<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>critic</title>
	<atom:link href="http://4critic.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://4critic.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 04 Jun 2012 17:20:26 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='4critic.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/f22267161645e6766e2c269f1c11fc4b?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>critic</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://4critic.wordpress.com/osd.xml" title="critic" />
	<atom:link rel='hub' href='http://4critic.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>جامعه‌شناسی شکست‌ها</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/06/02/sf/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/06/02/sf/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 02 Jun 2012 14:35:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[آکادمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=1114</guid>
		<description><![CDATA[به نظر من، دموکراسی دیگر یک تجمل نیست. بلکه حتی یک نیاز است&#8230;. همانگونه که صنعتی شدن مستلزم داشتن صلاحیت، افراد متخصص، و آگاهی عمل است، دموکراسی نیز نیازمند تغییر رویه ذهنی است: یعنی به روحیه مداراگر، قبول دیگری، و نظام چندحزبی و کثرت‌گرا نیاز دارد که در طرز رفتار و سلوک انسان ریشه دوانده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1114&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">به نظر من، دموکراسی دیگر یک تجمل نیست. بلکه حتی یک نیاز است&#8230;. همانگونه که صنعتی شدن مستلزم داشتن صلاحیت، افراد متخصص، و آگاهی عمل است، دموکراسی نیز نیازمند تغییر رویه ذهنی است: یعنی به روحیه مداراگر، قبول دیگری، و نظام چندحزبی و کثرت‌گرا نیاز دارد که در طرز رفتار و سلوک انسان ریشه دوانده باشد. نیز انسان باید از حالت رعیت‌وار خود به درآید و به سوژه –من تبدیل شود. از آن «خود» جمعی که در توده بی‌شکل جماعت حل شده به شهروندی خودمختار و صاحب حق تبدیل گردد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">فرا‌تر از ملاحظات سیاسی و اقتصادی، پیشینه‌های فرهنگی محکم و قوی وجود دارد که باید آن‌ها را نیز در نظر آورد. در کشور ما نوعی جامعه‌شناسی شکست‌ها وجود دارد. تعداد شکست‌هایی را که از بیش از یکصدسال پیش تاریخ ما را انباشته‌اند بشمارید. این شکست‌ها از کجا آمده‌اند؟ اینکه-چنانکه غالباً می‌گویند- فلان شخص را مسئول شکست بدانیم، کمال ساده لوحی است. زیرا <strong>شکست‌ها در کمال لجاجت و با نظمی ساعت‌آسا تکرار می‌شوند</strong>. گویی از تقدیری رام نشدنی به بار می‌آیند. شکست نهضت مشروطیت (۱۲۸۵)، شکست خیابانی (۱۲۹۹)، شکست مصدق (۱۳۳۲). وقتی که شکست به این صورت تکرار می‌شود از بیماری‌ای حکایت می‌کند که عمیقاً در فرهنگ ما لانه دارد و پیشاپیش ما را در معرض چنین لغزشهایی قرار می‌دهد. و این است آنچه همیشه توجه مرا به خود جلب کرده است. چرا شکست؟ چرا پیشرفت و پسرفت در آن واحد؟ در نتیجه، باید امور را با سنجه‌های دیگر، با معیارهای دیگر سنجید. باید در عین حال تاریخ و بازیگران دراماتیک آن فرهنگ مادری که آن‌ها را تغذیه می‌کند به زیر سوال برده شوند. زیرا سد و ترمز‌ها وجود دارند و این سد و ترمز‌ها در ذهن لنگر انداخته و جا خوش کرده‌اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">کشورهای خلیج فارس را در نظر بگیرید. در کویت پیش از جنگ سطح زندگی بالا‌تر از ایالات متحده بود. اما هنوز دموکراسی نداشت. عربستان سعودی در برابر درآمد بیش از یکصد میلیارد دلار در سال خود، تنها چند میلیون جمعیت دارد&#8230; وبا اینهمه عربستان سعودی هنوز بسیار عقب‌مانده‌تر از دیگر جوامع اسلامی است. بنابراین، اقتصاد تنها در سطح معینی می‌تواند عمل کند. برای داشتن دموکراسی باید ذهن‌ها نیز عوض شوند، باید ذهن‌ها نیز قواعد بازی را بپذیرند، ابتدا باید مدارا را آموخت و سپس به اعتراض پرداخت. نزد ما اعتراض و مخالفت فوراً به یک امر ناموسی و غیرتی تبدیل می‌شود. از آنجا که شما یا دوست من یا دشمن من هستید، پس به شیوه‌ای قبیله‌ای از یکدیگر انتقام می‌گیریم&#8230; هموطنان ما هنوز دارای ذهنیت رعیت‌مآب هستند. هنوز شهروند نشده‌اندو این امر نیاز به زمان دارد. <strong>نمی‌توان به نیروی معجزه از تئوکراسی به دموکراسی پرید.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">و بعد، دیگر چه بگویم از آداب و رسوم و خلقیات، از این عاداتی که به اعماق روحمان چسبیده. بگذارید توصیف زیبایی را از یک نویسنده آمریکای لاتینی برایتان نقل کنم: «آداب و رسوم را زمان، با‌‌ همان شکیب و صبر و درنگی که برای ساختن کوه‌ها به کار برده آفریده است. و تنها زمان است که با تلاش روز به روز می‌تواند نابودش کند. با کوهستان نمی‌توان به زور سرنیزه درافتاد.»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">برگرفته از: <strong><em>زیر آسمان‌های جهان</em></strong>، داریوش شایگان در گفتگو با رامین جهانبگلو، ترجمه نازی عظیما، فرزان، صص۱۳۰-۱۳۲</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>مطالب مرتبط</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D9%82-%D8%B1%D8%A7%DB%8C/" target="_blank">ما و حق رای</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d8%a2%da%a9%d8%a7%d8%af%d9%85%db%8c/'>آکادمی</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/1114/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/1114/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/1114/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/1114/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/1114/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/1114/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/1114/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/1114/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/1114/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/1114/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/1114/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/1114/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/1114/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/1114/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1114&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/06/02/sf/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در ستایش پیتزای قرمه‌سبزی</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/05/30/pg/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/05/30/pg/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 May 2012 13:39:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فمینیسم/زنانه نگری]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=1101</guid>
		<description><![CDATA[دکتر یوسف اباذری در یکی از سخنرانی‌های خود اشاره جالبی داشت به این‌که متفکرینی مانند سروش، شبستری، ملکیان وبرخی منتقدان مدرنیته برمبنای نظریات فلاسفه ای چون پوپر، گادامر، ویتگنشتاین و فوکو مصرانه تلاش می‌کنند یک نظام معرفتی سازگار، منطقی و پالوده ارائه بدهند. آنان این سیستم‌های فکری را مدام صیقل میدهند تا تناقض‌های درونی و بیرونی‌اش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1101&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><a href="http://yossif-abazari.persianblog.ir/page/aboutabazari" target="_blank">دکتر یوسف اباذری</a> در یکی از سخنرانی‌های خود اشاره جالبی داشت به این‌که متفکرینی مانند <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85_%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%B4" target="_blank">سروش</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D9%85%D8%AC%D8%AA%D9%87%D8%AF_%D8%B4%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C" target="_blank">شبستری</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B5%D8%B7%D9%81%DB%8C_%D9%85%D9%84%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86" target="_blank">ملکیان</a> وبرخی منتقدان مدرنیته برمبنای نظریات فلاسفه ای چون پوپر، گادامر، ویتگنشتاین و فوکو مصرانه تلاش می‌کنند یک نظام معرفتی سازگار، منطقی و پالوده ارائه بدهند. آنان این سیستم‌های فکری را مدام صیقل میدهند تا تناقض‌های درونی و بیرونی‌اش کمتر و کمتر و کمتر بشود&#8230; پرسشی که طرح می‌کرد این بود که این همه را چه سود وقتی دنیای مدرن سرشار از تناقض است؟ کجاست فصل مشترک این نظریه‌ها با واقعیات زندگی و با زندگی واقعی؟<br />
اباذری معتقد بود این وسواس فکری را دکتر سروش به جامعه ایرانیان عرضه کرد.*</p>
<p style="text-align:justify;">به عبارت دیگر منظور این بود که آن همه وسواس، دقت و ممارست برای دوختن لباسی خوش دوخت و به قاعده، وقتی هیچ کجای واقعیت را نمی‌پوشاند، و تنها به تن مانکن هایی که مابازای خارجی ندارن برازنده است، به چه درد میخورد؟ پشت ویترین؟<br />
در حوزه مطالعات و پژوهش‌های زنان، کسانی هستند که به جهت تناقض‌های نابخشودنی(!) که میان عمل و نظرشان وجود داشته و دارد، به جهت مبانی اعتقادی‌شان و نتایج ناسازگاری که از آن می‌گرفتند و به جهت تلاشی که برای بازخوانی قرآن و فقه اسلامی داشتند، مورد سرزنش و خرده گیری بسیاری قرار گرفته و می‌گرفتند. دوقطب موافقان و مخالفان ِتغییر و تحول در حوزه قوانینِ مربوط به زنان سرزنششان می‌کنند: از یک‌سو می‌گویند اگر چنین و چنان می اندیشید چرا مثلن چادر به سرمی‌کنید و از آن‌سو اگر چادر به سرمی‌کنید مثلن چرا چنین و چنان می‌اندیشید و می‌گویید. بچه-مسلمان‌هایی که تلاش می‌کردند/می‌کنند قرائتی مدرن از متون، سنت و تاریخ اسلام بدهند&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">زمانه، زمانه آنها نبود وگرنه شاید، به جهت روی‌کرد مصلحانه و مصلحت‌اندیشانه و امکاناتی که هم-آن در اختیارشان می‌گذاشت از همه دیگران موفق‌تر می‌شدند در اثرگذاری بر حوزه مطالعات و مبارزات زنان در ایران، یکی‌شان همین خانم <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87_%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C" target="_blank">فریده ماشینی</a>&#8230;<a href="http://safirnews.com/index.aspx/n/4973/" target="_blank">خدایش رحمت کند</a>.</p>
<p style="text-align:justify;">• نقل به مضمون از همایش«علم دینی»، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، 8 خرداد91</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>مطالب مرتبط</strong><br />
<a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/%D8%B2%D9%86/" target="_blank">زن</a></p>
