناموسی، افزایش قتل های خانوادگی که هشتاد درصد آنها بدون برنامه ریزی است، افزایش شوهر کشی، وضعیت اسفبار خشونت های خانگی، افزایش آمار طلاقهای رسمی، افزایش آمار خیانت و روابط موازی، آمار تکان دهنده ای از طلاق های عاطفی و…کاری به صحت و سقم این آمارها ندارم. اینکه مثلا چطور در ایران می شود آمار طلاق عاطفی را بدست آورد یا اطلاع درستی از میزان خیانتها و روابط موازی داشت و اینکه اگر آماری درستی در دست هست، آنچه منتشر می شود چقدر به واقعیت نزدیک است و اصلا چرا دارد منتشر می شود و مقدمه یا موخره ای بر چه چیزهایی قرار است باشد و اصلا چقدر می شود روی خوب یا بد بودن یا درست و غلط بودن این چیزها نظر داد…اما نمی توان منکر روی دادن تغییر عمیقی در حوزه خانواده و آسیب های فردی/عاطفی و اجتماعی ناشی از آن شد… در یک جامعه ای که همه متخصص همه چیز هستند طبیعی است که رییس جمهور هم تلاش  کند راهی برای برون رفت از این «بحران» وسیع و پرشاخ و برگ پیدا کند.

ب–  روابط انسانی، نقش آدمها و جایگاه آنها، تعریف آدمها از خودشان و حقوق و تکالیفی که برای خودشان متصور هستند عمیقا دستخوش دگرگونی شده است. به نظر می رسد جامعه ما دچار نوعی درهم ریختگی شده. هر تغییر لاجرم آسیب ها و مشکلات خودش را دارد که در مورد خانواده، با خروج این مشکلات از حوزه خصوصی و گسترده شدن آن در حوزه عمومی همه، اعم از طرفداران تغییر و تحول و یا حامیان بازگشت به گذشته ی به زعم آنان مطلوب، را  به جنب و جوش واداشته است.

نخستین راه حل ساده اندیشانه برگرداندن چرخ جامعه به گذشته ای است که مشکلات یاد شده وجود نداشته اند یا اینطور عریان  خودنمایی نمی کرده اند…باید به عقب برگشت، باید زهد ورزید و قناعت کرد، باید در سن پایین ازدواج کرد، مرد باید بزرگتر و باسوادتر از زن باشد تا هم کنترل کننده باشد و هم زمان بیشتری از طرواوت جسمی زن بهره ببرد. زن باید مهربان و مطیع و سربه زیر باشد و مرد باید نان آور و رییس و مراقب خانواده باشد و برای پرهیز از هرگونه اختلاف حرف آخر را بزند و غائله را ختم کند. زنها به بهانه های واهی مثل  آمادگی ازدواج نداشتن و یا ادامه تحصیل نباید از ازدواج در سن کم که برای آنها ارجح است خود داری کنند و قس علیهذا.

ج– از سوی دیگر کسانی معتقدند که باید از تجربیات سایر جوامعی که از این مسیرها عبور کرده اند عبرت گرفت و با تغییر فرهنگ، قوانین و سنت ها شیوه دیگری از زندگی را برگزید. افزایش بدنه جوانان تحصیل کرده در جامعه ما، مشکلات اقتصادی، ورود الگوهای متنوع زندگی، سرازیر شدن پاره از اطلاعات موثق و ناموثق بیولوژیکی/روانشناختی/ حقوقی/ فرهنگی و… توسط رسانه های مختلف، همگی به فراگیری این ایده کمک می کنند که باید از نو متولد شد. برابری انسانها را به رسمیت شناخت، الگوهای مختلف زندگی را هم. باید به بازتعریف نقشها دست زد، باید به انسان، تنوع طلبی او، نیازهای زیستی و روانی اش به دید احترام نگریست و با بهانه هایی نظیر سنت، مذهب و اخلاق او را سرکوب نکرد. باید قوانین را از نو تعریف کنیم و از الگوهای جهانی برای این بازتعریف کمک بگیریم و مانند آن.

چندی پیش بی بی سی فارسی برنامه ای تحت عنوان طلاق یا چیزی شبیه به این عنوان داشت که مهمان آن، خانم مهرانگیز کار، در پاسخ به چاره جویی مجری درباره نارضایتی هم زنان و هم مردان از قوانین نابرابر موجود اعم از طلاق و حضانت و مهریه و نفقه و … گفت: «خیلی ساده است» باید قوانین را تغییر بدهیم و از الگوهای تجربه شده در غرب کمک بگیریم!

د- افراد زیادی هم بنا به ادعا به دنبال راه های میانه هستند و تا این اندازه ماجرا را ساده نمیبینند. هر پس زمینه ذهنی که داشته باشند به این امر واقف هستند که خوب یا بد چرخ زمان به عقب باز نخواهد گشت. آدمها، انتظارات، حقوق، تکالیفشان و توقعشان از زندگی و باورشان از هستی دیگرگون شده است. اما معتقدند مذهب یا اخلاق استخوانهای زندگی انسان به مثابه انسان هستند ولو اینکه روح سرکش زمانه چیز دیگری را اقتضا کند و می دانند که تغییر قوانین یک اجتماع  اصلا»ساده» نیست و از آن دشوارتر تغییر الگوهای فرهنگی و سنتی یک جامعه است و در عین حال، در بهترین حالت، نگران مطلوب بودن آن الگوها هم هستند. اینکه حقیقتا نمی شود با تغییر «قوانین» ازدواج از مرد ایرانی توقع داشت وظایف سنتا زنانه را نیز انجام دهد و از زن ایرانی انتظار داشت که در جامعه ایرانی و با ساختار اجتماعی/سیاسی/اقتصادی مردسالار آن وظایف سنتا مردانه را هم به عهده بگیرد و اینکه ما اگرچه از دریای واحدی از اطلاعات تغذیه میکنیم اما ریشه در خاکهای متفاوتی داریم و قس علیهذا. پس باید درجستجوی «راه های میانه» بود.