<p style="text-align:justify;">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%da%af%d8%b1%db%8c/'>فمینیسم/زنانه نگری</a>, <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa/'>یادداشت</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/1101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/1101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/1101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/1101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/1101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/1101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/1101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/1101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/1101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/1101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/1101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/1101/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/1101/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/1101/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1101&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/05/30/pg/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چای و چرخ</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/05/27/tw/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/05/27/tw/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 May 2012 12:58:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان واره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=1080</guid>
		<description><![CDATA[من روی زمین دراز کشیده‌ام. او بالای سرم نشسته. احساس می‌کنم توی جمجمه‌ام آب جمع شده، با هر حرکتی موج بر می‌دارد و به دیواره‌ها می‌کوبد. می‌گوید: «خب» .تکرار می‌کنم: «خب». با یک بیچارگی دل آب کنی می‌پرسد: «خب نظرت چیه؟» می‌گویم که قبلن هم گفته‌ام باید برود پیش مشاور. همه باید برویم پیش مشاور [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1080&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">من روی زمین دراز کشیده‌ام. او بالای سرم نشسته. احساس می‌کنم توی جمجمه‌ام آب جمع شده، با هر حرکتی موج بر می‌دارد و به دیواره‌ها می‌کوبد. می‌گوید: «خب» .تکرار می‌کنم: «خب». با یک بیچارگی دل آب کنی می‌پرسد: «خب نظرت چیه؟» می‌گویم که قبلن هم گفته‌ام باید برود پیش مشاور. همه باید برویم پیش مشاور :«این‌ها قرص مسکن است یا گچ؟». از جایش بلند می‌شود و شروع می‌کند به قدم زدن. نمی‌توانم نگاهم را به سمتش بچرخانم. چشم‌هایم ته کاسه‌ای از درد میخکوب شده‌اند. می‌گوید: «می‌دانم دروغ می‌گوید. همه مرد‌ها در این مواقع دروغ می‌گویند. هر زنی باید بداند که مرد‌ها، به خصوص آن اوایل رابطه دروغ می‌گویند. نباید به حرف‌هایشان گوش کرد&#8230; یعنی نباید روی آن حرف‌ها حساب کرد&#8230; واقعیت از بعد از این دروغ‌ها شروع می‌شود&#8230; باید قدرت نشنیدن داشت، کثافت‌ها&#8230;»&#8230; با اینکه «کثافت‌ها»ی آخرش موجی از شیفتگی در خود داشت، این «همه&#8230; همه» کردن‌ها توی سرم سوت می‌کشند. زیر لب می‌گویم: « همه مرد‌ها&#8230; هر زنی&#8230;» خنده بزرگی روی صورتش پهن می‌شود. توضیح می‌دهد: «ببین این یک واقعیت است&#8230; مثل حالت مستی&#8230; چه کسی روی حرفهای آدم مست حساب می‌کند؟ هان؟ مرد‌ها اول رابطه‌ها این حال را دارند، فقط می‌خواهند طرفشان را تحت تاثیر قرار بدهند، حالا یا تحث تاثیر خلق و خو و پول و پله&#8230; یا تحت تاثیر فیزیک یا موقعیت اجتماعی یا&#8230;» دوباره می‌خندد: «یا برای بیشعورهایی مثل تو تحت تاثیر فضل و دانش و این مزخرفات&#8230; هدف اما مشترک است و نسبتی با این چیز‌ها ندارد&#8230; دختر زرنگ هم بلد است چطور از این حال مستی استفاده کند و&#8230;» باز می‌خندد. چندشم می‌شود. کی بشود راحت بشوم از این حرف‌ها&#8230;فیلم‌ها، کتاب‌ها، آدم‌ها&#8230;<br />
سعی می‌کنم بنشینم، چشمم می‌افتد به شال باریک و دراز گل منگلی که روی دسته صندلی انداخته است. می‌پرسم: «این چیه؟» و برش می‌دارم بپیچم دور پیشانی‌ام. شال را از دستم می‌گیرد: «اِاِاِاِاِاِ&#8230; نکن چروک می‌شه، ندیدی‌اش مگه وقتی اومدم&#8230; مقنعه که سر می‌کنم اینو می‌اندازم دور گردنم&#8230;»&#8230; با یک حرکت فوری که باعث می‌شود سرم تیر بکشد شال را از دستش می‌قاپم «چروکش شیک تره» و بعد در حالیکه دور پیشانی‌ام می‌پیچم گره می‌زنم:« من واقعن سر از کار شما‌ درنمی‌آورم&#8230; چرا به جای اینکه خودتان را سبک کنید، روز به روز سنگین‌تر می‌کنید&#8230; هر روز یک چیزجدیدی پیدا می‌کنید به خودتان آویزان کنید کانه جا رختی&#8230;» هیچ نمی‌گوید. به کتاب‌ها نگاه می‌کند و زیر لب با خودش حرف می‌زند.<br />
«آب جوشیده، زحمت چای را بکش». می‌رود سمت آشپزخانه و با تمسخر دوباره می‌پرسد: «تو واقعن نظری نداری؟ تو که اینقدر درباره همه چیز نظر می‌دهی&#8230;»&#8230; می‌خندم. همانطور که دراز کشیده‌ام کف دست‌هایم را دو طرف شقیقه‌هایم فشار می‌دهم، سعی می‌کنم یک نظری پیدا کنم و بدهم . می‌گوید:«میدانی وقتی یک کسی توی زندگی آدم باشد، ظرف آدم را بزرگتر میکند، وقتی می رود &#8230; من دوباره رفتم پیشش، همه حرفهاش راسته، دوباره دید و گفت برمی‌گردد&#8230;» برگشته بالای سرم. از روی زمین به ارتفاعی که ایستاده و زل زده توی صورتم نگاه می‌کنم و چشم‌هایم را روی هم می‌گذارم. می‌گویم: «بله خب&#8230; ظرف آدم هم که قابلیت ارتجاعی ندارد، بزرگ می‌ماند، سرخالی&#8230;وسیله امرار معاش یک عده حقه باز» می‌گوید: «چای بهترت می‌کند&#8230;شاله بهت میاد». لم می‌دهد روی صندلیِ من و خودش را یک دور کامل می‌چرخاند. سرم گیج می‌رود از دیدنش. می‌گوید: « دقیقن مثل یک زخم باز که سرما و گرما اذیتش میکند&#8230;زمان لازم دارد&#8230;ولی بعضی از اینها حس ششم دارند، تو نمی فهمی و آدمهام دشمن جهل‌هاشون هستن، حدیثه» با پا صندلی را متوقف می‌کند.لای چشم‌هایم را باز می‌کنم. با هیجان تلخی می‌گوید:« البته من بزرگترین حماقتها زندگی ام را در چنین موقعیت‌هایی انجام داده ام&#8230;فکر کن اگر این بار هم&#8230;به نظرت الانم؟» طولانی نفس می‌کشم و زیر لب می‌گویم: «لا اله الا الله» . اخم کرده. ابروهایش می‌لرزند، می رود سمت کتا‌بها: « تو اینا هیچی ننوشته؟ نخوندی چیزی تو؟».بالش را روی پیشانی ام می‌گذارم و می‌گویم:« کتاب هست که، من ندارم». دوباره برمی‌گردد سمت صندلی و میچرخاندش:« واقعن معلوم هست تو توی این غارت داری چه غلطی می‌کنی؟&#8230; نه واقعن؟ داری چه می‌کنی؟»<br />
- من؟&#8230; من دارم نرخ سرانه مطالعه در کشور را بالا می‌برم.<br />
خنده‌اش نمی‌گیرد. خودم هم. می‌دانم که همین کار را هم نمی‌کنم. کتاب‌های بدبخت پر از خاک شده اند، خسته شده اند بسکه سرپا ایستاده‌اند و یکی نبوده ورقشان بزند بلکه قولنجشان بشکند. دوباره تکرار می‌کند که زنک گفته برمی‌گردد و من توضیح می‌دهم چه برگردد چه نه، به نفعش است رفتن پیش آن زن را متوقف کند و برود پی زندگی‌اش و همین بابایی که می‌گوید&#8230;حتی اگر نرود باز بی خبر بماند هیجانش بیشتر است. تُرش میکند.<br />
می‌گویم: «تو واقعن توقع داری چه نظری از من بشنوی؟ من که به قول تو توی غار زندگی می‌کنم&#8230; برای فرهیخته‌ترین آدم‌ها هم با رعایت یکسری اصول اولیه گفتگو است که به نتیجه می‌رسی، ضرب کلمات را بگیری، یکسری نشانه‌ها را باید جدی بگیری&#8230; با لحاظ کردن حساسیت‌های سنتی، با پیروی از الگوهای از پیش مشخص&#8230; فردیت و خلاقیت در این حوز‌ها جواب نمی‌دهد جان من»&#8230; رفته چای بیاورد. فکر می‌کنم حالا که من شروع کرده‌ام به نظر دادن ول کرده رفته. این اگر واقعن نظر می‌خواست می‌رفت پیش مشاور. با سینی چای و خرما پیدایش می‌شود. توی فکر است. می‌گوید: «خب تو بهتر از من آدم‌ها را می‌شناسی»<br />
«هععععع » یک قهقهه از عمق جان به دیوار درد می‌خورد و معدوم می‌شود. «وااای مامانم اینا! من؟ آدم شناس&#8230; بذار بگمت که خیلی اشتباه اومدی&#8230; یک پسر مدرسه‌ای با رعایت ابتدایی‌ترین اصول مخ‌زنی می‌تواند من را تحت تاثیر قرار بدهد&#8230;» می‌گوید:«مسخره، من اومدم باهات درد دل کنم، مشورت کنم&#8230;بی لیاقت» و می‌نشیند روی زمین. جدی نگاهش می‌کنم و به تندی می‌گویم: «خیال می‌کنی شوخی می‌کنم؟ ولله نه! آدم‌شناسی من واقعن افتضاح است&#8230;من ممکن است یک کمی بیشتر از تو آدم بشناسم، مثلن کانت و هگل و اینا را ولی آدم شناسی&#8230;تقریبن همیشه درباره‌شان اشتباه فکر کرده‌ام» سعی می‌کنم از هجوم خاطرات به درد سرم جلوگیری کنم. چای دهنم را می‌سوزند و به طرز ناجوانمردانه‌ای مری‌ام را آتش می‌زند و پایین می‌رود&#8230; می‌گوید: «شاید میگرن است». می‌گویم «شاید» &#8230; می‌گویم: «بازم بهت می‌گم برو پیش مشاور». می‌گوید: «مشاور‌ها یک مشت احمق‌اند» می‌گویم: «خیال می‌کنی تو نیستی؟» خیره نگاهم می‌کند. نگاهم را به سقف برمی‌گردانم. بالش را پرت می‌کنم گوشه دیوار و سرم را روی زمین می‌گذارم. روی زمین آرام تر است&#8230; می‌گویم: «همه هستیم، نشانه بزرگ‌تر از این برای حماقتت می‌خواهی که آمده‌ای در ارتفاع شصت پله ای از زمین تا برسی به غار من، که خیال می‌کنی چیزی در آن قایم کرده‌ام که تو نمی‌دانی؟ که مشاور‌ها نمی‌دانند؟ که زن حس ششمی نمی‌داند؟ خیال می‌کنی این بالا پشت این کتابهای خاک آلود، یک جغد دانایی نشسته که بدون اینکه زندگی کرده باشد معنی زندگی را می‌داند &#8230;» من صدایم را برده‌ام بالا. او در آرامش روی صندلی نشسته و چای و چرخ می‌خورد.</p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87/'>داستان واره</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/1080/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/1080/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/1080/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/1080/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/1080/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/1080/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/1080/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/1080/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/1080/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/1080/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/1080/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/1080/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/1080/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/1080/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1080&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/05/27/tw/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>دوره بازگشت</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/05/22/re/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/05/22/re/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 22 May 2012 15:26:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فمینیسم/زنانه نگری]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=1064</guid>
		<description><![CDATA[یکی دو هفته پیش بود. دوست تازه عروسِ بسیار جوان و نازنینی، که اتفاقن دانشجوی جامعه شناسی هم هست، از من پرسید:«مریم! تو که قدت هم بلنده، چرا ازدواج نکردی تا حالا؟» بی اختیار چهره ام منبسط شد ولی چنان یکه خورده بودم که نتوانستم بخندم &#8230; الف- زیاد می‌شنوم که دهه شصتی ها خودشان را [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1064&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یکی دو هفته پیش بود. دوست تازه عروسِ بسیار جوان و نازنینی، که اتفاقن دانشجوی جامعه شناسی هم هست، از من پرسید:«مریم! تو که قدت هم بلنده، چرا ازدواج نکردی تا حالا؟» بی اختیار چهره ام منبسط شد ولی چنان یکه خورده بودم که نتوانستم بخندم &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>الف-</strong> زیاد می‌شنوم که دهه شصتی ها خودشان را با به اصطلاح دهه هفتادی ها مقایسه می‌کنند و به حالشان تاسف می‌خورند. سنت دیرینه ای است. هر نسلی خودش را برتر و سوخته تر از نسل‌های قبل و بعد می‌داند. حالا هم دهه هفتادی‌ها شده اند نماد خوشباشی و بی خیالی و بی هویتی و امثالهم. دهه شصتی ها خودشان را یک سروگردن از اینها بالاتر می‌دانند و به سبب سوختگی عمیقی که احساس می‌کنند خود را محق می‌دانند عالم و آدم را محاکمه کنند. از بزرگترهایشان که چرا به دنیا آوردید و چرا را انقلاب کردید و چرا جنگیدید تا کوچکترهایشان که چرا اینقدر بچه اید و چه خودخواهید و چه بی‌درد و مزه محرومیت  نچشیده و درد فلان نکشیده&#8230; که چقدر همه چیزما برایشان کشک است و&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>ب-</strong> دهه شصتی ها را بگذاریم تا برای خود مرثیه بخوانند. با این‌حال آنچه از آن می‌نالند بی‌بهره از حقیقت نیست. همین دختران جوان امروزی که به نظر می‌رسد نسبت به نسل پیش از خود سیر نزولی تندی را طی کرده اند( با سنجه معیار های مدرنی نظیر خواست برای استقلال فکری/مادی و تحصیل واشتغال و حقوق برابر و&#8230;) . بعضی‌ها مایلند آنها را از نمودهای برجسته ورود معیوب پست مدرنیته به ایران بدانند. اهمیت یافتن تن شاید بیشتر از بقیه چیزها خودش را به چشم فرو می‌کند. موهای رنگ شده ، بدنهای اغراق شده و رقابت برای داف بودن، با چادر حتی. ولی از آن طرف  هم  دغدغه سنتی شوهر است که نسل گذشته به طرز شرم آوری نسبت به آن نابینا و ناتوان بوده است. سخن از سبکهای مختلف زندگی راهی زباله دان‌ها شده. خلاف تصور برخی به نظر می‌رسد نه تنها دهه شصتی‌ها <strong>قربانیان دوره گذار</strong> نبودند که اینان <strong>پیشتازان عصر بازگشتند</strong>.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>ج-</strong> نسل نو، با ابزارهای نو، در جستجوی بازیافتن/تحقق بخشیدن به ارزش‌های کهنه است: <strong>ازدواج موفق</strong>( با تعریفی کاملن سنتی از ازدواج و از موفقیت). شواهد زیادی در این سال‌ها گواهی می‌دهند که مسئله حقوق زنان و توجه عمومی به آن عمر کوتاهی داشته است و دیگر نه تنها توجهی برنمی‌انگیزد که با انواع و اقسام چسب و برچسبهای منفی به کنار افتاده است. در فضای مجازی هم، که بیشتر توسط مهاجران اداره می‌شود، بحث های حوزه زنان بیش‌ازپیش با سو گیری های سیاسی و ضدمذهبی پیوند خورده  و در مواردی هم، چنان در دام تخصص گرایی و مباحث نظری  غربی پیچیده شده است که مخاطب متوسط ایرانی دشوار بتواند با آن ارتباط برقرار کند&#8230; می‌خواهم ادعا کنم جوانه های فمینیسم، به مثابه یک جنبش اجتماعی، در حال خشکیدن/به‌خواب رفتن و نه ریشه دواندن است، چنانکه پس از انتخابات هشتاد و هشت تصور/ادعا شد.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>د-</strong> ما  آشکارادر حال عقب‌گرد هستیم، نه فقط به دلیل جبرهای سیاسی که به دلیل عقب ماندگی تاریخی مان هم. اغلب مادربزرگان و مادران ما تفکراتی سنتی داشتند و در چارچوبهای سنتی زندگی و موفقیت و ازدواج را تجربه کرده‌اند/ فهمیده‌اند. پیش از انقلاب دغدغه حقوق زنان نتوانست از میان قشر خاصی به درون جامعه نفوذ کند و احتمالن پس از آن هم&#8230;تنها در دورانی کوتاه و با پیروزی شعارهای انتخاباتی خاتمی (پانزده سال پیش در چنین روزی!) و دوران ریاست جمهوری او، حفره ای از آن قشر محدود به عموم جامعه باز شد و بعد با افزایش قابل توجه دختران دانشجو(همین دهه شصتی‌ها)، برای مدت کوتاهی این دغدغه مخاطب  نسبتن گسترده یافت. این سالها اما شاهد از مدافتادن و مدفون شدن دغدغه هایی هستیم که چنان زیر آوار انگ و افترا بدنام شده اند که  احتمال و توان بیرون کشیدن و قبول عام یافتن‌شان بسیار بعید می‌نماید. دغدغه‌هایی که ریشه در فرهنگ عمومی ما نداشت و نتوانست در آن جاری شود.</p>
<p style="text-align:justify;">ما بدون اینکه در بالا و پایین شدن‌های مسائل و حقوق زنان درگیر باشیم ناگهان برسر سفره ای نشستیم که هیچ <strong>نسبت حیاتی</strong> با آن حس نمی‌کردیم. بدون توجه به نفوذ شدید و عمیق سنت و <strong>شریعت</strong> اسلامی چند صباحی راندیم و شاخ و شانه کشیدیم (به قدر وسع و طاقت) و بعد خاموش شدیم. این خواست برای تغییر نه فقط از جانب حاکمیت مردسالار که  از جانب خود زنان، شکل نگرفته سقط شد، و این نه از روی بی تدبیروی و نا آگاهی که  از روی تدبیری مادرانه، سنتگرا و شرقی بود، زیرا به عینه می‌دید نه خواست و نه امکانات فردی و اجتماعی محقق شدن ایده های برابری خواهانه وجود ندارد، پیامدهای تلخ نشان می‌داد که تقاضا برای مدرن شدن، نه تنها بی‌پاسخ است که به بهای از دست رفتن حقوق و مزایای سنتن زنانه و تحمل باری مضاعف میسر خواهد شد. آمارها نشان از بحران داشت: (تنهایی، افسردگی، خیانت، طلاق، بیکاری، ادامه تحصیل از ترس خانه نشینی، خانه نشینی و&#8230;) و فرهنگ شرقی ما که تحمل بحران ندارد، به سرعت راه چاره می‌جوید و چه چیز آرامش‌بخش تر از بازگشت به دامان امن ارزش‌های سنتی، گیرم با ابزار نو، که سنت تا آنجا که توان هضم تغییرات را داشته باشد و حیاتش به خطر نیفتند، آسان‌گیر است.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>مطالب مرتبط</strong></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/06/10/pedarmadar/" target="_blank">پدر، مادر</a></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/%D8%B0%D8%A7%D8%A6%D9%82%D9%87-%D9%85%D8%B0%DA%A9%D8%B1/" target="_blank">تغییر ذائقه مذکر و&#8230;</a></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/01/16/double-day/" target="_blank">روز مضاعف</a></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://4critic.wordpress.com/2010/12/29/gol-khaneh/" target="_blank">گل-خانه</a></p>
<p style="text-align:justify;">
<p style="text-align:justify;">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%da%af%d8%b1%db%8c/'>فمینیسم/زنانه نگری</a>, <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa/'>یادداشت</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/1064/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/1064/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/1064/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/1064/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/1064/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/1064/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/1064/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/1064/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/1064/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/1064/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/1064/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/1064/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/1064/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/1064/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1064&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/05/22/re/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مرکب مذکر</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/05/19/m/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/05/19/m/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 19 May 2012 07:56:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فمینیسم/زنانه نگری]]></category>
		<category><![CDATA[یادداشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=1053</guid>
		<description><![CDATA[ الف- گفتند دیپلماتی ایرانی در استخری در برزیل، با دست زدن به «اندام خصوصی» دخترکان نوجوان موجبات رنجش و آزار آنان را فراهم کرده است. توضیح دادند که رنجش ناشی از سوتفاهم فرهنگی بوده است. کسانی اعتراض کردند که بی‌فرهنگی خودتان (این‌ها از ما نیستند) را به فرهنگ بالا و غنی و&#8230; ما نسبت ندهید. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1053&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><strong> الف-</strong> <a href="http://etedaal.ir/news/26020/default.aspx" target="_blank">گفتند</a> دیپلماتی ایرانی در استخری در برزیل، با دست زدن به «اندام خصوصی» دخترکان نوجوان موجبات رنجش و آزار آنان را فراهم کرده است.<br />
توضیح دادند که رنجش ناشی از سوتفاهم فرهنگی بوده است.<br />
کسانی اعتراض کردند که بی‌فرهنگی خودتان (ا<strong>ین‌ها از ما نیستند)</strong> را به فرهنگ بالا و غنی و&#8230; ما نسبت ندهید.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>ب-</strong> موتور وسیله نقلیه بسیار خوبی است، خاصه در ترافیک شهر تهران. اکثر قریب به اتفاق موتورسواران هم مردان هستند که همین باعث شده است موتورسیکلت در کشور ما مرکبی کاملن مذکر باشد، با خطرات و خاطرات خاص خودش. با اینحال اکثر دختران این مملکت هم موتور سواران خاطره دارند. به خصوص وقتی از مدرسه تعطیل می‌شده‌اند&#8230;<br />
این مدت که برای کاری مجبور بودم پای پیاده خیابان‌ها را طی کنم، تکرار رفتاری از سوی جماعت موتور سوار، در سنین مختلف و با ظواهر متفاوت توجهم را به شدت به خود جلب کرده است. پرتاب کردن متلکهای وقیحانه به سمت هر زن جوانی، آنقدر که سرعت موتور تشخیص‌اش را میسر کند، وعبور سریع. احتمالن از تفریحات خاص این مرکب است که با نزدیک شدن فصل گرما استفاده از آن فراگیر‌تر شده است، من ولی قبلن ملتفت‌اش نبودم. بدون اینکه زنی را ببیند، با استفاده از اینکه دیده نمی‌شود، نا-سزایی در مسیر باد‌‌ رها می‌کند، نیم-گفته، نیم-شنیده می‌شود. بدون اینکه واکنشی ببیند یا بشنود و می‌گذرد&#8230; و این چنان عادت و عادی شده است گویی که گوینده و شنونده نه گفته‌اند و نه شنیده‌اند.<br />