این نگاه گرچه ساده بینی گذشته را ندارد، اما مثل همه دیدگاه های التقاطی مشکلات فراوانی دارد. خیلی جاها الزاماتی دارد که با پیشفرضهایش نمی خواند. ناسازگار است و دربسیاری موارد تیرش به سنگ می خورد و پایش می لنگد، گاهی بخاطر مصالح در دام سنت فرو می غلطد و گاهی تنها نگاه مدرن میتواند پاسخگویش باشد و همزمان با هر دو می جنگد؛ دو نظام پیش تر یادشده دست کم با خودشان هماهنگ هستند اما این نگاه برزخی نه با خودش هماهنگ است، نه با خانواده به سبک ایرانی و نه با خانواده به سبک غربی.

ه- خانواده و مشکلات آن درگیر شبکه پیچیده ای از عوامل مختلف است که بسته به تعداد آدمهای درگیر در رابطه ها متنوع و متفاوت است. نگرانی زمامداران و مصلحان کاملا بجاست اما در جامعه امروز نمی توان درمورد ارتباطی تا به این حد قائم به افراد و احساسات و رفتارها و توقعاتشان نسخه واحدی پیچید و الگوی واحدی ارائه داد. یک چیزهایی باید در جامعه ایرانی تجربه بشود، ناگزیر از مشکلات و هزینه های سنگین فردی و اجتماعی اش و یا حتی تاثیر سوء اش در نسل های بعدی…شاید تنها اقدامی که هم افراد یک جامعه و هم مدیران دلسوز آن می توانند انجام دهند مدیریت مسائل در جهت به حداقل رساندن نتایج ناگواربرای قربانیان این تجربه ها باشد.

برای اطلاعات بیشتر

احمدی‌نژاد: سن ازدواج باید برای دختران 16 و پسران 20 سال باشد

ازدواج دختران اسير گردابي به نام «تحصيلات «

ریشه‌های سکس در ماقبل تاریخ

کتاب فاجعه خاموش (قتل های ناموسی در ایران) – نوشته پروین بختیارنژاد

 

 

Comments (5)

تاملی درباب عصیان

الف– دور نیست آن روزهایی که عصیانگران انگشت نمای خاص و عام بودند و روایت سرگذشتشان اسباب غیبت و نقل سرانجامشان آینه عبرت سایرین بود.عصیان و گردنکشی در مواجهه با آنچه رایج و مرسوم است پدیده ای نادر بود که عصیانگر را کانون توجه قرار میداد و عموما باعث مجازات و طرد او می شد. پاره ای ازگردنکشان و عصیانگران بعدها با نگاهی مثبت مورد بازخوانی قرار می گرفتند اما کمتر عصیانگری بود که میتوانست در عصر خودش و حتی میان همقطارانش تشویق شده و یا حتی موجه جلوه کند. امروز اما عصیان هم وضعیتی متفاوت یافته است. عصیان تشویق و ترویج میشود و عصیانگران مورد توجه و تحسین قرار میگیرند. عصیان بر هرآنچه پیش از این پذیرفته بوده است، حال در میان جماعتی اندک یا پرشمار، مورد ستایش است. سابق بر این اگر جوانی از «راه درست» که بر همگان آشکار بود منحرف می شد، مایه مذمت و پند همگان بود اما امروز زیاد می شوی که پدر یا مادری زیر لب بگویند:» من خودم هم جوان دارم، می دانم چه می کشد!»، از برکات اخلاقی اش که بگذریم این فراگیری عصیان از پدیده ای نادر به امری شایع با ما چه می کند؟

ب– در این تغییر جایگاه عصیان از پدیده ای نادر و کم ضرر به پدیده ای شایع و هراس انگیز عواملی درونی و بیرونی، سیاسی و اجتماعی، فرهنگی و رسانه ای فراوانی دخیل هستند که گریز ناپذیر می نمایند. عصیانی جوان، پر انرژی، کور و دامنگیر که چون جوان و پرانرژی است ویرانگر است و چون کور است درکی از حفظ پاره ای مصالح گذشته برای بازسازی آینده ندارد که اصلا آینده برایش بی معناست، با قدرت تمام گذشته را ویران میکند و چون تشویق میشود جری تر به خشکاندن ریشه هایش کمر می بندد- بی توجه به آسیبی که همزمان به خودش می رساند- که خود را قهرمان نبرد برای رهایی می داند- و بی توجه به اینکه این رهایی برای در امان ماندن خودش و جامعه ای که در آن زندگی می کند نیاز به بندهایی دارد که از دل این قبیل نابودگری نسنجیده و بی ضابطه بیرون نخواهد آمد.

ج– تفاوت تحسین می شود و هزاران آدمی که تلاش کرده اند تفاوت هایشان را به نمایش بگذارند و به مدد فضاهای دنیای مدرن  دیده هم می شوند، خود را قهرمانان تنهایی فرض میکنند که اهمیتی ندارد اگر قربانی رهایی ذهن و جسم «انسان» بشوند. به نظر میرسد خیل عصیانگران امروز عمیقا دچار خودفریبی هستند و تایید ها به آن دامن می زند… تایید هایی که کم یا زیاد گرد هر سنخ عصیانی هست. اما آیا این عصیان  خودش و آرمان/بی آرمانی خودش را نقض نمی کند؟ آیا جریان عصیان از آغاز تا به انجام، با خود و نتایجی که همراه می آورد، با آرمان / بی آرمانی خودش هم خوان است؟  در قبال آنچه برای خود/دیگری نابود می کند به چه بود یا نبودی کمک کرده؟

د– عصیان فراگیر، انگار عصیان را هم از معنا خالی کرده است. وقتی همه عصیانگر باشند، آنهم علیه چیزهایی که عموما درک صحیحی از آن ندارند، حتی تاثیر عصیان را هم از میان می برند. عصیان تقلیل یافته و توفیقش در کسب تحسین به قیمت ابتذال آن، برای تداوم تحسین، تمام شده است. فراگیری عصیان مبتذل و کور به امنیت زندگی و اجتماع و رواط انسانی ضربه می زند و خودبخود، خود را در مقابل نهاد نیرومند و پر سابقه ای قرار می دهد که نه تنها بسادگی تن به نابودی نمی دهد، که مصلحت هم آن است که ندهد، بخاطر گستردگی و وسعتش، به مثابه خطر جدی ارزیابی شده و جنگی تمام عیار و بدون برنده را طلب خواهد کرد …جنگ ناگزیر ما علیه ما.

 

این یاداشت قبلا اینجا منتشر شده است

پ.ن: منظورمن از عبارت عصیان در این نوشته هر نوع مخالفت آشکار و تمام و کمال با ارزشهای عرفی است. کردنکشی علیه سنت به معنای چیزی که رسوب کرده است، آن چه مشمول مرور زمان شده و مرور زمان آن را متصلب و سخت و سفت کرده. در این یاداشت من قصد مطرود دانستن عصیان را نداشتم بلکه فراگیری آن را نقد کرده ام که هم موجب به ابتذال کشیده شدن خود عصیان و هم مایه فراهم آمدن برخوردهای شدید از جانب سنت که تمامیت خود را در خطر میبیند شده است. در مورد مصادیق می توان به خیلی جاها در فضاهای مجازی، از وبلاگنوشته ها تا شبکه های اجتماعی تا سایت هایی مثل بالاترین و در فضاهای حقیقی میتوان به دنیای نوجوانان این عصر، تفکرات و رویاهایشان نگاهی انداخت… مصادیق عصیان به ابتذال کشیده شده کم نیست

 

نوشتن دیدگاه

تحقیر مسئله، تشخیص مسئله

الف– روزها بهانه هایی هستند برای برجسته کردن مسئله ها وگرنه چه فرق میکند که هشت مارس باشد یا نُه دی یا بیستم جمادی الثانی، روزها همه مثل هم هستند، گوشها و چشم ها قرار است تیز بشنوند روی یک مسئله؛ بهانه ها  میتوانند ملی، مذهبی و یا جهانی باشند؛ و «زن» آن «دیگری» است که قدر مشترک این روزهاست، همزمان دیگر بودگی اش نقد و هم البته به رخ میکشند. کم یا زیاد، بنا به رسم یا تعارف، معمولا هم  صحبت از حقوق زنان، شخصیت و جایگاه انسانی شان و در مجموع مطالبات برابری خواهانه آنها ست. صحبت از ستمی که تنها به سبب تفاوت در«جنسیت» بر زنان می رود و صحبت از راه های رهایی. بر سر این نکته که زنان مسئله های خاص خودشان را دارند تنها از آن جهت که زن هستند، کمتر اختلاف نظر وجود دارد. مشکل آنجاست که سخن از راه حل های افراد و دیدگاه های متفاوت به میان می آید. طبیعی هم هست که هر دیدگاهی، هر چند صادقانه، در مرحله نخست تحت تاثیر سلطه مذکر و به موازات آن تحت تاثیر سلطه غرب (در مفهومی وسیع) به عنوان خاستگاه جنبش ها و نظریه پردازیهای زنانه نگرانه است. دشواریهای عملی و نظری فراوانِ پیش رو باعث میشود که بپذیریم رهایی از این هر در آینده های نزدیک ممکن نخواهد بود، شاید تنها راه مراقبت دائمی ذهن و زبان با علم به این عینک گریزناپذیر باشد.
به هر روی مسئله ای که در این یادداشت قصد اشاره به آن را دارم نه موانع تئوریک نزدیک شدن ما به فمینیسم که ضعف های نظری است که ما را در «کشف» مسائل زنان ایرانی تحت تاثیر قرار داده است. یکی از مشکلات بزرگ فمینیسم در کشورهای غیر غربی و در ایران امروز تاثیر پذیری یکجانبه از نظریات، ایده ها و آرمانهای فمینیسم غربی است. جستجو برای یافتن و شرح مسائل زنان ایرانی حلقه مفقوده است که معمولا تحت تاثیر دانش آموختکی فمینیست های ایرانی در مکاتب غربی مغفول واقع شده است. حتی آنجا که بحث از زن شرقی/جهان سومی به میان می آید نگاه ها سراسر غربی و تحت تاثیر همان سنت فکری به صورتبندی مسائل می پردازد. یک دست دیدن و یک پارچه کردن مسائل و مشکلات زنان است که اگرچه در دهه های اخیر مورد نقد نظریه پردازان فمینیست اعم از  شرقی و غربی قرار گرفته است اما همچنان تحت سلطه بلا منازع فمینیسم غربی به سر می برد.