<strong>ج-</strong> زن جوانی و نوجوانی را که همچون سایر رهگذران، سزا-وار است تنها رهگذری عادی باشد، نه اسباب تفریح و عقده‌گشایی، به مثابه ابژه جنسی دیدن، فریاد کردن ویژگیهای بارز جسمی‌اش و سخن گفتن از خصوصی‌ترین زوایای وجودش با صدای بلند، تنها به اعتبار سرعت مرکب مذکر&#8230; چون چهره ات/صدایت/ حرفت در خاطر نخواهد ماند، نمود روشن و مکرر بی‌فرهنگی و بی‌اخلاقی ملتی است که از فرهنگ بالا تنها تفاخرش را دارد.<br />
<strong>د-</strong> ممکن است گفته شود این دست رفتار‌ها متعلق به جماعتی بی‌فرهنگ است. بیایید صرف نظر از عمومیت آن بپذیریم و باز خیال کنیم این بی‌فرهنگ‌ها از ما نیستند.<br />
در فیلم <em>نارنجی پوش</em> صحنه بسیار زیبایی است که لیلا حاتمی، چندبار سرِ زنی که فنگ شویی را وارد زندگی همسر و فرزندش کرده است فریاد می‌زند: «شما‌ها به اشیا احترام می‌گذارید اما به آدم‌ها نه»، حالا شده حکایت بعضی از با فرهنگهای ما. کم ندیده‌ام مردان بافرهنگی را که حساسیت درخور ستایشی درباره چراغ‌های راهنمایی و یا زباله‌های خیابانی دارند اما براحتی درباره اندام زنانی که از کنارشان عبور می‌کنند اظهار نظر می‌کنند. آن‌ها تردیدی به خود راه نمی‌دهند که حق دارند هر زن عابری را به مثابه «ابژه جنسی» برانداز و درباره‌اش به همراه زن/مردشان نظر بدهند، در حالیکه آن زن چنین حقی به آن‌ها نداده است (حتی همسر/دوست دخترشان نیست که آنها را هم صرفن به مثابه ابژه میل جنسی دیدن مغایر کرامت انسان است). آن‌ها به حضور چراغ‌ها و سطل‌های زباله احترام می‌گذارند اما به انسان‌ها نه. به احساس امنیت و حرمتی که یک زن در عبور و مرور روزمره‌اش در خیابان، به عنوان یک عابر، باید داشته باشد.<br />
<strong></strong></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>مطالب مرتبط</strong><br />
<a href="http://4critic.wordpress.com/2011/06/24/jigh/" target="_blank">جیغ می‌کشم، پس هستم </a><br />
مزاحمت<br />
<a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/%D8%B2%D9%86-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86/" target="_blank">زن و مکان</a></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF/" target="_blank">درباره فرهنگ</a></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%da%af%d8%b1%db%8c/'>فمینیسم/زنانه نگری</a>, <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%db%8c%d8%a7%d8%af%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa/'>یادداشت</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/1053/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/1053/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/1053/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/1053/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/1053/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/1053/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/1053/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/1053/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/1053/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/1053/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/1053/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/1053/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/1053/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/1053/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1053&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/05/19/m/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>محنت</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/02/26/jaberi/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/02/26/jaberi/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 07:25:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=1012</guid>
		<description><![CDATA[و محنت در زبان عربی به این معنی است که کسی را وادار سازی تا بگوید چنین و چنان کردم و آنقدر او را آزار دهی تا به آنچه انجام نداده است، یا گفتن آن شایسته او نیست، اعتراف کند. الف- این‌ها جاهل به خداوند هستند و از حقیقت دین و توحید و ایمان به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1012&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#008000;"><strong>و محنت در زبان عربی به این معنی است که کسی را وادار سازی تا بگوید چنین و چنان کردم و آنقدر او را آزار دهی تا به آنچه انجام نداده است، یا گفتن آن شایسته او نیست، اعتراف کند.</strong></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>الف-</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">این‌ها جاهل به خداوند هستند و از حقیقت دین و توحید و ایمان به دور و گمراهند&#8230; همانند مسیحیانی شدند که ادعا می‌کردند عیسی بن مریم مخلوق نیست&#8230; آنان راه را بر دشمنان اسلام هموار کرده و به بدعت و الحاد اعتراف کرده‌اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">(از بیانیه مامون عباسی در محکومیت فقها، محدثان و قاضیانی که قرآن را قدیم می‌دانستند)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">نوشته‌های آنان تاریک است. در ظاهربه کلام خدا آراسته است و در باطن مردم را به روگردانی از خدا وا می‌دارند. شمشیر صلیبیان در قیاس با آنان کند است و دست صلیبیان از آنچه این‌ها به آن دست می‌یازند بسته و کوتاه است&#8230; [ای مردم] خداوند توفیقتان دهد که همچنان که حافظ بدن خود از سموم هستید، مواظب این گروهک بر ایمان خویش هم باشید&#8230; در نزد هرکس کتابی از آنان به دست آید به آتشی جزا داده می‌شود که سرانشان کیفر داده می‌شوند و سرانجام نویسنده و خواننده‌اش‌‌ همسان خواهد بود. هرگاه به کسی برخوردید که آنان را بزرگ می‌دارد و از راه درستی و هدایت خارج شده است، به سرعت او را معرفی کنید&#8230; خدای تعالی درون شما را از آلودگی پاک گرداند و نام شما را در صحیفه نیاکان در زمره یاری‌گران حق بنویسد که او منعم و کریم است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">(بیانیه یعقوب منصور موحدی برای محکومیت ابن رشد و جمعی از علما و فقها)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>ب-</strong> <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%AF_%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C" target="_blank">محمدعابد جابری</a>، کتابی درباره روشنفکران در تمدن عرب دارد، که با نام <em>سقراط‌هایی از گونه‌ای دیگر</em>، به فارسی برگردانده شده است. جابری در این کتاب به شرح و تحلیل واقعیتی فراگیر، از زمان سقراط تا همین امروز، می‌پردازد: باران اتهام های به ظاهر موجه(عوام خرسند کن) برای حذف ناموجه اندیشمندان و دگراندیشان. او برای به دست دادن مفهومی عام  از روشنفکر، که بتواند شامل حال روشنفکران شرقی و غربی، در زمانهای مختلف و با نگاههای متفاوت، بشود، این کلام گرامشی را وام می‌گیرد که «روشنفکران طبقه مستقلی را تشکیل نمی‌دهند، بلکه هر مجموعه اجتماعی، گروهی روشنفکر خاص خود دارد یا در تولید آن تلاش می‌کند». نویسنده با بررسی تفاوت‌های لغوی، کاربردی و تاریخی مفهوم روشنفکر در تمدن اروپایی و تمدن عربی آغاز می‌کند و پیگیری خود را تا دوران اوج تمدن عربی-اسلامی ادامه می‌دهد. او «فلاسفه و متکلمان» را در دوران شکوفایی تمدن عربی-اسلامی، بیش از سایر کسانی که به کار فکری مشغول هستند، شایسته نام روشنفکر می‌بیند و در یک تعریف عمومی، روشنفکر را آن کسی می‌داند که آگاهی طبقاتی او بر آگاهی فردی‌اش چیرگی یافته باشد. جابری اشاره می‌کند که ظهور روشنفکر جز در پرتو پیدایش اختلاف و ظهور آرای متعدد و گوناگون امکان پذیر نیست و علم «کلام» در تمدن اسلامی پسامد پیدایش اختلاف بود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>ج-</strong> این اختلافات همواره باعث به محنت افتادن علمایی می‌شده که با تفکر طبقه حاکم مخالف بوده‌اند. جابری معتقد است که بررسی تاریخ محنت علما در اسلام به ما نشان می‌دهد، در اکثر موارد، این محنت آبشخور سیاسی  -و نه فکری یا عقیدتی- داشته  و غالبن به سبب فتوا یا موضعی عملی بوده که آن عالم یا فقیهِ بهرمند از پشتوانه مردمی، در چارچوب امر به معروف و نهی از منکر، اتخاذ کرده بوده است. «در اکثر مواقع محنت ویژه یک نفر نیست، بلکه جماعتی از علما یا اصحاب مذهبی را شامل می‌شود، به زبان امروزی می‌توان گفت آن‌ها نیروی اپوزیسیون را تشکیل می‌دهند. در چنین حالتی، حاکمیت سرکردگان و رهبران اپوزیسیون را مورد تعرض قرار می‌دهد، تعرضی که با ترساندن و ایجاد وحشت شروع شده و در ادامه به بازپرسی پلیسی و در ‌‌نهایت به شکنجه منتهی می‌شود. بدین وسیله آنان را به اعترافاتی وامی‌دارند که بیانگر عقب نشینی آنان از آرای خویش یا انکار آن‌ها باشد؛ و چون چنین امری میسّر شود، پس از اشاعه آن درمیان مردم، آنان را آزاد می‌کنند. آزادشدگان چون در دفاع از حق پایداری نکرده‌اند، تایید عمومی خود را از دست می‌دهند و این خودزنی‌‌ همان چیزی است که حاکم به دنبال آن است».</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">جابری به حق بیان می‌کند که هیچ چیزی اپوزیسیون مردمی را به اندازه ضعف و عقب نشینی رهبرانشان در برابر ستم حاکم یا تطمیع او، دچار دودستگی و ناامیدی نمی‌کند. عامه مردم همیشه می‌خواهند رهبرانشان قهرمان باشند و عقب نشینی و حتی تقیه، آن‌ها را چنان از چشم پیروانشان می‌اندازد که حتی در کتابهای شرح حال نویسی هم از ایشان ذکری به میان نمی‌آید، که اگر بیاید هم تنها به منظور برجسته کردن نقش مقاومان است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>د-</strong> نویسنده در این کتاب تلاش می‌کند در همین چارچوب، دو محنت از میان محنت‌های علما در جهان اسلام را، در پرتو خرد سیاسی، بررسی و تحلیل کند و به علت واقعی آن‌ها پی برد: یکی محنت ابن حنبل (که قائل به قدیم/ ازلی بودن قرآن بوده و حال آنکه دستگاه خلافت عباسی بر حدوث/مخلوق بودن آن اصرار داشته است) و دیگری محنت ابن رشد که در زمان حکومت موحدین در مغرب و اندلس اتفاق می افتد و دلیل آن همچنان موضوع گمانه زنی‌های متفاوت باقی مانده است. کتاب به طور مفصل به موشکافی زندگی، افکار، ارتباطات، فعالیتهای سیاسی و زوایای تاریک زندگی این دو متفکر پرداخته است و در پی پاسخ به این سوال است که چرا حاکمان وقت باید اینطور بر این عالمان شناخته شده  خشم بگیرند و ایشان را به &laquo;کفر&raquo; و &laquo;الحاد&raquo; متهم کنند. جابری تلاش می‌کند این فشار‌ها را در پرتو عقلانیت سیاسی بفهمد و نتیجه‌ای در پایان کتاب به آن می‌رسد این است که همانا «<strong>این شرک در سیاست است که حاکم بر نمی‌تابد و به نام شرک در الوهیت با آن مبارزه می‌کند</strong>».