ب– با این وصف،مسئله زنان در ایران عمیقا از ضعف تئوریک رنج می برد. عمده تلاش فعالان زن متوجه رفع پیامدهای ناشی از مسائل زنان است با مختصر پیشفرض نظری که معمولا از تئوریهای فمینیستی غربی وام گرفته شده است. این سرمایه اگرچه بدون تردید حجم عظیمی از تجربیات و تلاشهای عملی و نظری زنان غربی را در اختیار ما قرار میدهد، اما حقیقتا نسبت به زن«های» جهان سومی و مسائلشان نابینا است، حتی تلاش های نظری معاصرِ زنان در حوزه فمینیسم جهان سوم هم از مرحله شعار فراتر نرفته و در حد نقدهای محکم اما بدون پیش- نهاد هر گونه جایگزینی باقی مانده است. طبیعی است که اقدام به طرح نظر در حوزه زنان، بدون داشتن پشتوانه های فکری کافی کار بسیار دشواری است. نظریه ها به سادگی تولید نمیشود، همچنین نیاز به تلاش برای یافتن نگاهی داخلی تر به معنای بی نیازی از بکار گیری میراث دو قرن مبارزات زنان غربی نیست، اما پیش از آن ما نیازمند کشف مسئله و شرح آن برای خودمان هستیم. مسائلی که زنان بماهو زن با آن درگیر هستند و مسائل منطقه ای و قومی زنان مختلف، اگرچه مستقیما با یکدیگر در ارتباط هستند و مشترکات فراوانی دارند اما از زمین های ناهمگون  ریشه گرفته اند و میوه های متفاوتی به بار آورده اند.
ج– نگاهی گذرا به مجموعه اقدامات و تولیدات فمینیستی در ایران امروز و ناکامی آن در میان توده زنان ایرانی،به رغم سابقه  طولانی، این نکته را پر رنگ تر به رخ میکشد که جریان فمینیستی داخلی قادر به برقراری ارتباط با بدنه زنان ایرانی، جلب اعتمادشان و همراه کردن آنها با خود نشده است. این عملکرد بد میتواند حاصل  ضعف های فراوان مادی و معنوی در میان کسان و گروه هایی باشد که نام فمینیست بر خود نهاده اند یا دغدغه های زنانه نگر دارند، به نظر می رسد ضعف ما در گوش فرا دادن به مسائل زنانمان، ناتوانی از نزدیک شدن به زنان ایرانی و کشف مسائلشان و برسی یک کاسه تمام بازنمودهای رنج زنانه، تحت مقوله هایی که فمینیسم غربی در اختیارمان گذاشته است باعث شده که همچنان در حد دنباله رو شعارهای فمینیسم  غربی باقی و از نفوذ به ذهن و زندگی زن ایرانی بازبمانیم.
از آغاز تا کنون شکاف عمیقی میان زنان موسوم به فمینیست در ایران و بدنه زنان ایرانی وجود داشته که کمابیش برجای خود باقیست. تلاش های متمادی زنان فرهیخته و روشنفکر ایرانی برای بسط شعارهای برابریخواهانه در لایه های مختلف اجتماع همچنان نا موفق باقی مانده است. شاید گام نخست در یافتن مسائل خاص زنان ایرانی است که اگرچه بی ربط به مسائل خواهرانشان در سراسر دنیا نیست اما مختصات خاص خودش را دارد. متاسفانه گاهی حامیان حقوق زنان در ایران بجای تلاش برای نقب زدن به عمیق مسائل زنان ایرانی اقدام به مسئله تراشی برای آنها، در ضل مسائل کلان مطرح در میان نظریاتِ غربیِ زنانه نگر، که شاید تا حدی تحت تاثیر آموزش غربی آنان مسائل خود آنها را نیز پرداخته باشد، میکنند و پس از آن با فریاد « وااسفاه » در تلاش برای احقاق این حقوق پایمال شده  بر می آیند.
د– به نظر می رسد تا زمانیکه یک همت جدی برای  کشف و بازیابی مسائل منطقه ای ما، ابزارها و راه های نفوذ در لایه های مختلف زنان ایرانی، با همه پراکندگی قومی و جغرافیایی شان، و تشخیص دغدغه ها بجای تحقیر آنها، وجود نداشته باشد این جریان پایگاه محکمی درمیان زنان نخواهد یافت و همچنان محکوم به شکست، تمسخر و در حاشیه ماندن است. فمینیست های ما نیاز دارند که درکنار دل سپردن به ندای آزادیبخش زنان به زمزمه های آرام، تحقیر شده و سرکوب شده زنان از طبقات و اقشار مختلف اجتماعی هم گوش پسپرند تا در فرمولبندی منطقه ای «مسائل» کامیاب باشند، دانستن تئوریهای غربی گرچه لازم اما به هیچ روی کافی نیست. فمینیست های ما نیاز دارند که خود شخصا و نه از پشت منظریاب  تئوریهای « آنها » درباره « ما »، به سراغ منابع دسته اول که همان زنان در لایه ها و طبقات مختلف جامعه هستند بروند. باورهایشان را بشنوند و بجای طرد و تحقیر و رد آنها در سایه آموخته هایشان، تلاش کنند تا نخست مسئله زن ایرانی را فرمولبندی کنند، از آنها بیاموزند و سپس با توجه به باورها و نهادهای تاثیر گذار بر زنان تلاش کنند تا تغییر را نه فقط از کانال قوانین که از خود، و از پشت نگاه های زن و مرد ایرانی آغاز کنند.