</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>برای مطالعه بیشتر نک</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">جابری، محمد عابد، <em>سقراط‌هایی از گونه دیگر: روشنفکران در تمدن عربی</em> [المثقفون فی الحضاره العربیه: محنه ابن حنبل و نکبه ابن رشد]، ترجمه سید محمد آل مهدی، فرهنگ جاوید، ۱۳۸۹.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://didar.malakut.org/essays/2009/04/post_2.html#more" target="_blank">عیارِ «نقدِ عقلِ عربی»: گزارشی سنجش‌گرانه از نظریهٔ محمد عابد الجابری</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>مطالب مرتبط</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/10/23/edwardsaid/" target="_blank">چه کسی روشنفکر است؟ (ادوارد سعید)</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2012/01/31/neopatriarchy/" target="_blank">نفرت از خود (پدرسالاری جدیدِ هشام شرابی)</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/fatima-mernissi/" target="_blank">فاطمه مرنیسی</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/lila-ahmed/" target="_blank">لیلا احمد</a></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/'>معرفی کتاب</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/1012/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/1012/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/1012/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/1012/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/1012/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/1012/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/1012/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/1012/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/1012/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/1012/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/1012/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/1012/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/1012/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/1012/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=1012&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/02/26/jaberi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روح</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/02/22/soul/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/02/22/soul/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 22 Feb 2012 11:30:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان واره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=995</guid>
		<description><![CDATA[پارسال، دو سه روز بود که از ایران آمده بودم. هنوز نرسیده بود. ناخوش احوال رفتم دفتر استاد، نگاهم کرد و گفت: «مریم می‌دانی روح آدم‌ها دیر‌تر از جسمشان جابه‌جا می‌شود؟» بعد خندید و داستان دو مرد هندی را تعریف کرد که بعد از پیاده شدن از کشتی، کنار اسکله منتظر نشسته بودند. جماعت ازشان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=995&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL">پارسال، دو سه روز بود که از ایران آمده بودم. هنوز نرسیده بود. ناخوش احوال رفتم دفتر استاد، نگاهم کرد و گفت: «مریم می‌دانی روح آدم‌ها دیر‌تر از جسمشان جابه‌جا می‌شود؟» بعد خندید و داستان دو مرد هندی را تعریف کرد که بعد از پیاده شدن از کشتی، کنار اسکله منتظر نشسته بودند. جماعت ازشان می‌پرسند: «منتظر چه هستید؟» می‌گویند: «منتظریم تا روحمان هم برسد». نخندیدم&#8230; ابرو بالا انداخت و گفت: «روح بعضی‌ها هم هیچ وقت نمی‌رسد!»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">همان شب رفتم از آن غذاهایی که عاشقش بود برایش خریدم تا به بوی آن‌ها برگردد&#8230; برگشت و بار اول‌‌، همان شب بود که همه‌اش را بالا آورد&#8230; سه چهار بار استفراغ کردم. احساس مرگ داشتم تا صبح. دلخور بود؟ به هر حال آمد و ماند و البته تهوع هم&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> خیلی مستقل است، خیلی لجباز&#8230; دارد سه سال می‌شود ولی هنوز رام اینجا نشده. لیلا می‌گوید:«آدم‌هایی که راحت سازگارِ محیط نمیشوند آی کیوی پایینی دارند»&#8230;به این متلک‌ها بر نمی‌گردد. می‌شناسمش. با امروز پانزده شانزده روزی می‌شود که رفته ایران و هیچ رقمه نمی‌توانم برش گردانم. تقصیر خودم است. بار اول خودم هم باهاش رفتم.  شانزده یا شاید پانزده روز پیش&#8230; گفت خسته است، چراغ‌های اتاق را خاموش کنیم، پرده ها را بکشیم و بخوابیم. خواب که نبودم. ولی برگشته بودیم. از پایین پنجره صدای اختلاط دختر پسرهای هندی را می‌شنیدم ولی اینجا نبودم. خوش گذشت. گفتم خوب است که روز‌ها اینجا باشد و شب‌ها برود آنجا، کمتر دلتنگی خواهد کرد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">از آن روز به بعد، به محض اینکه خوابم می‌بَرَد از پله‌های خانه تهران بالا می‌دود&#8230; مگر از خواب بپرم که نگذارم کلید را در قفل بچرخاند و جک را از خواب بیدار کند نصف شبی&#8230; تمام شب وسط راه‌پله‌ها منت‌اش را می‌کشم، باهاش بحث می‌کنم&#8230; می‌خواهد برود بچه‌ها را ببیند، برود سینما، برود تئا‌تر، بهانه کتاب‌ها و کتابفروشی‌ها را می‌گیرد. می‌خواهد برود احمدآقا سبزی خوردن بخرد، اینترنت بی‌فیل‌تر پرسرعت نمی‌خواهد، می‌خواهد برود دم دکه روزنامه فروشی&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> بعد از ظهر سه یا چهار یا پنج یا شش روز پیش بود. خیال می‌کنم. از بدخوابی شب بود یا از خستگی، یادم نیست. خوابم برد و دیدم رفته اصفهان! یعنی از صبح که بیدار شده بودم سوار اتوبوس شده و حالا رسیده بود اصفهان؟&#8230; رفته بود دراز کشیده بود روی تخت پیش مامان و یک‌ریز حرف می‌زد&#8230; داد کشیدم: «پاااااشو، پاشووو&#8230;» همانطور که یک نفس حرف می‌زد پشتش را کرد به من&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">وقت‌هایی که بیدارم بهش می‌گویم فرصت زیاد است، طاقت بیاورد. می‌برشم رستوران غذایی که دوست دارد بخورد&#8230; شب نشده همه را بالا می‌آورد&#8230; نمی‌فهمد وقت‌هایی که اینطور پشت سرهم استفراغ کنم تا دو روز نای روی پا ایستادن ندارم&#8230; برایش مهم نیست&#8230; این حالت تهوع دائمی&#8230;حتی از بوی غذا. مینا می‌پرسید: «حالا بابای بچه کیه؟» گفتم: «خودم. نشنیدی قصه <em>مریم</em> را؟»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> ولی رگ خوابش دستم است، یک سفر کوتاه  برمی‌گرداندش&#8230; نشستیم توی ماشین، اول جاده، چشم‌هایم داشت روی هم می‌رفت که راننده دنده عوض کرد و صدای «بسسسم الله الرحمن&#8230;»، آن‌طور که بابا می‌گوید موقع دنده عوض کردن اول جاده&#8230; خیلی واضح شنیدم‌ها&#8230; یعنی رفته نشسته بغل دست بابا تا خوابش نبرد؟ تا آخر مسیر گیر کرده بودم زیر دنده ماشین، درست جا نمی رفت و راننده نمی‌فهمید چرا.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> بردمش کنار گنگ، پا‌هایش را زدم به آب، شمع برایش روشن کردم&#8230; حس کردم آرام گرفته، از دکتر خوشش آمده بود. نشسته بود کنارش. دکتر می‌گفت: «گنگ که رودخانه نیست. خداست به شکل مایع» می‌گفت روزی یک‌بار از بیمارستان جیم می‌شود می‌آید کنار مادرشان گنگ&#8230; می‌گفت: «همه آرزویم این است که در حیات بعدی ماهیِ گنگ باشم&#8230;»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">راضی به نظر می رسید. گیرش انداخته بودم&#8230; خیلی نرم گفتم: «بیا بمانیم کنار همین آب. دکتر هم هست. روزی یکبار می‌آید سر می‌زند بهمان، نشان‌مان می‌دهد چطور همه جواب‌ها را کنار این آب از خودمان بیرون بکشیم، مثل ایران نیست که&#8230;اصلن بیا شنا کنیم مثل بقیه» به آب خیره شدم وگفتم: «زمین خدا وسیع است و برای این سرگیجه که تو می‌خواهی همه جا، جا هست&#8230;» نمی‌شنید، نبود، رفته بود&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">رفته خوابیده کنار سجاده مامان بزرگ، رفته کنار نمی‌دانم کدام عکسم که لای مفاتیح مادَری است و لُپ اش را گذاشته روی سجاده خانم جان&#8230; گفتم: «برو لای مکارم‌الاخلاق بمیر&#8230;» حتی نگاهم هم نکرد. گفت: «مفاتیح قدیمی‌ها <em>مکارم</em> ندارد&#8230; این قرتی بازی‌ها اضافات شما جوان‌هاست&#8230; اگر بخواهی زیر دعای رفع درد شکم بخوابم برایت&#8230;»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>مطالب مرتبط</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/08/12/helper/" target="_blank">کمک کدبانو</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/05/19/a/" target="_blank">***-*** گفتن</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/07/08/happy/" target="_blank">شادِ شادِ شاد</a></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d9%88%d8%a7%d8%b1%d9%87/'>داستان واره</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/995/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/995/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/995/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/995/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/995/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/995/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/995/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/995/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/995/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/995/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/995/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/995/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/995/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/995/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=995&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/02/22/soul/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سفر مرا به زمین‌های استوایی برد</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/02/07/ibnbatoteh/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/02/07/ibnbatoteh/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Feb 2012 20:15:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فمینیسم/زنانه نگری]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=981</guid>