نوشتن دیدگاه

تغییر ذائقه مذکر و…

الف– شاید برخی فمینیست ها را خوش نیاید که بی شوهری را”درد” بخوانیم و معتقد باشند که شوهر خود درد است. من نمیگویم شوهر درمان درد است اما معتقدم که بی شوهری در جامعه ما درد بزرگی است. صرف نظر از نیازهای جسمی و روحی که احتمالا مهمترین دلیل ازدواج هستند، نه فقط ماندن در خانه پدر برای بسیاری از دختران ما دشوار و پر رنج است که حتی زندگی مستقل هم، در صورت فراهم بودن شرایط مالی و فرهنگی و اجتماعی، با مشکلات فراوانی روبرو است. بزرگترینش عدم امینیت اجتماعی است و چشم هایی که همه جا دنبال یک دختر تنهاست: چشمهای کنجکاوی که هر سخن و رفتار و کردار او از زاویه تجردش معنا میکنند، چشمان نگرانی که حضورش را تهدیدی بر امنیت اخلاقی جامعه میدانند، چشمان بیکاری که مدام او را می پایند مبادا دست از پا خطا کند، چشمان هرزه ای که با طمع و گستاخی مضاعف او را دنبال میکنند و… مجموع این فشارهای جسمی، عاطفی، فرهنگی و اجتماعی باعث میشوند که طولانی شدن دوران تجرد برای دختران و خانواده های دختر دار- به ویژه خانواده های سنتی و مذهبی ( حتما توجه دارید این دو گروه گاهی چقدر از هم دور و با هم متفاوت هستند) دشوار و رنج آور باشد ب– از دبستان تا دانشگاه به ما میگفتند که دختر خوب دختری است که شرم و حیا داشته باشد، محجب باشد، مودب باشد، ساده باشد، متین باشد، مطیع باشد، یا وقار باشد، با پسرها مراوده نداشته باشد، هنر تدبیر منزل بداند و…همان چیزهایی که همه تان بلد هستید…در یک کلمه “خانم” باشد. همه معلم های دینی و پرورشی و مشاورها و ناظم ها به ما میگفتند که دخترانی که خوب و خانم نباشند همواره مورد سو استفاده قرار میگیرند و هزاران حکایت و خاطره و مثال و شاهد می آوردند که دختری که خودش را راحت عرضه کند و در دسترس قرار بدهد برای پسرها حکم دستمال کاغذی را دارد که از آن استفاده میکنند و بعد دور می اندازندش و…همه این مرشدان و معلم ها در کنار مادرها و مادر بزرگ ها تلاش میکردند به ما یاد بدهند که چطور یک دستمال مرغوب ابریشمی باشیم که گوشه اش اسم صاحبش گلدوزی شده است. آنها میخواستند به ما یاد بدهند که چطورخواستنی تر باشیم و خود را با سلیقه مذکر جامعه سازگار کنیم. سربه زیر و متین و ساده…حتی موهای صورت را برایمان نشانه معصومیت دختر تفسیر میکردند و این مثل معروف اصفهانی که” دختر مثل هلو می مونه…تا شوهر نکرده زیر کرکه!” …دختر خوب و خانواده دار و نجیب و اصیل اینطوری بود. انصافا هم  زمانی چنین دختری خاطر خواه فراوان داشت چون رسالت خطیر پیدا کردن زن برعهده خواهران و مادران و مادر بزرگ ها بود، هیچ حسن و عیبی هم از پشت  چادر و چاقچور و کرک از چشمشان مصون نبود…از آن دوره ای که خانواده ها در اکثر مناطق کشور اینگونه شکل میگرفتند مدت زیادی نگذشته است، اما با گسترش تحصلات عالی و مهاجرت های تحصیلی ، از آن زمان که  دخترها و پسرهای شهرستانی برای ادامه تحصیل شهر و دیارشان را ترک کردند و راهی دانشگاه ها شدند یک تغییر عمده و گسترده به لحاظ جغرافیایی در این فرهنگ به وجود آمد که محاسن و معایب خودش را داشته و دارد و محل بحث من نیست.
ج– آنچه در این یادداشت میخواهم به آن اشاره کنم تحمیل درد بی شوهری به دختران، با تغییر ذائقه مذکر در امر ازدواج است. حجب و حیا و سادگی و متانت و وقار و مهجوری این روزها کمتر خریدار دارند و اساسا پشت این همه جلا و جلوه  مجال دیده شدن پیدا نمیکنند. حالا تیپ و قیافه و آرایش و پیرایش و ابراز فضل وکمال و فنون صد در صد تضمینی دلبری اصلا فرصتی برای نمایش کش دار و پیچیده ی انتخاب همسر به روش سنتی باقی نگذاشته است. در حالی که خانواده های مذهبی و سنتی در کشور، متعلق به هر شهریا طبقه اقتصادی و اجتماعی که باشند، و حتی نظام آموزش رسمی کشور ما با تعصب و جدیت همچنان بر آموزه های قبلی خود پافشاری میکنند، دختران را از آراستن و پیراستن خود، معاشرت با پسرها، در معرض دید قرار گرفتن و… باز میدارند و آنها را در قبال چنین رفتارهایی به شدت بازخواست میکنند. دخترها هم که به ویژه در چنین خانواده هایی بیشتر تحت تاثیر و نفوذ آموزه های خانواده و محیط های مذهبی که با آنها مرتبط اند هستند، رشد میکنند؛ معمولا تمام تلاششان را میکنند که حتی در صورت مهاجرت های تحصیلی، از قوانین مذهبی/اخلاقی/عرفی…”خانم” بودن منحرف نشوند تا خدای ناکرده تبدیل به دستمال کاغذی یکبار مصرف یا گل بی ریشه ای که بعد از بوییدن و پژمردن دور انداخته میشود، نشوند …مستوری پیشه میکنند و جز کلاس درس و احیانا مسجد یا مجالس مذهبی نمی روند تا خانم باشند و خانم جلوه کنند اما… مادرها و خواهر ها هنوز هستند، همان گوشه نشسته اند و هنوز سرک میکشند ولی با حسرت! به  دخترها نگاه میکنند  و به هم میگویند اگر پسره سرخود زن نگرفته بود الان این دختر  خانم و مثل دسته گل عروس ما میشد
د– اصلا قصد داوری ارزشی درباره آموزه های رسمی یا مذهبی یا فرهنگی و همینطور داوری درباره درست و غلط  بودن رفتار جوانان و عواقب و نتایج انتخاب هایی که خودشان برای خودشان میکنند یا خواهر/مادرشان برای آنها میکنند ندارم. حتی قصد ندارم  از قوانین/امیال مذکری که هر بار ما مونث ها را به سویی میکشاند و به سازی می رقصاند و به لونی درمی آورد، انتقاد کنم ! فقط میخواهم از یک پدیده صحبت کنم که چشم خیلی از دخترهای خوب و خانم و خانواده دار را به در بخت، سفید کرده است و درد بی شوهری را که اتفاقا برای آنها در چنین خانواده هایی دردی مضاعف است به آنها تحمیل کرده. آنها به هر دلیلی حاضر/مجاز به معاشرت پیش از ازدواج با آقایان، آراستگی و پیراستگی برای غیر از شوهر، جلوه گری یا هر عمل ضد-خانمیت دیگری نیستند. و با توجه به چرخشی که در سلیقه مذکر جامعه در حال گسترش است یا درد بی شوهری بر این قشر از دختران تحمیل میشود یا در موارد فراوانی آنها  وادار به انتخاب میان گزینه های موجود- و نه نسبتا مطلوب – میشوند تا فقط و فقط از درد/ننگ بی شوهری رهایی یافته باشند؛ در حالیکه به عینه مشاهد میکنند پسران هم خانواده شان(به لحاظ مذهبی و فرهنگی) چگونه تسلیم تنوع، زیبایی و زرق و برق معیارهای نو انتخاب همسر میشوند و نیم نگاهی هم به دستمالهای ابریشمی که قرار است گوشه شان گلدوزی بشود ندارند…با توجه به ظهور چنین پدیده ای – که میخواهم ادعا کنم مدام در حال دامنه دار شدن است- به نظر من نظام آموزشی رسمی /غیر رسمی که دختران را تحت چنین شرایطی تربیت میکند باید پاسخگوی کارکرد معکوس خود هم باشد؛ یا چاره اندیشی کند و یا تسلیم این نظریه شود که دختران خوب به بهشت می روند، دختران بد به همه جا، از جمله بهشت

نوشتن دیدگاه

پدیده محسن نامجو

الف– و حوا وقتی  سیب خورد تا “بداند” که سیب چیست، از بهشت آسودگی و آرامش به دوزخ دغدغه ها و وسوسه ها پرتاب شد. و از همان زمان بود که آگاهی تبدیل به دروازه دوزخ شد
گذشته زمانی که باید در طلب علم و آگاهی کلی زحمت و مرارت به خودت هموار کنی تا در گوشه ای از این وسعت عظیم استادی بیابی و در محضرش تلمذ کنی و دود چراغ بخوری تا چیزکی “بدانی”…حالا دیگر این آگاهی است که تو را دنبال میکند و تو هیچ کجا از دستش آسودگی نداری…پای همین دستگاه همه خبرهای دنیا توی مشتت است…حتی وقتی نمیخواهی چیزی بدانی همیشه صفحه هایی هستند که از گوشه و کنار خودشان را به تو تحمیل میکنند، باز میشوند، چشمک می زنند و حروف رقصانشان چشمانت را به خود خیره میکنند حتی اگر آنقدر کنجکاو نشوی که دنبالشان کنی
و دروازه های دوزخ همینطوری است که به روی ما گشاده شده است…قبلا تنگ بود، عبور از آن زحمت داشت و همین زحمت جماعت زیادی را منصرف میکرد… امروز همه زحمت ها را برما هموار کرده اند تا راحت تر قدم در دوزخ آگاهی بگذاریم…فقط  دنیای مجازی  نیست، در دنیای حقیقی هم همینطور است.  هی دانشگاه است که سر از خاک برمی آورد و هی پذیرش دانشجو ها را افزایش میدهند و هی کتاب ترجمه میکنند و هی کتاب ترجمه میکنند و برای این جوانان که کار و یار ندارند مدام دروازهای دوزخ را تعریض میکنند هی

ب– ترنج نامجو برای من که چیزی از شعر و موسیقی نمیدانم تنها یک ساخنارشکنی جذاب و شیطنت بار بود که لذت دوچرخه سواری پیش از طلوع آفتاب در حاشیه زاینده رود را دوچندان میکرد. ولی زمانیکه نسرین سایر آهنگ هایش را به من داد تا گوش کنم حیرتی عظیم بر من مستولی گشت که تا یک هفته از آن رهایی نتوانستم!!! امکان هنر برای فریاد عمق درد یک نسل “لنگ در هوا” عمیقا مرا شگفت زده کرد…اوایل تردید میکردم در اینکه آنچه میشنوم واقعا همان چیزی است که او میخواهد بگوید، ولی بعد دیدم خیلی راحت و روان همان وصف حال ماست در این دوزخ آگاهی که باعث شده به همه داشته ها و نداشته هایمان با دیده تردید بنگریم. بیان عصیان ماست بر همه چیز و سرگردانی ما در میان این همه چیز…کهنه و نو، غربی و شرقی، عوامانه و روشنفکرانه، ادیبانه و کوچه بازاری، از میان خیابان های امروز تا دل ادبیات کهن دیروز…بیان گیجی ما میان نادرست و درست، بد و خوب، گذشته و حال، غرب و شرق، کفر و ایمان…  و آواز هویت متلاشی شده ما است. پرسش از تمام آموزه هایی که تا به حال سرپا نگاهمان داشته بود…نقد آنها، تمسخر آنها…خندیدن و گرییدن بر آنها و برخودمان
اگر با من موافق باشید که هنرمندان همواره پیشرو هستند، میخواهم ادعا کنم پدیده محسن نامجو خبر از ظهور و هم جوانه زدن طیف وسیعی از جوانان”لنگ در هوا” میداد و همچنان میدهد که جمعیتشان  روز به روز هم بیشتر میشود
نسلی که زیاد میداند و آنچه میداند زیاد است، بیش از آنچه در ظرف تحمل یک بچه مسلمان ایرانی بعد از انقلاب بگنجد، که نه فقط این محسن است که الباقی هم فاطمه و علی و حسن و حسین و ابوالفضل و مریم و ساجده و مائده و احمد و محمود اند. نسلی که تمام پاسخ های متواضعانه انسان(قدیم) آرمانگرا،  سربه زیر و متواضع نسل گذشته اش را می داند و به اصطلاح “آیین تقوا” را از بر است اما مایل به تکرار آن نیست که خود را انسان(جدید) میداند…راه آسودگی و مسیر بهشت برایش روشن است اما وسوسه جهنم دارد می کشدش…سوز و آه و گدازش که در کلمه وامدار گذشتگان است در واقع در سودای دلبری برگزیده است که مپرس! و این اعتراض طغیان بر تمام گذشته است و گذشته به تمامه… امیدش یه اصلاح و بهبود به کل بریده است که در معنای بهی و صلاح تردید کرده…شاید بخاطر تجربه تاریخی نسل پیش از خود از اصلاح و شاید بخاطر تجربه دنیا از مدرنیته و شاید بخاطر تجربه تاریخی انسان از هستی…که از بد حادثه همه اینها خود را با جزئیات تمام روبروی ما گشوده اند
د– و اما این کار آخر”آلبوم آخ” که اولین کار او پس از مهاجرت و رهایی نسبی از جبرهای جغرافیایی و میراث های نابرابر آن است، انگار صدای نامجو است از انتهای خط جهنم آگاهی، بر ویرانه هایی از تناقض های نو و کهنه ایستاده است و هی پرو خالی میشود از همه چیز و هیچ چیز، موسیقی، شعر، فلسفه، زندگی، سیاست، سنت، مدرنیته، آزادی، جبر و…در ترانه های این آلبوم تا آخر خط می رود، چیزی را نگفته باقی نمیگذارد،  هیچ چیز از خنجر نقد و تمسخر او در امان نمی ماند. همچنان معترض است، همچنان دانسته هایش را به رخ میکشد اما اعتراضش یاس آمیزتر شده است و البته حسرت زده. گویی از اعتراض اجتماعی به نوعی نسبی گرایی شناختی رسیده است. احساس من یک جور نسبی گرایی مطلق است از این ترانه ها و آهنگ ها که در عین طنز و تمسخری که با خود دارد همچنان آشفته و بی قرار و پرسوز است. نسبی گرایی که شاید انتظار همه قربانیان دوزخ آگاهی را میکشد
و کسی چه میداند قدم بعدی چیست، که همچنان در مسیر یک راه ناپیموده و ناکوفته  قدم برمیداریم
برای اطلاعات بیشتر
آلبوم آخ را از اینجا بشنوید
روانکاوی آلبوم جدید محسن نامجو