		<description><![CDATA[زن در برابر شعله‌های هولناک آتش قرار گرفته بود ولی خم به ابرو نمی‌آورد و همچنان خنده می‌زد. آنگاه دست‌ها را به علامت سلام و احترام به آتش بر سر خود فراز آورد و خویشتن را در آتش افکند. غریو و غوغای طبل و بوق و شیپور برخاست. مردانی که بسته‌های هیزم در دست داشتند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=981&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><span style="color:#003300;"><strong>زن در برابر شعله‌های هولناک آتش قرار گرفته بود ولی خم به ابرو نمی‌آورد و همچنان خنده می‌زد. آنگاه دست‌ها را به علامت سلام و احترام به آتش بر سر خود فراز آورد و خویشتن را در آتش افکند. غریو و غوغای طبل و بوق و شیپور برخاست. مردانی که بسته‌های هیزم در دست داشتند آن‌ها را بر آتش می‌افکندند. برخی دیگر کنده‌های چوب را روی نعش زن می‌انداختند تا دست و پا نزند، خروش و فریاد از هر سو در هم پیچید و من از مشاهده این احوال نزدیک بود از اسب بر زمین بیفتم که رفقا ملتفت شدند و فوری آبی آورده به سر و رویم ریختند و از آنجا مراجعت کردیم&#8230;</strong></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>الف-</strong> بیست و یک سالش بوده که از فاس خارج می‌شود و پنجاه سال داشته که برمی‌گرد (۷۲۵-۷۵۴ق) و بعد شروع می‌کند به املای شرح سفر‌هایش. از خصوصیات بارز <strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D9%86_%D8%A8%D8%B7%D9%88%D8%B7%D9%87" target="_blank">ابن‌بطوطه</a></strong> عنایت خاصش به زنان است. او در جریان سفر‌هایش از شهر مکه تا یمن و شیراز و آسیای صغیر و دشت قبچاق و هندوستان و مالدیو و چین و آفریقای مرکزی، هرجا که رفته، کوشیده  تصویری زنده از صورت و سیرت زنان آن ناحیه به دست دهد. شکل و شمایل، طرز لباس پوشیدن، آداب معاشرت و چگونگی برخورد‌ها و موقعیت اجتماعی زنان، نظر ابن‌بطوطه را به خود جلب می‌کرده و او آن‌ها را بدون پرده پوشی بیان می‌کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>ب-</strong> سفر مرا به زمین‌های استوایی برد</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">و زیر سایهٔ آن «بانیان» سبز تنومند</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> چه خوب یادم هست</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> به هر دلیل، ابن‌بطوطه، آن پیامی را که سهرابِ این عصر، از سفر- خاصه به سرزمین‌های استوایی- دریافت می‌کرده، دریافت نکرده است. او اهل دل است و هرچه به شهرت و موقعیت بهتری دست می‌یابد، تمایل بیشتری به زنان نشان می‌دهد. هرکجا رحل اقامت می‌افکند چند زن عقدی و تعداد زیادی کنیز گرد خود جمع می‌کند. او به یکی از همسرانش در اقامت مالدیو اشاره می‌کند که علاقه زیادی به او داشته و «از جهت حسن معاشرت تا به آن پایه بود که وقتی من روی او زن می‌گرفتم، خود عطر بر سر و روی من می‌زد و لباس‌هایم را بخور می‌داد و به جای انکه آثار تکدر خاطر از خود ظاهر گرداند شاد و خندان می‌نمود». بار‌ها ازدواج می‌کند و فرزندانی را در سراسر دنیا می‌پراکند و می‌گذارد و می‌گذرد که لابد «زن نو کن‌ای دوست هر نوبهار/که تقویم پاری نیاید به کار». البته همراهی با آدمی مثل ابن‌بطوطه برای زنان هم آسان نبوده است و هم اینکه بسیاری از آنان پیش از او زن دیگری بوده‌اند و پس او هم لابد زن دیگری شده‌اند. چیزی که در دوران های قدیم، امر رایجی بوده و احتمالن در دوران‌هایی که پس ما خواهند آمد نیز. به هر حال کنیزان، که خانمان درست و درمانی نداشته‌اند، همراهان بهتری بوده‌اند برای او&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>ج-</strong>  با این‌وصف، <strong><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87_%D8%A7%D8%A8%D9%86_%D8%A8%D8%B7%D9%88%D8%B7%D9%87" target="_blank">سفرنامه ابن بطوطه</a></strong>، به جهت دقت و علاقه خاص نویسنده به  زنان و سیر و سلوک آنها، از منابع غنی و دست اول برای مطالعه تاریخی-جغرافیایی در این حوزه است. محدودیت زنان در تعلیم و تربیت و رفت و آمد و حرف و عمل در آن دوران، با نگاهی به وضعیت کنونی جغرافیایی که از آن صحبت شد، دشوار نیست. زنان زیاد در انظار ظاهر نمی‌شده‌اند و نه تنها در تعلیم و تعلم که حتی در انجام فرایض دینی هم با محدودیت‌های فراوانی روبرو بوده‌اند. طبیعی است که کتابهایی نظیر این، می‌تواند پرتو نوری بر سر و صورت این خاموشان تاریخ(که  حتی امروز هم، نظر به حجم نشر اطلاعات، هنوز از خاموشانند) بیاندازد.  باری،  در چنین فضای تاریخی و فکری و فرهنگی‌ای ابن‌بطوطه از زنان ترک و مغول به عنوان استثناء سخن می‌گوید که: « و مقام زن پیش ترک‌ها خیلی محترم و بلند است چنانکه بالای فرمان شاهی می‌نویسند: «به فرمان سلطان و خواتین&#8230;» هر یک از خاتون‌ها شهر‌ها و ولایت‌ها با عواید فراوان در دست دارد و در مسافرت‌ها که با سلطان می‌کنند اردوی هر خاتونی جداست» و باز اشاره می‌کند که زنان ترک در آسیای صغیر نیز بی‌حجاب بودند و از حشر و نشر با مردان ملاحظه نداشتند «روزهایی که نان می‌پختند مرد‌ها نان گرم با خورش مرغوب برای ما می‌آوردند و می‌گفتند: خانم‌ها این را فرستادند و خواهش کردند دعا بکنید» او در دشت قبچاق (روسیه) چنان از مقام زنان شگفت زده می‌شود که می‌گوید: «مقام زن در میان این مردم بالا‌تر از مقام مرد است».</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>د-</strong> از دیگر شگفتی‌هایی که ابن‌بطوطه با آن مواجه می‌شود مراسم <strong><a href="http://www.bahaneh.net/hall/topic_show.php?t=36037" target="_blank">ساتی</a></strong> در هندوستان است که ذکر آن در ابتدای مطلب رفت و دیگر چیزی که شاید برای خواننده امروزی هم تعجب برانگیز است شرح ابن‌بطوطه از اختلاط زن و مرد در سفر به آفریقا و در میان مسوّفی‌ها است که «مردانشان غیرت ندارند و در میان آن‌ها انتساب به پدر مورد اعتبار نیست بلکه نسبت آن‌ها به دایی است و ارث هم به خواهرزاده‌ها می‌رسد نه به اولاد و این چیزی است که من در همه دنیا ندیدم مگر در میان کفار مالابار از هندوان. ولی نکته اینجاست که مسوّفی‌ها مسلمانند و نماز می‌گذارند و فقه می‌خوانند و حافظ قرآن می‌باشند».</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">حتی خونش از بی‌غیرتی مردان‌شان آنجا به جوش می‌آید که می‌بیند زنان از مردان احتراز ندارند و روی خود نمی‌پوشانند. اما نماز را هم ترک نمی‌کنند و باز نقل می‌کند که «روزی به خانه قاضی رفتم. از او اجازه ورود خواستم. چون داخل شدم دیدم زنی کم سال و بسیار زیبا با قاضی است. خواستم برگردم. زن خنده‌اش گرفت و هیچ آثار خجالت در او ظاهر نشد. قاضی گفت چرا می‌خواهی برگردی؟ این زن دوست من است! من تعجب کردم و با خود گفتم این مرد فقیه است و به زیارت خانه خدا رفته!&#8230;»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> و جای دیگر از ملاقاتش با یکی ازدوستانش می‌گوید که وقتی به خانه او وارد شد « دیدمش بر بساطی نشسته بود و در وسط خانه تختی گذاشته بودند که سایبانی هم داشت و زن و مردی در آن نشسته مشغول گفتگو بودند. پرسیدم این زن کیست؟ گفت زن من است. گفتم پس این مرد که با او هست کیست؟ گفت رفیقش است! گفتم آخر تو مردی عارف به شرع هستی و مدت‌ها در ولایت‌های ما بوده‌ای، چگونه رضا دهی که زن تو رفیق داشته باشد؟ گفت دوستی زن و مرد در میان ما بد نیست بلکه از راه درست و به هیچ وجه مایه تهمت نمی‌باشد. زنان ما مانند زنان شما نیستند.»&#8230; «از پیش او درآمدم و دیگر آنجا نرفتم. چند بار هم دعوتم کرد، نپذیرفتم».</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>برای مطالعه بیشتر نک</strong><strong>: </strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">موحد، محمدعلی، ۱۳۷۶، <em>ابن‌بطوطه</em>، طرح نو.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://sharghnewspaper.ir/News/90/04/12/14747.html" target="_blank">درباره ترجمه فارسی سفرنامه ابن‌بطوطه</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>مطالب مرتبط</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2012/01/01/herland/" target="_blank">زنستان</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88-%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86/" target="_blank">کریستین دوپیزان و شهر بانوان</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AD%D9%82-%D8%B1%D8%A7%DB%8C/" target="_blank">ما و حق رای</a></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%da%af%d8%b1%db%8c/'>فمینیسم/زنانه نگری</a>, <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/'>معرفی کتاب</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/981/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/981/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/981/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/981/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/981/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/981/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/981/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/981/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/981/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/981/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/981/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/981/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/981/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/981/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=981&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/02/07/ibnbatoteh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نفرت از خود</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/01/31/neopatriarchy/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/01/31/neopatriarchy/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 17:13:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فمینیسم/زنانه نگری]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=969</guid>
		<description><![CDATA[هشام شرابی، متفکر عرب، پدر سالاری جدید را با ترسیم چهره جهان عرب پس از سال ۱۹۶۷ چنین آغاز می‌کند که: «اکنون از خود گذشتگی (عملیات انتحاری با اتومبیل حامل بمب)، خشونت کور، فرار به خارج، یا مهاجرت در داخل، برای بسیاری از افراد راه خلاصی شده است. شدت بیزاری از خویشتن و کلبی مسلکی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=969&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%B4%D8%A7%D9%85_%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C" target="_blank">هشام شرابی</a>، متفکر عرب، <strong><em>پدر سالاری جدید</em></strong> را با ترسیم چهره جهان عرب پس از سال ۱۹۶۷ چنین آغاز می‌کند که: «اکنون از خود گذشتگی (عملیات انتحاری با اتومبیل حامل بمب)، خشونت کور، فرار به خارج، یا مهاجرت در داخل، برای بسیاری از افراد راه خلاصی شده است. شدت بیزاری از خویشتن و کلبی مسلکی این روز‌ها، به قدری است که تنها با تعصبات قومی و رویاهای بی‌پایه نسبت به شکوه و افتخار گذشته برابری می‌کند&#8230;علت این درماندگی گسترده، این تفرقه ناامید کننده، این فروپاشی جهانی چیست؟ آیا تنها علت این‌ها صهیونیزم، استعمار و امپریالیزم است یا علت چیز دیگری است؛ چیزی در قلب جامعه، نوعی بیماری نامرئی که در حال خوردن و سائیدن مرکز است؟»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>الف-</strong> ما هم دچار نفرت از خودیم. نیستیم؟ سیاست در پرانتز. غیر از این است که خودمان را پاره پاره کرده‌ایم و کینه توزانه و بر سر و روی هم می‌کوبیم؟ این‌همه آدم که دارند دست و پا می‌زنند برای رفتن، هرجایی غیر از ایران، هر دانشگاهی که شد، هر رشته‌ای که پیش آمد، هر موضوعی که قبول طبعشان افتاد. فقط برویم و دور بشویم که جای ماندن نیست. وقتی هستیم به زمین و زمان بدو بیراه می‌گوییم «که هیچ چیز/کس سر جای خودش نیست» و وقتی هم که رفته‌ایم روزی ده مرتبه می‌نویسیم/ می‌گوییم/ می‌شنویم/ تایید می‌کنیم که لعنت به «ایرانی جماعت»، امان از «ایرانی بازی»، «مرد ایرانی» فلان و «دختر ایرانی» بهمان&#8230;خیال نمی‌کنم اینهمه تلخی و سرخوردگی که بیرون می‌پاشد همه معلول سیاست و فضای سیاسی باشد، یا درصورت تغییر آن تغییر کند&#8211; که پیش از این هم در این باره نوشته‌ام.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> اما شرابی برای تحلیل این <strong>بیماری نامرئی</strong> جهان عرب از مفهوم «پدر سالاری جدید/Neopatriarchy» سخن می‌گوید که بی‌مناسبت با شرایط ما نیست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>ب-</strong> او می نویسد پدیده <strong>پدرسالاری جدید</strong>، آنگونه که در تاریخ رخ می‌نماید، معنایش را از دو واقعیتی که ساختار آن را تشکیل می‌دهند می‌گیرد: مدرنیته و پدرسالاری. پدرسالاری نوسازی شده، به نوعی محصول اروپای مدرن است. در طول بیش از یکصدسال گذشته، ساختارهای پدرسالارانه جامعه عرب، به جای اینکه تغییر و تبدیل یابد یا واقعن نوسازی شود، تنها تقویت شده و در اشکال ناقص و از ریخت افتاده و مدرن شده/نو سازی شده‌ای حفظ گردیده است. پدرسالاری جدید محصول جامعه/ فرهنگی نامتجانس و دو رگه است. پدرسالاری جدید، هم از نقطه نظر مدرنیته و هم از لحاظ سنت‌پرستی، نه مدرن است و نه سنتی&#8230; ویژگی اساسیِ روانی-اجتماعی این نوع جامعه، چه محافظه کار و چه مترقی، سلطه پدر است که خانواده ملی و همینطور خانواده طبیعی حول محور او سازمان یافته است. به این طریق، بین حکمران و توده و بین پدر و فرزند تنها رابطه عمودی وجود دارد: در هر دو زمینه اراده پدری اراده مطلق است، که هم در جامعه و هم در خانواده از طریق یک اجتماع مبتنی بر تشریفات و اجبار وارد عمل می‌شود&#8230; <strong>دولت پدر سالاری جدید، صرف نظر از اشکال و ساختارهای حقوقی و سیاسی آن، از بسیاری جهات چیزی بیش از نسخه نوسازی شده سلطنت پدر سالار سنتی نیست.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>ج-</strong> شرابی می‌گوید جامعه پدرسالار جدید به عنوان جامعه‌ای «نوسازی شده» اساسن دچار روان‌پارگی است، زیرا در زیر ظاهر مدرنی که مستقیمن با آن مواجه می‌شویم، واقعیت نهان دیگری وجود دارد و بین این ظاهر و آن باطن تنش، تخالف و تضاد عمیقی برقرار است. او تاکید می‌کند که جنبه عجیب و غریب مشترک در همه انواع پدرسالاری‌های جدید فقدان سنت‌گرایی اصیل و حقیقی و فقدان مدرنیته اصیل حقیقی به طور مساوی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">او به تفاوت روی‌کرد مدرنیته اروپایی و پدرسالاری شرقی به مقولات مختلف چنین اشاره می‌کند:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>مقوله               مدرنیته                                   پدرسالاری</strong><strong></strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">دانش&#8212;&#8212;&#8212; &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;اندیشه/عقل &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;اسطوره/اعتقاد</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">حقیقت&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;علمی/کنایه آمیز&#8212;&#8211; &#8212;&#8212;&#8212;دینی/تمثیلی</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">زبان &#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;تحلیلی&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;سخنورانه</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">حکومت&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;دموکراتیک/سوسیالیست&#8212;&#8212;&#8212;- سلطنت پدرسالار جدید</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">روابط اجتماعی&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211; افقی&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8211;عمودی</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">قشربندی اجتماعی&#8212;&#8212;&#8212;- &#8212;&#8211;طبقه&#8212;&#8212;&#8211; خانواده/طایفه/فرقه</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>د-</strong> کتاب دربردارند شرحی دقیق و تخصصی درباره شکل‌بندی اجتماعی، ساختار اجتماعی و ریشه‌های تاریخی-اجتماعی پدرسالاری جدید است. همچنین به مسئله پدرسالاری جدید در عصر امپریالیسم، گفتمان پدرسالاری جدید و نقد رادیکال آن اشاره می‌کند. نویسنده با بهره گیری از نظریات کسانی چون مارکس، وبر و فروید و با بررسی و نقد آرا منتقدان جدید عرب تلاش می‌کند تا تحلیلی دقیق و ساختارمند از این پدیده ارائه دهد و لزوم تلاش برای دستیابی به شیوهای ابداعی، نو، واقع‌گرایانه و عملی، برای مدرن شدن مستقل (نه وام گرفته شده از مدرنیته غربی) را نشان دهد.  او به بیگانگی متفکران عرب با جهان عرب اشاره می‌کند. متفکرانی که در کشورهای اروپایی درس خوانده اند و به زبان‌های اروپایی می‌نویسند. آنها در بسیاری موارد حتی به زبان عربی مسلط نیستند و این مشکل زمانی دو چندان می‌شود که متوجه باشیم شکاف عمیقی میان عربی گفتار و عربی نوشتاری وجود دارد که امکان ارتباط دوسوم جامعه عرب را با مفاهیم مدرن موجود در خود ادبیات عرب هم منتفی می‌کند:«ابن خلدون جامعه شناس عرب قرون میانه از وضع غم انگیز آموزش و یادگیری در زمان خودش تاسف خورده و میگوید:«چیز عجیب و غریب این است که این روزها اکثر محققان اسلامی غیر عرب هستند&#8230;آن تعداد قلیلی هم که عرب هستند فقط از نظر نسب و نژاد عرب هستند زیرا آنها از نظر زبانشان و در تربیت و آموزششان بیگانه و خارجی هستند»&#8230;<strong>زبان حال</strong> <strong>اکثر روشنفکران عرب است که به معنای مورد نظر ابن خلدون بیگانه اند. یعنی نه به لحاظ مذهب یا ملیت بلکه به علت فرهنگ و آموزششان-شیوه متفاوت اندیشیدن و سخن گفتن و نوشتن شان بیگانه هستند</strong>&#8230; زبان منتقدین جدید، هم به معنایی مجازی و هم به معنایی واقعی بیگانه است. »</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>ه-</strong> شرابی آنجا که از رویارویی زنان با پدرسالاری جدید سخن می‌گوید اشاره میکند «<strong>پدرسالاری جدید، که از نظر درونی دل مشغول سکس است، از نظر بیرونی طوری رفتار می‌کند که گویی سکس وجود ندارد </strong>». او به طور خاص به آرای نوال سعداوی، روانپزشک مصری و فاطمه مرنیسی، جامعه‌شناس مراکشی، در نقد پدرسالاری جدید، اشاره می‌کند و و در انتهای کتاب، آنجا که در پاسخ <strong>به چه باید کرد؟</strong> سخن می‌گوید، با برشمردن همه موانع موجود تاکید می‌کند که: «انقلابی‌ترین گروه از میان همه گروه‌ها به طور بالقوه، جنبش زنان است. اگر قرار باشد این مرحله از مبارزه منجر به تغییرات دموکراتیک رادیکال شود، آزاد سازی زنان ضرورتن در نوک پیکان آن قرار دارد. حتی در کوتاه مدت، جنبش زنان چاشنی انفجاری است که جامعه پدرسالار جدید را از دورن منفجر خواهد کرد. این جنبش اگر مجال رشد و شکوفایی بیابد، سپری دائمی در برابر واپسگرایی پدرسالارانه و سنگ بنای مدرنیته آینده خواهد شد».</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">و کتابش را با این جمله پایان می‌دهد که «<strong>برای مبارزه با بدبینی عقل، انسان باید سریعن به خوشبینی اراده متوسل شود</strong>».</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>برای مطالعه بیشتر نک</strong><strong>: </strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><em>پدرسالاری جدید</em> (نظریه‌ای درباره تغییرات تحریف شده در جامعه عرب)، هشام شرابی، ترجمه سید احمد موثق، کویر، ۱۳۸۵.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>مطالب مرتبط</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/06/24/jigh/" target="_blank">جیغ میکشم، پس هستم</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2010/11/21/fatima-mernissi/" target="_blank">فاطمه مرنیسی</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2012/01/15/hardwork/" target="_blank">آنچه سخت است استوار است</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/10/13/1/" target="_blank">هر یکی، اندکی</a></p>
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d9%81%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85%d8%b2%d9%86%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%da%af%d8%b1%db%8c/'>فمینیسم/زنانه نگری</a>, <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d9%85%d8%b9%d8%b1%d9%81%db%8c-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8/'>معرفی کتاب</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/969/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/969/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/969/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/969/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/969/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/969/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/969/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/969/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/969/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/969/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/969/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/969/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/969/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/969/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=969&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/01/31/neopatriarchy/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آنچه سخت است استوار است</title>
		<link>http://4critic.wordpress.com/2012/01/15/hardwork/</link>
		<comments>http://4critic.wordpress.com/2012/01/15/hardwork/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Jan 2012 16:26:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مریم نصراصفهانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[آکادمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://4critic.wordpress.com/?p=952</guid>