Comments (2)

بی قاعدگی قاعدگی

زنان نازک دل اند و سست رای اند            به هر خو چون بر آری شان بر آیند

الف– پی.ام. اس: چند روز قبل از شروع عادت ماهانه، بعضی از دخترها تغییرات اخلاقی یا فیزیکی خاصی را احساس می کنند. به این تغییرات سندرم (علائم و نشانه ها) پیش از قاعدگی یا به اختصار پی.ام. اس می گویند. برخی از دخترها یا زنان در طول این دوره احساس افسردگی دارند و حتی چند روز قبل از قاعدگی، زودرنج و یا سریع عصبانی می شوند. بعضی هم بیشتر گریه میکنند. بیشتر از یک سوم خانمها علائم سندرم قبل از قاعدگی را نزدیک عادت ماهیانه شان تجربه میکنند. در بیشتر از یک بیستم خانمها این علائم ممکن است آنقدر شدید باشد که مانع از فعالیتهای روزانه آنها گردد.
افسردگي پس از زايمان: حداقل شصت تا هشتاد درصد مادران پس از زايمان دچار گرفتگي خلق مي شوند كه نوعي افسردگي خفيف است و چند روز تا يك هفته پس از زايمان ادامه مي يابد ولي هيچگاه بيش از دو هفته طول نمي كشد. مادراني كه دچار اين ناراحتي مي شوند ممكن است زياد گريه كنند و مضطرب و تحريك شده به نظر برسند و يا حتي قادر به خوابيدن نباشند. اكثراً پس از كمي استراحت و هنگاميكه اطرافيان آنها را در نگهداري از نوزاد ياري دهند و يا حتي پس از يك گريۀ طولاني متعاقب استرس و هيجان زايمان، احساس بهتري خواهند داشت. اگر ناراحتي و تنگي خلق پس از حدود دو هفته بر طرف نشود ممكن است علت آن افسردگي بعد از زايمان باشد. ده تا بیست درصد از مادران پس از زايمان دچار تابلوي كامل باليني افسردگي مي شوند كه ممكن است از دو هفته تا يكسال به طول بيانجامد
افسردگی یائسگی: تغييرات هورموني قابل توجه در زنان، كه مربوط به پديده يائسگي مي‌شود اغلب مشكلاتي را در جسم و خلق و خوي آنها بوجود مي‌آورد و از آنجا که یک سوم زندگی زنان در دوران یائسگی سپری میشود …و

ب-  انسان اخلاقی: انسان اخلاقی چگونه انسانی است؟ پاسخ این سوال را از زبان یک معلم اخلاق(عملی و نظری) بیان میکنم: هر انسانی سلسله مقدوراتی دارد، یعنی هر فرد انسانی قدرت انجام یک سلسله کارهایی را دارد که آن را دایره مقدورات فرد می‌نامیم. منظور از قدرت انجام یک سلسله کارها، یعنی ساختار جسمانی و روانی و ذهنی این شخص امکان انجام دادن کارهای خاصی را در اختیار او می‌گذارد. دایره دومی هم برای فرد انسانی تصور کنید که آن هم دایره مأذونات شخص است، یعنی دایره کارهایی که شخص به خود اجازه و اذن می‌دهد که آن‌ها را انجام دهد. پس برای هر فرد انسانی، دو دایره قابل تصویر و ترسیم است: یکی دایره مقدورات او (کارهایی که قدرت انجامشان را دارد: و نه جسمش، نه ذهنش و نه روانش مانع انجام آن‌ها نمی‌شوند) و دیگری دایره مأذونات (دایره کارهایی که فرد انسانی به خود اجازه می‌دهد آن‌ها را انجام دهد). حال، براساس تعریف من، انسان اخلاقی انسانی است که دایره مأذوناتش، ولو به اندازه‌ای ناچیز، از دایره مقدوراتش کوچک‌تر باشد، این یعنی کارهایی هست که این انسان، در عین این‌که قدرت انجام دادنشان را دارد، اجازه انجام آن‌ها را به خود نمی‌دهد. بنابراین اگر دایره مأذونات فردی در داخل دایره مقدورات قرار گرفت، ما با یک انسان اخلاقی مواجهیم. البته هر چه انسان اخلاقی‌تر می‌شود، دایره مأذوناتش تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود. از این راه است که می‌فهمیم چه انسانی اخلاقی است. اما اگر دایره مأذونات انسانی درست بر دایره مقدوراتش منطبق باشد، دیگر انسان اخلاقی شمرده نخواهد شد.