		<description><![CDATA[الف- فحش و گریه و اندوه را سه بار، صبح و ظهر و عصر بالاآرودن/فروبردن چیزی را تغییر نخواهد داد. نه سرزنش دیگران که این روز‌ها حتی خودزنی هم سبک نمی‌کند آدم‌ها را، چه از غم بنویسی چه از غمِ غمنویسی، افاغه نمی‌کند&#8230; یک چیزی آن وسط باقی مانده که نه بالا می‌آید و نه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=952&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>الف-</strong> فحش و گریه و اندوه را سه بار، صبح و ظهر و عصر بالاآرودن/فروبردن چیزی را تغییر نخواهد داد. نه سرزنش دیگران که این روز‌ها حتی خودزنی هم سبک نمی‌کند آدم‌ها را، چه از غم بنویسی چه از غمِ غمنویسی، افاغه نمی‌کند&#8230; یک چیزی آن وسط باقی مانده که نه بالا می‌آید و نه پایین می‌رود&#8230; «اکنون» چه باید کرد؟ «اکنون» تبدیل به سوالی شده است که هر پاسخ احتمالی را پس می‌زند که «جایی که منجلاب گه است حرف زدن از اصلاح بی‌معناست&#8230;» یا «ما آزمودیم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه، رخت خویش». ناامیدان و امیدواران افراطی را اگر به حال خود بگذاریم کسانی همچنان اصرار دارند این پرسش مهم است اما بی‌پاسخ نیست. <strong><a title="برای نسلی که عاشق نمی شود" href="http://www.mihan.net/press/1390/08/11/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%C2%AB%D9%86%D8%B3%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF%C2%BB/" target="_blank">«اینجا»</a></strong> شرح درخشانی از وضع موجود را به قلم سارا شریعتی می‌توانید بخوانید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>ب-</strong> در مقاله یاد شده راه‌حل‌ها درخشش شرح مسئله را ندارند، اما دیگرانی هم هستند که از چشم انداز عملگرایانه تری به این وضع می‌نگرند و به این سوال پاسخ می‌دهند. دوستی چندی پیش از قول یک آموزگار نقل می‌کرد که چاره هست اما سخت است، که <strong>چاره در سختی</strong> است: «هر کسی باید به این پرسش «از کجا آغاز کنیم؟» خوب بیندیشد و پاسخ بگوید. من می‌گویم باید از <strong>سختی</strong> آغاز کنیم! یعنی به نظرم کاری درست و ثمربخش است که سخت باشد؛ کاری که انسان را خسته می‌کند و پیگیری‌اش زمان بر باشد- اما هر کار سختی نیز لزومن درست نیست&#8230; ما باید از جایی آغاز کنیم که بر جهان اندیشه و کنش، چیزی بیافزاید و یا بخت این را دارد که در آینده چنین کند. نمی‌خواهم بگویم همه باید مانند یکدیگر عمل و رفتار کنیم – که کاری نشدنی هم هست- اما به عنوان یک آموزگار، هنگامی که ایستایی اندیشهٔ آموزشی ایران کنونی را می‌بینم، به نزد خودم چنین می‌نماید که پویایی هرچه بیشتر آن می‌تواند کار بجا و سودمندی باشد. از این رو، به نظرم، برگردان جستارهای آموزشی به زبان فارسی می‌تواند کار ارزنده‌ای باشد، یعنی یکی از نقطه‌های آغاز، ترجمه است&#8230; بهتر است از «سختی» آغاز کنیم، از اندیشیدن، از ترجمه، از پژوهش، از کار گروهی در جهان واقعی و مجازی- که شما خوب می‌دانید که تا چه اندازه سخت است &#8211; از نوشتن اثرگذار دربارهٔ آموزش و آسیب‌شناسی آن و&#8230;»</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>ج-</strong> فهم و نقد و تحلیل آموزش، دانش-جویی و تحصیل! فلاسفه فمینیسم تاکید و توجه خاصی به این مسئله، خواه در خانواده و خواه در نهاد‌ها و نظام‌های آموزشی دارند، اینجا اما قصد طرح این مسئله را ندارم. خیال می‌کنم بیش و پیش از آن نیازمند اصلاح خود و آموزش‌مان هستیم که دست برقضا <strong>سخت‌تر</strong> از اصلاح نظام آموزشی است. سخت است پذیرفتن اینکه خود ما ستونی معوجی از این سیستم آموزشی هستیم و باید اول خودمان را ویران کنیم و از نو بسازیم، که از ماست که برماست و این، واقعیت هر ملت/مجموعه/گروه بیمار است. خواه این ملت ایران باشد، خواه این مجموعه، نظام آموزشی/اداری و خواه این گروه، زنان.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"> آدرین ریچ، شاعر و نظریه‌پرداز فمینست در سخنرانی در میان جمعی از فارغ التحصیلان دانشگاه داگلاس اشارهای مصداقی خوبی به این <strong>سختی دادن به خود</strong> می‌کند. او به دختران دانشجو می‌گوید: «شما تجربیات اساسی تری را بخودتان بدهکارید، از یکسو کلاس‌های درسی&#8230; می‌توانند بسیار سرشارکننده باشند، ولی از طرفی نهایتا این بستگی به خود شما دارد، و تمام مناسباتی که با خود و با جهان دارید. این تجربۀ مسوولیت گرفتن دربرابر خودتان است&#8230;. مسؤلیت داشتن نسبت بخود یعنی نپذیرفتن اینکه دیگران برای شما فکر کنند، حرف بزنند و برای شما نام گذاری کنند: معنی‌اش این است که یاد بگیرید که به مغز و غریزه خود احترام بگذارید، و به تعبیری دست و پنجه نرم کردن با کاری دشوار. معنی‌اش اینست که با بدن خود مثل یک کالا رفتار نکنید که با آن محبت مصنوعی یا امنیت اقتصادی خریداری شود. برای اینکه در این زندگی فکر و جسم ما جدائی ناپذیرند، و وقتی ما اجازه می‌دهیم که با بدنمان مانند یک کالا رفتار شود، فکر ما در خطرنابودی قرار می‌گیرد. یعنی پافشاری کردن بر اینکه عشق و دوستی خود را به کسانی ارائه بدهید که قادرند به فکر شما احترام بگذارند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">مسئوولیت داشتن به خود یعنی شما به راه حل‌های پوشالی و آسان بسنده نمی‌کنید- کتاب‌ها و افکار از پیش هضم شده، آشنائی‌های آخر هفته که تضمین می‌کنند تا زندگی شما را تغییر دهند، انتخاب کلاس‌ها از روی «غریزه» به‌جا ی انتخاب کلاس‌هایی که می‌دانید شما را عوض خواهد کرد، خالی‌بندی در مدرسه و زندگی بجای کار یک پارچه و استوار، زود ازدواج کردن برای رهائی از تصمیم گیری‌های واقعی، و حامله شدن برای رهائی از مشکلات به‌وجود آمده. معنی‌اش اینست که شما حاضر نمی‌شوید آرمان‌ها واستعداد‌هایتان را ارزان بفروشید، فقط برای اینکه از اختلاف نظر و مقابله کردن پرهیز کرده باشید. و این، درمقابل، به معنی مقابله کردن با نیروهایی در اجتماع است که می‌گوید زنان باید خوش برخورد باشند، محافظه کار و در حرفه کم توقع باشند، در عشق غرقه شوند و کار را فراموش کنند، از طریق دیگران زندگی کنند و در موقعیت‌هائی ایستا شوند که برای آنها مقرر شده است، معنی‌اش این است که ما برای زندگی با کاری پر معنا و مفهوم پا فشاری کنیم، <strong>پافشاری کنیم که کار همانقدر که عشق و دوستی در زندگی پر معناست، پر معنا باشد.</strong> بنابراین، معنی آن این است که در زندگی جرأت داشته باشیم  «متفاوت» باشیم: نه اینکه دائما در خدمت دیگران باشیم، زمانی که احتیاج داریم وقتمان راصرف خود و کار خود کنیم، قادر باشیم از دیگران توقع داشته باشیم – پدر و مادر، دوستان، هم اتاقی‌ها، آموزگاران، عشاق، شوهران، فرزندان &#8212; تا به حس هدفمند بودن ما و به صداقت وجودی ما به عنوان یک شخص احترام بگذارند. زنان در همه جا، بیشتر و بیشتر، شهامت این کار را پیدا کرده‌اند&#8230; تفاوت بین زندگی که فعالانه زندگی شده است و زندگی منفعل همراه با پراکندگی نیرو‌ها، تفاوت عظیمی است. وقتی احساس تعهد به زندگی خود و مسؤلیت به خود را آغاز می‌کنیم، دیگر هرگز نمی‌توانیم به روش منفعل گذشته‌ها رضایت بدهیم&#8230; در جستجوی انتقاد باشید، و دریابید که بیشترین تأییدی که کسی می‌تواند به‌شما بدهد این است که از شما بخواهد که برای پیشرفت خود تلاش کنید، و طیف کارهائی را به شما نشان بدهد که توان انجامش را دارید. معنی‌اش نپذیرفتن طرز تفکرهائی [مثل] «آسان- بگیر،» «چرا- انقدر &#8211; جدی &#8211; باشیم،» «نگران –چه &#8211; هستی، بهر حال –احتمالا- ازدواج – خواهی – کرد» است. معنی‌اش این است که عهده‌دار سهم مسؤلیت خود نسبت به آنچه در کلاس درس اتفاق می‌افتد باشید، چرا که این کییفیت زندگی روزمره شما را تحت تآثیر قرار می‌دهد&#8230;»*</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>د- <a title=" 31Ways To Get Smarter In 2012" href="http://www.thedailybeast.com/newsweek/2011/12/30/31-ways-to-get-smarter-in-2012.item-29.html" target="_blank">این</a></strong> را دوستی معرفی کرده بود، با خودم فکر کردم کاش بشود بنشینیم و فهرستی از بیست/ سی تا کارسخت که باعث می‌شود در سال نود و یک احساس بهتری نسبت به خودمان/ شرایط اطرافمان داشته باشیم باید درست کنیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>برای مطالعه بیشتر</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/zanan/more/6250/" target="_blank">* ادرین ریچ؛ مطالبه تحصیل</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><strong>مطالب مرتبط</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/06/10/pedarmadar/" target="_blank">پدر! مادر!</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL"><a href="http://4critic.wordpress.com/2011/06/24/jigh/" target="_blank">جیغ میکشم پس هستم</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="RTL">
<br />دسته‌بندی شده در: <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d9%81%d9%84%d8%b3%d9%81%d9%87/'>فلسفه</a>, <a href='http://4critic.wordpress.com/category/%d8%a2%da%a9%d8%a7%d8%af%d9%85%db%8c/'>آکادمی</a>  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/4critic.wordpress.com/952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/4critic.wordpress.com/952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/4critic.wordpress.com/952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/4critic.wordpress.com/952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/4critic.wordpress.com/952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/4critic.wordpress.com/952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/4critic.wordpress.com/952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/4critic.wordpress.com/952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/4critic.wordpress.com/952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/4critic.wordpress.com/952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/4critic.wordpress.com/952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/4critic.wordpress.com/952/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/4critic.wordpress.com/952/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/4critic.wordpress.com/952/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=4critic.wordpress.com&#038;blog=17480483&#038;post=952&#038;subd=4critic&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://4critic.wordpress.com/2012/01/15/hardwork/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/4c2f3ebcd9dffd5076715acd3591fb43?s=96&#38;d=http%3A%2F%2F0.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">4critic</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