ج– دو مقدمه بالا را در نظر بگیرید. با در نظر گرفتن آنها میخواهم به این نکته اشاره کنم که در تغییرات روانی و شخصیتی که برای جمع زیادی از زنان، با توجه به تغییرات جسمی شان حاصل میشود، این دایره مقدورات و ماذونات بطور مداوم تغییر اندازه میدهند…دست کم ماهی یک بار! با این وصف آیا سنجه ی اخلاقی بودن آنها هم تغییر میکند و هر زمان با توجه به حال و احوالی که در آن لحظه دارند سنجیده میشوند؟ در اینصورت آیا داوری اخلاقی درمورد چنین شخصی امکانپذیر خواهد بود؟ توجه داشته باشید که چنین تغییراتی بخش جدایی ناپذیر و مستمر زندگی یک زن هستند که به شدت همه شوون زندگی او و رفتارهایش را تحت تاثیر خود قرار میدهند و نه اتفاقات و رفتارهایی استثنایی که بخشی از وجود و زندگی آنها را می سازند. آیا می شود بدون توجه به چنین تغییراتی از احکام فرازمانی/مکانی/شخصی اخلاقی سخن گفت؟
د– نکته بعدی که در بحث اخلاق استاد به آن اشاره شده تقسیم اخلاق به بیرونی و درونی است: اخلاق بیرونی به معنای رعایت قراردادها است و اخلاق درونی به این معنا است که باید درونم را به‌گونه‌ای بسازم که خشم، کینه و نفرتی از دیگری به‌درونم راه نیابد و نسبت به همه کس عشق و محبت بورزم . ما با کسی قرارداد نبسته‌ایم که عاشق او باشیم یا کینه و نفرت و خشمی از او به دل راه ندهیم. از این لحاظ می‌توان انسان‌ها را در عین حال که اخلاق درونی‌شان با هم متفاوت است، در اخلاق بیرونی به یک اخلاق متحدالشکل ملزوم ساخت…نباید فکر کنیم اخلاق فقط ناظر به بسامان‌کردن رفتارهای بیرونی است. البته به‌دلیل وجود بی‌اخلاقی در جامعه، وقتی رفتار بیرونی شخصی اخلاقی است، او را بسیار ارجمند می‌دانیم؛ اما در عین حال آن‌چه انسان را ارتقای معنوی می‌دهد، آن است که بعد از پرداختن به رفتار بیرونی‌اش، به رفتار درونی خود نیز بپردازد
اخلاقیون فمینیست به مذکر بودن قراردادهای اخلاق بیرونی فراوان اشاره کردند و من هم در یادداشت جداگانه ای به آرا و نظرات آنها اشاره کرده ام، بنا براین قصد تکرار آن مطالب و تذکر برای لزوم بازنگری آنها را ، با لحاظ کردن تجربیات و نگاه اخلاقی زنانه، ندارم. بلکه اکنون بیشتر متوجه بحث اخلاق درونی هستم و اینکه این اخلاق درونی، با توجه به آنچه در بند الف شرح دادم بسیار متغییر و خارج از کنترل زنان است. اخلاق درونی سنخ های روانی متفاوتی دارد که دسته بندی های خاص خود را داردند و هر فردی متعلق به هر یک از این سنخ ها که باشد، در سنخ خودش سنجیده میشود. اما حرف من اینجا این است که اگر التزام به اخلاق درونی علاوه بر اخلاق بیرونی آنچیزی است که انسان را اخلاقی تر میکند، زنان تحت تاثیر عواملی مازاد بر امور ژنتیک، تعلیم وتربیت، سن، سنخ روانی و جنسیت، با مسئله دیگری تحت عنوان مشکلات مربوط به جنس هم دست به گریبان هستند که به شدت روی اخلاق درونی آنها، عشق ها، تمایلات، نفرت ها و کلن نگاهشان به زندگی و آدمهای اطرافشان تاثیر میگذارد و تا حد زیادی هم در اختیار آنها نیست. آنها تحت تاثیر چنین شرایطی که البته بخشی از بدنه زندگی آنها را تشکیل میدهد بارها و بارها ناگزیر از گرفتن تصمیم های اخلاقی و یا قضاوت های اخلاقی درمورد خود، دیگران، زندگی و سرنوشتشان هستند که شاید به راحتی با این قواعد نتوان درمورد میزان اخلاقی بودن آن ها  داوری کرد، آنها را سنجید یا سرزنش کرد.

ه– در این نوشته به هیچ وجه قصد نداشتم با رجوع به مباحث علم الاخلاق خودمان نگاه نابینای عالمان اخلاق سنتی به زن و زنانگی را به نقد بکشم که احتمالا یادداشتی جنجالی و شاید جذاب تر می بود. به نظرم زمان آن فرا رسیده که برخی از میراث  بیفایده گذشته را رها کنیم و بجای چنگ انداختن و به هم زدن میراث مکتوب گذشته مان و جستجوی حقیقت در میان آنها یا نقد و نکوهش  آنها و نویسندگان شان، به عنوان میراثی زمانمند و مکانمند به آنها بنگریم و بگذریم و تردید کنیم به ترسمان از فرو ریختن بنای به ظاهر مستحکم اصول کلی اخلاق که به قیمت نادیده گرفتن متغییرهای زیادی سرپا ایستاده است.

این یادداشت تنها طرح مسئله ای بود که مدتهاست ذهنم را به خودش مشغول کرده است و واقعن مایل هستم نگاه و قضاوت شما را درباره آن را بدانم.

مطالب مرتبط

قاعده بر بی قاعدگی قاعدگی ( به نوعی توضیح و تصحیح بر این یادداشت است)

برای اطلاعات بیشتر نک


جامعه اخلاقی، انسان اخلاقی> مكتوب سخنراني استاد مصطفی ملكيان مشهد ـ ۱۳۸۶

کتاب ها و سایت های پزشکی بانوان

Comments (6)

Older Posts »